
اینجا چیزی نیست دنیا چیزی نیست
میخندیم اما با ما چیزی نیست
از من میرنجی با من میرقصی
چون عشقت هستم حتمن میرقصی
آبرومون بریزه یا نریزه ، مثل ِ یه تاس
بیهوا میبوسمت، این لحظه زیباس
شبها بیمَردن مردا بیخنده
تو این کثافت آغوشت چنده؟
میترسم وقتی لبات نزدیکه
این لب که لب نیست همهش ماتیکه
تو میرقصیدی و دنیا به هوای تو میرقصید
اون که پشت پلک تو خوابیده مهتابه یا خورشید؟!
میترسم از این خوابی که دوره
از بارونی که رویا میشوره
این کابوسی که با من درگیره
داره رویاتم از من میگیره
(میثم یوسفی(