تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - من چه دانم؟

 

درگیر اطرافم شدم                         شاید که از یادم بری

با آدمای مختلف                            با عشق‌های ظاهری

عکسا خبر می‌دن هنوز                  درگیر داس و گندمی

می‌شد فراموشت کنم                      پشت همین سردرگمی

 

می‌شد فراموشت کنم                      بارون اگه یک‌ریز بود

می‌شد فراموشت کنم                      ساعت اگه پاییز بود

می‌شد فراموشت کنم                     از بس که دستات سرد بود

تو بد نبودی عشق من                     دنیا کمی نامرد بود

 

این روزها حالم بده                       هم عاصی‌ام هم گوشه‌گیر

برگرد و بی‌گریه فقط                     سیگار و از دستم بگیر

می‌گن هوا خیلی بده                      باید که خاموشت کنم

شوخی نداره زندگی                      باید فراموشت کنم

 

میثم یوسفی/ آخرین روزهای پاییز هشتاد و شش


پی‌نوشت اول: من فراموش کار نیستم. هیچ وقت روزهایی که زندگی کرده‌ام را فراموش نمی‌کنم و هیچ اتفاق، کرده و گذشته‌ای هم نیست که بخواهم از زندگی و خاطراتم حذف یا انکارش کنم. اصل زندگی هم همین است. سعی می‌کنم از خاطرات خوبم لذت ببرم و از اشتباهاتم عبرت بگیرم. این‌طوری خودم هم راحت‌ترم. این ترانه، آخرین ترکش یک خاطره‌ است. روزهایی که بخش کوچک اما پرآشوبی از بیست‌وچهار سال زندگی‌ام را تشکیل دادند. آشوب و ویرانی را دوست دارم، اصلا مگر زندگی خطی و آرام و بی‌دغدغه زندگی‌ست؟ امیدوارم هیچ وقت اتفاقی نیفتد که مجبور شوم حداقل حرمت این ترانه‌ها را بشکنم. اگر هم مدارا می‌کنم یا نقش بازنده را بازی می‌کنم برای همین است (البته شاید هم به واقع بازنده باشم، موضعی در این مورد ندارم). با تمام وجود به خاطراتم و کسانی که گوشه‌هایی از آن را ساخته‌اند -یا من تصور می‌کنم ساخته‌اند- احترام می‌گذارم. نه به‌خاطر آن‌ها، که به‌خاطر خودم، که به خودم احترام گذاشته باشم. مهم هم نیست چه کسی چه فکری می‌کند. حرمت آن روزها و آن احساس‌ برای من مهم‌ترند، اگرچه شاید دیگر گردی هم از آن حس نمانده باشد.
‍پی‌نوشت دوم: می‌گویی این ترانه‌ام را دوست نداری، حرفی ندارم. فقط من را به لبخندی ببخش! این سرگردانی‌ام را هم ببخش. این‌روزها تکلیف خودم را با هیچ چیز نمی‌دانم، چه برسد به تو و زندگی. غمگین نیستم، فقط از اشتباه کردن می‌ترسم و دوست دارم زمان بگذرد تا خودم را پیدا کنم.
پی‌نوشت سوم:
این آهنگ شهرام ناظری دیوانه‌ام می‌کند، این مولانا بشر نبوده، شاعر نبوده، اگر او بشر بود ما چه هستیم؟ اگر او شاعر بود ما چه هستیم؟ برایش متاسفم که امثال من هم خودمان را شاعر می‌دانیم و او هم شعر می‌گفت. برای ایرانی بودنش هم متاسفم، مولانا مال هرکجا جز این‌جا بود، الان در حد پیغمبری بزرگش کرده بودند و کودک و بزرگ جهان می‌شناختندش و ارادتمندش بودند.
پی‌نوشت چهارم: ترانه‌ی می‌شد فراموشت کنم را به پنجه‌های دوست و آهنگ‌ساز بسیار توانایی سپرده‌ام که امیدوارم همان را بسازد که باید. به این ترانه خوش‌بینم.
پی‌نوشت پنجم:
مرا گویی که رایی؟ من چه دانم  / چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم  /مرا گویی بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی من چه دانم  /منم در موج دریاهای عشقت / مرا گویی کجایی من چه دانم  /مرا گویی به قربانگاه جان‌ها / نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم
                          
   من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم .... من چه دانم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar