
خبر اینکه این روزها ترانه زیاد دارم، و البته غزل. یهویی میاد خب !
ولی این تازه نیست. تقدیم به شما تا اینجا رو بیشتر از این گرد و غبار نگرفته :
(مسخرگی)
بوی باروت تو فضا پیچیده باز تو خاطرات گُر می گیرم
فکر نکن که سرنوشتم این بوده حالا که بدونِ تو می میرم
یا تو می رفتی یا من راهی بودم کاغذا سفید بودن هر بار
دیگه از ایستگاه تنفر دارم از صدای کشتی یا سوتِ قطار
بارونای موسمی شروع شدن هیشکی نیس واسه م یه دونه چتر بده
من همون گربه ی ولگردم که زیر چرخ ماشین ِ تو له شده
همه ی روزای بی مکاشفه من می خواستم که گناهِ تو باشم
کاش می شد فقط یه قطره خونتو روی دفترای شعرم بپاشم
یکی می ره یکی گریه می کنه لحظه داره چیکه چیکه می چکه
تو چشام نگا کن و آروم باش عزیزم آزادیت مبارکه
توی اوج اینهمه مسخرگی واسه من فقط کمی ویسکی بریز
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم پا نوشت : یک شبِ بی تو ، پاییز
و نمایشگاه کتاب امسال چیزخاصی نداشت ! کتاب من هم که نرسید. به این زودی ها هم آماده نمی شه ! فقط یکی از اتفاقات خوب آشنایی با غزل سرایی ناب در پی هم قدمی با عزیزم حسین غیاثی بود. حامد عسگری ، شاعری قوی از خطه ی کویر و خرما. بم . و مثل خرما هایشان چقدر شیرین بودند غزل هاش ! خوشحالم که این روزها با غزل های کتابش ـ حال و حوائی از ترنج و بلوچ - که با امضایش دارم، می خوابم. انتخاب یکی از بین اینهمه کار خوب سخت بود. کاری که احساسم نسبت بهش بیشتر بود تقدیم به شما. اگر تونستید کتاب رو هم حتما از دست ندین.
همراه با وزیدن ِ نُت های ساکسیفون
در عصر شرجی ِ غزلی غرق ِ اُدکلن
یک جفت چشم ِ شرجی ِ شاعر کُش ِ قشنگ
از بستگان ِ دختر ِ همسایه ی <نِرون>
بر روی کاج ِ پیر ِ دلم لانه کرده اند
آرام و سرد مثل غم و خنده ی ژکون ...
< د > وزن بیت قبلی من را به هم زده
لعنت به فاعلات مفاعیل ُ فاعلن
*
من قانعم تو را به خدا جان مادرت
امشب بیا و روسری ات را سرت نکن
(حامد عسگری)