تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - تموم شد همه چیزو شروع شد همه چیز / شراب و قهوه نمی خوام واسه م یه چایی بریز ×

این روزها روزهایی سکوت و رخوتند. امتحانات نزدیک است و من هم یک عالمه  درس و کار دارم. اما سرما نمی گذارد !  تنبلی نمی گذارد. انرژی ندارم و ... خسته ام ! باتریم تمام شده . نمی دانم. شاید هم کم آورده ام ! گرچه زیاد به رویم نمی آورم و زندگی ادامه دارد !


روزبه عزیز ترانه ای دارد که مثل خیلی از کارهای دیگرش ترانه ی خوبی است . حالا این ترانه قصه ی جالبی دارد. قصه اش هم این است که رستاک جوابیه ای برای این ترانه نوشته که از ترانه ی اصلی کمتر نیست. البته با لحن و خوانش خودش بشنوید صفای بیشتری دارد ! یک ماهی می شود که قرار است ارنه ها را روی وبلاگ بگذارم اما تازه فرصت شد !
  ترانه ها را با هم می خوانیم :

یه شاه مقصود ، یه انگشتر  /  تمامِ زندگیش اینه
تو کیفش چند ورق فالُ  / سه چارتا عکس ِ فردینه

همینجا یک شب عاشق شد / تو نورِ کافه ی سوسن
همینجایی که می خوابه / کنار ِ سینما بهمن

شب ِ اکران ِ طوقی بود / تو صف چشماش به اون افتاد
همون لحظه خرابش شد / همون طوقی به بادش داد

به خاکستر نشوندش رفت /  به شب خوابی ، پس ِ دیوار
یه شب از سینما دیدم / داره داد می زنه سیگار

درست سال ِ گوزنا بود / کنار ِ گیشه سانس ِ هشت
یکی داد زد آهای سید / نمی دونم چرا برگشت

همینجا یک شب عاشق شد / همینجا از خودش خط خورد
همینجا دیشب از سرما / کنار ِ گیشه یخ زد ، مُرد

( روزبه بمانی )


یه سی دی آی ، یه بوق بنزی / تمام زندگیش اینه
تو جیبش چند تا نخ بهمن / سه چارتا لیمو شیرینه

همینجا از موتور افتاد / تو سربالایی ِ جردن
یه مشت نالوطی ِ قرتی / همینجا مسخرش کردن

شب ِ اکران ِ قرمز بود / تو صف چشماش به اون افتاد
یه پیکان گوجه ای سالم / همون قرمز به بادش داد

به کیف قاپی کشوندش رفت / به بالا رفتن از دیوار
یه شب از پنجره دیدم / که می گفت بی خیال سرکار

شبِ سالگرد ِ آقاش بود / کنار ِ حجله ساعت هشت
یکی فریاد زد مِیِت / نفهمیدم چرا برگشت

سر این کوچه دعوا کرد / سر ِ این کوچه چاقو خورد
همینجا یک شب از گرما / سر این کوچه تب کرد ، مُرد

( رستاک حلاج )


این دوستمان دارد کارهایی می کند. قورباغه ی طلایی اش را دریابید !


۵ شنبه قرار بود دوستی را  که خوب ترانه می نویسد برای باراول زیارت کرده وبه خانه ی ترانه راهنمایی اش کنیم اما فکر می کنم ۲ ساعت سر یوسف آباد کاشتیمش . گرچه کارمان با آرش توی مجله طول کشید ولی برف هم بی تقصیر نبود . بعد از باریدنش هم که سرمایش نفس آدم را می برد . می خواهم به این نتیجه برسم که تابستان از گرما می نالیم و می گوییم کارهایمان را می خواباند و زمستان از سرما . خدا هم از کار ما سر در نمی آورد !


* عنوان مطلب برگرفته ازیک ترانه از نادر بختیاری است !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM