تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - پل هوایی

دیشب با نیما* از خاطراتی می‌گفتیم که ... یادش بخیر!!

از همه‌ی باهم بودن‌های این چهار پنج سال. وسط حرف‌هایمان هم رسیدیم به روزهایی که هرکار متفاوتی از جانب ما خوانده می‌شد بد بود و حتی بارها افرادی که از باهم بودن‌های ما واهمه داشتن به صراحت گفتند این‌که عده‌ای باهم می‌نشینند و برای هم ترانه می‌خوانند و نقد می‌کنند و هم‌دیگر را دوست دارند خوب نیست و... ولی همین‌ها به جایی رسیدند که توی ترانه‌شان... بگذریم. فقط خوشحالم که زیر چتر کسی نرفتیم و خودمان را گم نکردیم و بدون ادعا کارمان را انجام دادیم تا کم‌کم خودشان بفهمند قصه چیست. گرچه نیما کوکلانی و چند نفر از بچه‌ها خیلی بیشتر از امثال من سختی کشیده‌اند و فحش شنیده‌اند ولی همه‌ی ما درد مشترکی داشتیم که باهم بودیم و هستیم و "تا کور شود هر آن‌که نتواند دید". بارها گفته‌ام که ترانه‌ی ایران اتفاق مهمی در فرهنگ و هنر این کشور نیست که فرهنگ و هنر توی این مملکت اصلا اتفاقی نیست، ولی همین تحول‌های کوچکی هم که در انسانهای دگم رخ داده دلگرم‌مان می‌کند.

*: نیما کوکلانی


یک پیشنهاد جدید برای مرگ: از روی پل هوایی بیفتی زیر یک کامیون و قشنگ له شوی!!
یک سالی می‌شود جلوی پمپ بنزین سردار جنگل (بعد از خروجی سردار جنگل در مسیر همت غرب) پل هوایی زده‌اند و تازگی‌ها هربار که در مسیر رفت و آمد به منزل باید از روی این پل رد بشوم به این موضوع فکر می‌کنم! حقیقت‌اش از بچگی از پل هوایی‌می‌ترسم و می‌گویم مبادا باد بزند و پرت شوم یا یکی از این ورق‌های آهنیِ زیر پایم کنده شود... به‌هرحال این هم حکایتی‌ست از من که از هر چیزی می‌ترسم.


فرح‌زاد بی‌ چای و قلیان به هیچ دردی نمی‌خورد!! حیف دیشب‌مان!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM