

.jpg)
همانبار که سنتوری را در جشنوارهی سال گذشته دیدم، نه مثل بعضی از دوستان فریاد وامهرجوییا سردادم و نه مثل عدهای دیگر آنچنان شیفتهاش شدم که بگویم این بهترین کار مهرجوییست، که نیست و خودش هم چنین ادعایی ندارد. قطعا از لحاظ کروکثیف بودن هم یکی از شلختهترین فیلمهای مهرجوییست، گرچه این تصنعی بودن همهچیز شاید عمد فیلم باشد. با اینهمه همیشه برای من که در سینمای ایران شیفتهی کیمیایی نیستم و کیارستمی و دار و دستهی خارجیسازها را هم نمیفهمم، فیلمهای مهرجویی و حاتمی و فرمانآرا پناهگاه است. این شیفتهی کیمیایی بودن هم نمیدانم چیست؟ نمیدانم چرا این همه کشته مردهی قیصر و گوزنها و حتی حکم و ردپای گرگ را نمیفهمم! ترجیح میدهم با "بوتیک"، "نفس عمیق"، "شهرزیبا"، "کافه ترانزیت"، "خواب تلخ"، "بازهم سیب داری؟"، "رقص در غبار"، "ما همه خوبیم" و حتی "کافه ستاره" نوستالژی داشته باشم تا دنیایی که هیچوقت نفهمیدم به کجای ما میخورد؟ با "چهارشنبه سوری" حالی به حالی میشوم نه با "سربازهای جمعه". بگذریم!
میخواستم از مهرجویی و "سنتوری" بنویسم که به اینجا رسید! حقیقت این است که الان اینکه من کدام فیلمها را دوست دارم یا "سنتوری" چطور فیلمیست، اهمیتی ندارد. اینکه علی کدام علیست هم همینطور! حتی اینکه گلشیفته بیشتر از رادان حقاش بود که جایزه بگیرد هم. اینکه شما "سنتوری" را دیدهاید یا درصدد دیدنش هستید نیز مهم نیست. فیلم را از کجا پیدا میکنید و فیلم از کجا لو رفته هم بیاهمیت است. حتی اینکه در این وانفسا عدهای با دادن شماره حساب تحت عنوان کمک به مهرجویی به دنبال منافع خودشان هستند هم بیاهمیت است! اینروزها فقط نگران عواقب این سیدیها و دیویدیهایی هستم که دست به دست میچرخند و هیچکس واقعا فکر نمیکند "مال دزدی" یعنی چی؟ هیچکس به فکر مهرجویی نیست. هیچ کس نگران عواقب این اتفاق نیست. ما عادت کردهایم بهصورت محترمانه به هم تجاوز کنیم و خودمان هم محترمانه مورد تجاوز قرار بگیریم. یک لحظه فکر کنید! ما عادت کردهایم!
نگران کارگردان محبوبم هستم، نگران عواقب این اتفاقم!
موخره: با ابتکار روزنامهی اعتماد ملی میتوانید پول بليت سنتوري را به اين حساب واريز كنيد:0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی...
تو باهوشتر از اونی که نفهمی...
جشنوارهی مزخرفی که فیلمهای مطرحاش هم یکی یکی حذف شدند، به چند تا فیلماش میبالید و بس. "دیوار" و "کنعان" همانقدر که انتظار میرفت خوب بودند. اما نه آن مجیدی و میرکریمی با پشتوانه و ادعای سینمای ملی چیزی به ما و خودشان افزودند و نه اصلانی و "آتش سبز"اش یا کمال تبریزی و " همیشه پای یک زن در میان است". فقط "تنها دوبار زندگی میکنیم" کمی غافلگیرم کرد و "درمیان ابرها"یی که ندیدم، میگفتند خوب بود. از "باز هم سیب داری؟" و "تهران انار ندارد"، حتی از مسعود دهنمکی و مریلا زارعی و ابوالقاسم طالبی و اکبر عبدی و سنتوری و رییس بیصدا و شیشههای شکستهی سینما عصرجدید و ... هم خبری نبود. فقط پونل بود و گلستان و ۵۰ هزار تومان پاسارگاد و دوستان خوبی که همیشه خوب هستند. البته که همین آخری به همه میارزد، ولی سینمای ایران را چه ...؟!
جشنوارهی تئاتر را هم به سبب حماقتم و نفرستادن عکس برای کارت از دست دادم! فعلا همین!
مؤخره: ۱- رضا میگوید همیشه ناله میکنی! البته که من هم همیشه همین را به رضا میگویم اما تقصیر من یا رضا نیست. اینترنت و مجازستان اینطوریمان مي کند. وگرنه من یکی که خوب خوبم!
۲- زیر باران به ترانه ای که ننوشته ام و باید تحویل می دادم، به مطالبی که ندادم، به زندگی، به این دلتنگی فکر می کردم. این چه حالی ست؟
از صالحعلا و نشانی بیخبرم. خاطرات زیادی از نشانی دارم، خوب، بد، بیشتر خوب... همین روزها باید به "آقای جان" زنگ بزنم. حتی اگر آخرین خاطرههایم از نشانیاش و بینظمیهای دفتر آنقدر بد باشد که خبر ندهم دیگر نمیآیم و یواشکی نروم!!!

حالا دیگر دیراست!
از من
چیزی جز یک تکه زخم
بر جانمانده است.
(اکتاویو پاز)

روزها خانه نشینی که به لطف دولت مکرمه به روزهای بیکاری و بیامتحانی و بینظمی و بیبرنامگی هم مبدل شد، تنها مزیتاش فیلم دیدن بود. فقط امروز دو فیلم دیدم. یکی "عشاق روی پل" بود با بازی ژولیت بینوش عزیز و دیگری "درمحاصره" به کارگردانی برناردو برتولوچی بزرگ! پسرک دیوانهی علیل اولی را دقیقا هماندازهی دخترک سیاهپوست فیلم دوم دوست داشتم، که دلخوش بودند و دلخوش نیستیم!

کوروش- بگو دیگه. یکیش که خیلی تو زندگیت مهم بوده، خیلی بهش فکر کردی، همونو بگو.
هُشی- تا حالا شده یه شب تا سحر بیدار مونده باشی؟ شبِ بیستاره. تاریک عینِ قیر. انگار اون بالام برق رفته باشه. نصفه شبو که رد کنی، یه چیزی تو آسمون پیدا میشه. یه ستارهی روشن، اون دور دورا. تو زندگیِ من -توعینا همون ستارهای.
(بیشیر و شکر/ حمید امجد / نمایشنامه/ انتشارات نیلا / اجرا در بهمن ۸۲، تالار سایهی تئاتر شهر)
اینکه نمایشنامهخوانی یکی از بهترین بخشهای ساعات مطالعهی من است اتفاق خوشایندیست! ولی کاش کمی هم به کتب درسیام میرسیدم!!! مثلا کتاب ۶۰۰ صفحهای ِ "هیدرولیک کانالهای باز" .... اوه اوه!!
حالا با این حرف عمو صمد نمیدانم فرزند خلفی بودهام یا نه! همین!
خیلی دوست داشتم بهجای آن عکاس فیلم Blowup آنتونیونی باشم. همینطوری!!! در ضمن دوباره اعلام میکنم که سینمای آنتونیونی را زیاد دوست ندارم، خیلی خطی و پاستوریزه است، با کمترین فراز و فرودی!
"چیزی که قبلا شکسته رو نمیتونی دوباره بشکنی" (دیالوگی از فیلم ژاکت)
حتما توصیه می کنم ژاکت را ببینید.
امشب برای چندمین بار "خداحافظ رفیق" بهزاد بهزادپور را دیدم (از سینما ماوراء) و مثل همیشه گریه کردم، بدون اینکه خجالت بکشم. این فیلم یکی از محبوبترین فیلمهای زندگی من است، مخصوصا اپیزود پایانیاش را بیش از اندازه دوست دارم.
از سریالهای ماه رمضانی "اغما" را بسیار دوست دارم. واقعا به سیروس مقدم باید تبریک گفت که در فرمت تلوزیونی چنین کار خوب و قویای ساخته و بهترین ساختهاش هم تا بهحال قطعا همین است. البته چند قسمتاش را از دست دادهام، امیدوارم بقیهاش را ببینم!
میوهی ممنوعهی حسن فتحی هم خوب است! یعنی میشود دید و لذت برد. بقیهی تلوزیون همکه مثل همیشه تعطیل...!
ابجدِ ابوالفضل جلیلی را دیدم، بسیار خوب بود! جالب اینجاست که شبکهی دوی ایران از تهیهکنندگان فیلم بود ولی فیلم توقیف است!
از فیلمهایی هم که این چند روزه دیدهام "damage" علارغم شروعاش که انتظار دیدن یک فیلم معمولی را داشتم، فیلم پایانی درخشان داشت و در واقع فیلمی بسیار خوب بود. ژولیت بینوشاش که هم خیلی خوب بود! این قسمت از تکگویی جرمی ایرونز را در نقش دکتر استفان فلمینگ در سکانس پایانی فیلم، با آن شکل و شمایلاش دوست داشتم.
"همهی ما در برابر عشق تسلیمایم چون عشق به ما یکجور احساس ناشناخته میده، دیگه هیچچی اهمیت نداره... فقط یه بار دیدماش، اونهم بهطور تصادفی هنگام تعویض پرواز در فرودگاه؛ منو ندید. همراه پیتر بود و بچهای در بغل داشت. با هیچکس ِ دیگه تفاوتی نداشت. "
وقتی فیلم را میدیدیم رضا میگفت مطمئنم این را فردا میگذاری روی وبلاگت! خوب بهخاطر حرف او گذاشتم وگرنه نمینوشتماش!! راستی این فیلم دیدنهای شبانهی ما چه عادت خوبی شده است!
۱ - احساس میکنم بیمار شدهام. سردردهای شدیدی دارم ولی بیشتر از آنکه سردرد ناراحتام بکند احساس میکنم طور دیگری بیمار شدهام و خودم نمیدانم چطوری!
۲ - چند شب پشت سر هم با بچهها تا صبح فیلم میدیدیم. اگر حالاش را داشته باشم تا آخر این پست چندتایی از خوبهایش را معرفی خواهم کرد.
۳ - من انسان صبوری هستم. اما وقتی برنجم... نمیدانم... احتمالاش زیاد است که دوباره ببخشم! ولی واقعا کاش کسانی که دوستشان داریم را فقط دوست داشته باشیم و هیچگاه بهشان نزیدیک نشویم. فقط همین!
۴ - Gothika با بازی فوقالعاده هالبری یکی از فیلمهایی بود که این چند روزه دیدم و واقعا لذت بردم!
۵ - رطوبت گرفته کف مغزمو!
۶ - Color of Night بدک نبود اما خوب حقیقتاش را بخواهید من زیاد نپسندیدم! از ریچارد راش با اینهمه سابقه انتظار بیشتری داشتم! مخصوصا آنجایی که فیلم گاف تدوین داشت خیلی بد بود!
۷ - "وقتی که فکر میکنی من دیوونهم چطور باید بهت اعتماد کنم؟" -از فیلم گوتیکا-
۸ - حالام از این شهر به هم میخوره...
۹ - "پستچی همیشه دوبار زنگ میزند" واقعا عالی بود. محصول۱۹۸۱ ، با بازی عالی جک نیکلسون و جسیکا لنژ. البته فیلمی قبلا در سال ۱۹۴۶ با همین نام ساخته شده بود که نمیدانم به این فیلم ارتباطی دارد یا نه!
۱۰ - "ویکتور چیز مهمی نمیگه، فقط هرچی میگه بلند میگه" -چارلز بوکوفسکی-
۱۱ - شماره ۲۳ عالی بود! با حضوری متفاوت از جیم کری! خود من یک زمانی شدیدا درگیر عدد ۱۳ بودم و برای همین این توهم اعداد را خوب میفهمم!
۱۲ - میخواهم چند روز استراحت کنم. البته باید برنامهی خوابام را هم منظمتر کنم. فکر میکنم این بیحالی از بد خوابی باشد. سه ماه میشود که هر روز شش یا هفت صبح تازه میخوابم و تا ظهر هم این خواب ادامه دارد.
۱۳ - به حرف چارلز بوکوفسکی کمی فکر کنید. اطرافمان پر است از آدمهایی که هیچ چیز مهمی نمیگویند فقط یا بلند حرف میزنند یا طوری میگویند که فکر کنیم مهم است.
دی شب با آرش و ماریه و رضا و علی توکلی Deja Vu به کارگردانی تونی اسکات را دیدیم. یک فیلم فوق العاده و بسیار هیجان برانگیز. اگر این فیلم را سال گذشته می دیدم قطعا توی انتخاب های سال ام بود، فیلم محصول ۲۰۰۶ است. بازی دنزل واشنگتون نازنین عالی ست و البته که همه چیز فیلم عالی، سرشار از غافلگیری و لحظات رشک برانگیز. حتما ببینید. دومینو از دیگر ساخته های معروف اسکات است.
من ادیسونم، من جیم موریسونم
دستِ تو تو موهامه، من مرلین منسونم
من لئونارد کوهنم، من کرت کوبینم
من رنگ توی رنگم، من رود گنگم
من روح زمینم، من چشم راس پوتینم
من آمفتامینم، من کوکائینم
...
من ادیسونم، من جیم موریسون جیم موریسون جیم موریسون جیم موریسونم ...
(تایماز افسری)
کسی می داند نی شکرعروس یعنی چی؟!
The Dreamers را دیروز دیدم، ساختهی برتولوچی بزرگ. خیلی خوب بود. چقدر خوب در لایهی زیرین فیلم همهی انقلابها را به تمسخر گرفته بود. پایان بندیاش هم که عالی بود. ترجمهی اسماش چیزی توی مایههای "خیالبافها" میشود. از فیلمهایی که طی یکی دو ماه اخیر دیدهام Amores perros محشر بود. ایناریتو این فیلم را در زادگاهاش مکزیک ساخته و در فارسی به دو اسم "عشق فاحشه است" و "عشقهای سگی" ترجمه شده. این فیلم هم شدیدا توصیه میشود. سیدی "زندگی دوگانهی ورونیکا" را هم که نصفه نیمه توی دستگاههای ویاچاس قدیمی دیده بودم بالاخره پیدا کردم و امشب میبینم. سینمای کیشلوفسکی یکی از بهترین سینماهای سلیقهام است. البته نمیشود در این علاقه موسیقی جادویی زبیگنیو پرایزنر بزرگ را نادیده گرفت. دوست دارم یکبار فقط در مورد پرایزنر و موسیقیاش بنویسم! چندتا فیلم محصول امسال هم هست که حتما همین یکی دو روز خواهم دید و اگر بچسبد برایتان معرفی خواهم کرد. بههرحال تعطیلاتی که به سینما بگذرد تعطیلات خوبیست!
افسر خانم- بهش گفتم چرا بمیری افرا - قیچی رو بذار کنار! تا کی به این گل نگاه میکنی؟ یعنی چیز دیگهای تو رو به زندگی وصل نمیکنه- حتی ما؟ گفتم از خونه بیرون برو افرا؛ زندگی ارزون نیست؛ آبروی ماست که ارزونه! گفتم چرا بمیری افرا -عاقل باش- تو فقط بیست سالته!
افرا- دو برابر مرگام مُردهام و نصف زندگیام زندگی نکردهام. خواهرکم به من نچسب. برای چی میخوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی وسط محله بیآبروت میکنن. همینو میخوای؟ بهش گفتم، یا نگفتم، یا فقط توی دلام به خودم گفتم؟ نمیتونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال کنم داره فرو نمیره! نمیتونم چشممو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟
بیست و نه تیر هشتاد و سه "افرا یا روز میگذرد" بهرام بیضایی را خریدم و دو شبه خواندم. هنوز حسرت دیدن اجرای این نمایشنامه به دلام مانده است. هر سال زمزمههایی مبنی بر به روی صحنه رفتناش شنیده میشود اما به عمل نمیرسد. سه شب پیش هم توی رادیو در مورد جشنوارهی سنتی آیینی مصاحبه داشتم که نصفاش به حسرت نبودن اساتیدی مثل بیضایی، رادی، رشیدی و خیلیهای دیگر درعرصهی تئاتریمان اعم از جشنواره ای و ... گذشت! گرچه اخیرا خبرهایی مبنی بر بازگشت بیضایی، امجد و ... با اجراهای جدید به صحنهی تئاتری شنیده شده است اما تا اتفاق نیفتد نمیشود مطمئن شد! تجربه این را میگوید!
دیشب کار افشین هاشمی عزیز را در جشنوارهی تئاتر سنتی و آئینی دیدم. "حسن و راه باریک پشت کوه" ، تالار چهارسو. کار خوبی بود اما آخر نمایش ول شد. کار قبلی افشین را که یکی دو سال پیش فکر میکنم توی کارگاه نمایش دیده بودم بیشتر دوست داشتم گرچه این هم به اندازهی خودش خوب بود. بیرون سالن امیرشهاب رضویان عزیز را دیدم، کارگردان برگزیدهی جشنوارهی فجر یرای "مینای شهر خاموش" که هنوز سمند جایزهاش را ندادهاند. بدهیهایی که بابت فیلماش زیر آن رفته هم پابرجاست. بعد از اینها هم یک اُپرای پکنی را در تالار اصلی دیدم و اصلا خوشام نیامد، نه به این دلیل که بد بود، کلا با این مدل نمایشها مشکل دارم. وسط اجرا به حامد گفتم مطمئنام تئوریسینهای تئاتر مثل برشت نظریاتی مثل "فاصلهگذاری" را از خودشان در نیاوردهاند. این اُپرا که قدمتی هزار ساله داشت و خیلی از نمایشهای بومی و محلی کشورهای دیگر به درستی "فاصله گذاری" برشت را که سالها بعد از پدید آمدن چنین نمایشهایی مطرح شده رعایت میکنند.
بهجز یک تئاتر همهی تئاترهای بعد از عید را دیدهام و به واقع هیچکدام نتوانستهاند انتظاراتام را برآورده کنند. هرکدام یکجای کارشان میلنگیده. دلام میخواست مثل دوسال پیش گرمای تابستانمان با لذت توی صف ایستادن برای نمایش بهرام بیضایی از یاد برود. دلام برای نمایشهای حمید امجد تنگ شده، برای محمد چرمشیر و فرهاد مهندسپور، برای امیررضا کوهستانی و "رقص روی لیوانها"یش ... همهی اسمهایی که از آن خاطره دارم یادم نیست اما دلام یک نمایش غافلگیر کننده، یک اجرای عالی میخواهد.