
سایت رسمی آهنگساز خوب و باسابقه ی کشورمان سعید شهرام شروع به فعالیت کرد. آقای شهرام از آهنگسازان خوب بعد از انقلاب است که موسیقیهای زیبایش را در فیلمهای زیادی مثل دونیمهی سیب، دو روی سکه، من زمین را دوست دارم، شوریده، تکدرختها، مخمصه، وقتی همه خواب بودند و ... شنیدهایم. با اینهمه به نظر من بهترین کارش آبادانیهاست، گرچه با توقیف این فیلم زیبای کیانوش عیاری، خیلیها موسیقی آن را هم نشنیدند. این روزها هم که سریال روزگار قریب با موسیقی او در حال پخش است، البته اگر تیغ سانسور بگذارد که از این سریال لذت ببریم. سعید شهرام در سیاتل امریکا هم آهنگساز شناخته شدهایست. آخرین کاری هم که قرار است از او در آنجا منتشر شود آلبومی با اشعار فروغ فرخزاد (با ترجمهی انگلیسی) است که موسيقیاش هم تلفيق jazz و Blues با دستگاههای موسيقی ايرانیست. خوانندهی اين آلبوم هم Kat Tair است. چند کار پاپ هم بیشتر نکردهاست که معروفتریناش آهنگسازی و تنظیم ترانهی سگ محمد صالحعلاست که مهرداد آسمانی هم آن را خوانده است. خاطرم هست که آقای صالحعلا می گفت برای گرفتن صداهای خاص(!) این ترک به همراه بابک بیات و چند نفر دیگر در استودیوی سعید شهرام صدا در میآوردند. این هم از سختیهای تولید یک قطعهی موسیقی خوب است. به هرحال امیدوارم که حضور این آهنگساز خوب را که الان در سیاتل و کنار خانوادهاش بهسر میبرد، در موسیقیمان بیش از پیش درک کنیم.
سریال مرگ تدریجی یک رویا انگار بدک نیست. به هرحال فریدون جیرانی کارگردان قابل اعتناییست. هم بازی پولاد کیمیایی خوب است و هم موسیقی کارن همایونفر عزیز. فعلا از سریال اینها به یادم مانده. تیتراژ پایانیاش را هم که میگفتند خوب است در تنها باری که قسمت هایی از سریال را دیدم نشنیدم، تا در نهایت توقیف شد. شعرش را یغما گفته بود و رضا یزدانی هم خوانندهی کار بود.
واقعا در این شلم شوربای موسیقی حضور آهنگسازانی مثل کارن و سعید شهرام غنیمتیست. البته اگر قرار باشد خوبهای موسیقی را لیست کنم خیلی میشود، پس فعلا به همین دو قناعت میکنم.
شمارهی جدیدمان خیلی خوب شده است. مجله روزبهروز سر و شکلاش را پیدا میکند. از سرویس موسیقی شمارهی ششم رویش هم خیلی راضیام. گفتوگو با فریدون آسرایی، یادداشت حسن علیشیری عزیز در مورد ترانهی سیمرغ اردلان سرفراز، پروندهای برای تقلید در موسیقی با یادداشتهایی از سعید کریمی عزیز و خودم، بههمراه گفتوگوهایی با خشایار اعتمادی، قاسم افشار، امیر تاجیک، مهرزاد اصفهانپور، حمید پیروزنیا و حمید فولادی و یادداشت مهیار کاظمزادهی عزیز در مورد ترانههای راجرواترز را در این شمارهی رویش بخوانید.
میتوانید قسمتی از ده روایت درباب تقلید را در ادامهی مطلب بخوانید.
پینوشت یک: عکس عروس (سمتراست وبلاگ) از آتیه نوری.
از همهی یادداشتهایی که تا به امروز برای دفترچههای رویش گرفتهام، این چند خط از یادداشتی که کیومرث پوراحمد در مورد ناصر چشمآذر نوشته است، کلی کیفورم کرد:
... و به این ترتیب بود که بعداز شکارخاموش، موسیقی متن قصههای مجید را هم به چشمآذر سپردم. اهمیتی ندارد که یکی از انبوه کوتولهها، یکی از مدیران وقت سازمان صدا و سیما به خاطر یک برخورد شخصی از ناصــرچشـم آذرخوشش نمیآمــد و باعث شد اسـم ناصـر در عنــــوانبندی قصههای مجید حذف شود. واقعاً اهمیتی ندارد. تاریخ ما انبوهی از این حذفهای نابخردانه را به یاد میآورد . ساسانیان میخواستند نام اشکانیان را که پانصدسال، ایران را در اوج سربلندی اداره کردند از صفحهی تاریخ حذف کنند. زهی خیال باطل و قابل توجه آنان که بارها سنگ قبر احمدشاملو را شکستند و آنها که ازجسد دکترمصدق هم وحشت دارند و آنها که ناشری را وامیدارند در یک کتاب از مجموعهی پنجاه سال تصنیفهای ماندگار تاریخ موسیقی ایران نام خـــوانندهای را حذف کنند. چه جالب...! از ساسانیان خود به خود رسیدیم به حذف نام یک خواننده از یک کتاب و حذف نام ناصرچشم آذر از عنوان بندی یک مجموعهی تلویزیونی. ای کاش برای سانسورچیها یک دوره فشردهی تاریخ میگذاشتند تا بدانند با حذف اسم، حذف واژه و جمله و کتاب و پلان و فیلم و ... هر اثر هنری دیگری، آن اثر و آن اسم به راستی نه حذف میشود و نه گم میشود . پانرده سال بعد از اولین پخش قصههای مجید، این مجموعه کماکان تروتازه است و همه میدانند موسیقی ماندگار آن را ناصرچشم آذر ساخته است...
پینوشت۱: دفترچهی یادبود ناصر چشمآذر، متشکل از گفتوگویی مفصل با این آهنگساز به همراه یادداشتهایی از داریوش مهرجویی، کیومرث پوراحمد، ایرج قادری، تهمینه میلانی، شاهد احمدلو، محمدرضا چراغعلی، سعید کاشفی و ...
پینوشت ۲: شمارهی جدید رویش را میتوانید از روزنامهفروشیها دریافت کنید.
امشب که چراغها خاموش شوند، مردی و نامردی از هم جدا خواهند شد.
حسین برای من نه یک پیشوای مذهبی، که مرد آزادی و آزادمردیست و بزرگترین آزادهی تاریخ! کسی که این علم به دوشها کاش طریقتاش را میشناختند تا بر عزای آزادگی بگریند و حبس خویش، نه بر سر بریدهاش. حسین میدانست که چه سرانجامی دارد و روی بر نگرداند، نگران آوارگی زن و فرزندانش نبود، به عزای شش ماههاش ننشست، به حق میاندیشید و دنبال کورسویی بود تا کوفیان را به جهالتشان آگاه کند، تا تاریخ را به روشنی رهنمون باشد، به آزادی و حقطلبی. حقی که نه چیزیست بخشیدنی، نه لطفی که حکام به ما میکنند، نه چهارچوبی که پای منابر سالهاست دوره میشود، حقی که باید به دنبالش برویم، حقی که ذات ماست و برای آن زندگانیم. باید حسین را دوباره، نه به عنوان پیشوای دینی، نه بهخاطر سربریدهاش، نه برای آوارگی زن و بچهاش، نه برای گریه و ضجه، برای هدفاش و "چرا"ی این مصیبتها شناخت. به عزایاش هم میگرییم که خود، حالی گریان داریم. که عذابی میکشد از کوفیانی که حالا علماش را به دوش میکشند...
من دعا کردن بلد نیستم، اگر اهل دعایید برای جوانان و دانشجویانی که در زندانها تلاش میکنند در "طرح امنیت اجتماعی" شرکت کنند و نمیدانند چگونه، دعا کنید!
"حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. افسوس که بهجای افکارش زخمهای تناش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بیآبی نامیدند... در عجبام از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاد زیست."
(دکتر علی شریعتی)
...کور اولموش گوزلرین قان توتدی شیمرین
که گورسین اوز الینده خنجر آغلار...
(استاد شهریار)
از پریشان زلفیاش در کربلا گفتم به خویش
چادری کو تا کشم بر گیسوان زینبم
(نادر بختیاری)
----
پی نوشت: چه کسی می فهمد؟
(این ترانه با عشق و عشق، تقدیم میشود به رضا و دیوانگیهایش، به رضا و زخمهایش، به رضا و کابوسهایش، به رضا و شادیهایش، به رضا و همهی جنونهای مشترکمان)
نمیشه زمین خورد و گریه نکرد
به دادم برس بهترین نارفیق
هنوزم به دستای تو قانعم
هنوز عاشقم، با یه زخم ِ عمیق
تو این روزهای ِ سیاه و کسل
تنم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی که بهش مومنی
فقط امشب و حرف رفتن نزن
تو این روزهای ِ تمدن گریز
یه لیوان واسهم چای احمد بریز
میدونم! همیشه بدهکارتم
میدونی؟ نمیشه فراموش کرد
میخوام زخمهات دائمی باشه، چون
نباید همیشه فراموش کرد
نمیشه که این وحشت و دوره کرد
نباشی، نمونی، نخندی... بری
یه عمری جنون و تحمل کنم
به دیوونگیم دل نبندی... بری
تو این روزهای تمدن گریز
یه لیوان واسهم چای احمد بریز
تو سیگارو خاموش کن تا بگم
چطور میشه که چشمه گرداب شه
کدوم قسمت رود و باید خرید
که مرداد بیگریه مرداب شه
شبایی که میترسم از فکرهام
همیشه هوا خیس و بارونیه
یه زن با جنونش به من یاد داد
ولنجک کمی قبل ِ ویرونیه
تو این روزهای ِ تمدن گریز
یه لیوان واسهم چای احمد بریز
(میثم یوسفی/ شهریور و آذر ۸۶)
نشریهی الکترونیکی هفت سنگ که از اولین نشریات فعال اینترنتی به زبان فارسیست در دورهی جدید فعالیتهایش پرونده ای را در سه بخش برای موسیقی زیرزمینی افتتاح کرده است. در بخش اول و دوم این پرونده که تا بهامروز منتشر شده، در مورد موسیقی پاپ و راک زیرزمینی صحبت شده است و بخش سوم هم اختصاص خواهد داشت به موسیقی رپ. در بخش دوم این پرونده میتوانید گفتوگوی من با کاوه یغمایی (که در ماهنامهی نسیم هم منتشر شده بود) را به همراه یادداشتی بر فرآیند موسیقی زیرزمینی با عنوان روایتی چندپاره از زیرزمینها بخوانید.
شنبه شب فکر میکنم بعد از دوسال رفتم کنسرت! احسان خواجهامیری در تالار بزرگ کشور کنسرت داشت و ما هم در آخرین اجرایش حضور داشتیم. البته قطعا اگر از طرف احسان دعوت نشده بودیم و بلیط میهمان نداشتم تحت هیچ شرایطی این اتفاق نمیافتاد. نه موسیقی احسان خواجهامیری سلیقهی من است و نه حاضرم برای چنین کنسرتی ۲۵ هزار تومان هزینهی بلیط بدهم (که در بازار سیاه تا ۸۰ هزار تومان هم معامله میشده). بههرحال گزارشم در مورد این کنسرت را هم در شمارهی اول نشریهی گلدون (اگر بالاخره مشکل اسماش حل بشود) میتوانید بخوانید. "گلدون" دو هفتهنامهای فرهنگی هنریست که با سردبیری رضا رشیدپور در آیندهی نزدیک (به احتمال زیاد اول دی) منتشر خواهد شد. فعلا سایتی خبری با عنوان هنوز تحت نظر این مجموعه در حال فعالیت است.
کنسرت راک بابک ریاحی پور 29 و 30 آذر و 1 دیماه در سالن اختصاصی کاخ موزهی نیاوران برگزار میشود.
در این کنسرت بابک ریاحیپور را که مطرحترین نوازندهی گیتار باس ایران است، رامین بهنا به عنوان نوازندهی کیبورد همراهی خواهد کرد. چندی پیش نیز ریاحیپور به همراه گروه بهنا در کنسرت این گروه نوازندگی کرده بود. فرزاد قیصری نوازندهی درامز، صفا درمان نوازندهی گیتار الکتریک دیگر نوازندههای گروه ریاحیپور هستند و اجرای افههای صوتی هم برعهدهی علیرضا رحیمینژاد میباشد. بلیطهای این کنسرت را از مراکز زیر میتوانید تهیه کنید:
گیشه کاخ نیاوران (22282012)، ققنوس(تحویل در محل: 22738007)، سیاه و سفید(66971603)، دارینوش(22000600)
(یادداشتی در مورد تئاتر و محسن نامجو با "ادای روشنفکری" اضافی)
خیلی وقت بود میخواستم در مورد چیزهایی بنویسم که انگار جزئی از زندگی ما ایرانیها شده است.اسماش هم میتواند "ادای روشنفکری" باشد یا هر چیز دیگری. حتی نوشتن من هم شاید یک "ادا"ست، و خودم هم از پیروان این مکتب، نمیدانم!!
یادم نمیرود ۴-۵ سال پیش که کمکم پایم بهطور جدیتر به تئاتر شهر باز میشد بهجز دانشجویان و علاقهمندان دائمی تئاتر معمولا چهرهی جدیدی پیگیر دائمی تئاتر نبود. من هم به هرحال ساکن دائمی تهران نبودم و نیستم ولی خیلی از "پا"های آنروزها شاهدند که جادوی تئاتر روز به روز چطور من را شیفتهی خودش میکرد و تهران بدونهایم بدون تئاتر نبود. سالنهای تئاتر خالی نبودند ولی تئاتر رفتن هم "ادای روشنفکری" نبود. حالا آنقدر تماشاگر زیاد شده است که خیلی وقتها اجراهای زیادی را بهخاطر نبود بلیط از دست میدهیم. ادعای تئاتری بودن نمیکنم ولی از تئاتر هم بیرون نیستم، که شاید بهخاطر علاقهام و یا پسرداییام که تئاتریست حداقل چهار، پنج سال اخیر را از تئاتر دور نبودهام. میخواهم بگویم این را نمیفهمم که چرا برای نمایش "کوارتت" -که خوب یا بد بودناش بماند- بلیط گیر نیاید، ناراحت نیستم ولی این را نمیفهمم؛ چطور میشود مردم اینقدر تئاتر دوست شده باشند. نمیفهمم چرا صف بلیط "در میان ابرها"ی همین امیررضا کوهستانی یک دور کامل دور ساختمان تئاتر شهر چرخیده بود. بگذریم از اینکه این نمایش واقعا یکی از اجراهاییست که بابت آنهمه تلاشی برای به دست آوردن بلیط از خودم متاسفام. بد نبود ولی به آن همه سختی نمی ارزید.
در مورد محسن نامجو هم قصه چیزی جز این نیست. محسن از دوستان من است، گرچه دوست صمیمی و نزدیک نیستیم ولی همدیگر را خوب میشناسیم. اگر اشتباه نکنم دو سال پیش بود که همین حامد، پسرداییام -که بهواقع یکی از اصلیترین منابع ارتباطی من به دنیای جدید دور و برم است- با کلی تعریف روی امپیتری پلایر موزیکی را گذاشت تا گوش کنم، یادم نیست کدام کار بود، فکر کنم جبر جغرافیایی، چون بعد از گوش دادن گفتم اینها اداست و مثل خیلیهای دیگر زود تمام خواهد شد. گذشته از این، این آقا برود مشکلات ترانه اش را درست کند "همه رو بردی ز یاد"... به این گیر دادم و "ز" که تالیفاش مشکل داشت. حامد گفت حالا گوش کن. تقریبا همراه با کارم همهی آهنگهای موجود را گوش کردم و آخرش گفتم بدک نبود ولی نه به اندازهای که تعریف میکردی. شاید چون از جمع بچههای "موزیک زیرزمینی" میآمدم و آنجا کلی جوگیر شده بودم این را گفتم. گذشت تا مدتی بعد یک سیدی کامل از نامجو به دستم رسید. مدتی که از گوش دادن به آهنگهایش سپری شده بود دیدم ای دل غافل، واقعا چیز خوبیست و حتی خیلی خوب. چرا ما همیشه باید چیزهای جدیدی را پس بزنیم و یا در مقابلاش موضع بگیریم. (میدانم اکثر دوستانی که نامجو را بار اول پس زده بودند مثل من "نامجو گوش کن" شدهاند ولی به رویشان نمیآورند) از اولین برخوردم با این موسیقی پشیمان بودم. روزها میگذشت و عمر ما به اشتیاق یافتن آهنگ جدیدی از نامجو طی میشد. خودش را هم کمکم میدیدم. از "میدان انقلاب" گرفته تا دانشکدهی هنرهای زیبا. (محسن جان میدانم این وبلاگ را نمیخوانی اما اگر یک زمان دیدی میخواهم ببینم یادت میآید که میدان انقلاب از پشت دیدمات و زدم پشتت که چطوری آقای نامجو؟ آن پیرمرد را یادم نمیرود که نمیدانم چرا به تو گیر داده بود و ازت سیدی عباس قادری میخواست!!) گذشت تا اینکه نامجو را -که دیگر شاید یکی از محبوبترین خوانندههایم بود-۰به همه معرفی میکردم. هرعلاقهمند به موسیقی که میدیدم بهخاطر نامجو با او وارد بحث میشدم. اگر از دوستان آهنگساز کسی برای سریال و فیلم یا هرچیز دیگری خواننده میخواست میگفتم نامجو...نامجو... خود محسن یکی دوتایش را میداند که... بگذریم. میخواهم بگویم محسن نامجو را خوب میشناسم و در همین حد کم که موسیقی و ترانه میفهمم مجبورم به هنرش احترام بگذارم چون قطعا حداقل از لحاظ خوانندگی کسی نمیتواند به او خرده بگیرد. از اینکه خیلی از کارهایش بدون پرداخت موسیقیایی درست و اکثرا به قول خودش به حالتی که "فقط یک طرح" بوده دست به دست چرخیده خوشحال نیستم چون قطعا باید خیلی روی این طرحها کار بشود تا به یک اثر موسیقیایی ایدهآل تبدیل شود. خود محسن هم این را خوب میداند. گرچه همین طرحها از ۹۰ درصد تولیدات رسمی موسیقیایی این مملکت سرترند ولی هدف بزرگ، تلاش بسیار بیشتری را طلب میکند. گرچه فردین خلعتبری عزیز که استودیوی نادریاش خیلی وقتها محل ضبط کارهای نامجو بوده میگوید موسیقی محسن اگر تنظیم شود خراب میشود و باید همینطوری شنیده شود. گذشته از فردین موزیسینهای بسیار زیادی که نسبت به هنر خوب منطقی رفتار میکنند و با حقیقت کنار میآیند صدا و هنر محسن نامجو را تایید کردهاند، سعید شهرام، محمدرضا شجریان، عبدالحسین مختاباد، حسین علیزاده... خیلیها... خیلیها... ولی چیزی که این وسط هنوز من را اذیت میدهد همان مسئلهی اصلیست که گفتم، "ادای روشنفکری". پیگیر کارهای نامجو بودن نیز برای عدهای تبدیل شده است به "ادا"یی که خودشان نمیدانند از این صدا و موزیک چه میخواهند. اگر بحث فقط لذت بردن باشد فرق میکند، ولی وقتی سنگ آن را به سینه میزنند و هیچ چیزی از آن نمیفهمند اعصاب آدمی خورد میشود. محسن نامجو خوانندهي خوبیست ولی قطعا نه آنطور که خیلیها میگویند بد است و نه آنقدر که خیلیها اسطوره کردهاند فوقالعاده است و فوقالعاده. همانقدر که پس زدن نامجو و متهم کردناش به ادا در آوردن بدون کمترین دانشی در مورد موسیقی و آواز و ... یک نادانیست، ادای طرفدار در آوردن هم از نادانی میآید. لازم به گفتن نیست که طرفداری چشم و گوش بسته، خود عین نادانیست. در ضمن این را بگویم که خودم را دانا و عالم نمیدانم و از موضع بالا صحبت نمیکنم که چون خیلیها نمیفهمند، پس خودم میفهمم. فقط به خودم و همه توصیه میکنم سعی کنیم از این به بعد تمرین کنیم که بلافاصله جو زده نشویم یا سوار بر موجها راه نرویم. بدانیم و بفهمیم تا نظر و انتخابمان درست باشد، درستتر باشد. از اینجای کوچک شروع کنیم تا در سیاست به الف-نون نرسیم. خدا نکند دوباره بنشینیم و دودستی به سرمان بزنیم که "دیدی چی شد؟!"
مؤخره: یادم رفت از آلبوم "ترنج" بنویسم که بالاخره منتشر شد. فکر میکنم فردین خلعتبری هم پربیراه نمیگوید. هنوز تنظیمکنندهای هم قد صدا، شعر و حتی آهنگ محسن نامجو در کارهایش دیده نشده است و امیدوارم بالاخره تنظیمکنندهی توانایی که به حال و هوای کارهای نامجو هم بخورد به او بپیوندد.
فکر کنم الان لازم است دوباره این یادداشت را که در شمارهی هشتام نشریهی گلسرخترانه منتشر شده بود، مرور کنیم:
ترانهي چكاوك را روي كاغذ نوشتم و شروع كردم به اينكه من هم در مورد چكاوك بنويسم. نوشتم : "ايرج جنتي عطايي شاعر است..." بعد فكر كردم ... به اين كه چرا شاعر است؟ چون من چكاوك را دوست دارم؟ چون چكاوك خيلي شاعرانه است؟ يا هر دليلي اينگونهي ديگري...خب... ديدم بهتر است بنويسم شاعر است چون شاعرانه و درست زندگي كرده... براي همين اين يادداشت ديگر ربطي به چكاوك ندارد. اين يادداشتي ست كه به "شاعري" ، " شعور" ، "انسانيت" ، "فهم" و ... چيزهاي ديگر مربوط است. به شاعر چكاوك هم ربط دارد. حتي به كساني كه فكر مي كنند شاعرند. ترانه سرا هستند... به همه ... شايد به اينها هم مروبط نباشد و به هيچ چيزي... نمي دانم! ايرج جنتي عطايي شاعر است. مي داني؟ خيلي ها شعر مي گويند ولي شاعر نيستند. مي خواهم دوباره از ميلان كوندرا نقل قول كنم كه خيلي ها از من شنيده اند: "هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران جوان وجود دارد. قبلا آن ها را از بلندي ها به پايين ميانداختند يا به رودخانه مي ريختند، ولي امروزه ما به صورت مسالمت آميزي با آن ها كنار ميآييم و در كنارشان زندگي ميكنيم" خب! اين حرف هرچند سال قبل و هر کجا زده شده باشد هنوز تازه است و هيچ هم فكاهي نيست. هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران وجود دارد. حالا جوان يا غير جوان! گرچه هميشه جواناش بيشتر است چون خيلي ها نميتوانند تا آخرش بيايند!اصلا نميدانم از كي و كجا در كشور ما تب شعر و شاعري اين قدر بالا رفت و اصلا چرا بايد ما ملت "شعر دوست" يا "شاعري" باشيم اما در عمل از خيليها كه هيچ ادعايي در اين زمينه ندارند شعور كمتري را دارا باشيم. مخصوصا در ترانه كه محشر است. حقيقتاش اوايل ميگفتم خوب است كه اين گونه باشد، ميگفتم اين گفتن ها از نگفتن بهترند، ميگفتم اين يك شعور نا خواسته و اجباري ميآورد... ولي اينگونه نيست. هيچچيز بيروني به انسان شعور نميبخشد جز فرهنگ دروني. وقتي ميبينم خيلي ها كه ادعايي دارند و در اين محيط مثلا فرهنگي فعاليت ميكنند نهايت مطالعهشان به فلان نشريهي زرد مي رسد يا نهايت شعورشان اندازهي لوبياست از فرهنگ عقم مي گيرد. يا اينكه مينشينند پاي كامپيوتر يا زير گوش اين و آن حرف های خاله زنکی ميزنند و فحش ميدهند و عربده ميكشند و ... حالم از شعر و شاعري به هم ميخورد. يا وقتي ميبينم فلان ترانه سراي قديمي (كه ترسي هم ندارم بگويم ترانههايش را خيلي بيشتر از خودش و هر ترانهي ديگري دوست دارم...) مينشيند پروندههاي پوسيدهاي را باز ميكند و چيزهاي درست يا خلاف واقعي ميگويد كه نه به درد من ميخورد نه خودش و نه تاثيري در نگاه امثال من به اطرافيانم دارد و فقط خودش را پيش من ميخنداند، به كوته نظرياش افسوس ميخورم و به "ايكاش ها" فكر ميكنم یا حالم از هرچه ترانهسراست به هم ميخورد. وقتي كه براي خيلي ها چنين مسائلي مهم است و نشستهاند ببينند چه كسي چه ميگويد يا چه كار ميكند يا با هر حرفي به فكر فرو ميروند و نگاه شان به دورو برشان عوض ميشود، حالم از هر كوته نظري به هم ميخورد. وقتي ميبينم خيلي ها هنوز دوست دارند زير بليط اين يا آن باشند و به هر قيمتي هم "باشند" و زندگي شان هم همينطوري ميگذرد و براي تحويل گرفته شدن هر كاري كردهاند و ميكنند و حتي شايد از اين طريق به جاهاي مهمي هم برسند، فقط دلم براي شعور نداشتهشان ميسوزد و دوست دارم آينده را زودتر ببينم و در ضمن حالم از هرچه بليط هست به هم مي خورد!! بعد از مدتي هم توهم ميزنند كه "من در ترانه ي ايران انكار نشدنيام"! عزيزم! دوست من! ايرج جنتي عطايي هم خودش اين ادعا را نكرده است. اين يكي و آن يكي هم! كمي آرامتر عزيز! كمي آرامتر!! اين مساله به يك نفرِ تنها هم مربوط نمي شود. همهي ما ظرفيت كمی داریم. همهي ما كوچكيم. كوچكتر از داشتهها و ادعاهايمان و كوچكتر از آرزوهامان. بهتر است بيشتر از اين كه حرف بزنيم بشنويم ، بخوانيم ،ياد بگيريم و در هر زمينهاي كه قصد فعاليت داريم "حرفهاي باشيم" و "درست". براي همين است ميگويم ایرج جنتي عطايي "شاعر است" . چون بيشتر از آنكه حرف بزند عمل كرده و بيشتر از آنكه ادعا كند بوده و همه چیز را با ترانهها و فعالیت هایش، با حضور و شعورش به اثبات رسانده. حرفهاي بوده و درست. همین که کسی اینقدر به نقد خودش اهمیت بدهد و هیچ حرفی را پس نزند بزرگواری و بزرگ مردیاش را نشان میدهد. به خودم و همه ی هم نسلهایم هم توصیهای برادرانه میکنم که بیشتر تلاش کنیم تا حرف بزنیم یا ادعا داشته باشیم و واقعیت ها را ببینیم، نه آن چیزی که به اسم واقعیت به ما تحمیل میکنند یا با آن قولمان می زنند.
قبلا جایی نوشته بودم: "هنوز به اندازهي همهي كتابهاي نخواندهام، فيلمهاي نديدهام و موسيقيهايي كه نشنيدهام نميدانم و واقعا بيسوادم! " براي همين دوست دارم الان به جاي اضافهگويي بروم آخرين كتابي كه شروع كردهام به خواندنش و هنوز ناتمام مانده را باز كنم ... شايد هم يك ترك از The Wall كه محبوبترين آلبوم موسيقيام است را به هر چيزي ترجيح بدهم. آهنگي مثل Hey You را. شما هم اگر دوست داشتيد به جاي اين همه حرف و حاشيهاي كه دورو برمان و دورو برتان است هم صدا با من و پينكهاي عزيز بخوانيد...
شماره ی جدید نشریه ی ادبی عروض با نگاهی به ترانه های منفی و واسوخت منتشر شد . در این شماره یادداشت من و یادداشت ها و ترانه های دیگر دوستان را می توانید در باب و درباره ی واسوخت و .. بخوانید.
( وقتی توی" گند " نفس می کشیم و توی" گند" زندگی می کنیم و "گندیده "دورو برمان زیاد است و خودمان هم همه اش گند می زنیم چرا باید " گندیدی بُریدمت" حرف بدی باشد ؟ )
ادامه ی مطلب
همان چیزی که گفتم . من نه مخالف منفی گفتن هستم نه موافق ! مثلا با اینکه مجوز گرفتن این کار خیلی عجیب است اما شاهکار از بس قشنگ و دلچسب از یک حقیقت حرف می زند آدم خوشش می آید :
باز با آن دیگری دیدم تورا
جای قهر و اخم خندیدم تورا
باز گفتی اشتباهت دیده ام
گفتمت باشد ، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد
با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقَدَر رفتی که دیگر قلبِ من
از تو وُ از عشقِ تو بیزار شد
تورا دیگر نمی خواهم ، مگو دیوانه می باشد
که دیگر خانه ات همچون مسافرخانه می باشد
آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکیت می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخواستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
تا همیشه پاک می مانی دگر
اندکی از حرفِ تو نگذشته بود
باز رفتی با رقیبانی دگر
تورا دیگر نمی خواهم ، مگو دیوانه می باشد
که دیگر خانه ات همچون مسافرخانه می باشد
ـ شاهکار بینش پژوه / ترانه ی دیگری / آلبوم ادبیاتی دیگر -
سرم می خورد به پنجره هایی که
هیچ کس در آنطرف شیشه هایشان
به تو زل نزده!
از دنیا بی خبرم. حتی مرگ صدام را با اس ام اس یکی از دوستان فهمیدم . گفتم خدا بیامرزدش. چون از هرکسی بیشتر به آمرزش نیاز دارد. از مرگ هیچ کسی شاد نمی شوم. حتی مرگ دیکتاتورهایی مثل صدام که تکلیف من و آنها مشخص است !