
"یه نفر، یه پیرمرد که دستش تسبیح بود اومد تو مترو، ایستگاه هفت تیر بود فکر کنم. دو بار خواستم بلند شم و جامو بدم بهش اما نمیدونم چرا نشد. تا بجنبم یه نفر که درست روبروی من نشسته بود و معلوم بود پنج،شش سالی از من بزرگتره جاشو داد به آقا پیره. بعضی وقتا فکر میکنم همون شیطونی که قدیما مادربزرگم میگفت میره تو جلد آدم که نتونه تصمیم درست بگیره زیاد با من کار داره. در ضمن برای چندمین بار بود بهم ثابت شد آدمای یه نسل قبل از ما نسبت به ما یه چیزایی رو بیشتر رعایت میکنن. آقا پیره نشسته بود روبروم و داشت با دونهها تسبیح تو دستش ور میرفت و ذکر میگفت... دعا میخوند. بقیه مسافرا هم درگیر فکرای خودشون بودن ولی من هنوز به اون آقایی که زودتر از من پا شده بود حسودیم میشد..."
دیروز صبح گاوخونی نوشتهي جعفر مدرس صادقی را تمام کردم. فیلم بهروز افخمی را قبلا دیده بودم... جالب است که دیروز بعد از ظهر هم در فرهنگسرای ارسباران توی مراسم بزرگداشت بهروز افخمی بودیم. بگذارید یک اعتراف بکنم... البته امیدوارم یاشار عزیز اینجا را نخواند یا اگر به گوشش رسید ناراحت نشود (:دی) بهروزخان هم همینطور. گاو خونی را دوبار دیدم و هر بار یک جای فیلم خوابم برد. فیامهای اینطوری را دوست دارم اما خستهام میکنند. یادم میآید "اتوبوسی به نام هوس" را هم همینطوری دیده بودم. خوشبختانه این یکی روی سی دی بود و میشد جاهایی که از دست دادهای را دوباره ببینی. اما خود داستان گاوخونی بسیار دلپذیرتر و زیباتر از فیلمش بود. یکی از ده داستان عالی ایرانی که تا به امروز خواندهام. مدرس صادقی داستانهای ضعیف هم دارد اما اینیکی واقعا شاهکار بود. دوجاید استان هنوز یادم مانده که برایتان مینویسم و شدیدا هم خواندن این کتاب را بهتان توصیه میکنم:
" پاهام و تمام تنم خیس بود. اول فکر کردم رختخوابم را خیس کردهام. چون بچگیهام، هر وقت خواب آب میدیدم رختخوابم را خیس میکردم..."
" از آن به بعد ما دوتا دیگر نه باهم رفتیم لب آب و نه حرف زدیم. من آن زمان خیلی توی فکر او بودم اما به خاطر این چغلی و بیشتر قلاب ماهیگیری قرضی که آب برد و من را پیش حمید کنفت کرد از فکر او آمدم بیرون و رفتم توی فکر دخترهای دیگر. اما حالا دیگر نه از دست او دلخور بودم و نه از دست دخترهای دیگری که بعد از او یکییکی کنفتم کردند و ولم کردند (یا ولشان کردم). همیشه آخر سر فقط کنفتی برای آدم میماند- فقط کنفتی. "