
" می دونین ترکها به 750 گرم چی میگن؟ میگن نیم کیلو و نیم ."
خیلی وقت بودم می خواستم در مورد قومیت ها در ایران و چرا همیشه به نحوی سرکوب شده اند مطلبی بنویسم . ولی خرده نوشته هایم مثل خیلی یادداشتهای دیگر به تبلی و بی حوصلگی ام سنجاق شدند. بایگانی شد رفت ! فقط چیزهایی که همین الان به ذهنم می رسد را آنلاین برای شما می نویسم . دنبال آسیب شناسی یا راهکار دادن یا از این چیزها هم نباشید . فکر نکنم چیزی دستگیرتان شود . اگر تا به حال وبلاگم را پیگیری کرده باشید فکر کنم فهمیده اید که نه آدم ناراحتی هستم و نه آدم غرض ورزی . هیچ وقت هم نه به قومیتم بالیده ام و نه از آنهایی بوده ام که گفته ام حقمان را خورده اند و باید بگیریمشان . ولی جاهایی بوده که فکر کرده ام چون شهرستانی ام پس باید شرمنده باشم !با اینهمه بنظرم توی این دنیا که هر لحظه به بی مرزی نزدیک تر می شود این بحث ها خیلی پیش پا افتاده اند . ولی خب ! چیزهایی هم هست که به یکبار گفتنش می ارزد ! اینهایی که می نویسم دلیل ناراحتی ام از کسی یا چیزی نیست . حقایقی هستند که هستند . که توی آنها زندگی می کنیم . با هم به آنها می خندیم ولی هیچ وقت نپرسیده ایم چرا ؟!
من خودم یک تُرک هستم . همزبان کسی که سوژه ی اکثر جک ها و اس ام اس های من و شماست . حالا می خواهند به زور بگویند آذری مهم نیست . فرق چندانی نمی کند . قضیه این است که به هر حال فارس اصیل تهرانی نیستم و به همین دلیل می توانم سوژه ی خیلی از جکها باشم . توی فیلمها با لهجه ی مسخره ام نقش آبدارچی را بگیرم یا آجر بالا بیاندازم . نمی خواهم بگویم بی انصافی ست. نمی خواهم بگویم چرا باید رشتی ای باشد که به بی غیرتی اش بخندیم ، ترکی باشد که به خریتش ، لری که به نفهمی اش ، اصفهانی ای که به خساستش و قزوینی ای که به بچه بازی اش ! بالاخره باید چیزی باشد که به آن بخندیم و سوژه اش بکنیم . الان یک هفته است که سوژه ی اس ام اس های دوستانم چیزهایی ست که برای خودمان ساخته ایم . ( یعنی ساخته اند !) رفاقت افشین مقدم و فواد حجازی یا عصار ، آهنگسازی فیلم رییس کیمیایی توسط دوستمان فرزین قره قوزلو یا رابطه ی من با فواد حجازی یا محمد صالح علا و شهر به شهر گشتن من ( می گویند از بس توی شهرهای مختلف می روی و می آیی بی سرزمینی!!) . بچه ها جوک های توپی هم می سازند . در مورد خودم می نویسم که کسی ناراحت نشود . یکی از دوستان اس ام اس داده بود : میثم صالح علا رو دعوت می کنه به دیدن آخرین کنسرت خانگی فواد حجازی . صالح علا می گه تو که بی خانمان هستی و زیر پل سید خندان می خوابی، جا نداری که ببینیمش. میثم می گه صداتو در نیار شبا دی وی دیُ وصل می کنم به تلوزیون بزرگ سر خیابون اونجا فیلم می بینم !! خدایی سوژه ی خوبی بود ! حالا بماند که قرار هست یک بار از سید خندان رد شدنی کشف کنیم ببینیم اصلا از این تلوزیون های بزرگ آنجا هم هست یا نه . تا جایی که من یادم هست نباید باشد.
بگذریم . می خواستم بگویم به همین سادگی که می بینید ما همیشه دنبال سوژه ای برای خندیدن هستیم . حتی اگر قرار باشد از خودمان و دوستانی که ادعای بزرگ و معروف بودن دارند مایه بگذاریم ! نمی دانم این یک ضعف شخصیتی است . چی است ؟ ولی همه چیز به همین سوژه کردن بر نمی گردد .
می شود علت اتفاقاتی مثل شورش های چند ماه گذشته ی تبریز را در مسائلی مهم تر از این ها جستجو کرد . ولی مسائلی هستند که شاید در ابعاد پایین تر و خرده پا تر به اتفاقاتی مثل جک و اس ام اس برسند . دوستی که دکترای تاریخ دارد با سند و مدرک می گفت که ترک ها همیشه ایران را از دست دشمنان به امان نگه داشته اند و همیشه هم برای ایران افتخار آفرین بوده اند . و .. به گزاف هم نگفته است . فقط ورزش را نگاه کنید . همین چند روز پیش بود که دو دوست و همشهری ام ( من اصالتا میانه ای هستم) یوسف کرمی و مسعود هاشم زاده در بازیهای آسیایی طلا و نقره گرفتند . مگر حسین رضازاده ترک نیست ؟ یا حسن و حسین روحانی که هر دو در کاراته طلا گرفتند و زنجانی هستند . یا اینکه برادر یکی از دوستانم از مسئولان اجرایی ناسا است !! بگذریم . اینها هم چیز مهمی نیستند . ولی به واقع همین قومیت بازی ها و خیلی چیزهای دیگر کم ما را از آنچه که باید به آن بپردازیم دور نکرده اند . نمی دانم اینها به واقع سیاست حاکمان است که دوست دارند اینگونه باشد یا قضیه چیز دیگری ست . یک پیرمرد که از اقوام دورمان هست یک بار می گفت اینها کار انگلیس هاست . زمان مشروطه و زمان مصدق برای آنکه ایران را به هم بریزند و تفرقه ایجاد کنند هر قومیتی را یک سوژه کردند . این نگرش نگرش عامیانه ایست ولی همینقدر هم می تواند حقیقت داشته باشد ! بگذریم . به هر حال ما اینگونه زندگی می کنیم. خیلی هم کم پیش می آید فکر کنیم واقعا چرا . شاید هیچ کس به اندازه ی من جک ترکی بلد نباشد و برای بقیه هم نفرستاده باشد . ولی هیچ وقت فکر نکرده ام کسی که به خریتش می خندم یکی از هم زبانهای من است . برای من این فرد سوژه ی همان جوک بوده و به بیشتر از این فکر نکرده ام . ولی آیا همه اینطوری فکر می کنند؟! به این جمله هم فکر کنید : ما معمولا به چیزهایی می خندیم که نمی دانیم چیست و کارهایی می کنیم که دوست نداریم یا خودمان با آنها مخالفیم !
پدرم همیشه یک نصیحت خوب می کند. برای منی که از هرچه پند و اندرز گریزانم این حرف قابل قبولی ست . می گوید سعی کن بیشتر از آنکه حرف بزنی عمل کنی. راست می گوید . همیشه می ترسم . کسی که زیاد ادعا دارد بید زیاد هم بترس. خطا و اشتباه برای چنین فردی جای بخشش کمتری دارد. ضرب المثلی نروژی هم می گوید همیشه کمی بترس تا هیچ وقت مجبور نباشی زیاد بترسی !
پدرم همیشه یک حرف خوب دیگر هم می زند . می گوید انسان باید یکی از این سه تا را داشته باشد که بتواند به جایی برسد. علم و آگاهی ، اصالت و خانواده یا دین و مذهبی که خط قرمز هایش را برایش بکشد . راست می گوید . خیلی ها را می توانم توی همین سال ۲۰۰۶ نشانتان بدهم که اگر خط قرمزهای و متر های دینی شان نباشد نمی دانند بعد از رفع حاجت چطور خودشان را تمیز کنند !! ولی خب . یا خیلی ها را هم نشانتان خواهم داد که کلی ادعا دارند و کلی آدم حسابی می زنند ولی یک جاهایی سوتی هایی می دهند که پی اش را می گیری می بینی خانواده و اصالت درست وحسابی ای نداشتند. ولی خب هیچ کدام از اینها مطلق نیستند. می تواند آدمهایی را هم مثال زد که فقط با علم و آگاهی ای که خودشان کسب کرده اند و برایش زحمت کشیده اند کلی انسان درست و قابل اعتنا و نرمالی هستند . در مورد خودم هم بگویم که مشخصا من آدم مذهبی ای نیستم . مذهب خودم را دارم . شاید خیلی وقت ها بگویند یک مسلمان افراتی است و خیلی ها هم فکر کنند یک انسان لائیک هستم . به نظر خود من مذهب و دین درونی ترین و خصوصی ترین بُعد شخصیتی ِ یک فرد است که گرچه در رفتار اجتماعی اش کم تاثیر نیست و یا به تفکراتش می تواند گره خورده باشد ولی چیزی ست که بیشتر به خودش مربوط است تا ما. در این مورد شاید بعدا بیشتر بنویسم . در مورد خانواده ام هم همیشه به آنها افتخار می کنم . پدر و مادر تحصیل کرده و بسیار مهربانی دارم و دو خواهر که تمام زندگیم هستند. اینکه فرزند ناخلفی هستم هم به بزرگی خودشان می بخشند ( تازه فهمیده ام که مادرم هم وبلاگم را می خواند . ولی به خدا پاچه خواری نمی کنم !! :دی ) همیشه بین فرزند و پدر و مادر درگیری های فکری زیاد پیش می آید . مخصوصا اگر هر دو طرف متد های خودشان را برای زندگی داشته باشند و هر کدام هم فکرکنند که تفکرات خودشان درست تر است ! ولی نهایتا این محبت و عشق است که آنها را به هم پیوند می زند . کلا زیبایی و لذت زندگی به همین است . با اینهمه من همیشه به مساله ی دیگری هم فرک می کنم . که اگر پدر و مادر غیر از این داشتم یا در مسیر زندگیم اتفاقاتی غیر از چیزهایی که افتاده می افتاد الان کجا بودم . همیشه ادعا کرده ام که دوست داشتم بیشتر بجنگم و چیزهایی را به این راحتی به دست نیاورم . ولی بحث اینجاست که آیا به واقع توانایی بیشتر جنگیدن را داشته و دارم یا نه؟ گرچه الان هم هدف برای جنگیدن و به دست آوردنش کم نیست . ولی به توانای های خودم هم مشکوکم !! ( انسان و اینهمه کمبود اعتماد به نفس؟ شاهکار است به خدا !! )
خموشید خموشید خموشانه بنوشید
بپوشید بپوشید شما گنج نهانید
به دیدار نهانید به آثار عیانید
پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید
(مولانا)