باز يك شب يك دريچه دو چشم قشنگ نامه اي خيس از ستاره منو تو چه بيرنگ عكسي از ديروز دور يادي از فصل غرور پشت سر... درد شبانه بغضي از جنس ترانه ساز نا كوك زمانه اين همه شعر و سرود از تو از عطر تو بود حلقه هاي بي نگين تو قايقي بي سرنشين تو راه و خورجين اسب و زين تو بدترين و بهترين تو سهم من فقط همين ... تو
اي چراغ هر چه جادو شعله هاي دست تو كو تو دروغي بي فروغي اي چراغ پست كم سو حيف از اشك عاشق من حيف از اين بيهوده بودن بي دريغ و بي نهايت حيف از اين من حيف از اين تن حيف از اين آه، خواب كوتاه حيف از اين رنگ سحرگاه حيف از اين روياي روشن حيف از اين ترانه ي من راحتم بگذار و بگذر رد شو از تصویر آخر ... (شهیار قنبری)
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط میثم یوسفی
|
(عکس بالا از آتیه نوری) آلبر کامو میگوید: «انسانها میمیرند و خوشبخت نیستند.» اما من جنگجويي هستم که از جنگ متنفرم، و هربار نجنگيده میميرم. آیا خوشبختم؟! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- «آغاز انهدام چنين است اينگونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان ياران! وقتي صداي حادثه خوابيد برسنگ گور من بنويسيد: - يك جنگجو كه نجنگيد اما ... شكست خورد» -نصرت رحمانی-