تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - ... اما وقتی در زندون بازه اونی که در بره خیلی خره!

...آخ اگه مادرش بودم وقتی عاشق می شد تو هيجده سالگی،شايدم زودتر،سرشُ می ذاشتم رو شونه هام و می گفتم گريه کن، هر چقد که دلت می خواد.بعد با هم دو تايی عکسشُ می کشيديم می زديم به ديوار اتاق.تا وقتی که دلش براش تنگ می شه بشينه نگاش کنه.يا اگه يه روز دستشُ گرفت آوردش خونه بگه:« ببين تو هميشه اينجا بودی!»

-------

«اين دور و برا يه کمی بچرخ .زود بر می گردم»
«يعنی چی؟ مگه من ويلان الدوله ام.»
«            »
«            »
«            »
« می گم چطوره به چشمات چشم بند بزنيم.»
«نه خير،اصلا،به هيچ عنوان.چشم بند خلاف دموکراسيه.»
«ای بابا يه عمر دموکراسی خلاف ما عمل کرد حالا يه بار هم ما خلاف دموکراسی عمل کنيم.»
«به طور کلی من يکی با هر نوع چشم بندی مخالفم»
«پس می گی چکار کنيم؟»
«چکار کنيم؟ خب راهش اينه که...»
«فهميدم.يه کتابخونه همين بعله چطوره تو بری اونجا منتظر بشی تا من برگردم.»
«نه خير،ابدا؛ انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.مخالفم.اصلا می دونی چيه؟ حموم عمومی خاطره ی بچگی ها و مادرمُ تو ذهنم زنده می کنه.می دونی آخرين خاطره ای که از حموم عمومی دارم چيه؟ با مادرم رفته بوديم...»
«خيلی خب،احساساتی نشو.بيا.ولی قول بده...»
«باشه،مردونه قول می دم که جز تو به هيچ کی نگا نکنم.»
«به منم اونجا درست نيست که نگا کني»
«پس می فرمايين کور بشم؟»
«نه،چرا کور،اونجا خيلی چيزا هست که می تونی تماشا کنی.»
«مثلا؟»
«مثلا آب،آينه...»
«بفرمايين سنگ پا،روشور،کيسه ی حموم.»

-------

...«نمی دونم،هفده،هيجده سال»
«نه خير،هيکلش درشته،نوک...»
«ببينم! مگه تو قول ندادی؟»
«ای بابا،مگه نگفتی حسوديت نمی شه؟!»
«آخه»
«اخم نکن،باشه،نگا نمی کنم.بخند،بخند ديگه،حالا چشماتو ببند،ببند ديگه شامپو ميره تو چشمت.»
«ببندم که تو راحت چشم چرونی کنی؟»
«بازم حسادت های زنانه!نمی خواد ببندی.اون خانومه رو نگا کن پاهاش از پاهای...»
«ببين.تو مردونه قول دادی که...»
«خب الانم دارم مردونه عمل می کنم.فقط می خواستم به تو نشون بدم ، والا فکر نکنی می خوام نگا کنم.»
...
«هيچ کاره،حالا که لجبازيه می دونم چکارت کنم.کوچيکت می کنم می ذارم تو سينه م.»

-------

ژاله گفت:-پروانه نگرانتم، لج نکن.ناسلامتی من دوستتم، صحبت يه روز دو روز نيست، تو اين برهوت،پشت اين ديوار،  آخه چطوری اين همه سال...؟خودت که می دونی انتظار...
      انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.

-------

...
«آخه منم همين بيماری رو دارم.»
«اين تشخيصش با پزشک و آزمايشگاهه نه با شما»
«لا اقل علت بيماريش.»
«هوای آلوده خانم، هوای آلوده نفسشُ آلوده کرده.»
«آقای دکتر می شه نفسم مثل خون عوض کرد؟من می تونم نفسـ...»
...

(کتاب خلاف دموکراسی/ داستان خلاف دموکراسی / فرخنده حاجی زاده)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM