تبليغاتX
که زن نبودی...امّا - گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

(صائب)


یک نفر هست که بچه ها می گویند سال هاست به مجله (هفته نامه ی سینما) زنگ می زند. جانباز جنگ است، موج به او خورده و به قولی موجی ست! عاشق نیکی کریمی است و می خواهد با او صحبت کند، وای به روزی که عکس نیکی روی جلد برود، غیرتی می شود بیا و ببین!! آدم جالبی ست! بچه ها از دستش خسته شده اند ولی من ازش خوشم آمده. قرار شده هر بار زنگ زد من با او صحبت کنم، بار آخری که زنگ زده بود می گفت به نیکی بگو ۲ میلیون به حسابم بریزد وگر نه همه ی شما را می فرستم هوا! می گفت شوخی هم ندارم!! اما شماره حساب نمی داد چون می ترسید به پلیس بگوییم و لو اش بدهیم. قول داده یک نامه برای نیکی بنویسد تا جوابش را برایش بگیریم! این را گفتم تا باز اشاره کنم هنوز خیلی خانواده ها از رعشه های جنگ می لرزند، دیکتاتور ها می جنگند تا بزرگ بمانند، حیوانات می جنگند تا زنده بمانند! بازی جالبی ست!


تنها یک بار تا این حد به دوست داشتن رسیده بودم که یک نفر جفت پا پرید وسط احساساتم، هنوز نمی گویم عشق چون این موضوع برایم آنقدر مقدس است که باید تا مغز استخوانم درکش کنم، اما بخشیدمش. آن کسی که احساساتم را خراب کرد بخشیدم، جاهای دیگری در حق من الطاف! زیادی داشت، این ها را هم بخشیدم، فقط دوست دارم یک روز که بزرگ شد، وقتی پشت سرش را نگاه کرد، از خودش پشیمان نباشد، برای خودم هم همین آرزو را دارم. مهم ترین مسئله ام همین است. نمی خواهم یک لحظه هم اشتباه، زندگی کنم و بعد پشیمانی بکشم. گرچه ما انسانیم و همیشه خطاکار. ولی امیدوارم به درست بودن بیشتر از این ها پایبند باشیم، و به انسانیت. همین!



برای عید چند تا پیشنهاد مختلف دارم، برای مسافرت، یکی اصفهان است، یکی شیراز، یکی گردنه ی حیران!!(باور کنید نمی دانم املای درستش این است یا نه!!) هنوز تصمیمی نگرفته ام!! شاید هم هیچ جایی نروم! راستی این گردنه حیران هم نوستالژی دارد برای من، یک نوستالژی که اتفاق نیافتاد!! هی!! امیدوارم سال خوبی داشته باشید!!



تو بالایی، نمی دونی، چقد خوبه زمین گیری
همه یک روز می میریم، تو بالایی... نمی میری!
(میثم یوسفی)


یک سری از گفت و گو هایی که برای هفته نامه ی سینما انجام داده بودم را از این به بعد می توانید در پندار بخوانید. گفت و گو با افشین هاشمی یکی از آن هاست.


وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

(مولانا)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM