تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - قسم به خدایی که هر صبح توی چشمهای تو می رقصد و هر شب کنار من نمی خوابد / ریدم تو این زندگی

در این جهان همیشه برایش مستراح گرامی ترین مکانهاست ...چرا که در آنجا آدمها غرقند در رضایت خاطر و ارضای وجود..در مکانی معلق ، میان ستارگانی بر فراز سرشان..و انباری از کثافت، پائین باسنشان..این دنج ترین جایگاهی است که آدمی در هر شرایطی ، چه بهترین شرایط و چه بدترین شرایط در آن تنهاست ..جایگاه شناخت است و ادراک..و پی بردن به این حقیقت مسخره ولی اساسی که آدمی با همه ی عظمت و اقتدارش قادر نیست که چیزی را برای همیشه در خود نگه دارد!!
( برتولت برشت
)

از وبلاگ توالت فرنگی


ریه هام همش دی اکسیده که بالا میارن
نمیشه تو این هوای بد کمی نفس کشید
تف به این هوای گندی که همش سهم منه !
تف به اون دستی که رو لبای تو قفس کشید


دفتر من هنوز کاهی بود
شعر هم شکل خیس آهی بود
که به هیچ عادتی شبیه نبود
در گلویی که تیغ / ماهی بود


می خواستم بنویسم دلم برایتان می سوزد . چقدر اینجا با واژه ها قولتان زدم . حالم بد بود و فکر کردید سرحالم . عاشق بودم و فکر کردید فارغم . زیر آبی زیاد رفتم و نفهمیدید ! خب تقصیر من نیست . تقصیر این مجازستان است که نمی گذارد وقتی دورغ می گویم چشمهایم را ببینید و لو بروم ! الان هم مطمئن نباشید که می فهمید من چه می گویم . بعید نیست که باز بازی بخورید !


توی چشمهای کسی که می ریزم   می ریزد   می ری زی دو دا دی دِ دَ دُ دُ دو دُ    
                                                                       دروغ ، اتفاق بزرگی ست
وقتی توی چشمهای کسی می ریختی خودت را / خودم را     
                            و به هیچ اتفاق بزرگی فکر نمی کردیـــم
  کردم 
                                                                      جز خودم را / خودت را
دروغ اتفاق بزرگی بود که افتاده بود و فکر می کردم دوستت ندارم و دروغ بود و دروغ اتفاق بزرگی ست که می افتد و تو هم به دروغ های من عادت کن و می کنی  ولی خودت هم خوب می دانی که بزرگترین اتفاق خودت هستی که افتاده ای وقتی هنوز همیشه دوستت دارم و خواهم داشت و دروغ نمی گوید دلم ، دلم ، دلم درد می کند و درد می کند و از دل درد می ریزم توی چشمهای کسی که اتفاق افتاده است وقتی دوستش دارم و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و ....


بعضی وقت ها به مقدار زیادی به سرم می زند اینجا را ببندم ! همینطوری ! فعلا که هر روز به روزم . بازدید کننده هست .من هم می نویسم ! (ما به ۱۰۰ بازدید کننده از هر مطلب قانعیم . حالا اگر می شود معمولا روزهای به روز کردن ۱۰۰ را رد می شود خب مساله ای نیست !!) وقتی خسته شدید خبر کنید قول می دهم اینجا را...مممم / شاید ببندم !!!!


تازه کشف کرده ام که بعضی ها فکر می کنند آدم خیلی خفنی هستم ! باور کنید از من عادی تر و معمولی تر توی دنیا پیدا می کند . فقط سعی می کنم طوری که دلم می خواهد بنویسم و زندگی کنم و خودم را توی معذوریت ( درست نوشتم حالا ؟) نمی گذارم و هر کلمه ای را به راحتی آبستن می کنم ! همین ! ( خود این نوشته چقدر ترسناک شد !! ) در ضمن دوستان همیشه توصیه می کنند اینقدر توی وبلاگت رو بازی نکن . وبلاگت فضای سنگینی دارد . اینقدر از همه چیز ننویس . اینقدر خودت را لو نده . به خاطر اینکه در فضای حقیقی هم هویت مشخص و محترمی (!) داری کمی سنگین تر رفتار کن . تا حدود زیادی راست می گویند . من هم سعی می کنم رعایت بکنم . ولی مثل همین نوشته نمی شود . نمی دانم . شاید چون با همه ی ادعاهایم حتی توی زندگی هم رو بازی می کنم . حتی اگر ببازم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM