
خب ! مساله ای که بین دوتا از دوستانم طی هفته ی گذشته افتاده بود باعث شد هوس کنم اینها را بنویسم :
من دوستان زیادی دورو برم دارم. روابطم با هر کدامشان هم خاص و تعریف شده است. نقطه ی مشترکی که بین همه شان هست اینست که من کمتر از دست کسی ناراحت می شوم و سعی می کنم تا حد امکان دوروبری هایم را با همه ی اشکالات بزرگ و کوچکشان تحمل کنم. گرچه سعی می کنم نگذارم کسی از حدودی که برای رابطه مان تعریف کرده ایم بیشتر پا بگذارد ولی اگر هم این اتفاق افتاد سعی می کنم با مدارا و غیر مستقیم این مورد را به طرف گوشزد کنم. شاید برای همین است که کمتر در ارتباطاتم به مشکل بر می خورم. در ضمن یکسری از دوستانم هستند که هیچ وقت خط قرمز پررنگی در رابطه با آنها متصور نبوده ام. از همان ابتدا یا بعد از گذشت زمان احساس کرده ام که اینها باید چیزی بیشتر از یک دوست معمولی باشند.افرادی که رفیق هستند و بی تعارف دوستشان دارم. برای خیلی ها هم از خودم بسیار زیاد مایه می گذارم و کارهایی می کنم که گاهی هیچوقت خودشان نمی فهمند و نخواهند فهمید. منتی هم برای اینکار نیست. این را وظیفه ی خودم و اصل یک رفاقت خوب می دانم. زیاد هم با افرادی که می گویند دوره ی چنین رفاقت هایی تمام شده است موافق نیستم. چه دلیلی دارد وقتی که می توانیم کاری برای کسی بکنیم یا کمی خوب تر از الانمان باشیم اینگونه نباشیم؟ به طور مداوم دوست دارم از دوستان نزدیکم با خبر باشم و دلم برایشان تنگ می شود. بی تعارف. چون دوستانم حاشیه ای از زندگیم نیستند. یکی از اصولی هستند که زندگیم را تشکیل می دهند و در متن آن جریان دارند. خیلی پررنگ. ولی همین محبت زیاد ممکن است گاهی بعضی ها را آزار بدهد. همانطور که من برای خودم حریمی خصوصی دارم و گاهی دوست دارم انتخاب کنم تا انتخاب بشوم به دوستانم هم کاملا حق می دهم که از اینکه خیلی وقتها به خاطر دلتنگیم حق انتخاب کمتری برایشان می گذارم آزرده شوند. برای همین و برای اینکه یک موقع از محبت زیاد موجب آزار دوستانم نشوم وقتی که می فهمم دارم شورش را در می آورم سعی می کنم کمی عقب بکشم و بگذارم دوستانم بیشتر انتخاب بکنند. حتی اگر خیلی وقتها یادشان برود که یکی از گزینه هایشان هم من هستم ناراحت نمی شوم. دوستم هستند دیگر. زندگی هم سخت شده است. همانطور که خود من با همه ی این حرفها بعضی وقتها آنقدر سرم شلوغ می شود که پیش می آید خیلی ها یادم بروند، این اتفاق برای هرکسی هم ممکن است بیافتد. من عادت دارم که خیلی وقتها دوست داشتنهایم را پیش خودم داشته باشم و برای دوستانی که دوستشان دارم آنقدر عقب بکشم و خودم را بی خیال شوم که حتی از خیلی اتفاقاتی که برایم پیش آمده است هم بی خبر باشند. مثل الان که می ترسم مبادا موجب آزار بعضی ها بشوم. ولی خب ! مهم اینست که محبت زیاد طوری که قدیمیها گفته اند موجب مرض نشود. مهم اینست که حواسمان باشد و حریم خصوصی اطرافیانمان را رعایت بکنیم و از خط قرمزها عبور نکنیم تا مشکلی پیش نیاید. و مهم این است که آدم فراموش نشود. فقط از فراموش شدن می ترسم !
دستی میان دشنه و دیوار است
دستی میان دشنه و دل نیست
از پله ها فرود نمی آیم
اینک بدونِ پا
***
لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من سپیده دمان
بدون دست می آیم
و یارای گشودن پنجره با من نیست
***
در زیرِ ریزشِ رگبارِ تیغِ برهنه
می دانم - تو دامنه می خواهی - می دانم
تا از کناره بیایی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشائی
من با سیاهیِ دو چشمِ سیاهِ تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظرِ دست دیگری ست
چشمی همیشه هست که نمی خوابد .
(خسرو گلسرخی)
اینکه من حضرت علی را خیلی دوست دارم و آرزوی آرمان شهر علی را دارم زیاد به اعتقادات مذهبی من مربوط نمی شود. من پیشتر از همه علی را به عنوان یک انسان کامل ، عادل ، آزاده ،روشنفکر ،متفکر و درست کردار قبول دارم تا یک پیشوای دینی. این همان اتفاقی ست که وقتی امروز دوستی که همه به لائیک بودن می شناختندش مخالفتش را با مسافرت توی این روزهای تعطیلی اعلام کرد ، به خاطر شهادت علی(ع) ، بعضی ها را متعجب کرد. ولی این تعجب زیادی ندارد. آنهایی که علی را دوست دارند و برایشان مولاست و محترم و مقدس کم نیستند ، با همه نوع عقیده و فرهنگ ! این را به عینه در برخورد با افراد غیر مسلمان غیر ایرانی هم دیده ام. گستره ی عشق به علی خیلی وسیع است. و علی مرد بزرگی بود. مردی که به قول دکتر شریعتی قرن ها زودتر از ظرفیت زمانه ای خودش آمد و رفت. کسی که شاید بزرگی و انسانیت و آگاهی اش در جهالت اعراب زمانش ، و نادانی و تحجر افرادی که بعدا داعیه ی شیعه بودنش را داشتند همیشه تاریک و گم مانده است. علی انسان کاملی بود و من اینروزها به سوگ انسانیت عزادارم.
همین روزها برای راحت شدن از دست این بلاگفای لعنتی هم که شده دات کام می شوم. کمی دیگر تحمل کنید لطفا !