
دوست دارم در مورد لبنان و اسرائیل و فلسطین و خون بنویسم. حتی اگر بعضی از دوستان خوششان نیاید. سری قبل که از جنگ نوشتم دوستی کامنت گذاشته بود که "قدیم ها شاعران رمانتیک تر از این بودند. تو چه شاعری هستی که گیر داده ای به جنگ." اما حقیقت چیز دیگری ست. گفتن هم ندارد. حقیقت این است که من همیشه از نویسنده ، شاعر و کلا روشنفکری که توی لاک خودش گیر افتاده باشد و دنیایش را نبیند متنفر بوده و هستم. این که شاعر باید همیشه عاشقانه و رمانتیک بنویسد هم برمی گردد به یک ذهیت غلط کهنه و تاریخی در ما . وگر نه درستش این نیست. کلا توی شاعراها هم شاعری را که همیشه گیر تغزلش بوده زیاد دوست ندارم. اعتراف می کنم: از قدیمی ها مولانا را خیلی بیشتر از حافظ و سعدی و .. دوست دارم چون هم متفاوت تر بود و سرشار از تکنیک و هم دنیایش از دنیای تغزل های حافظ و تعلیمات سعدی و حتی عاشقانه هایش و یا قصه های فردوسی بزرگتر و دلنشین تر بود و هست.
اما در مورد خون و جنگ. چه کنیم که ما با جنگ متولد شدیم. توی جنگ بزرگ شدیم و شاید هم توی خون بمیریم. دوستی نوشته بود که "وقتی جنگ تمام شد تو ۶-۵ سالت بود پس چطور می گویی من بچه ی جنگم." عزیز ! اگر بدانی وقتی همه ی بچگی هایم خاطرات دوری از بابا دارد که داشت می رفت تا بجنگد و نمیرد و نمیریم و خاکمان بماند،می بینی که من بچه ی جنگم. همیشه هدیه اش برای من تفنگ بود. من پسر بودم اما عروسک را هم در کنار توپ خیلی دوست داشتم. ولی بچگی هایم با تفنگ اسباب بازی ای گذشت که وقتی بمباران می شدیم و در زیر زمین نموری پناه گرفته بودیم از چنگ خانواده فرار می کردم و به بالای پله ها می آمدم و با تفنگم هواپیماهایی که قرار بود برای ما بمب هدیه کنند را نشانه می گرفتم ! وقتی هم جنگ تمام شد بابا و درد های تازه اش شروع شد. بگذریم. اینها زخمهایی اند که فقط حالا سر باز کرده اند. شاید یکی دو ساعت بعد همه ی این قسمت از نوشته ام را پاک کرده باشم. هیچ وقت نخواسته ام از چیزهایی بنویسم که کسی نه از من می داند و نه انتظارش را داشته است. در مورد نگرش من به دنیا و ایران و جنگ و سیاست هم دوستانی که از نزدیک می شناسندم خوب آگاهند . اینکه رفتند و برای من و تو کشته شدند ربطی به حکومت یا نظام خاصی ندارد. مهم نفسی ست که ما می کشیم و نفس هایی ست که خفه شدند یا هنوز مادرانشان چشم به راهند یا در شماره های آخرند. در حالی که به راحتی می توانستند مثل خیلی های دیگر از پشت مرزها پیغام رهایی ونترسید ، نترسید صادر کنند یا زیر کرسی های ماردانشان با دو پتوی اضافه قایم شوند. فقط گاهی کمی فکر کنید. واقعا در جبهه حلوا خیرات می کردند؟ خر بودند که رفتند جنگیدند؟ می دانستند بعدا قرار است بهشان پست بدهند؟ مقام بدهند؟ بزرگ شوند؟ رییس شوند؟ برج بزنند؟ اینهایی که همه می گویند درست. اما حساب ما هرگز با ۸ سالی که هر لحظه فردایش معلوم نبود پاک نیست. با هیچ چیزی پاک نمی شود. حالا هم اگر خیلی ها که مانده اند ، خورده اند و شکم بزرگ کرده اند ، ربطی به آن روزها ندارد. بحث ها را توی هم نکنیم.فقط یاد بچگی هایم که می افتم ، یاد دورو بری هایم که هنوز دنبال پسر و بابا و برادرشان می گردند ، وقتی یاد زنان و دخترانی و پسر بچه هایی می افتم که در بمباران یک شهر یکسره به خون کشیده شدند و مردند یا مثل دختر عموی من از ۱۳ سالگی با ترکش وزخمی برای همیشه رنده اند ، وقتی یاد قصه های جنگ بابایم می افتم که شبها را با آن می خوابیدم ، وقتی حسرت این که کسی برای من از بزبز قندی و خاله سوسکه قصه نگفت توی خونم بالا می رود ، وقتی یاد دوست مادرم می افتم که ۱۷ سال چشم به راه نامزدش ماند و فقط برای "حمید"ش نوشت و نوشت می افتم و آخر سر دو تکه استخوان تحویلش دادند، تف می فرستم به هرچه جنگ است و هرچه جنگ است و هرچه... تف به جنگ. لعنت به جنگ. لعنت به جنگ. تف به جنگ.
حالا هم یک طرف مرز اسرائیلی ها و فلسطینی ها با مرگ می جنگند و یک طرف مرز نزدیک به ۳۰ کودک در قانا یک جا به خون کشیده می شوند. این چه قانونی ست؟ این چه وهمی ست؟ این چه زندگی ست خدایا؟! چرا خاور میانه اینقدر نفرین شده هست؟ چرا؟
حتی اگر دوستان موضع بگیرند می خواهم از "سید حسن نصرالله" بنویسم و اینکه چقدر دوستش دارم. چون یاغی ست. چون دارد همه ی معادلات را بر هم می زند.حد اقل از "احمدی نژاد " که "چه گوارا" تر است ! در ضمن همیشه دوست داشتم امثال "چه" الان زنده بودند و می دیدیم چه موضعی می گیرند ! عمویم می گوید در جنگ اعراب و اسرائیل آنهمه کشور عربی با آنهمه پول و سلاح شش روزه تسلیم اسرائیل شدند ولی حالا یک نفر بد فرم دارد خودش را نشان می دهد. این دوست داشتن هم ربطی به جنگ ستیزی ام ندارد. شاید خودم همیشه دوست داشته ام هدفی باشد وحتی برایش بمیرم . اما خون بی گناهی که می ریزد دیوانه می شوم .
اکبر محمدی،از دستگیر شدگان ماجرای ۱۸ تیر در پی اعتصاب غذا در زندان مرد. زیاد نمی شناختمش و فقط اسمش را شنیده بودم و کمی توصیف از اطرافیان. ولی این فاجعه ها کی تمام می شوند نمی دانم؟ حکومتی که همیشه از مردم سالاری و آزادی دینی به تعبیر خودش دم می زند چه توجیه تازه ای برای این مردن و مردن ها دارد نمی دانم. فقط برای خانواده و دوستان اکبر محمدی متاسفم. و برای خودم که هیچ چیز دورو برم شکل دنیایی که می خواهم و باید نیست. خودم با زخم و ترس بمب از درد انسان و آزادی خفه می شوم و کودکانی از بمب و خون مشق می نویسند. متاسفم ! متاسفم ! به این هم فکر می کنم که آیا من تحمل آن شرایط و اعتصاب غذا را داشتم و دارم؟ مردن در راه هدف ، در جبهه ی جنگ یا در زندان ،یا مثل لورکا زیر تیر باران ، فرقی نمی کند . اصل هدف هست و شیرینی این گونه مردن. نمی توانم هراسم را از تلف مردن قایم کنم.
سر خیابانمان ترانس مرکزی برق اتصال کرده و ترکیده بود و نمی توانستند درستش کنند. چند ساعت برق نداشتیم. داشتم به دنیای بی برق فکر می کردم. زور می زدم تا بخوابم چون جز موبایل همه چیز حتی تلفن ثابتم قطع بود. که بعد ۴-۵ ساعت برق تشریف آورد !
داره از خورشید هم خون می ریزه / روی نبض زندگی بمبه که چیکه می کنه / یه نفر / چه فرقی می کنه؟ زن و بچه ، بزرگ یا کوچیک؟ / داره آخرین نگاهاشو به خورشید می کنه ! / آخرین خبر همین بود :/ یه نفر یه جای دیگه /توی سلول/ از بی هوایی خفه شد !
اینها را هم ببینید :۱- يازده شعر از آدا آهاروني شاعر اسرائيلي ، الهام گرفته از نامههاي سربازان اسرائيلي در لبنان