تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - خوش‌بختی با تو خوش‌بخت است

کودک بودم و تنها. تنها کودک خانواده بودم. کودک وتنها. رفیق تنهایی‌هایم مادر بود، فقط و فقط مادر. بابا را که می‌پرسیدم، می‌گفت "رفته نور بیاره". می‌گفت می‌آید... همین‌روزها می‌آید.
مادر دروغ نمی‌گفت. پدر می‌آمد اما نیامده، دوباره باید می‌رفت. نور خانه‌مان کم بود، خانه‌های همسایه هم همین‌طور. مادر می‌گفت یک نفر دارد همه‌ی خورشیدها و چراغ‌ها را می ترکاند! می‌خواهد زمین و خانه مان را هم از ما بگیرد. پدر دلواپس خانه‌ای بود که به قول خودش همه‌چیزمان بود. هویت‌مان. دار و ندارمان. من دلواپس و دلتنگ پدری که دیر می‌آمد، زود هم می‌رفت...
یک شب مادر گفت مسافری در راه است. دختر عمویم دوست داشت اذیت‌ام کند که می‌گفت مادر دروغ می‌گوید. نمی‌دانست خدا توی گوش من گفته است که تو می‌آیی. نمی دانست تو هدیه‌ی خدا برای منی، برای تنهایی‌هایم. از همان روز که خبر آمدنت آمد، تنهایی رفت. حالا من خوش‌بخت‌ترین بودم.

روزها که می‌گذشتند ما هم بزرگ می‌شدیم. شاد بودیم و غمگین. می‌خندیدیم و گریه می‌کردیم. وقتی که پدر تو را بیش‌تر از من نوازش می‌کرد، به‌ت‌‌‌ حسودی می‌کردم. وقتی که همیشه تو زودتر از من به آرزوهایت می‌رسیدی، حسودی‌ام می‌شد. اما می‌دانستم که پدرها دختر را بیشتر دوست دارند. برای همین وقتی کمی بزرگ‌تر شدم، دیگر حسودی نمی‌کردم. خوشحالی تو خوشحالم می‌کرد و همین کافی بود. همه‌ی روزهای کودکی‌ام با تصویر تو گره خورده است. با اسم و شهرت، لی‌لی، عروسک‌بازی. فوتبال. با دوچرخه‌سواری کنار ساحل. با دعواکردن‌ها. هفت سنگ بازی کردن و وسطی که خیلی دوستش داشتیم. با خط‌کشی صندلی عقب ماشین بابا توی مسافرت‌ها و مشخص کردن مرز خانه‌ی هر کس. قرار بود کسی از خط نگذرد و هرکدام‌مان در یک‌طرف خط بنشینددعوا می‌کردیم، قهر می‌کردیم. اما همیشه وقتی خواب‌ات می‌آمد کوتاه می‌آمدم تا سرت را روی پاهایم بگذاری و بخوابی.

یادم نمی‌آید از کی بزرگ شدیم. از نوجوانی‌مان تصویرهای گنگی دارم، مخصوصا از نوجوانی تو. به مادر می‌گفتم که نسبت به تو خودم را مدیون می‌دانم. به‌خاطر خودخواهی‌ام دست ات را به زور گرفتم و سه‌سال اختلاف را بالا کشیدمت. نگذاشتم با هم سن و سال‌هایت باشی و با آن‌ها بالا بیایی. این درست نبود. من دنبال رفیق و هم‌زبان بودم اما سه سال زندگی تو چه می‌شد؟
از وقتی که بزرگ شدن مان یادم می‌آید، تنها کسی که در بهترین یا بدترین شرایط می‌توانست تکیه‌گاه و گریزگاهم باشد تو بودی. همیشه حرف‌هایی بود که به‌جای من می‌زدی و غرولندها را به جای من می‌شنیدی و رازها را کنار من توی دلت می‌گذاشتی و غصه‌ها را پابه‌پای من می‌خوردی. خوش‌بخت بودم و هستم. من تو را داشتم و دارم و مطمئنم که خوش‌بختی همین است. تو را شاد می‌بینم و آینده‌ی جدیدت در حال رقم خوردن است و مطمئنم خوش‌بختی همین است. سپید می‌پوشی و خرامان می‌روی و مطمئنم خوش‌بختی همین است. می‌رقصم و می‌رقصی و دنیا می‌رقصد و مطمئنم، مطمئنم خوش‌بختی همین است. مطمئنم آن قسمت از دنیا و آینده که تو خواهی ساخت، بهترین جای دنیاست و آن خانه‌ای که تو را دارد، دنیا را دارد.

من هم همین‌جا می‌نشینم و دنیای جدیدت را نگاه می‌کنم و خوشحالم. خوشحال و خوش‌بخت.

.


وای این ترانه‌ی شهیار دارد دیوانه‌ام می‌کند:
خاکستر ملافه ها/عکسای پاره پای در
حسرت رویای سفر/رو بالش بی بال و پر
کنار حوض نقره ای/یه قطره از خون منه
گربه‌ی همسایه‌ی ما/انگار که باز آبسته

...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar