تبليغاتX
که زن نبودی...امّا
 

کلارا:    وقتی آدم دنبالت می‌گرده هیچ وقت پیدات نمی‌کنه... هیچ وقت! البته می‌شه گفت آدم هیچ‌وقت هیچ کسی رو که دنبالش می‌گرده پیدا نمی‌کنه...
سزار:    برای اینه که...
کلارا:    ولی دیگه تمومه.
سزار:    بله.

(سه شب با مادوکس/ ماتئی ویسنی‌یک/ تینوش نظم جو/ نشر ماه‌ریز)

پی‌نوشت اول: چندتا نمایشنامه هستند که حتما باید آن‌ها را شخصا روی صحنه ببرم، حتی اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد. یکی‌اش همین کار فوق‌العاده‌ی ویسنی‌یک است. بعضی وقت‌ها این دغدغه‌ی همیشگی تئاتر بدجوری خفه‌ام می‌کند.

پی‌نوشت دوم: جمعه نمایشگاه کتاب بودم. سال گذشته نرفتم، از بس گفتند بد است، ولی امسال تقریبا مشابه همان نمایشگاه‌های همیشگی بود. شاید در این یک ساب به امکانات مصلی رسیدگی شده است، من که نمی‌دانم قبلا چطور بود!

پی‌نوشت سوم: لیلی رشیدی دو سال پیش قول داده بود دوتا از نمایشنامه‌های ویسنی‌یک را ترجمه کند. من که خبر ندارم این کار را کرده است یا نه؟!

پی‌نوشت چهارم: جهت یادآوری و اطلاع علاقه‌مندان عرض می‌شود که نمایشنامه‌ی داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت دیگر کار معروف ویسنی‌یک است که در ایران و توسط همین مترجم و ناشر، ترجمه و منتشر شده است.

پی‌نوشت پنجم: دنبال تو می‌گردم/ تو سردی این شب‌ها/ با وحشت آسیبت/ تو حمله‌ی عقرب‌ها/ دنبال تو می‌گردم/ تو هق‌هق و ویرونی/ ای‌کاش که می‌گفتی/ هم‌راه نمی‌مونی! (م.ی)

پی‌نوشت ششم: امروز تولد پدرم است. مطمئنم با این‌که مدت هاست بین ما صلح برقرار است (شاید چون بنده کمی عاقل تر شده‌ام!) ولی اگر چنین هم نبود، چیزی از محبت و عشقم نسبت به او کم نمی‌شد. همان‌طور که نمی‌شود و نخواهد شد. آرزو دارم فقط یک روز مثل او هدف و آرمان داشته باشم و زندگی ام را به پای آن بگذارم. مطمئنم که هیچ وقت نخواهد فهمید اسطوره و بت زندگی‌ام است. نفهمیدنش را هم ترجیح می‌دهم. دوستم دارد و همین کافی‌ست، نمی‌خواهم وقتی احساسم را نسبت به خودش می‌فهمد علاقه‌اش به من بیشتر یا کمتر شود. دوست داشتن زلالش برای جاودانه بودنم کافی‌ست!

پی‌نوشت آخر: در عالم بی‌رنگی، مستی بود و شنگی/ شیخا تو چو دلتنگی، با غم چه هواداری ... درود همیشه بر تو. یا مولانا!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کم کم کلمه می شوم

کم نامه ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم، گوش برایم بفرست
دارم خفه‌ می‌شوم در این تنهایی
لطفن کمی آغوش برایم بفرست

جلیل صفربیگی عزیز، شاعر توانا و رباعی سرای قهار، چند جلد از کتابش را برایم فرستاده بود. دیروز در تحریریه همه کتاب به دست، رباعی  که با آن لذت برده بودند را بلند بلند برای بقیه می‌خواندند. شب هم که با چندتا از دوستان جایی بودیم و از خواندن این‌همه زیبایی حالی شدیم و خوشحال. مدتی بود که هر از چند گاهی که از این شاعر توانای، شعری به دستم می‌رسید و لذت می‌بردم برای همه‌ی دوستانم اس‌ام‌اس می‌کردم، حالا هم این کتاب را به همه توصیه می‌کنم، البته امیدوارم پیدایش کنید. واقعا روزگارتان را زیباتر خواهد کرد. زیباتر!

تاریکم و شب از دل من می‌جوشد
- تکرار به تکرار خودش می‌کوشد-
تکراری‌ام آن‌قدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می‌پوشد

یک جای قرار هم ندارد، چه کنم؟
نه! راه فرار هم ندارد، چه کنم؟
پس من چمدان آرزوهایم را...؟
ایلام قطار هم ندارد، چه کنم؟

و این:

در حوض ِ تن ماه می‌افتد دریا
در جزر تو ناگاه می‌افتد دریا
زیبایی‌ات آب را  روانی کرده
دنبال تنت راه می‌افتد دریا

(همه‌ی رباعی‌ها از جلیل صفربیگی)


یادداشتم برای موسیقی در جشنواره ی فیلم فجر با عنوان "صدای مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد" را در شماره ی این هفته ی هفته نامه سینما که چهارشنبه منتشر شده است می توانید بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

خرده جنایت‌های زناشوهری

برای سومین بار "خرده جنایت‌های زناشوهری" را خریدم. بار اول، دو یا سه سال پیش بود، کتاب را خریدم و نصفه‌اش را خوانده بودم که وقتی با قطار به زنجان می‌رفتم، توی قطار جاماند. بار دوم خرید، تازه کتاب را تمام کرده بودم و توی کیفم بود، شب را خانه‌ی یکی از دوستان تئاتری بودیم که کتاب را اتفاقا لازم داشت و تعارفم گرفت و  کتاب را برداشت!! بعد از آن هم چون کتاب را خوانده بودم دیگر دغدغه‌ای برای خریدش نداشتم که چند روز پیش دوباره کتاب را در نشر چشمه دیدم و شهوت خرید و دوباره خواندنش وسوسه‌ام کرد. البته اجرای این نمایش‌نامه با عنوان "خرده جنایت‌های زن‌وشوهری" به کارگردانی سهراب سلیمی و (اگر اشتباه نکنم) بازی افسانه ماهیان و میکائیل شهرستانی در زمستان ۸۴ در تالار سایه به روی صحنه رفته بود.


گفتم نشر چشمه و یاد اتفاقی افتادم که دوست داشتم این‌جا بنویسم. چند ماه پیش بود که با آقای مجیدی، یکی از فروشنده‌های کتاب‌فروشی چشمه، در مورد کتاب‌هایی که برای نسل ما بود و کتاب‌های کودک و نوجوان امروز صحبت می‌کردیم و اذعان داشت که نسل ما با توجه به حضور پررنگ "کانون پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان" از نظر کتاب و فرهنگ، تغذیه‌ی بهتری می‌شد. ولی می‌گفت با ‌همه‌ی بی‌توجهی‌هایی که از نظر کتاب به نسل کودک و نوجوان امروز ایران می‌شود، کتاب‌هایی هم مثل سری داستان‌های "پارسیان و من" منتشر شده است که اتفاق بسیار خرسنده‌ای‌ست. به پیشنهادش سه جلد این کتاب را برای دختر‌دایی‌ام که ۱۳ سال دارد و خواهرم که ۱۰ ساله است خریدم و از این موضوع بسیار خوشحالم، چون کتاب‌های بسیار بسیار خوبی هستند و دختردایی‌ام این را به هری‌پاتر ترجیح داده و می‌گوید هرجلد را دوبار خوانده است. یک‌بار حامد (پسر دایی‌ام) با پدرم صحبت می‌کرد و می‌گفت که در اروپا همه‌ی داستان‌ها و افسانه‌های قدیمی‌شان را برای کودکان به‌روز می‌کنند و در ایران این اتفاق نیفتاده است، حالا در مجموعه‌ی پارسیان و من به‌روز شدن داستان‌های قدیمی را می‌شود دید و این یک حرکت بسیار خوب برای کودکان و نوجوانان ایرانی‌ست.


به‌طرز وحشت‌ناکی "لیزا"ی خرده جنایت‌ها را دوست دارم! مخصوصا وقتی همه‌ی شخصیت‌اش را در دو دیالوگ لو می‌دهد. "یه زن وقتی به سنش پی می‌بره که می‌فهمه زن‌های جوون‌تر از اون هم وجود دارند" ، "وقتی عاشقم زجر می‌کشم، جور دیگه‌ای بلد نیستم عاشق باشم"...  چقدر این دیالوگ دومی را دوست دارم و ... دوست دارم!! لیزا آدم خودویران‌گر، مردد، آشفته و عاشقی‌ست! زنی که دقیقا نمی‌داند خوش‌بخت است یا نه و در این‌که زندگی را باب میلش تغییر دهد ناتوان است ولی نمی‌داند "باب میلش" چیست. در نهایت هم این "زندگی"‌ست که پیروز است. می‌گویم زندگی چون فکر می‌کنم این زندگی‌ست، نه سرنوشت!
این قسمت‌های کتاب هم عالی‌ست:

لیزا: اگه یه روزی قادر شم به تو اعتماد کنم، دیگه اون‌وقت به خودم اعتماد نخواهم داشت. برام سخته اعتماد داشته باشم.
ژیل: اعتماد «داشتن». آدم هیچ‌وقت اعتماد ن‌َ«داره». اعتماد مالکیت‌پذیر نیست. می‌تونه در اختیار کسی قرار بگیره. آدم اعتماد «می‌کنه».
لیزا: دقیقا. همین برام سخته.
ژیل: برای این‌که در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار می‌گیری. از عشق توقع داری.
لیزا: آره.
ژیل: در حالی که این عشقه که از تو توقع داره. تو می‌خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی اون وجود داره.
لیزا: چطوری؟
ژیل: با اعتماد کردن.

---------------

۱ - خرده حنایت‌های زناشوهری/اریک امانوئل شمیت/شهلا حائری/نشر قطره
۲ - پارسیان و من/مجموعه‌ی سه‌جلدی/آرمان آرین

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مکث در مه

کتاب ِ " مکث در مه " با عنوان  ِ فرعی  "  نظریاتِ بنیادین ِ ترانه و ترانه سرایی در ایران "  نوشته‌ی دوست خوبم "سعید کریمی" منتشر شد .  حجم ِ کتاب   224  صفحه شامل ِ شش فصل به ترتیب  ِ زیر می‌باشد :

1-      جستاری در تعریف ترانه

2-      دوره شناسی ترانه  در ایران 

3-      قافیه در ترانه

4-      وزن در ترانه

5-      بدیع در ترانه

6-      سبک شناسی ترانه

 

کتاب را می‌توانید از فروشگاه نشر شهر اکباتان (شهرک اکباتان ، فاز یک ، بالاتر از سه راه مخابرات)  یا سایر کتاب‌فروشی‌های معتبر بخواهید یا برای تهیه‌ی آن با شماره‌ی ۶۶۹۵۷۵۴۱ (پخش میعاد) تماس بگیرید.

بابت تاخیری که در خبررسانی انتشار کتاب سعید عزیز داشتم باید عذرخواهی کنم. گرچه سعید دوجلد به من هدیه داده است و برای این‌هم که شده باید زودتر خبر را می‌دادم ولی هربار می‌آمدم وبلاگ را به‌روز کنم یادم می‌رفت خبرش را بگذارم! این کتاب را به دوستان علاقه‌مند به ترانه و کسانی که ترانه می‌نویسند، مخصوصا دوستانی که به دنبال مرجعی برای مبانی بنیادین ترانه می‌گردند توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

توی کتاب‌خانه‌ی دایی‌ام یک کتاب پیدا کردم از شرف رشیدف به اسم پیرزومندان. بگذارید کتاب را بخوانم تا بیشتر در موردش بگویم، ولی اسم رشیدف را قبلا شنیده بودم. نویسنده و سیاستمدار  جیزکی معروف! اهل ازبکستان بوده و در زمان دولت شوروی سابقه می‌نوشته و کار می‌کرده. کتابی که الان دستم است چاپ سال۱۹۷۹ تاشکند هست و همان‌جا هم ترجمه شده، یعنی وتی که من هنوز دنیا نیامده بودم!!! در مورد رشیدف بعدا بیشتر می‌نویسم و در مورد کتاب. البته از این‌‌جا هم می‌توانید با او آشناتر شوید. الان از سرِ خوشحالی می‌خواهم بروم سروقت این عزیز تازه یافته! فقط قسمتی از کتاب را که در آخرش برای معرفی نوشته‌اند برای‌تان می‌نویسم:

" مبارزه تنها برخورد نظرات نیست؛ سرنوشت‌های انسانی نیز به مبارزه کشیده می‌شوند و خط جبهه ا میان قلوب ما می‌گذرد. "

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

"دیوانه‌وار" کریستین بوبن را می‌خوانم با این روایت جذاب و نفس‌گیرش. عشق یک دختر بچه دو سال و نیمه به یک گرگ. اول فکر می‌کردم خیلی مسخره‌ است ولی صفحه‌ی اول که تمام شد نتوانستم قصه را ول کنم. عالی‌ست! فعلا که عالی‌ست!!

"سپری کردن مدت زمانی بس طولانی در نگاه کردن به چشمان شعله‌ور یک گرگ در واقع سفری به آخر دنیاست."


امروز تولد مولاناست، حیف نمی شود برایش تولد بگیریم. بدون شک شاعری را هم‌قد مولانا دوست ندارم، البته شاعری هم‌قد را او سراغ هم ندارم. به همه این روز را تبریک می‌گویم.

چشم تو ناز می​کند ناز جهان تو را رسد
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
چشم تو ناز می​کند لعل تو داد می​دهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
نقد الست می​رسد دست به دست می​‌رسد
زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
من که خریده‌ی وی‌ام، پرده دریده‌ی وی‌ام
رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شکسپیر   آدم و حوا از بهشت رونده شدن... نمی‌ترسی؟
مکبت      از چی؟
شکسپیر   از خدا.
مکبت      پدرم می‌گفت خدا کبوتره، کبوترا از آدما بیش‌تر می‌ترسن تا آدما از کبوترا. می‌گفت: اینو از بهشتش که یه در داره می‌شه فهمید. منو به خاطر همین از مدرسه‌ای که یه در داشت بیرون کردن. خدا از آدم و حوا می‌ترسید که از بهشت بیرونشون کرد... بعد از این دیگه صفحات خالین،آقای شکسپیر.

(مکبت/ویلیام شکسپیر/بازخوانی محمد چرم‌شیر و فرهاد مهندس‌پور)


یادش به‌خیر. بهمن ۷۹ ، دیدن این نمایش با دوستانی که دیگر خبری ازشان ندارم... بازی زیبای حسن معجونی و داریوش موفق... یادش به‌خیر...
انتشارات نمایش نمایش‌نامه‌ی این اجرا را منتشر کرده است. اگر ندیده‌اید حداقل از لذت خواندن نمایشنامه‌اش بی‌نصیب نمانید. البته من دو،سه سالی هست کتاب را دارم، نمی‌دانم الان هم در بازار هست یا نه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  < ...کوبیدن میخ طویله ی زنجیرش به زمین برای او عادی شده بود. همیشه دیده بود وقتی که لوطی آن را تو زمین فرو می کرد او دیگر همان جا اسیر می شد و همان جا وصله ی زمین می شد. عادت و ترس او را سر جایش میخ کوب می کرد. گاه احساس می کرد که میخ طویله اش شل است و تو خاک لق لق می زند. اما کوششی برای رهایی خودش نمی کرد. اما حالا یک جور دیگر بود. حالا می خواست هرطوری شده آن را بکند...>

(انتری که لوطی اش مرده بود / صادق چوبک)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

فریاد نمی زنم
نزدیک تر می آیم
تا صدایم را بشنوی
(عمران صلاحی)


انتشارات دارینوش کتابی با عنوان "ناگاه یک نگاه" را که در بردارنده ی دو دفتر شعر "گریه در آب" و "ایستگاه بین راه" عمران صلاحی است به تازگی منتشر کرده. گذشته از شعرهای عمران صلاحی، صفحه بندی و طرح جلد این کتاب قابل تحمل تر از سایر کارهای دارینوش است. حتی قسمت هایی از دست نوشته های مرحوم صلاحی و بخش هایی از طراحی های خودش برای کتاب ها هم داخل این مجموعه دیده می شود که در نوع خود جالب است. علاقه مندان به شعر و مرحوم عمران صلاحی می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های معتبر تهیه کنند.


آدم
به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم؟!
حوا خودش بهشت است.
(عمران صلاحی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  • گاو را از طویله به کشتارگاه بردم
    گاو را از کشتارگاه به طویله آوردم
       حالا من و گاو
       می ترسیم
  • در مزرعه ...
          کاش یک تراکتور به من بدهند
          تا این گاو را
          بخورم
  • ظهر گاو را کشتند
    پرندگان را شام
    در سرزمینِ بی پرنده
    بی گاو
    علف ِ سیاه روییده است
    ماغ گاو می آید
    از علفزاری که از درد می کشد پشتِ مه
    مه می گذرد
    علفزار گوساله ای زاییده است
  • گاو به آب می نگرد
    ماها ها به گاو
    رودخانه می رود پشت کوه
    آن جا می گرید
  • در علفزار
    گاوِ یک گیله مرد
    نگاه می کند
    به گاو یک هندی
    گاو ایستاده است
    با دست های فرو در برف
    و پاهایش تا ران
    در شن زار
    قبیله ای از زیر پستان هایش می گذرد.

      (خواهران این تابستان / بیژن نجدی/ نشر ماه ریز)


    این روز تعطیلی هم جلسه ی تحریریه داریم! یادم هست یک وقتی به دوستی گفتم روزنامه نگاری را خیلی دوست دارم اما وقتی دوستانم را می بینم که چطور امروز شاغل اند و فردا بی کار پس هیچ وقت آلوده نمی شوم، اما شدم! این را امروز فهمیدم! گفته بودم که وقتی دوست داشته باشم می نویسم و دوست نداشته باشم این کار را نمی کنم اما امروز دوست داشتم مسافرت بروم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

...آخ اگه مادرش بودم وقتی عاشق می شد تو هيجده سالگی،شايدم زودتر،سرشُ می ذاشتم رو شونه هام و می گفتم گريه کن، هر چقد که دلت می خواد.بعد با هم دو تايی عکسشُ می کشيديم می زديم به ديوار اتاق.تا وقتی که دلش براش تنگ می شه بشينه نگاش کنه.يا اگه يه روز دستشُ گرفت آوردش خونه بگه:« ببين تو هميشه اينجا بودی!»

-------

«اين دور و برا يه کمی بچرخ .زود بر می گردم»
«يعنی چی؟ مگه من ويلان الدوله ام.»
«            »
«            »
«            »
« می گم چطوره به چشمات چشم بند بزنيم.»
«نه خير،اصلا،به هيچ عنوان.چشم بند خلاف دموکراسيه.»
«ای بابا يه عمر دموکراسی خلاف ما عمل کرد حالا يه بار هم ما خلاف دموکراسی عمل کنيم.»
«به طور کلی من يکی با هر نوع چشم بندی مخالفم»
«پس می گی چکار کنيم؟»
«چکار کنيم؟ خب راهش اينه که...»
«فهميدم.يه کتابخونه همين بعله چطوره تو بری اونجا منتظر بشی تا من برگردم.»
«نه خير،ابدا؛ انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.مخالفم.اصلا می دونی چيه؟ حموم عمومی خاطره ی بچگی ها و مادرمُ تو ذهنم زنده می کنه.می دونی آخرين خاطره ای که از حموم عمومی دارم چيه؟ با مادرم رفته بوديم...»
«خيلی خب،احساساتی نشو.بيا.ولی قول بده...»
«باشه،مردونه قول می دم که جز تو به هيچ کی نگا نکنم.»
«به منم اونجا درست نيست که نگا کني»
«پس می فرمايين کور بشم؟»
«نه،چرا کور،اونجا خيلی چيزا هست که می تونی تماشا کنی.»
«مثلا؟»
«مثلا آب،آينه...»
«بفرمايين سنگ پا،روشور،کيسه ی حموم.»

-------

...«نمی دونم،هفده،هيجده سال»
«نه خير،هيکلش درشته،نوک...»
«ببينم! مگه تو قول ندادی؟»
«ای بابا،مگه نگفتی حسوديت نمی شه؟!»
«آخه»
«اخم نکن،باشه،نگا نمی کنم.بخند،بخند ديگه،حالا چشماتو ببند،ببند ديگه شامپو ميره تو چشمت.»
«ببندم که تو راحت چشم چرونی کنی؟»
«بازم حسادت های زنانه!نمی خواد ببندی.اون خانومه رو نگا کن پاهاش از پاهای...»
«ببين.تو مردونه قول دادی که...»
«خب الانم دارم مردونه عمل می کنم.فقط می خواستم به تو نشون بدم ، والا فکر نکنی می خوام نگا کنم.»
...
«هيچ کاره،حالا که لجبازيه می دونم چکارت کنم.کوچيکت می کنم می ذارم تو سينه م.»

-------

ژاله گفت:-پروانه نگرانتم، لج نکن.ناسلامتی من دوستتم، صحبت يه روز دو روز نيست، تو اين برهوت،پشت اين ديوار،  آخه چطوری اين همه سال...؟خودت که می دونی انتظار...
      انتظار اضطراب مياره،اضطرابم اعصاب آدمُ خط خطی می کنه.

-------

...
«آخه منم همين بيماری رو دارم.»
«اين تشخيصش با پزشک و آزمايشگاهه نه با شما»
«لا اقل علت بيماريش.»
«هوای آلوده خانم، هوای آلوده نفسشُ آلوده کرده.»
«آقای دکتر می شه نفسم مثل خون عوض کرد؟من می تونم نفسـ...»
...

(کتاب خلاف دموکراسی/ داستان خلاف دموکراسی / فرخنده حاجی زاده)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

نشر نگاه از یغما گلرویی ِ عزیز امسال چهار کتاب منتشر کرده است. یکی مجموعه ی ترانه هایش با نام "تصور کن" است و سه کتاب ترجمه به نام های "دیوارها سخن نمی گویند" که ترجمه ی ترانه های احمد کایاست ، "چشمان تو قاتل منند" که ترجمه ای از شعرهای مختوم قلی فراغی، شاعر ترکمن است و سومی هم ترجمه ای ست از شعرهای اورهان ولی با نام "ماهی مست". به نظر من این ترجمه ها بهترین ترجمه هایی است که یغما تا به حال انجام داده و شاید دلیل اصلی اش هم آشنایی خوب یغما به زبان ترکی ست. مجموعه ی ترانه هایش هم با همه ی سانسوری هایی که خورد ترانه هایی خوب و قابل اعتنا را در خود دارد.


مادر بزرگم
عزیزترین رفیق ِ بچه گیام شد
از روزی که دوتایی نشستیم و نقشه کشیدیم
واسه نجات دادن ِ رابینسون از جزیره ی متروکش!
از روزی که دوتایی گریه کردیم
واسه عذابایی که گالیور
تو سرزمین ِ غولا کشیده بود.
(اورهان ولی / یغما گلروئی)


مجموعه ی ترانه های علی احمدی عزیز با نام "تا کشف ِ عطرِ گندم" مدتی ست که منتشر شده است. علاقه مندان می توانند  برای تهیه ی کتاب و کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ علی احمدی مراجعه کنند.
دوستت می دارم ، ای همه کار و کَسَم
دوستت خواهم داشت ، به همین عشق قسم !
(علی احمدی)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar