تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - خاطرات یک بازنده‌ی خوشحال ۲

منفی دوازده:

 الان که دارم به اتفاق امروز فکر می‌کنم٬ می‌بینم فاصله تا مرگ چقدر کم است٬ خیلی کم. نزدیکش شدم٬ اما اصلا نترسیدم. مطمئنم اگر تنها بمیرم یا پیش کسی باشم که که نترسد و مرگ برایش عادی یا حتی خنده‌دار باشد، مرگ هیچ وقت نمی‌تواند برایم ترسناک باشد. راستی اگر می‌مردم خوش بخت بودم٬ چون دوستت داشتم و همین برای این‌که خوش‌بخت باشم یا حداقل بدبخت یا نصفه کاره و با حسرت نمیرم کافی بود. اصلا این وقت شب این چرت و پرت‌ها را چرا می‌نویسم؟ نمی‌دانم! فقط این را می‌دانم که یک لبخند قشنگ روی لبانم هست. تو هم به زندگی و سختی‌هایش بخند. چون ناراحتی‌ات آن‌قدر غمگینم می‌کند که حتی مرگ نمی‌تواند...  خب البته همه‌ی این‌ها می تواند یک لقاظی یا بازی با کلمات باشد. ولی باز، هنوز و همیشه : دوستت دارم... 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM