تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - دلم نمی خواست اینها را بنویسم ولی ...
 

 

هیچ هدفی بهتر از این در زندگی به من شناخته نیست که کسی را آنچه بزرگ و ناممکن است نابود کند . ( نیچه )


حالم از هرچه فال و طالع بینی است به هم می خورد . همیشه به هم می خورده . هیچ وقت به این چیزها اعتقاد نداشته ام . چه بسیار دوستانی که تلاش کرده اند نشان بدهند اینها درست اند و من را معتقد کنند ولی اگر باعث نشده باشم اعتقاد خودشان هم از بین برود حد اقل از لج آنها هم که شده خلاف همه ی چیزهایی که می گفتند کرده ام . همیشه هر موقع کسی می فهمد خردادی ام یک اُه اُه ِ شدید راه می اندازد و بعد می گویند شما خردادی ها دوزنه اید !!! یا انسان هایی دو بعدیو دورو هستید . حالا طالع بینی از فال شرافتمندانه تر است. اصلا سطح حرفهایی که زده می شوند مشمئز کننده است . حال بد بختانه یا خوشبختانه یک دفتر یاداشت هم دارم که یادگاری اولین دیدارم با مجید ضرغامی عزیز است که مال انتشارات خودشان است. از بس ترانه هایم توی کاغذهای پراکنده بودند داده بود ترانه هایم را  توی دفتر بنویسم و دارم می نویسم . بدبختانه اش اینجاست که در اصل دفتی طالع بینی است و در قسمت پایینی هر صفحه یک عالمه در مورد شراط متولدین ماه های مختلف نوشته است . اینها را گفتم تا به این نتیجه برسم که شاید منظور این طالع بین ها از دورویی خردادی ها این باشد که مثلا من با حالت عجیبی هم دارم در مورد افراد رفتار کاری ام را اداره می کنم و هم احساسات شخصی ام را تا حدی که کمتر به کارمان ربط داشته باشد دارم. یعنی در اکثر حالات زندگی عادی ام را می کنم بدون اینکه به رویم بیاورم چه کسی را دوست دارم یا از چه کسی بدم می آید !!
با اینهمه فکر نمی کنم آنقدر نادان باشی که نفهمیده باشی حقیقتا چقدر دوستت دارم . حتی اگر از این بترسم که توی زندگی ام این دوست داشتن باعث خراب شدن خیلی چیزها بشود ، خیلی چیزها مثل خود تو و هر لحظه خودم را سانسور کنم !!


حال و روز خوبی ندارم !  خودم هم نمی دانم دقیقا چرا !؟ این هفته ۳ تا امتحان میانترم دارم که خیلی هم فکرم را مشغول کرده اند . تا الان هم هنوز یک کلمه نخوانده ام.


وقتی سر کلاس مکانیک خاک استاد از خاک برداری حرف می زند و من به سرم می زند روی کاغذ این را بنویسم نمی شود انتظار بیشتری داشت :
زنــــ بیل دارد
من را می خرد
خاک برداری ام می کند
سنگ می مانم


این ترانه هم با مقدمه اش نتیجه ی یادداشت های حاشیه ی جزوه است . خواستیم درس بخوانیم که باز هم نشد ( این آخرین باری ست که از سیگار توی ترانه ای می نویسم . احساس می کنم دارد دستمالی می شود . شما هم دیگر ننویسید) :

تقدیم به عکسی که هر بار موبایلم را روشن می کنم به سلامم لبخند می زند . تقدیم به طلسم پیتزاهایی که هیچ وقت دونفر آدم گنده نتوانستند تمامشان کنند . تقدیم به توهم من و کابوس های من وقتی هنوز و همیشه  فکر می کنم دوستت دارم . نوشته بودم هنوز نمی توانی بگویی فقط اینقدر دوستت دارم چون من هنوز همه ی برگ هایم را بازی نکرده ام . مسخره است . مضحک است . اما دیگر نمی توانم . شاید دارم همه چیز را خراب می کنم ولی ... تسلیم می شوم و جلوی تو زانو می زنم . نمی دانم چه کسی بُرد ولی من ...

به تو فکر می کردم -ُ        حواسم به ساعت نبود
به رویای "ما" گرچه این     به غیر از حماقت نبود

نه شکل ِ یه گارفیلد ِ چاق    نه شکلِ کُزت می شدم
به تو فکر می کردم -ُ        شبیه خودت می شدم

شبیه ِ یه یاغی ، یه زن       که شهر -ُ به هم می زنه
شبیه کسی که همه ش        صداش توی گوش ِ منه

شبیه ِ یه ترس ِ مدام           شبیه ِ خودم می شدم
به تو فکر می کردم -ُ         از عشق ِ تو کم می شدم

به تو فکر می کردم -ُ         به کابوس های خودم
تو "پاییز ِ هشتاد و پنج "       پُر از پُک زدن می شدم

پُر از پک زدن می شدم       یه نخ "اولترا" دود ، دود
شبیه ِ یه حلقه ، یه دار        و شعری که شکل ِ تو بود

پُر از درد ، سر درد ، درد     پر از طعم ِ اسب ِ سفید
پُر از چشمهای کسی            که عشقم رو هیچ وقت ندید

پُر از پک زدن می شدم         پر از زن ، زدن ، دود ، دود
به تو فکر می کردم
            حواسم به ساعت نبود !!

 

شب از من رد شد ، با سکوتی دستمالی شده
صبح آمد
با گل ِ سرخی زرد
    زمان را نفهمیده بودم
خیلی وقت است ساعتم خراب شده است.


وقتی نه حس انتخاب دارم و نه حال و هوایم انتخاباتی ست دلیلی ندارد چیزی در این مورد بنویسم . فقط نسبت به این سوال مسخره ی گزارشگر شبکه ی سه که وسط برنامه های ورزشی سرو کله اش پیدا می شود و از طرف مقابلش می پرسد چرا توی انتخابات شرکت می کنید آلرژی پیدا کرده ام . 
فعلا با احمدی نژادتان حال کنید و این شعر فوق العاده ی ناصر خالدیان را هم داشته باشید تا بعد: شب جمعه كه ميشه استان شدن يادت نره!


هنوز تصویر های مبهمی از "عمو حمید" توی ذهنم دارم . وقتی با سیب می آمد و با بوسه می رفت .  تکه های استخوانش را سالها بعد برای خانواده اش آوردند . ولی مادرش هیچ وقت باور نکرد حمید مرده باشد . یا این چند تکه استخوان پسرش باشد که جوان بود ، رعنا بود ، مرد بود . از صمد عمو همی هیچ چیزی یادم نیست . حمید دوست پدرم بود و صمد عموی واقعی ام . من هنوز قصه های پدرم از شب عملیات توی گوشم است . هنوز از صدای هواپیما ها می ترسم. هنوز مثل بچگی هایم با تفنگ اسباب بازی ام رو به آسمان نشانه می روم . ولی نمی دانم چه کسی را بای بزنم . هواپیمای دشمن را ؟ پدرم را که کودکیم بدون او بزرگ شد چون همیشه سایه ای پشت در بود و هنوز زندگی اش از رعشه های بمب خوشه ای می لرزد ؟ عمو صمدم را که برای میثم چند ماهه اش نامه نوشت و میثمش نه ماهه نبود که رفت . حمید جعفری را که هیچ وقت انتظار ۱۲ ، ۱۳  ساله ی تازه عروسش و مادرش را برای اینکه تکه استخوانهایش را بیاورند فراموش نمی کنم. جنگ را؟ سرنوشت را؟ یا آن کسی را که آن بالا نشسته است و فقط قصه می نویسد . قصه می بافد . تا دلش بخواهد بازی مان می دهد . حالم از این زندگی به هم می خورد . حالم از آنهایی که ابلهانه رفتند و تلف شدند به هم می خورد . حالم خوب نیست . می فهمید ؟ حالم خوب نیست !

و حال خدایا ! بگذار گستاخانه در میدان شهادت بتازم . بگذار غرور و تکبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهم و با خون خود ننگ هزار ساله ی تاریخ را بشویم . قبول شهادت مرا آزاد کرده است . من آزادی خود را به هیچ چیز ، حتی به حیات خود نمی فروشم .

( قسمت های از وصیت نامه ی شهید حمید جعفری )


اینها  نتیجه ی کابوس هایی اند که فقط مال منند. هیچ چیز را جدی نگیرید . نه نوشته هایم را ، نه ترانه ها را ، نه حسی را که شاید بگویید عشق است و نه من را . اینها هم می گذرد . زندگی تان را بکنید . ما هم زنده ایم و خوب . شاید حتی بهتر از شما ! ـ نابود می کنیم، پس هستیم -
حالا مهم نیست چه چیز را . رابطه ها را . خودم را . مهم نابود کردن است. من به تریستان تزارا معتقدم که ویرانگری خود آفرینندگی ست . شاید از دل این ویرانه ها یکی ار تابلوهای سالوادور دالی رنگ بگیرد .

من -ُ پک می زنی آروم .... حواست ... نیست !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM