
از شعرهای اندیشه فولادوند این کار را زیاد دوست دارم. گرچه همیشه برایام سوال بوده که شاعری با ذهنی به این خلاقی چرا گاهن سهلانگاریهای سادهای در اشعارش دارد!
ناگهان قل خوردم امشب در كفن عاليجناب
خوف دارم از مرورِ اين سخن عاليجناب
عاشقم كرديد و رفتيد و غزل تزريق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عاليجناب
خودكشي كردم پس از بدرودتان در آينه
اعترافي تلخ با ضعفي خفن عاليجناب
آن تپانچه / يك گلوله / اين شقيقه / حكم تير
يادتان مي آيد اصلن اسم من عاليجناب؟!
عشق را تفسير كرديد از ازل تا آن اتاق
با ولع از تيشه بر سر كوفتن عاليجناب
يادتان مي آيد آن شب بحثمان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق كهن عاليجناب
من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بي گوركن عاليجناب
من كه از جغرافیِ بد اخمها ميآمدم
بيهوا عاشق شدم از روح و تن عاليجناب
خب شما جذاب بوديد و سخندان و بلد
لحناتان ذاتن پر از مُشك خُتن عاليجناب
جانم از شوق زيارت پشت لبها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عاليجناب
با شما كمبودهايم رنگ عرفان ميشدند
چشماتان ناموس بود عين وطن عاليجناب
عاشقم كرديد، نفرين بر شما ... "انديشه" مُرد
يادتان مي آيد اصلن اسم من عاليجناب؟
-اندیشه فولادوند-