
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
گمکردن درد دارد. گم کردن حس خوبی نیست، مخصوصن برای کسی که فکر میکند دلتنگ نمیشود و یکهو نشانهای، خطی میبیند و یادش میافتد که گم کرده است. دلتنگ میشود. دوستی داشتم که گماش کردهام. یکی دو ماه است دنبالش هستم، وقتی بود آنقدر درگیر زندگی بودم که حواسم بهش نبود. حالا که دنبالش هستم، نیست. موبایلش قطع شده، خانهشان عوض شده و... گم شده است، گم. دوستی و آشنایی ما قصهی عجیبی دارد. قصهی ما بماند برای بعد، چون این دوستم قصه مینوشت و شعر میگفت و میخواهم یکی از داستانهایش را برایتان بگذارم. شاید هم چیزی در ادامهی همان بازی زمستانی وبلاگی باشد. نه! اصلن مهم نیست ادامهی چه چیزیست. قصهاش مهم است. کاش حالا که تازه فهمیدهام چه اعجوبهای بوده این دوروبرها بود و تشویقش میکردم که بیشتر بنویسد. برای شعر تشویقش کرده بودم اما داستانهایش را درست و با حوصله نخوانده بودم. توی این کنج دنجی که چند روزیست برای استراحت آمدهام برای بار دوم طی این دو ماه سراغ نوشتههایش رفتم و چیزهای جدیدی کشف کردم. راستش دختر عجیبی بود و کسی با ذهنیات عصیانگر اوکم پیدا میشود. میدانید که؟! فکر میکنم شعرها و نوشته هایش را بیشتر از یکی دونفر مثل من نخوانده باشند. اسماش را هم نمینویسم چون اگر دوست داشت پیدایش میشود و خودش اجازهی اینکار را میدهد! کاش میشد یکی دیگر از داستان هایش با اسم جفتگیری را اینجا بگذارم، اما میترسم وبلاگم فیلتر شود. اینهایی که فیلتر میکنند معنی داستان را نمیفهمند که!
(تصادف)
نگاهها همه بدون مکث، سبک. قدم می زنم. چه توقعی! به چشم همه من یه رهگذرم همون طور که همه به چشم من رهگذرند و بس. می شه قال قضیه رو برای همیشه کند. پشت ویترین مغازهها مثل یه مانکن خوشگل بمیرم هم خوبه، یه نفس عمیق میکشم. من کجای خودم گیر کردم؟!
از مراسم تشییع تو بر می گردم. چه مراسم باشکوهی! تکه تکه شدهای و باید مثل یه پازل تو رو چید کنارهم و خاک کرد. معمولا در مراسم تشییع، جنازهها خوشبختترند. ولی اینبار جنازه برنده مطلق است! جنازهای با بوی ادکلن باربری و توتون سیگار و دهانی یا بخارهایی از جنس الکل. یاد بوی تو که میافتم مور مورم میشه، این بو حتی از فکر تماس انگشتات با پوست لخت پشتم تو تخت خواب دونفرهی تو بیشتر هواییام میکنه.
(نوشتههای من را خواندید اما زیاد مهم نبودند. برایم مهم است که این داستان را بخوانید و در لذتش با من شریک باشید. پس داستان را بهصورت کامل در ادامهی مطلب بخوانید)
سقفنوشت(!!): اینجا يك قصهی ديگر ميگذارم شايد بازي داغ تر شود! این داستان را چند ماه پیش در فرصتی یک ساعته به سفارش تلفنی یکی از دوستان از طرف یونیسف برای کودکان عراقی نوشته بودم، خبردار هم نشدم که چه بلایی سرش آمد! تازه لابهلای فایلها پیدایش کردم. بیشتر از قرارمان برای بازیست، نزدیک به چهارصد کلمه است، اما چون من قبلا داستان ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمهای نوشتهام پس اینیکی حساب نمیشود :دی
در ضمن اینها هم وارد بازی شدهاند؛ دوست و ترانهسرای خوب خانم مونا برزویی، مهدی گل، خانم نفیسه بالی و... و... و... رضا. دوباره میگویم، اگر دوست دارید از این رخوت وبلاگی خارج شویم، به یک بازی شریف وبلاگی دعوتید، با خرده برادههای روشنفکری! یک داستان ۱۵۰ تا ۲۰۰ کلمهای و دعوت پنج نفر دیگر برای ادامهی بازی شرایط ورودتان است!
باران رویای مردم شهر بود. باران یعنی آبادانی، یعنی زندگی، یعنی نان، یعنی عشق. بالاخره زن و شوهری که سال ها بود به رویای باران زنده بودند، بچهدار شدند. کودکِ به دنیا آمد اسمش باران شد. باران پسر بود اما عروسکهایش را بیشتر از تفنگها دوست داشت. یکروز همهی عروسکهایش با خانهشان یکجا سوختند. این مال چند سال بعد از تولد باران بود، وقتی تازه پا به چهار سالگی گذاشته بود و یک سالی میشد که تصویر پدرش را فراموش کرده بود. پدر را در رویایی بارانی گم کرده بود. مادر باران را به آغوش کشید و افتاد به جان کوچهها. بوی سوختگی باران را آزار می داد. همه جای بوی سوختگی می آمد. مادر میدوید و میدوید، سراسیمه و بيهدف. آنقدر دوید تا خسته شد و باران را بر زمین گذاشت. باران از همهی آن خانه فقط توپش را در بغل داشت و مادرش را. توپ از دستش افتاد و پای یکی از سربازها به آن خورد. -سربازها هیچ وقت رویایی بارانی نداشتهاند- توپ دور شد. باران به دنبال توپش دوید. سربازها به دنبال چیزی نامعلوم(برای باران) میدویدند. مادر میدوید. مادر گمش کرد. همه جا صدای گلوله بود. کسی به کسی سلام نمیکرد. باران نمیبارید. باران دنبال توپ میدوید. حواسش نبود که مادرش را گم کرده است. پاهای مادر گرم میشدند و دیگر صداها را نمیشنید، انگار کودکش را یافته بود. مادر لبخند میزد، مادر رویایی بارانی داشت. کودک لبخند میزد، توپش را پیدا کرده بود. گلولهها لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. سربازها لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. بمبها لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. صاحبان کارخانههای اسلحهسازی لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. اسکلههای نفتی لبخند میزدند، آنها هیچگاه رویایی بارانی نداشتهاند. نفت با آن بوی تندش لبخندی بر لب داشت، نفت هرگز رویایی بارانی نداشت. صاحبان دنیا لبخند میزدند، چون رویایی بارانی نداشتند. من لبخند میزدم، من رویایم را گم کرده بودم. مادر باران را در آغوش کشید. هر دو لبخند میزدند. پاهایشان روی زمین نبود. باران کم کم تصویر پدرش را به یاد میآورد و عروسکهایش را از دور میدید. همه لبخند زده بودند. عروسکها لبخند زده بودند. جز باران و رویایش هیچکس رویایی در سر نداشت. باران میبارید. خدا سکوت کرده بود.
پینوشت۱: این آهنگ را تازه شنیدم. ترانهی متن سریال مرگ تدریجی یک رویا با موزیک کارن همایونفر و صدای رضا یزدانی. عجب چیزی ساختی کارن جان! مرسی. مرسی.
پینوشت۲: گفت باید حد زند هشیار مردم مست را/ گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست (پروین اعتصامی)
جمعه مُرده بود. افتاده بود به سکسکه و بعدش مُرده بود. باز هم ساعتی در دستش نبود تا زمان دقیق مرگش را ثبت کند، اما مثل همیشه روی شکم افتاده بود. شاید هم پاهایش را داده بود بالا، همانطوری که همیشه میخوابید، اما جاذبهی زمین پاهایش را کشیده بود توی خودش. قراری برای مرگ نداشت. هیچ برنامهای هم نداشت که به خاطرش زنده بماند. دلش برای کسی تنگ نشده بود، ولی فکر میکنم حالا دلش برای یک پُک عمیق به سیگار مگنای قرمز تنگ شده است، همانطور که مادرش دلتنگش میشود. قبل از این که بیفتد نفسش را حبس کرد تا شاید از شر سکسکهها خلاص شود، ولی حواسش نبود که سکسکه از مرگ بدتر نیست. نمی دانم، شاید هم بود... که مُرد!
میثم یوسفی / بهمن ۸۳ / مراغه
پینوشت۱: این داستان را گم کرده بودم. مال آن یک ترمیست که توی مراغه دانشجو بودم. متاسفانه همهی شعبات دانشگاه آزاد را گشتهام، اما هنوز نتوانستهام این مدرک کوفتی را بگیرم! من خیلی باحالم!
پینوشت۲: از مراغه خاطرات جالبی دارم، یکی از آنها مربوط به سعید شهروز است و آشناییام با او. در مورد آلبوم معبدش و حرفهایی محرمانه(!)ای که هیچوقت زده نشدهاند! شاید روزی برایتان نوشتم!
پینوشت۳: من رسولم! پیامآورم، ناجی ِ مردم ِ خود فریب/ دشمن ِ خونی ِ حرف ِ زور، مردمان ِ نفهم ِ نجیب/ پیروانم همه خستهان از پدرهای ِ بیاعتبار/ از دعاهای ِ خوابآور ِ جمعههای ترانه ندار/ از خودم در میارم یه شعر، توی گوشای ِ کر میکنم/ از نمازای ِ بیحوصله، تا بتونم حذر میکنم/ من پیامآورم! ناجیام، باور ِ حرف ِ من ساده نیست/ سخته اندازه بودن به ظرف، تا چراگاه آماده نیست... (مهسا ناجی)
پینوشت۴: دلم برای مهسا و همسرش فرهود تنگ شده است، خیلی. یک ماه میشود که میخواهم بهشان زنگ بزنم و یادم میرود!
پینوشت۵: دلم برای عصرهای پنجشنبهی نظام پزشکی و کلکل با سعید امیر اصلانی و دیگران تنگ شده است. برای جمعی که داشتیم، با هم ترانه مینوشتیم و نمیدانم چرا او از دورهمیهای ما (معمولا در خانهی نادر) میترسید یا اینگونه وانمود میکرد. نیما کوکلانی، افشین مقدم، نادر بختیاری، مهسا ناجی، مهیار کاظمزاده و... شاید ما همیشه با نظرات شبه کلاسیک(!) سعید امیراصلانی مشکل داشتیم و درست است که خود من به شخصه دوبار با ایشان دعوای شدید داشتم (که البته قصهی دیگری دارد)، ولی میدانم بچه ها هم معتقدند که حداقل سعید امیراصلانی، سعید امیراصلانی بود، آدم کوتوله نبود. حتی جدل با او به ما انگیزه میداد. شاید فرد بیغرضی نبود، اما انسانی بود باسواد و قابل احترام. از وقتی که یغما گلرویی، سعید امیراصلانی، نیلوفرلاریپور، بابک صحرایی و خیلی از دوستان دیگر مثل حسن علیشیری، اسد وجودی، علی احمدی، افشین سیاهپوش، آرش افشار و ... تصمیم گرفتند که به دلایل مختلفی از خانهی ترانه دور باشند، جلسات هفتگی ترانهخوانی روزبهروز بیرمقتر شد. حتی از حضور گاهبهگاه افرادی مثل رسول یونان، علیرضا راهب و .. هم دیگر خبری نبود. عدهای هم مثل روزبه بمانی، افشین مقدم، سعید کریمی، مهیار کاظمزاده و من توی یک بازهی زمانی نزدیک به هم از خانهی ترانه دور شدیم. وقتی نزدیک به یک سال است که از این جلسات بهدورم، میبینم که اصلا پشیمان نیستم. زندگی با حجم، سرعت و وسعت بسیار بزرگتری در حال جریان است. شاید گاهی دلم برای بچههای قدیمیای که هنوز هم پنجشنبهها عزم خانهی ترانه میکنند تنگ شود، ولی انگیزه و فرصتی برای رفتن به جلسات ندارم. دوستان را هم میشود جای دیگری دید. گرچه شاید اگر دلتنگیام زیاد شود دو، سه ماهی یکبار به آن ها سر بزنم، ترانهای بشنوم و ببوسمشان! فعلا که فرصتی نیست. فقط دلتنگ عصرهای زیرزمین نمور نظامپزشکیام، روزهایی که فکر میکنم بهترین دوران خانهی ترانه بود... اما علیرضا راست میگوید. سیامک که رفته است و یادآوری آن روزها جز غم چه دارد؟!
پینوشت۶: نمیدانم حالش را دارید یا نه. میخواهم برای اینکه از شر رخوتی که وبلاگستان را گرفته خلاص شویم، دعوتتان کنم به انتشار داستانهای کوتاه ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمهای. موافقید؟ همه دعوتید. اگر شروع کردید بگویید همینجا لینکتان کنم.
در بازی:
۱- حسن علیشیری عزیزم، به عنوان اولین نفر شروع کرد.
۲-مرسی چادر نشین بابت حضورت توی این بازی ِ شریف!
۳- چون من اولین نفری بودم که بازی را شروع کردم و تعداد زیادی را دعوت کردم، فقط دوستانی که به بازی وارد میشوند را اینجا لینک میکنم. ولی به پیشنهاد یک دوست برای پویاتر شدن بازی از همه خواهش میکنم که ۵ نفر را به بازی دعوت و توی پست مربوطه هم لینکشان کنند.
۴- بردیا هم آمد توی بازی.