تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - تنها احمق دنیا تویی ! اگر دوستم داشته باشی

- قبلا بابا صِدام می کردی
- جوونیه و هزار خریت.
- همیشه دنبال یه دنیای بی عیب و نقص بودیم
- پیداش کردین؟
- هرگز !
-----------
- فکر نکن عاشقِ این پسرم ، اون خودشم می دونه ربط زیادی به من نداره. فقط بهتر از اینه که اسم تو روم باشه !
-----------
- حتی اگه همه ی مردمو احمق تصور بکنی لزومی نداره خودتو به حماقت بزنی.
- زمانی منو دوست داشتی.
- تنها احمقِ خونواده من بودم.
- مادرتم منو خیلی دوست داشت
- تو چی؟
-----------
(اینها قسمتهایی از دیالوگ های نمایش زمین مقدس به نویسندگی و کارگردانی ایوب آقاخانی و بازی داوود رشیدی و افسانه ماهیان هست. هر روز ساعت ۲۰ تالار قشقایی تئاتر شهر اجرا می رود. قسمت های خوب زیادی داشت و برای یک نویسنده ی ایرانی خیلی خوب بود. کلا کاری بود که چسبید !با خودتان است ، می توانید از دستش بدهید یا نه !!


من دراکولایی بودم که این روزها عجیب اصیل شده ام ! وقتی چهارِ صبح می خوابم و  پنج بیدارم !


 رستاک از دوستانی ست که در مدت یک سال ترانه اش عجیب جلو رفته ! آهنگساز و خواننده ی بسیار قابلی هم هست. به احتمال زیاد در آلبوم بعدی عصار شعر و ملودی دارد. ترانه ی "حواست نیست" اش را هم روی گوشی موبایل دارم و از آهنگهایی ست که این روزها زیاد با خودم زمزمه می کنم. زیاد ! یک ترانه ی خوب دیگر از رستاک را باهم مرور می کنیم .

(تک شات)

احساس ِ خوبی نیست اما این اواخر
حس می کنم پیشِ تو امنیت ندارم
بیهودگی قد می کشه با من کماکان
از بس برایِ تو اهمیت ندارم
وقتی تو هر شب قهرمانِ قصه می شی
من دیر یا زود آخرش باید بمیرم
دستاتو رویِ گردنِ من حلقه کردی
تا حسِ جون کندن رو راحت تر بگیرم
من پشتِ پرده ، کوچه و تک شاتِ رفتن
هر شب یکی از رویِ پرده پاک می شه
من اشک می ریزم تو اما دور می شی
این فیلم نامه باز وحشتناک می شه
رو صفحه ی همراه از بس رفتم از دست
بی عرضگیمو روی کاغذ نت کردم
بشمار تا امشب برای ِ چندمین بار
تو ضربه های ِ پشتِ خطی فوت کردم
وقتی می آی در بازه، وُدکا ته کشیده
بازیگرت روی زمین بیهوشه دیگه
با این سیاهی لشکرت نای جنون نیست
حق با کیه؟ من یا تو یا آغوشِ دیگه؟
شب هایِ اکران ِ تو من توقیف می شم
خوابم رو حتی از اتاقت دور کردم
راحت بخواب از درد مدتهاست خوابم
دیوونگیمو از شبت سانسور کردم
تیتراژِ پایان ، زجه های تکنوازی
موسیقیِ بی وقفه ی بی عرضگیمه
من بر اساسِ یک حقیقت می نویسم
این گوشه ای از خاطراتِ زندگیمه
وقتی رکوردِ هرزگی رو می شکستی
گستاخیِ آغوشتو تشویق کردم
دستاتو از رو گردنم بردار ، مُردم
از بس هواتو تو رگم تزریق کردم

(رستاک حلاج)


آدم بعضی وقتها نمی داند گریه کُند یا بخندد ! وقتی بعد از یک جلسه ی کذایی مردک مثلا ادیب و شاعر و منتقد ۶۰-۷۰ ساله می آید و به نامزد یکی از بچه ها شماره می دهد و یا یکی از دوستان همین مردک متاسف هست که چرا این آقا ( در این سن و سال) با دخترهایی می گردد که یا لاغر مردنی اند یا قیافه ای ندارند و به خودش میبالد که........... بوی تعفن نه ! لجن نه ! بدتر از اینها ! خیلی بدتر ! بد بویی دارید آقای شاعر. بد بویی می دهید ! برایتان متاسف هم نیستم. شما همینید. همین !
از این اتفاقات زیاد هست و لی پیرمرد ! تو چرا؟
بعضی وقتها انقدر دورو برت پر از لاشه و لاشخور می شود که از خودت هم می ترسی. من می ترسم. می ترسم !




فضول گشته​ام امروز جنگ می جویمتنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدملگن نهاد خیالش به چشمه چشممبگفتمش که به خونابه جامه چون شوییبه سوی تو همه خون است و سوی من همه آب

(مولانا)

منوش نکته مستان که یاوه می گویمدلا برو تو ز پیشم تو را نمی​جویمبهانه کرد کز این آب جامه می شویمبگفت خون همه زان سوست و من از این سویمنه قبطیم که در این نیل موسوی خویم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM