تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - نه دیگه نمی‌بخشم: شلاق می‌زنم
خرده جنایت‌های زناشوهری

برای سومین بار "خرده جنایت‌های زناشوهری" را خریدم. بار اول، دو یا سه سال پیش بود، کتاب را خریدم و نصفه‌اش را خوانده بودم که وقتی با قطار به زنجان می‌رفتم، توی قطار جاماند. بار دوم خرید، تازه کتاب را تمام کرده بودم و توی کیفم بود، شب را خانه‌ی یکی از دوستان تئاتری بودیم که کتاب را اتفاقا لازم داشت و تعارفم گرفت و  کتاب را برداشت!! بعد از آن هم چون کتاب را خوانده بودم دیگر دغدغه‌ای برای خریدش نداشتم که چند روز پیش دوباره کتاب را در نشر چشمه دیدم و شهوت خرید و دوباره خواندنش وسوسه‌ام کرد. البته اجرای این نمایش‌نامه با عنوان "خرده جنایت‌های زن‌وشوهری" به کارگردانی سهراب سلیمی و (اگر اشتباه نکنم) بازی افسانه ماهیان و میکائیل شهرستانی در زمستان ۸۴ در تالار سایه به روی صحنه رفته بود.


گفتم نشر چشمه و یاد اتفاقی افتادم که دوست داشتم این‌جا بنویسم. چند ماه پیش بود که با آقای مجیدی، یکی از فروشنده‌های کتاب‌فروشی چشمه، در مورد کتاب‌هایی که برای نسل ما بود و کتاب‌های کودک و نوجوان امروز صحبت می‌کردیم و اذعان داشت که نسل ما با توجه به حضور پررنگ "کانون پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان" از نظر کتاب و فرهنگ، تغذیه‌ی بهتری می‌شد. ولی می‌گفت با ‌همه‌ی بی‌توجهی‌هایی که از نظر کتاب به نسل کودک و نوجوان امروز ایران می‌شود، کتاب‌هایی هم مثل سری داستان‌های "پارسیان و من" منتشر شده است که اتفاق بسیار خرسنده‌ای‌ست. به پیشنهادش سه جلد این کتاب را برای دختر‌دایی‌ام که ۱۳ سال دارد و خواهرم که ۱۰ ساله است خریدم و از این موضوع بسیار خوشحالم، چون کتاب‌های بسیار بسیار خوبی هستند و دختردایی‌ام این را به هری‌پاتر ترجیح داده و می‌گوید هرجلد را دوبار خوانده است. یک‌بار حامد (پسر دایی‌ام) با پدرم صحبت می‌کرد و می‌گفت که در اروپا همه‌ی داستان‌ها و افسانه‌های قدیمی‌شان را برای کودکان به‌روز می‌کنند و در ایران این اتفاق نیفتاده است، حالا در مجموعه‌ی پارسیان و من به‌روز شدن داستان‌های قدیمی را می‌شود دید و این یک حرکت بسیار خوب برای کودکان و نوجوانان ایرانی‌ست.


به‌طرز وحشت‌ناکی "لیزا"ی خرده جنایت‌ها را دوست دارم! مخصوصا وقتی همه‌ی شخصیت‌اش را در دو دیالوگ لو می‌دهد. "یه زن وقتی به سنش پی می‌بره که می‌فهمه زن‌های جوون‌تر از اون هم وجود دارند" ، "وقتی عاشقم زجر می‌کشم، جور دیگه‌ای بلد نیستم عاشق باشم"...  چقدر این دیالوگ دومی را دوست دارم و ... دوست دارم!! لیزا آدم خودویران‌گر، مردد، آشفته و عاشقی‌ست! زنی که دقیقا نمی‌داند خوش‌بخت است یا نه و در این‌که زندگی را باب میلش تغییر دهد ناتوان است ولی نمی‌داند "باب میلش" چیست. در نهایت هم این "زندگی"‌ست که پیروز است. می‌گویم زندگی چون فکر می‌کنم این زندگی‌ست، نه سرنوشت!
این قسمت‌های کتاب هم عالی‌ست:

لیزا: اگه یه روزی قادر شم به تو اعتماد کنم، دیگه اون‌وقت به خودم اعتماد نخواهم داشت. برام سخته اعتماد داشته باشم.
ژیل: اعتماد «داشتن». آدم هیچ‌وقت اعتماد ن‌َ«داره». اعتماد مالکیت‌پذیر نیست. می‌تونه در اختیار کسی قرار بگیره. آدم اعتماد «می‌کنه».
لیزا: دقیقا. همین برام سخته.
ژیل: برای این‌که در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار می‌گیری. از عشق توقع داری.
لیزا: آره.
ژیل: در حالی که این عشقه که از تو توقع داره. تو می‌خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی اون وجود داره.
لیزا: چطوری؟
ژیل: با اعتماد کردن.

---------------

۱ - خرده حنایت‌های زناشوهری/اریک امانوئل شمیت/شهلا حائری/نشر قطره
۲ - پارسیان و من/مجموعه‌ی سه‌جلدی/آرمان آرین

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM