۱- اردي بهشت بود و مردم شانه به شانه عبور مي كردند. و حرف هايي ميان لب هاشان خميازه مي كشيد.
۲- مشت هايم را پُر كردم و گيلاس ها از چشم هاشان افتاد [تا دير نشده داخل گيومه اضافه كنم سال هاي سال است كه ديگر انگشت هاي آب دارم از بوي گيلاس مست شده اند]
۳- بهار ام سال كه تمام شود حروف را رديف خواهم كرد يكي هم براي آن روزهاي تو باشد. آن روزها كه فنجان ها رديف مي كردي و بوي قافيه از لب هات مي ريخت و غزل ها ي عاشقانه ميان قهوه هاي فارسي آب مي شدند. بالاخره يادت آمد !؟
۴- موهايم كوتاه آمده اند. براي همين چند قطعه فر ميان پاكت خواهم گذاشت. بهرام گور را اگر ديدي اسم مرا برايش بلند بلند بخوان با ميم هاي فراواني كه دارد. بايد كمي دقت كني جيم لطيفي ميان حروف خوابيده است و براي خطوط گور خرها خواب هايي ديده است. اين را هم گفتم كه راحت به خواب روم.
۵- اين كه اردي بهشت است دوست با دست راست نوشته مي شود گيلاس ها ميان لب هايت آب مي شوند. اين كه مرا كه مي بيني ياد روزهاي لاجوردي دي ماه مي آيي، اين كه شعر شده است بلاي جانت اين كه از اين بالا گل هاي محمدي را نگاه مي كنم و به ابرها ابرو مي اندازم. اين كه ميان عدد دو چرخ مي زنم اين كه حروف از كارهايم كلافه اند. َاه ..... چطور بگويم كه بفهمي؟ رديف ِ اين روزها تو را گول مي زند بايد از عدد هفت را براي كفش هايت حرف بزني.
۶- اردي بهشت مي گذشت و در رد پايش انگشت هايي به خواب مي رفتند. حالا ميان تساوي اعداد ساقه اي دست هايش را به آسمان مي برد و حروف فارسي از اشاره ي انگشت هايش گيج شده اند. براي همين است كه .... [ ببخشيد! ... تا يادم نرفته است اضافه كنم به تر است اين بند شعر ميان همين گيومه ها تمام شود. ]
۷- دوست داشتن مفهوم گنگي دارد! گاهي شبيه آدم هاي بندِ يك شين و الف جدا مي شوند و َنه مي ماند. گاهي هم بايد سلام كرد، لبخند زد .... و رفت. بعضي مثل تنافر حروف شعر را از كار مي اندازند.
حواست با من هست !؟
۸- هزار بار بگو الف هزار بار بگو لام .... ابرها را ديده اي وقتي كنار مي روند و از ميان انگشت هاشان، آفتاب نقطه ها را ميان حروف پخش مي كند!؟ باد را ديده اي كه پُف مي كند قافيه را پرت مي كند و چشم ها چشم هاي خشكي كه سهراب مي گفت را ميان اين شعر مي آورند ؟ بهار را ديده اي ...!؟
به تر ! نديدن بعضي از چيزها خيلي براي خالي بودن خواب خوب است. [ ضمنن به خامي ِ خ دقت كنيد]
۹- هم از اردي بهشت هم از اين عدد نه هم از خودم بيش تر از برف هاي زمستان كسي كه نشمرده است ! بگو يك ميليون و ششصد هزار و خورده اي هم اندازه ي مرزهاي كشور باستاني كه بهرام گور كنار پايه هاي تخت بار شتر مي كرد. وشكم هاشان كه بالا مي آمد را ميان بادهاي موسمي به آسمان هفتم مي فرستاد. [ قيد اضافات را بزنيد! بايد كمي از اين طور حرف ها زد آدم بايد يادش برود ام روز چندمين روز از چندمين ماه سال است و ما براي خاطر چه حرف هاي مفتي آدم ها را فروخته ايم. گراني نرخ بنزين را هم محاسبه كنيد.]
۱۰- از جمله ي بعضي از روزها قند ها را در دل مخاطب انداخته ام. گاهي آب گاهي هم شده اند. شبيه گيلاس هاي آب دار كه لب هايت را سرخ مي كردند. بين خودمان- گنجشك هاي زيادي را مي شناسم كه اسم كوچكشان را برايم اسپل كرده اند. [ آخر اسم تمامشان با حروف لات اين نوشته مي شد ]
۱۱- با قرقره لب هايم را و سوزن را ميان حروف دوخت. نمي دانم قمري دركدام روز با قرقره يا اين كه ماه قمري را اگر ماهي بنويسم مخاطب محترم آن را ميان تنگ بلور ِقل مي دهد و روزهايم رصد مي شوند. همان طور كه نمي دانم اين شعر با دست هاي چه كسي دوخته شد. اما نخ هاي زيادي را باز كردند و گفتند به درد اين كار نمي خورد. [اردي بهشت را هم چنان به خاطر داشته باشيد و آخر اين شع را ]
۱۲- آدم ها دوازده مدل بيش تر نيستند. روز دوازده ساعت تا لنگ ظهر مي رود بعد خودش را بالا مي كشد و چراغ ها خاموش مي شوند. گاهي دست مي كشي و شمعي روشن مي شود. دريا را مي آورم كنار گوش هات خواب نمي بيني، مرا مي بيني كنار دست هايت و اردي بهشت را كه دوازده فرشته بال هايشان را برايش ريختند تا ام روز كه نمي دانم چندمين روز از چندمين ماه ِ كدام سال است.
۱۳- مجالي بده [فرصتي شبيه ميان همين كه باز كرده ام] يك روز تمام مي شود. اردي بهشت مي ماند و من كتاب ها را رديف مي كنم و بالا مي آيم. به ابرها ُپف به باد ها مي كنم. گيلاس هاي آب دار را از ميان انگشت هايم ِقل مي دهم. به ستاره ها بلند بلند مي گويم كه گاهي پلك كه مي زنند بالا مي آورم. به خوشه ي پروين مي گويم : َاه ! به درد ِ گوش هاي اين دخترهاي دهاتي مي خوري كه از ُلپ هايشان سرخي خنده داري مي چكد. به بهرام مي گويم گورت را گم كرده اي همان روز اول بايد دست ناهيد را مي گرفتي زمين را دور مي زدي، پشت مريخ جاهايي را مي شناسم كه دوازده ساعت كم تر تا لنگ ظهر است. مشتري را مي شناسيد؟ من نيستم! ... من ... من ... فقط به خاطر اين كتاب ها بالا آمدم از روش تا به اين جا كه رسيدم همه را كنار زنم. سرم را پائين اندازم و با ترس طوري كه كسي نفهمد گيومه اي باز كنم و بگويم [ نوشته هاي مرا مي خواني !؟ ام روز چندم اردي بهشت است و من از ميان چشم هاي مخاطب عبور كرده ام. براي يك بار هم كه شده است، بيا بگو... قال را تمام كن: براي چه مرا اين جا انداخته اي !؟] (مجید ضرغامی)
* از فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط میثم یوسفی
|
(عکس بالا از آتیه نوری) آلبر کامو میگوید: «انسانها میمیرند و خوشبخت نیستند.» اما من جنگجويي هستم که از جنگ متنفرم، و هربار نجنگيده میميرم. آیا خوشبختم؟! --------------------------------------- با اینکه اینها به دردتان نمیخورند ولی کلیهی شعرها و نوشتهها به نام صاحب اثر ثبت شدهاند و هرگونه برداشت اعم از موسیقیایی و غیره بدون کسب مجوز، پیگرد قانونی دارد. از آنهایی که تجربه کردهاند بپرسید! --------------------------------------- «آغاز انهدام چنين است اينگونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان ياران! وقتي صداي حادثه خوابيد برسنگ گور من بنويسيد: - يك جنگجو كه نجنگيد اما ... شكست خورد» -نصرت رحمانی-