
سرم سنگین است
زانوانم تاخورده
صورتم گلآلود
چون چراغی که
روشن
و
خاموش شود،
افتان و خیزان میروم...
(تورا دوست دارم چون نان و نمک / ناظم حکمت / ترجمهی احمد پوری / نشر چشمه)
بعد از یک ماه و نیم کار، بیخوابی و خستگی؛ این چند روزِ مسافرت و تنهایی و استراحت، آی میچسبد، آی میچسبد!
بعضیها واقعا روی اعصابند، از بس خودشان را جدی گرفتهاند!
با هم چهقدر راه نرفته، نرفتهایم
بیتو چهقدر بغض نکردم، گریستم
با من چهقدر شکل همین عشق میشوی
بیتو چهقدر، با تو، کنارت... گریستم...
تو غنچهی گلی که به خشکی رسیده است
تا گل کنی؛ به وقت بهارت... گریستم
(اینقدر از سفر نگو که نباشی... نگو؛ نگو...)
- دوستت دارم که ساکتم- تو راهی ستارهشدن باش نازنین
من ریل میشوم برای قطارت.... (گریستم)
- احساس میکنم که تو را دوست... دوست... دوست...
بیترس عاشقم، اگرچه که مَردم... .... داخل پرانتز گریستم!
.....
- بیتو همیشه بغض نکردم،
گریستم
(میثم یوسفی)