تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - مادربزرگ

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر 
آن نظر بند سبز را 
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته‌ام
در روز روز زندگانیم
-حسین پناهی-


حالم زیاد خوب نیست. مادربزرگم بیمار است، بدجوری هم بیمار است. از پدر بزرگ‌هایم که هیچ‌کدام را ندیدم و قبل از به دنیا آمدن من فوت کردند. مادرِ مادرم هم که چهار پنج سالی می‌شود فوت کرده، یادم نمی‌رود همه چه‌قدر ناراحت بودیم و همیشه چه‌قدر همه‌ی فامیل مادربزرگ را دوست داشتیم و بهش عادت کرده بودیم. تقریبا برای همه‌ی بچه‌های فامیل هم یک‌جوری خدمت کرده بود. مادر زحمت‌کشی بود... کسی بود که همه دوستش داشتند و هنوز هم دارند. حالا تنها کسی که از اجدادم مانده هم بدجوری مریض است. من را هم خیلی دوست دارد، طوری که توی فامیل معروف است. دو، سه ماه مانده به کنکورم، پنج سال پیش، کلا پیش مادربزرگم زندگی می‌کردم که هم راحت‌تر درس بخوانم و هم او از تنهایی در بیاید. آن‌قدر آن روزها برایش خوب بوده که هنوز می‌گوید ۲ سالی که میثم پیش من بود کاش برمی‌گشتند... چند ماه را فکر می‌کند دو سال بود... تا به امروز این‌طوری درمانده و ازپا افتاده ندیده بودمش... با این‌که چند سالی می‌شود مشکل مفصل پا دارد و با عصا یا روی زانو‌هایش راه می‌رود همیشه سرحال و قبراق بود. اما امشب وقتی به زور مرفین خوابیده بود و برای داروهایش بیدارش کردم... وقتی من را دید و در همان حالت نئشگی مرفین سرم را بغل کرد و خوش‌حال شد... وقتی بلندش کردم و روی تخت نشاندمش تا شاید به خاطر علاقه‌اش به من چند قاشق فرنی بخورد... وقتی داشتم اشک‌هایم را یواشکی ازش قایم می‌کردم و هر از چندگاهی می‌رفتم توی اتاق تا چشمم را پاک کنم و برگردم... وقتی سرم پایین بود که دیدم با همان حالت خواب و بیدار دارد نگاهم می‌کند فهمیدم خیلی پیر شده است.. فهمیدم واقعا این‌بار از پا افتاده... کلیه‌هایش داغون شده‌اند و مشکلات معدوی و عضلانی‌اش هم پابرجاست... مادر بزرگم حالش بد است و من بلد نیستم احساساتی بشوم یا نمی‌دانم الان باید چکار کنم... نه از خدا می‌خواهم برایش عمر بیشتری بدهد و نه می‌خواهم دیگر نداشته باشمش... فقط دوست ندارم مادربزرگم را این‌طوری از پا افتاده ببینم... دوست داشتم حالا که بعد از چند ماه برگشته بودم میانه تا خانواده را ببینم و مادربزرگ را بهم گیر بدهد که "گشنه‌ات نیست؟ چیزی نمی‌خوری؟ بیا برو با این پول برای خودت چیزی بخر..." دوست داشتم مثل بچگی‌هایم یواشکی پول یا خوردنی توی جیبم بکند مبادا پدرم ببیند و ناراحت بشود که "بچه‌ها از تو انتظاری ندارند... بد عادت‌شان نکن..." و بعد هم بگوید "اگر زنده بودم وقتی خودت پول درآوردی برایم یک چیزی بخر و اگر مُرده بودم بیا سر قبرم عوض این‌ها فاتحه بخوان." دوست داشتم صبح وقتی برای نماز بیدار می‌شود بی‌تابی کند که من را هم زودتر از خواب بیدار کند مبادا از درسم بمانم... دوست داشتم بپرسد "تو هنوز هم شب‌ها دیر می‌خوابی؟" دوست داشتم مثل همه‌ي مادر زن‌ها از عروس‌هایش گلایه کند و بگویم که بی‌خیال شود و به جای این‌ حرف‌ها بزرگی بکند... دوست داشتم هنوز بنشیند و از من چهارده معصوم را بپرسد و نمازش را مبادا از فراموشی یادش رفته باشد... دوست داشتم برایم چایی بریزد... بغلم کند و بگوید یاد آن دو سال بخیر...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM