
این روزها روزهایی سکوت و رخوتند. امتحانات نزدیک است و من هم یک عالمه درس و کار دارم. اما سرما نمی گذارد ! تنبلی نمی گذارد. انرژی ندارم و ... خسته ام ! باتریم تمام شده . نمی دانم. شاید هم کم آورده ام ! گرچه زیاد به رویم نمی آورم و زندگی ادامه دارد !
روزبه عزیز ترانه ای دارد که مثل خیلی از کارهای دیگرش ترانه ی خوبی است . حالا این ترانه قصه ی جالبی دارد. قصه اش هم این است که رستاک جوابیه ای برای این ترانه نوشته که از ترانه ی اصلی کمتر نیست. البته با لحن و خوانش خودش بشنوید صفای بیشتری دارد ! یک ماهی می شود که قرار است ارنه ها را روی وبلاگ بگذارم اما تازه فرصت شد !
ترانه ها را با هم می خوانیم :
یه شاه مقصود ، یه انگشتر / تمامِ زندگیش اینه
تو کیفش چند ورق فالُ / سه چارتا عکس ِ فردینه
همینجا یک شب عاشق شد / تو نورِ کافه ی سوسن
همینجایی که می خوابه / کنار ِ سینما بهمن
شب ِ اکران ِ طوقی بود / تو صف چشماش به اون افتاد
همون لحظه خرابش شد / همون طوقی به بادش داد
به خاکستر نشوندش رفت / به شب خوابی ، پس ِ دیوار
یه شب از سینما دیدم / داره داد می زنه سیگار
درست سال ِ گوزنا بود / کنار ِ گیشه سانس ِ هشت
یکی داد زد آهای سید / نمی دونم چرا برگشت
همینجا یک شب عاشق شد / همینجا از خودش خط خورد
همینجا دیشب از سرما / کنار ِ گیشه یخ زد ، مُرد
( روزبه بمانی )
یه سی دی آی ، یه بوق بنزی / تمام زندگیش اینه
تو جیبش چند تا نخ بهمن / سه چارتا لیمو شیرینه
همینجا از موتور افتاد / تو سربالایی ِ جردن
یه مشت نالوطی ِ قرتی / همینجا مسخرش کردن
شب ِ اکران ِ قرمز بود / تو صف چشماش به اون افتاد
یه پیکان گوجه ای سالم / همون قرمز به بادش داد
به کیف قاپی کشوندش رفت / به بالا رفتن از دیوار
یه شب از پنجره دیدم / که می گفت بی خیال سرکار
شبِ سالگرد ِ آقاش بود / کنار ِ حجله ساعت هشت
یکی فریاد زد مِیِت / نفهمیدم چرا برگشت
سر این کوچه دعوا کرد / سر ِ این کوچه چاقو خورد
همینجا یک شب از گرما / سر این کوچه تب کرد ، مُرد
( رستاک حلاج )
این دوستمان دارد کارهایی می کند. قورباغه ی طلایی اش را دریابید !
۵ شنبه قرار بود دوستی را که خوب ترانه می نویسد برای باراول زیارت کرده وبه خانه ی ترانه راهنمایی اش کنیم اما فکر می کنم ۲ ساعت سر یوسف آباد کاشتیمش . گرچه کارمان با آرش توی مجله طول کشید ولی برف هم بی تقصیر نبود . بعد از باریدنش هم که سرمایش نفس آدم را می برد . می خواهم به این نتیجه برسم که تابستان از گرما می نالیم و می گوییم کارهایمان را می خواباند و زمستان از سرما . خدا هم از کار ما سر در نمی آورد !
* عنوان مطلب برگرفته ازیک ترانه از نادر بختیاری است !