تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - ولی به فکر پریدن ...

خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را  ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماهِ بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکارِ دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

(حسین منزوی)


۱۰-۱۱ سالم بود که دایی ام می رفت پیش منزوی و من را هم با خودش برد. کاش هیچ شاعریا هنرمندی را از نزدیک نبینیم تا همیشه برایمان شبیه شعرهایشان بمانند. با این همه اگر منزوی فقط همین یک غزل را گفته بود تا آخر عمرم به شعرش احترام می گذاشتم و البته که می گذارم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM