تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


۱- مرور می‌کنم. این قسمتی از زندگی‌ام است. گاهی بی‌لحظه، توی خلاء، نمی‌دانم چه اندازه و کی، فقط ول می‌شوم و می‌افتم به جان همه‌ی گذشته‌ها. بعد هم می‌روم جاهایی که حتی وجود نداشتند. «و زندگی حتای مرگ بود». کم‌تر پیش می‌آید سراغ آن‌هایی که مرده‌اند بروم. دلم برایشان تنگ نمی‌شود یا کم پیش می‌آید که دلتنگشان باشم. این غم انگیز است، می‌دانم. اما در زندگی آن‌قدر غم‌انگیز دیده‌ایم که توی آن رفتن‌هایی که گفتم به چرای این نرسم! کودک بودم و مرگ برایم هراس‌ناک بود، اما نزدیک. شاید چون مرگ بسیاری از عزیزان را به چشم دیده بودم، از دست دادن را دوست نداشتم و آزرده‌ام می‌کرد، ولی همیشه احساسش می‌کردم. آماده بودم که از دست بروم. همیشه آماده بودم. توی هر موقعیتی به این هم فکر می‌کردم که شاید حالا آخر کار باشد. وقت بازی‌های کودکانه که سنگی بی‌هدف می‌توانست کار را تمام کند. عبور از خیابانی خلوت که می‌توانست با راننده‌ای برایم هدیه داده باشند و سفری کوتاه که می‌توانست به تکرار که هیچ، به بازگشت هم نرسد. عجیب است، حتی در مرگی عادی هم اتفاقی خاص را منتظر بودم. انگار این درد خاص بودن هیچ‌وقت قرار نیست ول‌مان بکند. خاص بودن مثل این‌که مانند خیلی‌ها توی تصادف با اتومبیل بمیرم، با این تفاوت که از روی پل عابر بیفتم وسط اتوبان و ماشین از رویم رد بشود. مرض بدی‌ست. انگار تا لحظه‌ی مرگ هم قرار نیست رهایم کند.

۲- از مرگ نمی‌ترسم اما هیچ‌گاه هم دوستش نداشته‌ام. نمی‌دانم. قبولش کرده‌ام. به عنوان قسمتی از خودم، مثل دیوانگی‌هایم، شعر گفتن‌هایم، خنده‌هایم و خستگی‌هایم... عادتی از خودم می‌دانمش، با این تفاوت که یک‌بار به سراغم خواهد آمد و امکان تکرارش نیست. از مرگ نمی‌ترسم (حداقل دارم این ادعا را می‌کنم)، ولی از مفت مردن سخت هراسانم. آرزو دارم که وقت مرگم را بدانم، شاید آن‌وقت بتوانم برای یک‌بار هم که شده در زندگی‌ام برنامه‌ریزی کنم. مثلن دوست دارم سرطان خون بگیرم و بمیرم. یا متنفرم از این‌که در سانحه‌ای هوایی توی دریا بیفتم یا پودر شوم. این مفت مردن است. چند روز پیش دوستی تعرف می‌کرد که یکی از اقوامشان وقتی باغچه را آب می‌داده به‌خاطر اینکه سیمی لخت آن دور و بر بوده به برق گرفتگی مرده است. گفتم چقدر بد. اصلن نمی‌توانم تصورش کنم. خیلی مفت است این مدلی مردن.

۳- این خیال‌بافی خیلی از هم‌نسلانم است ولی واقعن دوست دارم تیرباران بشوم یا به دارم بکشند و بمیرم. یا خودم با جنونی آنی وقتی مسیری همیشگی را طی می‌کنم و شاد شادم و حتی دوست دارم تا مدت‌ها زندگی کنم و برایم هیچ غمی توی دنیا نیست، ماشین را بگیرم سمت گارد ریل وسط اتوبان و سه تا پشتک بزند و آتش بگیرد و تمام! درست است، اگر هم قرار باشد توی تصادف جاده‌ای بمیرم این مدلی‌اش را دوست دارم. این خواب یکی از همان‌هایی‌ست که گفتم. یکی از همان‌هایی که بارها وقتی پشت فرمان نشسته‌ام آمده و رفته و باز هم سراغم خواهد آمد. منتظر مرگ نیستم، اما می‌دانم تا وقتی که بتوانم زندگی کنم زنده خواهم بود و عکسی از پیر شدن و فرسوده شدنم را در هیچ‌کجای آن رفتن‌ها به یاد نمی‌آورم.

۴- مرور می‌کنم: مرگ را هرگز ندیده‌ام، اما کنارش بوده‌ام یا از کنارش گذشته‌ام. می‌دانم تا وقوعش هم به فهمش نخواهم رسید. این فهم همانی‌ست که یک‌بار سراغ آدمی می‌آید، همان موقع که دیگر فرصت بازگفتنش نیست. «و زکريا درفاصله اغوا مي‌ديد، در سهرورد وقتي که گفت: نزديک‌ترين فاصله‌ي ما با مفاهيم وقتي است که رهايشان مي‌کنيم . و شهاب گفته بود: زندگي را هم وقتي که رها کردم فهميدم .  - و مرگ، وقتي به آن رسيديم ديگر نيستيم تا رهايش کنيم، و همين است که در فهم ِ آن عاجز مانده‌ايم!»

۵- «برای چشم‌های من، آن‌همه ناخن زیاد بود» و «مرگ همان خدا باید باشد»

پی‌نوشت۱: رفیق دعوتم کرده بود به مرگ‌بازی و خودش می‌داند که چرا دیر اجابت کردم. آن‌چنان خوش نبودم و این ناخوشی زیادی دارد  مداوم می‌شود. به این مدلی‌اش عادت ندارم. باید اتفاقی بیفتد. حالا هم این اطاعت را تقدیم می‌کنم به سرخوشی چند شب پیش‌مان.
پی‌نوشت۲: دعوت‌تان می‌کنم. همه را. همه‌ی آن‌هایی که این بغل پیوند شده‌اند و همه‌ی عزیزانی را که لطف‌ و مهرشان همیشه با من بوده و می‌خوانندم. دعوت‌تان می‌کنم به مرگ‌بازی و به رسم
آرش هرکسی که نوشت را همین‌جا لینک می‌دهم.
پی‌نوشت۳: شعرهای داخل گیومه همه از هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی بودند. این کتاب را عجیب دوست دارم، همیشه برایم آهنگی‌ست برای کنار آمدن با مرگ و حس کردنش، برای این که هستی‌اش را بدانم.
پی‌نوشت۴: مرور می‌کنم. یادم می‌آید که برای مرگ بارها نوشته‌ام و سروده‌ام. ولی
این یکی را همیشه بیشتر دوست داشته‌ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


از سر بیکاری نیمه‌ی دوم بازی ایران و بحرین را می‌دیدم. گذشته از بازی در حد محلات تیم ملی ایران که بازیکنان افشین قطبی از دادن دو پاس سالم به هم عاجز بودند و در عوض بحرینی‌ها تا دلتان بخواهد خرس‌وسطشان می‌کردند، گزارش‌گر بازی شدیدن روی اعصاب بود. البته این‌که جز فردوسی‌پور و مزدک میرزایی همه‌ی گزارش‌گرهای تلویزیون ایران روی اعصاب باشند، اتفاق جدیدی نیست. از بس که کم‌سوادند و کند ذهن! گزارش‌گر گمنام بازی امشب هم از این قاعده مستثنی نبود. مثلن در ابتدای نیمه‌ی دوم جلال حسینی و احسان حاج‌صفی تعویض شدند. تلویزیون هم قشنگ این صحنه را نشان می‌داد. شش، هفت دقیقه بعد تازه گزارشگر متوجه شد تعویضی هم شده است و نمی‌دانست چه کسی خارج شده و بازیکن وارد شده را هم علیرضا محمد معرفی کرد. چند دقیقه بعد هم حاج‌صفی را دید و می‌گفت او و علیرضا محمد بازیکنان تعویضی هستند. خوب عزیزم آیا جدیدن فوتبال را با ۱۳ نفر بازی می‌کنیم؟ دقایق تلف شده‌ی بازی بود که گزارش‌گر محترم هنوز ول کن جلال حسینی نبود و دلیله حمله‌ی خطرناک بحرینی‌ها را ناهماهنگی او و عقیلی می‌دانست. در حالی که از آغاز نیمه‌ی دوم نصرتی و عقیلی زود خط دفاعی بودند و حاج صفی در سمت چپ بازی می‌کرد و کعبی در راست. جالب این‌جاست که علیرضا محمد هم تازه در اواخر بازی به‌جای حسین کعبی به زمین آمد و گزارش‌گر عزیز باز هم این را نفهمید!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 
نسيم هراز + ويژه نامه ربناي شجريانشماره‌ي جديد نسيم هراز هم منتشر شد. همه‌ي تلاش من و حمید منبتی برای بخش موسیقی در این شماره آماده کردن پرونده‌ای مناسب برای ربنای شجریان بود که این روزها خوش‌بختانه مثل گذشته از صداوسیمای غیرملی پخش نمی‌شود و فقط از شبكه اول پخش شده به اين خيال باطل كه در آينده جايگزيني برايش پيدا كنند. به‌هرحال برای این پرونده یادداشت‌های خوبی گرفتیم و مباحث خوبی هم در مورد ربنا، شجریان، رابطه‌ی موسیقی و مذهب و کشمکش‌هایش و ... مطرح شد. البته هنوز خودم مجله‌ی چاپ شده را ندیده‌ام. یادداشت‌ها از افراد مختلفی‌ست که هرکدام نگاهی متفاوت به موضوع داشته‌اند. از آیت‌الله بیات زنجانی گرفته تا داریوش ارجمند، رضا رویگری، غلام کویتی‌پور، محمدعلی سجادی، کیوان ساکت، کارن همایون‌فر، علیرضا دبیر، محمد طالقانی، مهندس غفوری‌فرد، حمید خندان، رسول نجفیان، افشین یداللهی، فرمان فتحعلیان و خیلی‌های دیگر که اسم‌شان الان یادم نیست! مزدک هم برای تلویزیون بعد از انتخابات پرونده‌ای آماده می‌کرد که حتمن خوب شده است، گرچه می‌دانم به خیلی از موارد نتوانست اشاره کند. فکر می‌کنم این شماره هم در نوع خودش خواندنی شده باشد.

پي‌نوشت: يادداشت آيت‌الله بيات زنجاني براي اين ويژه‌نامه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


«اشیا نباید لمس بکنند، زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان می‌گیرد، سر جایشان می‌گذارد‌، میانشان زندگی می‌کند: آن‌ها مفیدند، همین و بس. ولی آن‌ها مرا لمس می‌کنند و این تحمل نکردنی است. می‌ترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زنده‌اند.»  

بی‌سبب داشتم آرشیو وبلاگم را بالا و پایین می‌کردم که به این رسیدم؛ قسمتی از «تهوع» ژان پل سارتر. بعد هم دست کردم از توی قفسه کتابش را برداشتم و الان هم مقابل‌ام است و هر لحظه امکان دارد لمس‌ام کند. من هم با اشیاء چنین مشکلی دارم، همیشه از بچگی احساس می‌کردم که خودکارم، کیفم و خیلی چیزهای دیگر دائمن دوست دارند لمس‌ام کنند و این کار را هم می‌کنند. حالا هم یاد اشیایی افتاده‌ام که توی چند ماه اخیر دائمن لمس‌ام می‌کردند. باتوم، گلوله‌ی اشک‌آور، چماق و ... یاد آن دخترکی افتادم که یک باتوم نازنین صورتش را لمس کرد و نصف قیافه‌اش را با خود برد. یاد آن پیرزن مادر شهیدی افتادم که در تقاطع یادگار امام- آزادی توی حاشیه‌ی کناری خیابان افتاده بود و باتوم‌ها پشت سر هم لمسش می‌کردند. یاد گلوله‌ای افتادم که گلوی ندا را لمس کرد و لابد همه‌ی شما و قسمت زیادی از دنیا از آن باخبرند. امروز که عکس‌های رضا، همان جوانکی که شیخ در نامه‌اش به او اشاره کرده بود را دیدم فهمیدم بعضی از اشیاء مثل گلوله‌ی ساچمه‌ای جاهای خاصی مثل داخل جمجمه را دوست دارند و به صورت قبیله‌ای آن را لمس می‌کنند. نمی‌دانم چرا این وسط حالم بد شده بود و بغض کرده بودم... حالا دارم به این نتیجه می‌رسم که خیلی از ایرانی‌ها توهماتی روکانتنی دارند و اگر سارتر زنده بود و این‌جا بود چقدر سوژه داشت که در موردشان بنویسد. اشیاء بدون دخالت انسان‌ها دیگر انسان‌ها را لمس می‌کنند. مگر یادتان نیست که سردار گفته بود از طرف ایشان در درگیری‌های اخیر هیچ گلوله‌ای شلیک نشده بود و آن یکی سردار هم یادآوری کرده بود که نیروهای کنترل آشوب هیچ سلاح و شیئی با خودشان حمل نمی‌کردند و اشیاء به‌صورت خودسر در حال لمس شهروندان عزیز بوده‌اند. آن‌قدر حرف‌هایش را باور نکردید که مجبور شد رنج‌نامه‌ای هم در این مورد بنویسد، اما اگر به هرکدام شما یک تهوع سارتر را هدیه می‌کرد باور می‌کردید که اشیاء می‌توانند لمس کنند، حتی خودسر. اشیاء لمس کردن را دوست دارند و برایشان فرقی نمی‌کند چه کسی یا کجا را لمس ‌کنند. آن‌ها من را، روکانتین را، ژان پل سارتر را، ندا را، رضا را، یادگار امام را، شیخ را و حتی آزادی را لمس می‌کنند و از این کار لذت می‌برند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

مشروطه شباهت عجیبی به انقلاب ایران دارد. اتفاقاتی که در سه ماه اخیر افتاد هم شباهت‌های بسیاری به مشروطه و حتی انقلاب ۵۷، حتی آنجا که آن زمان یک شیخ فضل‌الله نامي بوده كه حالا مصباح يزدي شده است. اما از نظر مردمي‌اش تفاوت اصلی این‌جاست که این‌بار مردم دنبال انقلاب یا خلع قدرت از حاکمیت نبودند، همه دنبال رایی گم‌شده می‌گشتند و در این مسیر به مدنیت بالایی رسیدند و با روش‌هایی به اعتراضاتشان ادامه دادند که جهش بزرگی را در مسیر دموکراسی‌خواهی ایران رقم زد. سرانجامش هم اگر اتحاد ۲۵ میلیون هم‌وطن هم‌رنگ (به شهادت همان آمار وزارت کشور) باشد، خودش یک پیروزی بزرگ است. زمان را با زمان نمی‌شود مقایسه کرد، اما شاید اگر مشروطه‌چی‌ها هم به‌جای حلق‌آویز کردن امثال این بنده خدایی که در عکس می‌بینید (میرهاشم دوره‌چی) و حتی شیخ فضل‌الله نوری و خیلی اشتباهات تاریخی دیگر، با اتحاد بیشتر و برنامه‌ای مدنی‌تر حرکت می‌کردند، امروز تجربه‌ای صحنه دار زدن ميرهاشم دوره چیطولانی‌تر از دموکراسی را شاهد بودیم و تاریخ زودتر به این‌جایی که هستیم می‌رسید. من در کل با کشتن انسان‌ها به‌خاطر اعتقاداتشان مشکل داریم. فکر می‌کنم ما باید تمرین کنیم و بفهمیم که هر مخالفی حق نفس کشیدن دارد، حق حرف زدن دارد. البته قطعن قضیه‌ی شیخ فضل‌الله نوری فرق می‌کند و خودتان به تفکرات استبدادی‌اش واقف هستید. امیدوارم و مطمئنم نتیجه‌ی تحولات اخیر ایران هرچه باشد به نفع مردم و ایران و دموکراسی خواهد بود. فقط کاش نادان‌ها زودتر از خواب بیدار شوند و بیش از این شاهد ریخته شدن خون مردم نباشیم. شیخ فضل‌الله‌های امروز خطرناک‌تر از آن شیخ نوری هستند. بعید است اما دعا می‌کنیم کاش زودتر از خواب بیدار شوند. "زمانی که شیخ فضل الله نوری استبداد محمدعلی شاه را با عنوان حکومت مشروعه توجیه شرعی می‌کرد، رهبر دینی نهضت مشروطه آخوند خراسانی به وی یادآوری کرد که اگر چه در زمان غیبت، حکومت مشروعه (حکومت اسلامی) ممتنع است، اما تنها حکومت مشروع حکومت مبتنی بر عدالت است که قدرت سیاسی مقید و محدود به قانون و تحت نظارت نمایندگان مردم باشد. (محسن کدیور، دوشنبه، 8 تیر 1388)"

پی‌نوشت۱: دوست خوبم، هنرمند عزیز آرش سبحانی هم به وبلاگ‌نویس‌ها پیوسته است. آرش جان خوشحالم و می‌دانم این‌بار هم لحظات خوبی را با همراهی‌ات خواهیم داشت.
پي‌نوشت۲: يك نفر به اين رضا پهلوي بگويد لطفن تو يكي خفه شو!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

«نوشتن  مبارزه با انقراض انسانیت است. -ویلیام فالکنر.»

این را پارسال توی روز خبرنگار آیدا برایم اس‌ام‌اس کرده بود. آیدا دیشب بعد از نزدیک به یک ماه دستگیری با قرار موقت آزاد شد. اکثر دوستان و آشنایان دیگرم هم مثل نادر بختیاری، نیما کوکلانی، رئوف طاهری و ... هم با قرار وثیقه آزاد شده‌اند. اما خیلی از عزیزان ما، خیلی از فرزندان راستین ایران هنوز در وضعیتی نامشخص در بندند. خیلی از روزنامه‌نگارها هم اگر دستگیر نشده باشند یا در سکوت و بهت‌اند و یا از بی‌مجالی به سکوت تن داده‌اند تا به مردادی گام بگذارند که ده روز بعد، هفدهمین روزش به نام آن‌هاست. اما نه! مگر مبارزه با انقراض انسانیت هراس برمی‌دارد؟ مگر حسین (ع) برای انسان، انسانیت و آزادی قیام نکرده بود و مگر علی (ع) و همنام علی‌وارش دکتر علی شریعتی، برای انسان بودنشان در بین هزاران حیوان صفت نبود که مظلوم ماندند و مظلوم نامیده شدند؟ حتی اگر با چاه، ما درد دلمان را خواهیم گفت. شاید ته چاه کسی باشد که همه‌ی امیدش به مویه‌های ماست. ما با سکوت به استقبال روز خبرنگار نخواهیم رفت. خدایا! از شر دجال‌ها، از شر مارقین و قاسطین زمانه به تو پناه می‌بریم.

«و اعتبر بما مضي من الدنيا لما بقي منه, فان بعضها يشبه بعضا, و آخرها لاحق باولها,
و از گذشته دنيا آينده‌اش را چراغ عبرتي بساز، چرا كه پاره‌هاي تاريخ با يكديگر همانندند و در نهايت پايانش به آغازش مي‌پيوندد»
علی (ع)

پی نوشت: خبرنگاران در خیابان نیستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتما سراسر شب صدامان مي‌كردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند 

حتما سراسر شب
بر دريچه سنگين‌ات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را مي‌شنيديم
كه بر گل نامرئي مي‌باريد
و بويي غريب
از گل‌هايي ناشناخته در شب مي‌پيچيد 

با دست بسته نمي‌شود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو مي‌بندد
و آنچه كه مي‌بيني روياهاي ماست
كه مثل مه‌اي برمي‌خيزد
بر سنگت فرو مي‌ريزد
با دست بسته نمي‌شود كاري كرد 

اما هيچ‌كس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمه‌شبان قدم به خيابان مي‌گذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را مي‌شناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن مي‌گويند.
  

(شمس لنگرودی)


چطور بگويم؟
در آشپزخانه مي‌نشينيم
و چيزی پنهان مانده در گلو را
دود مي‌كنيم
دهن كجي قندان بهانه است
و تيزي براق كارد هيچ ارتباطي با وسوسه سمج رگ‌ها نمي‌تواند داشته باشد
چطور بگويم؟!
ما با سيگارهاي‌مان دود می‌شويم
و جهان را از اين كه هست
تاريك‌تر می‌كنيم
(
حافظ موسوی)

نقاشي کته کلویتس


من ناامید نیستم،
چیزی بدتر از آنم:
ویران و خراب...

ديگر هیچ علاقه‌ای به این خاک و سرزمین ندارم. اگر بتوانم مشکلات خانوادگی‌ام را حل کنم برای همیشه از این‌جا خواهم رفت و این خرابه را می‌گذارم برای کسانی که فکر می‌کنند صاحب‌اش هستند و می‌توانند هر بلایی که بخواهند سرش و سر ما بیاورند. برای ابلهانی که دیکتاتورها ایده‌آلشان است. برای بیچاره‌هایی که سرنوشت‌شان را به یک تکه نان می‌فروشند. برای مستبدانی که با ساتور دین گردن آزاده‌گان و  مومنان را می‌زنند. برای بی‌عرضه‌هایی که گوشه‌ی گود نشسته‌اند و می‌گویند لنگش کن. برای خودفروخته‌های فرصت‌طلبی که وسط آزاده‌خواهی حق به‌جانب مردم، بمب و خمپاره می‌آورند. آن‌ها که یا خود را به عمروعاص‌های داخلی فروخته‌اند و یا بی‌عرضه‌های وطن‌فروش غربت گرفته.
اگر تا مدتی نتوانستم این خراب شده را ترک کنم قول می‌دهم که به کنجی بخزم و جز گاه‌به‌گاهی برای دل خودم (و فقط دل خودم) برای همیشه شعر و نوشتن و فکر کردن و فهمیدن و یادگرفتن و یاد دادن ... را فراموش کنم.
قول می‌دهم هیچ‌کس را برای رای دادن و ساختن آینده‌ای تاریک‌تر از امروز ترغیب نکنم.
قول می‌دهم وارد هیچ بازی سیاسی‌ای نشوم.
صفحه‌ی انتخابات شناسنامه‌ام را پاره می‌کنم و قسم می‌خورم که تا روز دور آزادی و عدالت در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم.
قول می‌دهم دیگر به خیابان امیرآباد نروم تا کتک خوردن پیرزنی، اشک کودکی و تیر خورد دختر جوانی را به چشم نبینم.
دیگر نگران هیچ فردایی نخواهم بود.
پشت هیچ مسافری آب نمی‌پاشم.
به هیچ کبوتری دانه نخواهم داد.
از هیچ کودک فال‌فروشی حافظ تقلبی نمی‌خرم.
-حافظ، صبـور باش‌ كه در راه ِ عاشقي؛ آن كس كه جان نداد به جانان نمي رسد-
دست هیچ پیرزن و پیرمردی را در کوچه‌ای تاریک نمی‌گیرم.
دیگر هیچ‌ باران و هیچ خیابانی را به دلتنگی قدم نخواهم زد.
 و این‌جا،
"که زن نبودی‌ اما.." را، "یا بانو" را... 
پیش از آن‌که این خرداد سیاه تمام شود
در سوگ شرف، آزادی، عدالت و انسان برای همیشه تعطیل می‌کنم.
شاید عمر ما کفاف دیدن بهاری آغشته به این‌ها را ندهد و این "برای همیشه" برای همیشه بماند.
قول می‌دهم.
    قول می‌دهم...

 پی نوشت:

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱-  دوستان چسبیده‌اند به چندتا اسم حامی کروبی و انگار همیشه همین چندنفر اصلاح‌طلب بوده‌اند و اصلن منظق اصلاح‌طلبی حمایت از کروبی‌ست. دوستان این اسم‌ها را مرور کنید و بگویید کدام‌یک اگر حامی کروبی بودند مثل پتک توی سر ما کوبیده نمی‌شدند:
محمد خاتمی، سعید حجاریان، محمدرضا خاتمی، محسن مخملباف، داریوش مهرجویی، مصطفی معین، مصطفی تاج‌زاده، دکتر عارف، بهمن فرمان‌آرا، محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، کیهان کلهر، حسین علیزاده، هاشم آقاجری، محمد دولت‌آبادی، بهزاد نبوی، الهه کولایی، عزت‌الله سحابی، حبیب‌الله پیمان، مجید انصاری و ...

۲- جناب منتجب‌نیا اخیرا گفته‌اند که اگر کروبی از موسوی حمایت نمی کرد او برای دفاع از همسرش زهرا رهنورد ترغیب نمی‌شد و چون موسوی بعد از مطرح شدن قضیه‌ی خانم رهنورد در مناظره‌ای با احمدی‌نژاد ترسیده و استرس داشته و به لکنت افتاده پس کروبی از او بهتر است. می‌خواهم بپرسم این استدلال چه فرقی با استدلال‌های احمدی‌نژاد دارد؟ فرض اولش که غلط است و خودش هم به اندازه‌ی کافی خنده‌دار. هرکسی مناظره‌ی آن‌شب را دید اذعان دارد که موسوی بعد از قضیه‌ی خانمش تازه داغ شد و عصبانیت‌اش باعث شد مناظره به نفع او تمام شود. جالب این‌جاست که اکثر صحبت‌های این‌طوری طرفداران کروبی را فارس نیوز که حامی دولت و احمدی‌نژاد است منتشر می‌کند. این نشان می‌دهد که دشمن از این اتفاق چقدر خرسند است و دوستان عزیز طرفدار کروبی حالا که می‌بینند رایشان کم است چگونه به دست و پا افتاده‌ و دشمن را هم گم کرده‌اند.جناب منتجب‌نیا اگر شما فراموش کرده اید ما فراموش نکرده ایم که چهار سال پیش می‌گفتید چون کروبی اصلاح‌طلب عملگراست از معین که اصلاح‌طلب پیشرو است بهتر است و خواسته‌های این گروه از اصلاح‌طلبان را اشتباه می‌خواندید و حالا خودتان پشت کسی هستید که شعار آن‌روزهای معین و اصلاح‌طلبان پیشرو را می‌دهد. حالا که ادبیات شما این‌گونه بود من هم با زبان خودتان حرف می‌زنم: من به کسی که نمی‌تواند متن خودش را از روی کاغذ بخواند و در پاسخ دادن به سوالات در و دیوار را نگاه می‌کند و همه‌اش پشت تیم‌اش قایم می‌شود رای نمی‌دهم. به کسی که هی وسط حرف طرف مقابلش می پرد رای نمی‌دهم. به کسی که علارغم تمام شدن وقت مناظره با التماس از مجری می‌خواهد دو سه دقیقه در مورد زنان و ورزش حرف بزند و این حرکتش به حر کافی خنده دار است رای نمی‌دهم. به کسی رای می‌دهم که آن‌قدر بزرگ و قوی باشد که بسیاری به او بچسبند نه این‌که او به هفت هشت نفر بچسبد و تمام!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- برایم عجیب است که بعضی از دوستان ازبس طرفدار تیم‌شان (!) شده‌اند که نمی‌خواهند حقیقت‌ها را هم باور کنند. اگر در مناظره‌ی کروبی-احمدی‌نژاد قرار بر برد و باخت بود قطعن این احمدی‌نژاد بود که با حاضر جوابی و عدد و رقم و عوام‌فریبی و ... بر کم‌حوصلگی و کم‌سوادی کروبی پیروز شد. در این بین دفاع کروبی از موسوی و رهنورد قابل ستایش است، اما دلیلی نمی‌شود که حقیقت را نگوبیم. همان‌طور که در مورد فیلم تبلیغاتی موسوی هم آن‌چه را که به‌نظرم حقیقت بود نوشتم، هرچند به‌ضرر کاندیدای مورد علاقه ام بوده باشد. مگ نه این‌که احمدی‌نژاد به اهدافش که عوام فریبی بود و جمع‌آوری آرا رسید و کروبی فقط همان نطق‌های کوبنده‌اش را کرد و آخر سر در بحث جزایری و آمار و ... ریپ زد و از موضع خوب تهاجمی ابتدایی‌اش عدول کرد و در نهایت هم همان‌کاری را کرد که مصداق اصلی باخت احمدی نژاد به موسوی بود، یعنی قطع کردن چندین باره‌ی صحبت های طرف مقابل. آخر سر هم گفت که چون من بعضی مسائل را نگفتم فردا خواهم گفت. شیخ عزیز! مناظره‌ی شما و احمدی‌نژاد امشب بود نه فردا. شما در دودقیقه‌ی نهایی‌تان کافی بود به احمدی‌نژاد بگویید که به‌جای نشان دادن جدول‌ها این سوالات مختلفش در مورد خانه و دارایی و ... شما را ابتدای جلسه می‌کرد تا فرصت پاسخ‌گویی داشته باشید، نه زمانی که آخرین ده دقیقه‌ی صحبت هاست و آن هم ازآن احمدی نژاد. 

۲-  به موسوی رای می‌دهم چون در اصلاح‌طلب بودن او شک ندارم. چون یک گام آهسته را بهتر از ۱۰ گام سست می‌دانم که احتمال بازگشت به عقب‌اش در سیستم حال حاضر ایران بسیار زیاد است. چون او هم با برنامه آمده است. چون او هم تیم دارد و تیم‌اش هم کم‌تر از تیم احمدی‌نژاد نیست. چون با تمام وجود بر این باورم که راه اصلاحات از خاتمی می‌گذرد و نه از کروبی. چون می‌دانم موسوی می‌تواند راه را برای ریاست جمهوری امثال کرباسچی که گزینه‌ی بعدی برای ادامه‌ی اصلاحات است باز کند، اگر حامیان او و حامیان کروبی فردای انتخابات بازی را رها نکنند و به فکر چهار سال آینده باشند. به فکر مردمی که شاید الان به‌خاطر جو توی خیابان‌ها ریخته اند و شال سبز بر گردن دارند، اما اگر روی‌شان کار شود می‌توانند در انتخابات بعدی با تعقل پای صندوق‌ها بیایند نه با جو. به موسوی رای می‌دهم برای هزار و یک دلیل دیگر که اگر بخواهید باز هم خواهم گفت.

۳- بعضی از طرفداران آقای کروبی که قیافه‌ی حق به جانبی گرفته اند و خودشان را تنها اصلاح‌طلبان موجود در جهان هستی می‌دانند سخت آزارم می دهند. همان تحریمی‌های دیروز که با انتخاب غلط‌شان چهارسال بدبختی را به ما تحمیل کردند. همان‌هایی که امثال عباس عبدی بزرگ خاندان‌شان است که سبب شد با یک مصاحبه‌ی نابخردانه پرونده‌ی هسته‌ ای ایران بازیچه‌ی دست داخلی و خارجی شود برای کوبیدن اصلاحات و ایرانی. خارجی‌ها بگویند شما می‌خواهید بمب بسازید و نیروگاه‌هایمان را پلمپ کنند و داخلی‌ها بگویند که اصلاح‌طلب خائن است و ... حالا هم که ایشان شده‌اند فعال حقوق بشر و مدافع مردم و حامی جناب شیخ. بعضی مسائل دیگر هم توی طرفداران کروبی هست که می‌خواهند به هر قیمتی بگویند انتخاب بهتری کرده‌اند. تازگی‌ها به سبز بودن رنگ تبلیغاتی موسوی هم گیر می‌دهند، عزیزان شما که خودتان اذعان دارید رنگ‌ها یکی از ابزار مهم تبلیغاتی در دنیا هستند و خودتان هم بعد از میرحسینی‌ها مچ‌بند و ... درست کردید برای تغییر، چرا این‌ها را برای طرف مقابل حرام می دانید؟ گذشته از این مگر نه این‌که سبز یکی از رنگ های رچم ایران بوده و هست و به خاطر سید بودن میرحسین هم سبز با او قرابت دیگری دارد؟ پس در این بین انتظار داشتید طرفداران ایشان به جای سبز، بنفش را رنگ خودشان کنند یا نارنجی را؟ عزیزان اگر قرار بر غر زدن و انتقاد کردن باشد به خیلی چیزها هم می‌شود گیر داد!

۴- امشب تعدادی از طرفداران آقای کروبی توی خیابان ولی‌عصر راهپیمایی می‌کردند و در مسیر هم بارها به تجمع طرفداران موسوی یا احمدی نژاد که در مقابل هم بودند رسیدند. یک‌نفر از طرفداران آقای کروبی توی خیابان می‌خواست که رای من را از موسوی به کروبی ببرد و به‌خیالش راه سعادت را نشانم دهد. گفتم من توی خیابان در مورد سرنوشتم تصمیم نگرفته ام که توی خیابان هم تصمیمم عوض شود. برویم هرجا که می‌گویی بنشینیم چند ساعتی با هم صحبت کنیم، و نیامد! شعارهای این دوستان هم ماشاءالله آخر دموکراسی‌ست. "شال سبز و رها کن، نظر به شیخ ما کن". وقتی هم جایی به طرفداران موسوی می‌رسیدند موسوی‌چی‌ها می‌گفتند "کروبی، موسوی، حمایت حمایت" و "سلام بر موسوی درود بر کروبی" و این‌ها می‌گفتند "کروبی کرباسچی نه یک تدارکات‌چی" و "دولت چیز میز نمی‌خوایم". عزیز من دم خروس را قبول کنیم یا قسم حضرت عباس را؟ شما اگر متمدن تر از مایید و برنامه دارید و حرف دارید چرا به یک "چیز" گیر داده اید؟ ار برنامه ها بگویید و برنامه‌ها را نقد کنید! اگر قرار به این تقابل‌های پوپولیستی‌ست از فردا ما هم برای کف دهن و لهجه‌ی لری و هزار چیز دیگر شیخ‌تان شعار و جک می‌سازیم. شما هنوز نفهمیده اید که این انتخابات جنگ موسوی و احمدی نژاد است و هرچه هم دست و پا می‌زنید خودتا را وارد بازی کنید فایده ندارد و کوتاه بیا هم نیستید. بعضی از دوستان می گویند ما رای به کروبی نمی دهیم، رای به حزب و تیمش می دهیم. می‌پرسم اگر موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم بروند و کروبی همان‌طور که گفته از موسوی حمایت کند، آن‌وقت چه کار می‌کنید؟ بعضی از دوستان می گویند رای نمی‌دهیم. می‌پرسم این‌ چه‌طور رای حزبی‌ست که دور اول به تیم و برنامه است و دور دوم که همان تیم و برنامه از فرد دیگری حمایت می‌کند رای نخواهید داد؟ آچمز می‌مانند و می گویند نمی‌دانم! و من به قیافه‌ی حق به جانب‌شان فکر می‌کنم و امیدوارم کمی از جمع‌ها و خیالات ونک به بالایشان بیرون بیایند و مردم را هم ببینند و این را هم بفهمند که اصلاحات انقلاب نیتس که یک‌شبه باشد. یک پروسه است و در این پروسه کسی لازم است که هم اصلاح‌طلب باشد و هم خودی، تا بتواند روح این موضوع را به کالبد آن جریان کلی که در حال حاضر جمهوری اسلامی ایران است بدمد. نگرانم که این‌بار هم سرنوشتمان به‌جای خودمان دست تحریمی‌هایی بیفتد که این‌بار نه با رای ندادن‌شان، با تصمیمات اشتباه و قیافه‌ی حق به‌جانب چهار سال دیگر بدبخت‌مان کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی برای روشنفکرها و اصلاح‌طلبان حامی او ناامید کننده بود و برای مردم عادی جالب و جذاب. شاید این موضوع باعث شود رای‌هایی از صندوق رای محمود احمدی‌نژاد روانه‌ی طیف موسوی شود، اما تعداد زیادی از طرفدارانش هم درحال حاضر کروبی را گزینه‌ی بهتری برای مطابلاتی چون آزادی‌خواهی، دموکراسی، امنیت اجتماعی و فرهنگی، اصلاحات و ... می‌بینند. مسئله‌ی مهم دیگر نبودن زهرا رهنورد و البته محمد خاتمی در این فیلم بود، در حالی که بدون شک بزرگترین پایگاه او و اصلی‌ترین پشتوانه‌ی موسوی در روانه شدن آرای اصلاح‌طلبان به سمتش در شرایط ناشناس بودن موسوی،‌ خاتمی بوده و هست. در این بین نگاه یک کارگردان اصول‌گرا مثل مجید مجیدی به صورت پررنگی در فیلم حضور داشت و شاید عامل همین موضوع هم این نگاه بود. این‌که موسوی و تیم تبلیغاتی‌اش چرا این‌قدر به مجیدی آزادی عمل داده بودند جای سوال دارد. از طرفی هم شاید این موضوع هدفمند بوده و موسوی با فرض داشتن آرای اصلاح‌طلبان به رای احمدی‌نژاد حمله کرده است، اما در صورت صحیح بودن این تئوری هم نمی‌توان آن را به عنوان یک هدف درست قبول کرد. همان‌طور که گفتم نتیجه‌ی این ممکن است از دست دادن رای‌های زیادی باشد که به سمت کروبی سرازیر خواهند شد. البته از نظر فنی و سینمایی قطعن فیلم موسوی زیبا و قوی بود، بحث من بحث محتوایی آن است. می‌گویند که فیلم دوم‌اش را هم احمدرضا درویش می‌سازد، البته حرف مهرجویی هم هست، یاری نیوز هم نوشته است که این‌بار خاتمی فیلم بیشتر است! با این‌همه به شخصه منتظر روزهای آینده، مناظره‌های کاندیداها و فیلم‌های دوم تبلیغاتی می‌مانم، شاید هویت و هدف هرکدام برایم روشن‌تر شود ئ از این تردید خارج شوم. الان بعد از دیدن فیلم‌ مصاحبه‌ی کرباسچی و کروبی و مستند ارزشی (!!) امشب موسوی، امشب قطعن خواب شیرین کرباسچی (و نه کروبی) را خواهم دید!

پی‌نوشت: فیلم مصاحبه‌ی کروبی و کرباسچی؛ قسمت اول و قسمت دوم و مستند میرحسین موسوی؛ قسمت اول، دوم، سوم و  قسمت چهارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

بگو بگو
بگو بگو
کی می‌تونه پس بگیره جوونی‌مو
کی‌شست‌وشو می‌ده، بگو؟
صورت و دست خونی‌مو
کجا باید پیدا کنم رفیقای جون‌جونی‌مو؟
کبریت کی آتیش زده لباسای مهمونی‌مو؟

.....

یکی دو سال پیش بود که به آلبومی به اسم "قصه‌ی نا تمام" با صدای امیر، موسیقی آندرانیک و ترانه‌های شهیار قنبری منتشر شد. حسن شماعی‌زاده هم در این آلبوم تک آهنگی داشت و مهین آبادانی و و مریم قاضی هم هرکدام یک ترانه. "قصه‌ی ناتمام" به سرنوشت آلبوم سپیدار و آلبوم "اسم منو صدا کن"؛ تنها آلبومی که آندرانیک با صدای خودش منتشر کرده است دچار شد و جز معدود افرادی کسی این آلبوم‌ها را نشنید. آندرانیک پس از جدایی همیشگی از خوانندگان قدیمی‌ای مثل داریوش، ابی و گوگوش که قصمت‌های زیادی از اقبالشان را مدیون او بدودند سراغ چند خواننده‌ی جوان رفت و عمدتا با همراهی شهیار قنبری کارهایی را برای آن‌ها انجام داد، اما سلیقه‌ی شبکه‌ها و شرکت‌های لس‌آنجلسی بسیار پایین‌تر از آن بود که حمایتی از ایناین جوانانی بکند که شش‌وهشت نمی‌خواندند، کلیپی که با دخترها برقصند نداشتند و به موسیقی نگاهی فراتر از یک تفنن یا حتی بیزینس داشتند. آخرین آلبومی که آندو به این منوال منتشر کرد آلبومی با صدای خواننده‌ای به اسم سولماز بود، بعد از آن هم بیماری‌های مختلف از طرفی و بدسلیقه‌گی لس‌انجلسی‌ها از طرفی دیگر آن‌قدر به او فشار آوردند که به قول خودش تا مدتی بی‌خیال موسیقی بشود، بلکه در آینده روزنه ای در جهت علایقش گشوده گردد و ملودی‌ها و تنظیم‌های فوق‌العاده‌ی آندو را دوباره با صداهای جاندار و بادغدغه بشنویم. امیدوارم آن روز را نبینیم که بیماری این آهنگساز بزرگ را از پا بیندازد و قیافه‌ی عزادارها را بگیریم و به فکر تشییع‌جنازه‌ای شکوهمند (!!) برایش باشیم. البته بعید می‌دانم این اتفاق هم بیفتد، قطعن امثال آندو، تورج نگهبان، پرویز مقصدی، اسفندیار منفردزاده و ... برد تبلیغاتی کمتری از خواننده‌هایی مثل مهستی دارند که دست‌اندکاران موسیقی لس‌آنجلسی حتی به فکر مراسمی آبرومند برایش باشند. وقت مرگ هنرمندی مثل آندو حتی در ایران هم خبری از او نخواهد بود، مطمئن باشید... اتفاقی که برای فردی مثل پرویز مقصدی که دو، سه ماه پیش فوت کرد، در ایران و لس‌آنجلس افتاد. تنظیم‌کننده‌ی آلبوم برف فرهاد هم آندو بود که بعد از انقلاب با مجوز ارشاد جمهوری اسلامی منتشر شد... افرادی مثل آندو بزرگ‌تری آسیب دیده‌های شرایط کنونی فرهنگی‌مان هستند. کسانی که نه در غربت سرپناهی دارند و نه در وطن جایی.
امروز صبح به صورت اتفاقی کلیپ ترانه‌ی "صحنه"  از آلبوم "قصه‌ی ناتمام" را پیدا کردم و همین کافی بود که داغ این قصه تازه شود....
هر بار که با آندو حرف می‌زنم، غصه‌ی عجیبی وجودم را می‌گیرد، می‌گوید من نمی‌توانم سوار هواپیما شوم، دوست داشتم توی ایران بمیرم اما نمی‌شود... مي‌گويد تو چرا نمي‌آيي اين‌جا كه ببينمت؟ بهش نمي‌گويم، اين‌ها را نمي‌گويم؛ كه من فقط منم، گيرم يك‌روزي گذرم به ينگه‌ي دنيا افتاد و من را هم ديدي، وطنت، خاطره‌ات و خاكت را كه نمي‌توانم بريزم توي چمدان و بياورم...
سپید پوشیده بودم با موی سیاه، اکنون سیاه جامه‌ام با موی سپید...*

پی‌نوشت۱: صحنه را از این‌جا ببینید و بشنوید.
پي‌نوشت۲: * ترانه‌اي از آلبوم برف با صداي فرهاد و موسيقي فوق‌العاده‌ي آند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- باید بگویم بعد از گفت وگوی ویژه‌ی خبری امشب رای‌ام از کروبی دورتر از قبل شد. واقعن هیچ تضمینی نیست شیخی که جلوی دوربین اینقدر محافظه کار است و حتی برخلاف جو دادن بعضی از دوستان در مورد پشیمانی‌اش نسبت به گذشته به صراحت اعلام می‌کند "من تغییری نکرده‌ام و همان مهدی کروبی انقلابی هستم" تغییر خاصی برای ایران به همراه بیاورد و یا حتی پس از به قدرت رسیدن به مشاوران این‌روزها عزیزش به بهانه‌ی فشار از بالا یا مصلحت و ...  پشت نکند. قدرت‌طلبی و مصلحت‌نگری کروبی هم‌چنان که قبل‌تر هم گفته بودم او را سخت خطرناک کرده است.

۲- مسئله‌ی دیگر توهم بعضی‌ها مثل این عزیز است که باز جوگیر شده‌اند و می‌گویند الان دیگر احمدی‌نژاد از رای برای تغییرچرخه‌ی رقابت خارج شده است و رقابت اصلی بین موسوی و کروبی‌ست. عزیزم اگر یک‌بار از آن جمع های انتلکتوئال دوروبرت بیرون بیایی، بی‌خیال این رای‌گیری‌های اینترنتی شوی و یادت بیاید که در مقابل جمعیت ۷۰ میلیونی و نزدیک به ۵۰ میلیون صاحب رای یک فیس بوک نهایتن ۱۰۰ هزار نفری چیزی نیست، می‌فهمی که هم‌چنان احمدی‌نژاد بسیار بالاتر از دو کاندیدای اصلاح‌طلب است. یادم هست که دو ماه پیش دوستی که مشاور فرهنگی آقای بذرپاش، مدیر عامل شرکت سایپا (از مسئولین اصلی ستاد تبلیغاتی احمدی‌نژاد در انتخابات قبلی و از دوستان نزدیکش) بود می‌گفت تفکر ما در انتخابات گذشته این بود که به جای رای یک خانواده‌ی بالای شهری که دونفر توی یک خانه‌ی ۵۰۰ متری در الهیه زندگی می‌کنند سراغ خانه‌ی ۶۰ متری اسلام‌آباد بروید که ۱۰ نفر با هم توی آن زندگی می‌کنند. حالا فکر کنید آن ده نفر همه احمدی‌نژاد باشند و این دونفرها یکی موسوی و یکی کروبی و دائم هم توی سروکله‌ی هم بزنند، این‌طوری هنوز فکر می‌کنید برد با اصلاح‌طلب‌هاست؟ در مورد شهرستان‌ها و روستاها هم همین‌طور. خوش‌بختانه یا بدبختانه من توی نزدیک به ۱۰ شهر مثل تهران، کرج، زنجان، تبریز، کاشان، کرمان، میانه، مراغه، چالوس، اصفهان، اندیشه، قزوین و ... یا رفت و آمد دارم و یا دوست و آشنای نزدیک دارم که از احوال خود شهرها و اطرافشان خبری موثق‌تر از آن‌چه ستادهای کاندیداها می‌گویند می‌گیرم. رای احمدی‌نژاد هم‌چنان بالاتر از بقیه است اما احتمال ریزش‌اش با نزدیک شدن به انتخابات افزایش می‌یابد. شکی در این نیست که رای اصلا‌ح‌طلبان در مقایسه با احمدی‌نژاد رشد بیشتری دارد و هرروز که به انتخابات نزدیک‌تر می‌شویم بیشتر هم می‌شود، اما این نشانه‌ی پیروزی نیست و تا پیروزی راه زیادی داریم و خیلی بیشتر از این باید برنامه داشته باشیم و کار کنیم. نگران این هستم که این توهم‌ها باعث بشوند خاطره‌ی ۳تیر ۸۴ تکرار شود، در حالی که همه‌ی اطرافیانمان می‌گفتیم هاشمی و ملی‌مذهبی و روشنفکر دینی و مشارکتی و کارگزارانی و راست مدرن و ... همه یک‌صدا شده بودند، اما کسی که با اختلاف بسیار زیاد رییس جمهور شد محمود احمدی‌نژاد بود. این نوشته‌ام برای ناامید کردن خودم و شما نبود، یک هشدار برای آگاهی‌ و فعالیت بیشتر به‌جای توی سروکله‌ی هم زدن و توهم زدن و حرف بی‌خود زدن بود! شما و من چه طرفدار موسوی چه کروبی الان وظیفه داریم که از رای‌های احمدی‌نژاد و از تحریمی‌ها بکاهیم و به رای اصلاح‌طلبان بیفزاییم. نزدیک‌های انتخابات هم می‌شود فهمید که رای غالب مردم به کدام‌یک از این دو نفر است و تصمیم بهتری گرفت. البته اگر دگماتیسم روشنفکری گرفتارمان نکند.

۳- بعضی‌ها هستند که چیزی به اسم "رو" را در مقادیر متنابهی در اختیار دارند، کوچکترین خاصیتی ندارند، کوچک‌ترین کار و کمکی برایت انجام نداده و نمی‌دهند و همیشه هم انتظار دارند از خودت و وقتت مایه بگذاری تا در کارهای بیهوده‌ی آن‌ها شریک شوی یا کاری برای‌شان بکنی. هرچقدر هم مستقیم و غیر مستقیم می‌خواهی بهشان بفهمانی و بپیچانی‌شان انگار نه انگار. عزیزم بی‌خیال ما شو! برو سراغ همان‌هایی که به درودیوار متصلشان کردی و کلی بهشان حال دادی و پیش من گفتی ال است و بل است و از من باج‌گیری می‌کرد و ... و دوباره سراغ‌شان رفتی و دوباره این دایره تکرار شد. دوباره تکرارش کن. سود و ضررت هم برای خودت و همان‌ها، ما نمی‌خواهیم عزیزم. فکر می‌کنم حداقل خود من به شخصه در مورد همه، همه‌ی اطرافیانم رفاقتم را به دفعات ثابت کرده‌ام، بیشتر از این حال و حوصله‌ی مایه گذاشتن از خودم را ندارم به خدا!

۴- خواستم گفتن که "تو این فقر را به هیچ باز آوردی. این فقر را از این شیوخ بی‌خبر واپس‌تر کردی. تو با این فقر چه می‌خواهی که آن را واپس می‌اندازی از شیخی؟" اما هیچ نگفتم. جواب او سکوت بود. - (مقالات شمس)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


چند روزی می‌شود که شماره‌ی جدید ماهنامه‌ی نسیم هراز (شماره چهلم، خرداد ۸۸) با پرونده‌ی ویژه‌ای برای ده سالگی موزیک راک بعد از انقلاب منتشر شده است. در این شماره می‌خوانید:

* راک، شیطان‌پرستی و چرندیاتی از این دست!
* راک ایرانی چه صیغه ای است؟!
* گفت‌وگو با شهرام شعرباف خواننده و آهنگساز گروه اوهام؛ از سوءتفاهم تا سوءتفاهم
شهرام شعرباف

 

* زمزمه‌ی حافظ یا چرا اوهام رسمی نشد؛ بابک چمن‌آرا، مدیر سابق مرکز موسیقی بتهوون
* گفت‌وگو با امیر توسلی، سرپرست گروه پژواک؛ خاطرات استودیو پتو
* عقیم مانده‌ایم چون بی‌انگیزه‌ایم؛ پیمان نیکسار، خواننده راک
فردین خلعتبری، پویا نیک‌پور

 

* سرگذشت میزگردی که بود ...
* نگاهی به گروه‌های مطرح راک ایرانی- شاید جایی دیگر
* گفت‌وگو با هومن جاوید؛ پرشین رپ از ما جلو زد

 

* مقایسه‌ی تطبیقی کلدپلی و ردیوهد توسط سیامک آقایی نوازنده‌ی سنتور
* هشت نفر و سه گروه برگزیده‌ی تاریخ موسیقی راک
* نگاهی به کلام در موسیقی راک ایرانی؛ سعید کریمی
* با اروین خاچیکیان؛ معروف‌ترین موزیسین راک ایرانی دنیا: با خاطر ایران بی‌خیال متالیکا می‌شوم

 

* حاشیه نویسی برای روزهای رفته و نیامده‌ی راک ایرانی؛ یادداشتی از رضا یزدانی
* وودستاک در کرج؛ یادداشتی از دارا دارایی
و ...

نسیم هراز 40

مي‌توانيد در ادامه‌‌ي مطلب يكي از مسالب اين شماره را بخوانيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

احمدي نژاد در دادگاه سلام

از چپ به راست آقایان:کامران دانشجو (رییس ستاد فعلی انتخابات کشور)- محمود احمدی نژاد (استاندار اسبق اردبیل و رییس جمهور فعلی)- درویش زاده (نماینده دزفول در مجلس پنجم)- حمیدرضا ترقی (عضو ارشد موتلفه). -شاکیان دادگاه روزنامه سلام- عکس از حسن سربخشیان-

در روزهای گذشته آقای احمدی نژاد در مصاحبه مطبوعاتی خود برای نخستین بار توضیحاتی درباره دادگاه روزنامه سلام ارائه کرد که می تواند برای پژوهشگران تاریخ مطبوعات مفید باشد. بر اساس اخبار منتشره خبرنگار روزنامه اعتماد ملی درباره پرونده نفت اردبیل در زمان استانداری احمد‌ی‌نژاد و ارتباط آن با وزیر کشور فعلی و شهید باکری سوال کرد. این نامزد انتخابات ریاست جمهوری پاسخ داد: «شهید باکری در سال 62 شهید شدند و من در سال 76 در اردبیل استاندار بودم. در این خصوص روزنامه سلام اتهامی وارد کرد که من به آن پاسخ دادم اما مجدداً تکرار شد و من از آن شکایت کردم. در جلسه دادگاه از آقای خوئینیها خواستم مدارک لازم را ارایه دهند اما مدرکی ارایه نشد و ایشان محکوم شدند».  جهت اطلاع بیشتر یادآوری باید کرد که روزنامه سلام به دلیل انتشار نامه سعید امامی مبنی بر طرح محدود کردن مطبوعات توقیف شد و موجب اعتراضات شدید دانشجویان شد که غائله 18 تیر را به همراه داشت. پس از مدتی مدیر مسوول روزنامه در دادگاهی مورد محاکمه قرار گرفت که 4 شاکی خصوصی داشت که یکی از آنها آقای احمدی نژاد-رییس جمهور کنونی- و دیگری آقای کامران دانشجو -رییس ستاد انتخابات کشور کنونی و معاون سیاسی وزیر کشور- بودند. حال پس از 10 سال از آن واقعه، دولت در اختیار افرادی است که آن روز بر صندلی شکایت از روزنامه سلام قرار داشتند. درباره آن دادگاه و حکم صادره، تاریخ و افکار عمومی قضاوت خواهند کرد ولی جالب است اشاره شود که همین دولت در روزهای گذشته حکم به تعطیلی روزنامه یاس نو داده در حالی که هیچ محمل حقوقی درباره آن وجود ندارد و حتی سخنگوی محترم قوه قضاییه نیز انتساب آن به دستگاه قضایی تبری جسته است. حالا دیگران باید داوری کنند که چنین امری در آستانه انتخابات و در حالی که روزنامه یاس نو قرار بوده از نامزد رقیب آقای احمدی نژاد حمایت کند؛ چه معنا و مفهومی را در اذهان متبادر می کند.

(كريم ارغنده‌پور سردبير روزنامه‌ي توقيف شده‌ي ياس نو اين مطلب را در فيس بوكش نوشته بود كه چون فيس بوك براي خيلي از دوستان فيلتر است و از طرفي امكان لينك دادن به آن نبود اين را براي‌تان كپي پست كردم!)

پي‌نوشت: از اين كنار هم بودن‌هاي قديمي كه به اتفاقاتي مثل اين منجر مي‌شود مي‌ترسم. هراس دارم هراس!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

من حتما توی انتخابات شرکت می‌کنم، همان‌طور که چهار سال پیش شرکت کردم ولی خیلی از اطرافیانم نفهمیدند چه می‌گویم تا مجبور شوند دور دوم برای رای دادن به رفسنجانی خودشان بهم اسم‌ام‌اس بزنند چون مثل همه‌ی ایرانی‌های متعهد به هول و ولا افتاده بودند و تازه داشتند احساس می‌کردند عمق فاجعه تا چه اندازه است. فکر نمی کنم آن عده‌ای که می‌گویم از كينه و بغض در انتخابات شرکت نکردند، كاش همه‌اش یک ميرحسين موسوياشتباه محاسباتی بوده باشد که نتیجه‌اي چهارسال دور هاله‌ي نور گشتن بود! بعد هم که آقايان نوراني چهار سال زیر این فاجعه زدند و خوردیم و زندگی‌مان خفگی‌اش بیشتر شد و هوا گم‌تر... اوضاع اصلا مناسب و مساعد نیست، در هیچ حوزه‌ای. سرمایه‌های بسیاری از کشور گریخته‌اند، نرخ بیکاری رشد کرده است، امنیت اجتماعی و شخصی به کمترین حدش رسیده، خبری از دغذغه‌ی فرهنگی و ... نیست و چند روزنه ی موجود هم نه به زور توقیف که به خاطر اعمال سیاست‌های نابودکننده کور شده‌اند، گرچه هرگاه هم روزنه‌ای توانسته است تا مدتی ادامه دهد قاضی مرتضوی و شورای نظارت بر مطبوعات و ... دردم حاضر بوده‌اند.  توي دو سال گذشته ببينيد كه چند و نشريه توقيف شده يا خودشان خودشان را تعطيل كرده‌اند: شهروند امروز، هفت، ارژنگ، هفته‌نامه سينما، فرهنگ آشتي، هم‌ميهن، شرق، كارگزاران، دنياي تصوير، تلاش، رويش، نشاني و ... وضعیت اخلاقی و فرهنگی جامعه هم كه رو به نابودی‌ست، سینمایش شده اخراجی‌ها، موسیقی‌اش "دافی‌شاپ" و ... نه این‌که این‌ها نباشند، اما می‌خواهم بدانم در فضای آزاد بدون خط قرمز وقتی مردم تابویی نداشته باشند که به شکسته شدندش ذوق زده شوند اين‌چنين آثاري كجاي بازي خواهند بود؟ در چنین شرایطی حکم بر تغییر است (البته قصد سوءاستفاده از شعار کروبی را ندارم)، حکم قشر فرهیخته‌ای که گرچه اکثریتشان چند سالی به تحریم و .. درست زدند اما حاد بودن شرایط را خوب درک می‌کنند و می‌دانند این تو بمیری از آن توبمیری‌ها نیست. در چنین شرایطی که جنبش اصلاح‌طلبی ۱۲ سال تمام را به عافیت‌طلبی و آزمون و خطا و اشتباه و از دست دادن فرصت‌ها گذراند و هم‌چنان تنها مهره‌ی مردمي‌اش سید محمد خاتمی بود، با کنار رفتن او میدان را خالی‌تر از گذشته می‌بیند. تردید در بین همان‌هایی که قصد رای دادن دارند کم نیست. تردیدی که مدتی‌ست خود من هم سخت گرفتارش شده‌ام. بحث موسوی یا کروبی بحث داغ این‌روزهای ماست. تا یک ماه پیش علارغم دل‌شکسته‌گی‌ام از رفتار نه‌چندان اخلاقی میر حسین که موجب کنار رفتن خاتمی شد، چون خاتمي به مدار اخلاق و خودخواسته رفت، چنان كه مي‌توانست نرود و يك حرف زده شده را پس بگيرد و خود می‌گوید نه تنها دل چرکینی ندارد بلکه پیروزی موسوی پیروزی‌اش است، ما هم جز بخشش انتخابی نداریم. گرچه اگر چنین اتفاقی نمی‌افتاد و موسوی در روزهایی که سید اصلاحات آلارم می‌داد و او نمی‌گرفت اعلام حضور می‌کرد تا خاتمی هرگز وارد صحنه نشود،  علاقه‌ام به او مدام و مستدام‌تر بود. حالا اتفاقي که بعد از اعلام کاندیداتوری میرحسین افتاده است و آن نداشتن یا اعلام نکردن کوچکترین برنامه‌ای برای اداره کشور و پناه بردن به رنگ سبز و سنگر گرفتن پشت خاتمی و ... است، نسبت به آینده‌ی کشور حتی با میرحسین دل‌نگرانم می‌کند. مخصوصا که از دور و نزدیک می‌بینم و می‌شنوم که مشاوران به درد بخورش یکی دوتا بیشتر نیستند و یک‌سری فرصت‌طلب در سایه‌مانده دور و برش را گرفته‌اند و قضیه‌ی بادمجان دور قابچین و مگس و شیرینی سخت برقرار است. گرچه به یکی دونفر مثل خاتمی، محتشمی‌پور و دکتر بهشتی می‌شود امیدوار بود اما نمی‌توان بابت فرصت‌هایی که احتمال دارد به دست این فرصت‌طلبان سوخت شود هم نگرانی داشت. از طرفي هم شخصیت قدرت‌طلب کروبی که علارغم ادعاها و بیانیه‌های جالبش در این روزها باعث شد روزهای فراموش نشدنی‌ای را در بنیاد شهید و مجلس برای ما رقم بزند و یا گندکاری بکند و یا یکی بزند به نعل و دو‌تا به میخ به این زودی‌ها فراموش من نمی‌شود، گرچه دوستان زیادی یا ساده‌لوحانه و یا منفعت‌طلبانه آن را شیفت دیلیت کرده‌اند. (مرور کارنامه‌ی کروبی در بنیاد شهید نبايد در عصر تكنولوژي کار سختی باشد.) با این‌همه چند روزی بود كه کروبی با تیم مشاوران قدرتمندش سخت وسوسه‌ام می‌کرد، کرباسچی، ابطحی، محمدعلی نجفی، جمیله کدیور و عباس عبدی هرکدام در حوزه‌های خودشان کارشناسان قدر و صاحب فکر و ایده‌ای هستند. اما در این بین اتفاقاتی افتاد که من را هرلحظه از بازگشت این شیخ به ذات قدرت‌طلب، مصلحت‌طلب و سوپاپ‌اطمینانی‌اش نگرانم کرده است. از دیدارش با ساسی‌مانکن و امیر شهریار و مجتبی شاه‌علی و ... که به حوزه‌ی من مربوط می‌شود بگیر تا اتفاقات سه روز اخیر. این دیدار با جمعی از موزیسین‌ها (!!) به واقع نشان می‌دهد که مشاوران کروبی هم ذات قدرت‌طلب‌اش را به خوبی مدیریت می‌کنند تا به‌جای دیدار با فرهیختگان این عرصه و آن‌هایی که سرشان به تنشان می‌ارزد، با افرادی دم‌خور شود که بلکه در یکی دوتا عروسی و مجلس با آهنگي بترکون شیخ را ساپورت "احتمالا دارم عاشقت می‌شم"ی بکنند و رای برای او بیاورند، نه اين‌كه اتفاقی در جهت  خدمت به موسیقی‌اي كه در همه‌ي دولت‌ها محكوم و حاشيه نشين بوده بیفتد. كروبي وياران

از این‌که بگذریم رفتار به واقع کثیف و غیر اخلاقی روزنامه‌ی مطبوع شیخ در قبال محمود دولت‌آبادی و اتفاقات اصفهان بوی ادبیات کیهانی‌ای را به مشام می‌زند که جز زشتی و پلشتی هيچ ندارد. دولت‌آبادی کم کسی نيست که برایش یادداشت های آنچنانی بنویسند و برای کسی که همه‌ی عمرش را به اعتلای فرهنگ و هنر این مردم گذرانده چنان ظلمی را روا دارند. نمی‌دانم آقای قوچانی عزیز حتی قسمت کوچکی از فرهنگ و حافظه‌ی تاریخی‌ مثال زدنی‌اش را مدیون "کلیدر"ها می‌داند یا نه. پول و قدرت بد چیزی‌ست، خوب می‌دانم! هر قلمی هم حتما قیمتی دارد. حتما! (البته باید اشاره کنم که سواد و قلم تاثیرگذار محمد قوچانی همیشه برایم محترم بوده و هست و افسوسم از قیمت‌دار بودنش است و بس!) از طرفی هم که علارغم عذرخواهی رییس ستاد اصفهان میر حسین از اتفاقاتی که به خاطر نادانی چند جوان در جریان سخنرانی کروبی در اصفهان افتاد، و عذرخواهی خیلی از دیگر اطرافیان میرحسین این که سه‌روز توپخانه‌ی اعتماد ملی به جای دشمن به سمت خودی برگردد و بزنند و بکوبند و روجلد از کرباسچی نامه بروند و ... نهایت بی‌انصافی‌ست. با این تفاسیر چون دوباره از کشور رادیکال عقده محور (گیرم چپ) می‌ترسم و فکر می کنم رادیکال‌ها چه شریعتمداری باشند، چه قوچانی سعادتی به همراه ندارند و همه بهره‌ای از فرهنگ دگماتیسم برده‌اند، یکی کمتر و یکی بیشتر، فعلا به سمت میرحسین موسوی برمی‌گردم و را‌ی‌ام اوست، اما تا وقتی که برنامه‌هایش را ندانم پرچم سبز را بالا نمی‌برم. یک رادیکال قدرت‌طلب با برنامه را به یک انسان شریف توانای بی‌برنامه ترجیح می‌دهم و آخرین مهلت را به او می‌دهم تا من را در جبهه‌ی خودش نگه دارد و رای‌ام را به کروبی باز نگرداند! البته در اين بين نگران راديكال‌هاي تندروي جبهه‌ِ مشاركت هم هستنم كه از اين حمايت‌هايشان مبادا آن بلايي بلند شود كه سر خاتمي آمد. همان بِ تدبيري و بي‌ترمز رفتن بدون برنامه را مي‌گويم. امیدوارم توپخانه‌ی این دوطرف که چند روزی را به روی هم بارید جهت‌اش را عوض کند و دشمن را بهتر ببیند تا خودی‌ها را. به قول یک دوست نمی‌دانم اگر میرحسین و احمدی‌نژاد برای دور دوم بمانند کروبی و طرفدارانش با چه رویی می‌خواهند از او حمایت کنند؟ به امید پیروزی فرهنگ تغییر و بهبود این شرایط غیرقابل تنفس! چیزی که شاید حالا خوب فهمیده‌ایم که به دست خودمان است، نه هیچ کس دیگری که کاسه‌ی داغ‌تر آش باشد و نسخه‌ی دمورکراسی و سعادت برایمان بپیچد. امیدوارم آن عده از تحریمی‌های عزیز هم که یا هنوز به عقیده‌شان پافشارند و یا می‌گویند به احمدی‌نژاد رای می‌دهیم تا تکلیف یک‌سره شود، این چهار سال را به یاد بیاورند که هیچ تکلیفی یک‌سره نشد و فقط خودمان بدبخت‌تر شدیم. مبادا که این‌بار با دست خودمان گور دموکراسی را برای همیشه توی این کشور بکنیم و پوپولیست‌ها تا سال‌ها جولان بدهند تا ایران ویرانه‌ای غیر قابل سکونت شود، بدتر از الان واقعا قابل تصور نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


رو علم بر مصر زن وز چاه کنعان درگذر*

1)   جز مواردی اتفاقی پیگیر محبوب‌ترین مجموعه‌ی تلویزیونی ایرانی‌ها در چند سال اخیر نبودم و برای همین تازه فهمیدم که هفته‌ی پیش مجموعه‌ی تلویزیونی «یوسف پیامبر» یا همان یوزارسیف محبوب ایرانی‌ها تمام شده است، برای همین با یک هفته تاخیر نسبت به پایان آن به بررسی موسیقی‌اش می‌پردازیم. شاید بیش از چهار، پنج بار موفق نشدم این سریال را ببینم و قطعا این هم از کم سعادتی ما در همراهی با مردم فرهنگ دوستمان بوده است. به‌هرحال هدف ما در این نوشته بررسی کیفیت سریال نیست، قرار است در مورد موسیقی این مجموعه به آهنگسازی پیمان یزدانیان بنویسیم، گرچه نمی‌توان از کیفیت کلی یک مجموعه در زیرشاخه‌هایی از آن که تاثیر مستقیمی بر هم دیگر دارند گذشت.

2)   پیمان یزدانیان آهنگسازی‌ست با سابقه‌ای مشخص و قابل اعتنا. او آهنگسازی موفق در دو دهه‌ی اخیر سینمای ما بوده است و خوشبختانه با توجه به این که چهار آلبوم موسیقی از ساخته‌های مختلف سینمایی او منتشر شده است، امکان قضاوت و تحلیل در مورد ساخته‌های موسیقیایی او را آسان‌تر می‌نماید. استقبال هنردوستان از این آلبوم‌ها هم قابل توجه است، گرچه فکر می‌کنم در مواردی از آن‌ها شنیدن موسیقی در یک پکیج جدا از تصویر باعث لذت بردن از آن شده است و همان موسیقی بر روی پرده‌ی سینما بضاعتی که در آلبوم دارد را به ما نشان نداده بود. خوب این قطعا یک اشکال در فرآیند موسیقی فیلم است، گرچه این اتفاق فقط در اندکی از تجربیات پیمان یزدانیان قابل لمس است.

3)   اگر قرار باشد مستقیم به اصل قضیه بپردازیم باید بگویم که پیمان یزدانیان در مجموعه‌ی «یوسف پیامبر» موفق نبود. این عدم موفقیت دلیلی بر کم کاری او یا ضعیف بودن موسیقی‌اش در این مجموعه نیست. شاید بشود دلایل مختلفی را برایش پیدا کرد که بعد از گپ و گفت با خود او امکان‌پذیر است. در مجموعه ای مثل یوسف پیامبر که یک مؤلفه‌ی بسیار پررنگ به اسم تاریخی بودن را با خود دارد و تقریبا همه‌ی قسمت‌های آن در زمان و جغرافیای مشخصی می‌گذرد، کم توجهی به موسیقی بومی، ملودی‌ها و سازهای آن گستره‌ی تاریخی و جغرافیایی باعث از دست دادن قسمت عمده‌ای از ظرفیت‌های موسیقی برای همراهی با تصویر و قصه می‌شود. متاسفانه بی‌توجهی به این مسئله ضربه‌ی بزرگی به موسیقی پیمان یزدانیان زده است. می‌گویند اولین فرهنگ عظیمی که کل جامعه خود را با جادوی موسیقی و رقص درآمیخت، مصر باستان بود. مصریان باستان از زندگی به تمامی استفاده می‌کردند و در مصر باستان جشنی برگزار نمی‌شد، مگر اینکه در آن موسیقی و رقص وجود داشت. مصر با توجه به چنین تمدن کهنی که دارد سرشار از ملودی‌ها و سازهایی در موقعیت‌های مختلف تاریخی‌ست. از آهنگسازی با مطالعه و باسواد مثل پیمان یزدانیان انتظار می‌رفت توجه بیشتری به این موضوع بکند.

4)   یزدانیان در اکثر تجارب سینمایی‌اش نشان داده است که علاقه‌ی زیادی به استفاده از فواصل و هارمونی‌های مدرن در موسیقی‌ دارد. این مسئله با توجه به تسلط او به موسیقی کلاسیک و حال و هوای فیلم‌هایی که در کارنامه دارد باعث موفقیتش در کارهای قبلی بوده است. اما در مجموعه ای مثل «یوسف پیامبر» که پربیننده‌ترین سریال سال های اخیر تلویزیون بوده است و قطعا پیش‌بینی این موضوع هم از ابتدای ساخت آن می‌رفته است، استفاده از المان‌ها و موتیف‌های موسیقی مدرن برای توده‌ی مردم ایران که گوش موسیقیایی بسیار ضعیفی دارند، باعث پس‌زدگی و عدم جذابیت می‌شود. گذشته از این نبود یک ملودی مشخص و پررنگ که بار اصلی موسیقی را به دوش بکشد و سایر قسمت های موسیقی را به هم پیوند بدهد، مخصوصا در کشوری که مردمش درکوچه و بازار تا مدت‌ها موسیقی‌های مورد علاقه‌شان را با سوت و دهن و ... می‌زنند می‌تواند یک نقطه‌ی ضعف باشد. «روزی روزگاری»، «امام علی»، «سربداران»، «ولایت عشق» و ... نمونه هایی از موسیقی‌هایی‌اند که به‌خاطر داشتن یک ملودی پررنگ در مجموعه یا تیتراژ، توانستند به حافظه‌ی مردم راه باز کنند. شاید در خیلی از موارد از نظر موسیقیایی موسیقی «یوسف پیامبر» پیچیده‌تر و پربارتر باشد، اما می‌شود این سوال را مطرح کرد که آیا وظیفه‌ی آهنگساز یک مجموعه‌ی پر بیننده‌ی تلویزیونی نوشتن قطعات موسیقیایی بسیار قوی و آن‌چنانی‌ست یا همراهی با تصویر و کمک به آن برای ماندگاری احساسی‌اش در ذهن مخاطب؟

سنگ ها و ديوار هايي از مصر باستان5)   تنظیم‌کننده‌ی تیتراژ پایانی «یوسف پیامبر» بردیا کیارس بود. پیمان یزدانیان دلیل این کار را تلاش برای آشتی دادن موزیسین‌ها با هم و تلاش برای انجام دادن یک کار گروهی موفق می‌داند. اما اینکه آیا این حرکت هم موفق بوده است یا نه جای بحث دارد. نه تنها تیتراژ سریال بلکه اکثر قسمت‌های آن هم از قطعات موسیقیایی بسیار خوبی تشکیل شده‌اند که کمترین ارتباط را با تصویر دارند. نمی‌دانم استفاده‌ از ساز پیانو در تیتراژ این سریال به‌خاطر این بوده است که پیمان یزدانیان نوازنده‌ی توانای پیانوست یا توجیه تصویری و موسیقیایی دارد؟ تا جایی که من می‌دانم پیانو سازی‌ست که عمرش به زمان زندگی حضرت یوسف نمی‌رسد، از نظر جغرافیایی هم که متعلق به اروپاست، نه مصر باستان. ما سازهای بادی و کوبه‌ای بسیاری داریم که هنوز هم که هنوز است بدوی بودن خودشان را حفظ کرده‌اند. علاوه بر این باتوجه به این‌که مصر کشوری در شمال افریقاست و سازهای افریقایی زیادی هستند که وارد موسیقی دنیا شده‌اند، استفاده از آن‌ها می‌توانست حال‌وهوای آن روزگار را تداعی کند. برخی محققین معتقدند احتمال وجود نوعی نی (البته نه نی عربی مرسوم و رایج امروز) که سوراخ‌های کمتری داشته است در زمان مصر باستان وجود دارد. گذشته از این سازهایی مثل لیر و هارپ در هرجایی که استفاده می‌شوند می‌توان حال و هوای بدویت را در آن‌ها جستجو کرد؛ لیر بیشتر این خصوصیت را دارد و هارپ کمتر. از دیگر سازهایی که می‌گویند با مصر باستان نزدیکی دارند می‌توان به صدای چنگ، عود، طبل، فلوت، دایره‌زنگی، قاشقک و سنج اشاره کرد. به عنوان نمونه در فرهنگ قديمي سومر عود يک آلت موسيقي شناخته شده نبوده است ولی تصاویری از مجسمه‌های مصر باستان وجود دارد که نوازندگانی را با سازهایی شبیه «عود» و «دایره زندگی» نشان می‌دهد. مي توانيم بگوييم که وجود عود و وجود تمدن موسيقي مصر تقريباً همزمان بوده اند. عود رايج ترين سازي بوده است که در مهماني ها و نيز مراسم مذهبي نواخته مي شده است. از اين ساز براي آوازهاي مذهبي نيز استفاده مي شده است. «هيرودوس» تاريخ نويس يوناني، به نوازندگان مصري اشاره مي‌کند که روي عرشه‌ی يک کشتي مي‌نشستند و در طول مسير رودخانه نيل ساز مي‌زدند. دانشمندانی مثل ارسطو، اقلیدس و فارابی هم در مورد موسیقی آن روز و روزگار تحقیقات زیادی دارند. البته این دانشمندان بیشتر در مورد موسیقی یونان و موسیقی عربی تحقیق کرده‌اند، اما از دل تحقیقات آن‌ها می‌توان کلیدهایی را هم در مورد موسیقی مصر باستان پیدا کرد. به درستی سریال «یوسف پیامبر» چرا از چنین فرهنگ غنی‌ای بی‌بهره مانده است؟

6)   در سابقه‌ی تصویری ما فیلم‌هایی مثل لورنس عربستان یا محمد رسول‌الله (ص) هم وجود دارند که آهنگساز توانایی مثل موریس ژار با تحقیق و تاکید بر موسیقی بومی و استفاده از ارکستر بزرگ موسیقی کلاسیک شاهکارهایی را در عرصه‌ی موسیقی و تصویر خلق کرده است. این‌ها فقط برای یادآوری این است که نوشتن موسیقی خوب منافاتی با استفاده از موسیقی بومی و تاریخی ندارد.

7)   همان‌طور که در ابتدا گفتم پیمان یزدانیان آهنگساز توانایی‌ست و قطعا برای این سریال هم کم‌فروشی نکرده است. این را از زیبایی قطعاتی که نوشته است می‌شود فهمید. اما بحث ما بیشتر حول این بود که آیا این قطعات زیبا نسبتی هم با تصویر و سریالی این‌چنینی داشتند یا نه؟ گذشته از این استفاده‌ی پرحجم از موسیقی در خیلی قسمت‌های سریال هم باعث شده بود که گوش شنونده اذیت شود و دیگر حوصله‌ای برای لذت بردن از آن نداشته باشد. دیگر این موضوع ارتباطی به پیمان یزدانیان ندارد، بلکه به مونتور، صداگذار و کارگردان برمی‌گردد که خواسته‌اند ضعف‌های سریال را در تصویر با موسیقی شلوغ و زیاد بپوشانند.

 

 

 

*عنوان مطلب مصرعی از خواجوی کرمانی

پي‌نوشت: منتشر شده در صفحه ۱۲ روزنامه اعتماد ملي  ۵شنبه ۲۴ ارديبهشت ۸۸.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

مطمئنم وقتی پپ گواردیولا در دقیقه‌ی ۸۷ بازی امشب چلسی - بارسلونا به سمت گاس هیدینک رفت و او را بغل کرد به گاس بزرگ گفته است: "خودت بگو چکار کنیم!" امشب استیصال از سر و روی بارسلونا و پپ می‌ریخت! برای اولین‌بار در عمرم دوست داشتم تیم محبوبم ببازد، گرچه بعد از گل اینیستا نیم متر از زمین جدا شدم! فکر نمی‌کنم کسی در بهترین مربی دنیا بودن گاس هیدینک شک داشته باشد، او از روسیه‌ی بی‌عرضه و بی‌مهره آن تیم رویایی جام ملت‌ها را ساخته بود و حالا با چلسی این چنین پر صلابت بازی می‌کند و تیمی مثل بارسولانا را که در ۵۸ بازی ۱۴۹ گل زده بود نزدیک به ۱۸۰ دقیقه در حسرت گل می‌گذارد. گذشته از این فکر نمی‌کنم هیدینک، آبراموویچ، بازیکنان و طرفداران چلسی به این زودی‌ها آن داور چاق بی‌عرضه‌ی نروژی را ببخشند! حداقل دو پنالتی مسلم چلسی را نگرفت و جریان بازی را به کل عوض کرد! حالا منتظر فینال رم می‌مانم تا بارسلونای عزیز انتقام آرسنال محبوبم را از منچستر کثیف بگیرد. همیشه از منچستر بدم می‌آمده، مثل یونتوس و بایرن مونیخ و حتی بیشتر از آن‌ها! امیدوارم تیری آنری بزرگ هم به آن بازی برسد که امشب جایش خیلی خالی بود!

پی‌نوشت۱: پسر دایی‌ام هادی همیشه حرف جالبی می‌زند. می‌گوید این اینیستا پیامبر است از بس چهره‌اش نورانی‌ست! راست می‌گوید ها! عکسش را ببینید!
پی‌نوشت۲: یادداشتم در مورد موسیقی فیلم‌های "وقتی همه خوابیم" و "سوپر استار" در صفحه‌ی ۱۵ شماره امروز روزنامه اعتماد ملی (پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت).
پی‌نوشت۳: مزدک یک کارهایی می‌کند که شاید بشود کمکش کنیم.
پی‌نوشت۴: یک ترانه نوشته‌ام که خودم در حیرتم! چیز عجیبی شده. حس عجیبی‌ست! رو نمایی نمی‌کنم، شاید اتفاقات جالبی برایش افتاد و بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


(گالیله)

قرص‌ها بوی مرگ می‌دادند
تو ولی باز ادامه می‌دادی
من که سگ‌مست بودمو سرحال
منتهی می‌شدم به آزادی

شهر درگیر خستگی بود و
ماه دور زمین نمی‌چرخید
گالیله گرچه نئشه‌باز نبود
تلخی ِ درد را که می‌فهمید

من نفهمیده بودم آغوشت
انتهای جهان و هستی نیست
واژه‌های همیشه بیدارم
اعتبارش به نئشه-مستی نیست

تو شبیه خیال من بودی
من به دنبال گرمی آغوش
سرد هستم تو هم که سردتری
تن من را به جای رخت بپوش

توی این کفش‌های بی‌راهی
مثل یک ماه مست می‌میرم
تو به دنبال جفت هستی و من
دست‌های تو را نمی‌گیرم

تب به دور لب تو می‌چرخد
باد دنبال مرد می‌گردد
گالیله عاشق تو می‌شود و
نئشه دنبال گرد می‌گردد 

(میثم یوسفی/ مرداد ۸۶- فروردین ۸۸)

پی‏نوشت۱: اين يك بازگشت است به دوراني كه با یک سری از دوستان بنای متفاوت نویسی را گذاشتیم. بعدها خیلی‌ها "صفر"شان را از همین‌جا شروع کردند و جلسات شعر و ترانه هم دلیلی شد که بسیاری برای جلب توجه هم که شده راه ناصاف‌تر را انتخاب کنند. اما ما که این‌طرفی آمده بودیم راه رفتن توی هر مسیر دیگری را هم بلد بودیم، گرچه گاهی دوستان عاشقانه‌های ما را فراموش می‌کردند، اما حالا فکر می‌کنم همه بدانند که هرکس بتواند در هر ژانری درست بنویسد تواناتر است. راه میان‌بر همیشه بهترین راه نیست. خیلی‌ها توانایی نوشتن یک عاشقانه‌ی ساده و سالم، اما پر از لحظه و کشف را ندارند و کج‌روی را پیش می‌گیرند. همین باعث می‌شود از اجرا و موسیقی هم دور باشند و پس از مدتی هرکسی که ترانه ای را به اجرا می‌رساند دشمن خیالی‌شان شود. به هر حال، مرور گذشته‌ها گاهی برای خود آدمی هم جالب است! شروع این ترانه از دوسال پیش بود و عید امسال که دلم برای این مدل نوشتن تنگ شده بود کاملش کردم. گرچه مدت‌هاست که ساده نویسی و نوشتن برای اجرا را دلپذیرتر و سخت‌تر از به قولی "متفاوت"نویسی یافته‌ام، اما هنوز جنون این تجربه‌ها را هم به اندازه‌ی خودش دوست دارم.
پی‌نوشت۲: علاقه ای به موسیقی رپ ندارم، اما هرگز موضعی  در قبالش نخواهم داشت. دوستان زیادی دارم که سلیقه‌شان را در رپ می‌بینند و برای من هم محترم‌اند. هر کسی راه خودش را برود بهتر است، هرگز کسی جای کسی را تنگ نکرده است و کار خوب هم روی زمین نمی‌ماند. به‌هرحال! اگر پیگیر موسیقی رپ هستید ترانه‌ی جنگ را با صدای دوست خوبم نیما از اینجا داونلود کنید.
پی‌نوشت۳: دو آلبوم پر سر و صدای بنیامین و سیروان خسروی اتفاق خوبی برای موسیقی‌ست. حداقل از این جهت که مردم را دوباره با فروشگاه‌های موسیقی آشتی می‌دهد. در فرصتی مناسب در مورد این دو آلبوم خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

از این به بعد هر هفته در صفحه‏ی ۱۸ پنجشنبه‏های روزنامه‏ی اعتماد ملی مطلبی در مورد موسیقی فیلم خواهیم داشت. اولین یادداشتم راکه در شماره‏ی دیروز منتشر شده بود بخوانید:

(روی نت یک قاب کهنه)

درحال گوش دادن موسیقی فیلم «خاطرات یک گیشا» به آهنگسازی جان ویلیامز هستم و در ذهنم لحظات و قاب‌های زیبای فیلم وول می‌خورند که پیشنهاد می‌شود از این به بعد این‌جا ستونی برای موسیقی فیلم داشته باشیم. یکی از پیچیده‌ترین، جدی‌ترین و مهم‌ترین شاخه‌های موسیقی‌و از بی‌تریبون‌ترین‌هایش. شاید همین بي‌تریبون بودن و عدم نقد و بررسی درست در این زمینه باعث شده است که در سال‌های اخیر بیشترین آفت‌ها را شاهد باشد. نقد درست موسیقی چیزی که همیشه آهنگسازان این حیطه هم به دنبالش بوده‌اند و هرچه بیشتر گشته‌اند، کمتر یافته‌اند. البته این کم‌توجهی به موسیقی فیلم مختص مطبوعات ایران نیست، دست‌اندرکاران سینما هم لطف زیادی به موسیقی فیلم داشته و دارند! انگارحتی اگر همه‌ فیلم‌های ایران میلیاردی شوند، فرقی به حال موسیقی نمی‌کند. این دیگر یک بدعت شده است که یک هفته مانده به اکران یا جشنواره سراغ آهنگساز بیایند و یکسری راش نصفه و نیمه تحویلش دهند و با کمترین هزینه موسیقی بخواهند. خاطرم هست چندی پیش دوست آهنگسازی که قطعا یکی از پنج، شش آهنگساز باسواد و کار درست عرصه‌ موسیقی فیلم است دچار افسردگی شده بود، چرا؟ چون بعد از این‌که 30 سال از زندگی‌اش را به آنالیز موسیقی‌های هورنر و فیلیپ گلس و موریکونه و جان ویلیامز و ... صرف کرده بود، برای موسیقی فیلم مقاله نوشته و ترجمه کرده بود، روی هارمونی موسیقی و تصویرمطالعه کرده بود و از همه مهمتر 8 سال توی آلمان موسیقی خوانده بود، حالا گیر تهیه‌کننده‌ای افتاده بود که از او می خواست یک موزیک بنویسد که مثل صدای ضربه‌ قاشق به پشت قابلمه باحال و حجیم باشد و یکی ازترانه‌های جواد یساری را هم بازسازی کند که بازیگر نقش اصلی فیلم به‌رغم یک و نیم دانگ صدایش اصرار زیادی به خواننده شدن دارد، بیاید و بخواند. حقیقت همین است! اگر چرخه‌ اقتصادی سینما هم درست شود، با کج‌سلیقگی و بی‌سوادی موسیقایی کارگردان‌ها و تهیه‌کننده‌ها چه کنیم؟ از معروف‌ترین و باشعورترین کارگردان گرفته تا تهیه‌کننده‌ فیلم‌فارسی‌های قرن بیست و یکمی، تقریبا همه در مورد موسیقی حداقل شناخت و معلومات را هم ندارند. البته این بی‌سوادی موسیقایی از جامعه‌ای سرچشمه می‌گیرد که به قول کامبیز روشن‌روان یک نوازنده‌ حرفه‌ای‌اش تازه به اندازه‌ یک شهروند عادی اروپایی که از ابتدای دوران تحصیلات ابتدایی‌اش موسیقی کار کرده است موسیقی می‌داند. حضور جوان‌های تحصیلکرده و کاربلد یک اتفاق بسیار خجسته است، ولی انگار در سینمای تجاری ما به خاطر عدم آگاهی تهیه‌کننده و کارگردان به موسیقی یا به‌خاطر مسائل مالی، استفاده از نابلدان و تازه‌کارها به یک رویه‌تبدیل شده است. حتی بعضی از تهیه‌کننده‌ها با یک آهنگساز قرارداد یک‌یا چند ساله می‌بندند و در مقابل با حداقل قیمت و کیفیت برای فیلم‌شان موسیقی ساخته می‌شود. بعضی‌ها هم از صداگذاری که رفیقشان است گرفته تا پسر و پسرخاله و دوست و رفیق که یک کیبورد را هم به سختی می‌نوازد دعوت می‌کنند به حیطه‌ آهنگسازی سینما وارد شود. در سینمای غیر تجاری هم به علت مسائل مالی سعی می‌شود هزینه‌ کمتری برای موسیقی اختصاص پیدا کند و این مساله به کیفیت موسیقی صدمه می‌زند. بی‌اعتمادی فیلمسازان موسوم به جشنواره‌ای مثل کیارستمی، پناهی و... به موسیقی هم که سال‌هاست ادامه دارد. همه‌ این‌ها هم نباشد مشکلات سخت‌افزاری مثل استودیو‌های صدابرداری، نوازنده‌ خوب، سیستم پخش سینماها، مشکلات آهنگساز با صداگذار و تدوین‌گر و... هم از دردهای قدیمی و همیشه‌ موسیقی فیلم‌ماست. در بین این شاید تنها راه تغییر این روند و بالاتر رفتن کیفیت کار و سلیقه، ورود پول و سرمایه‌گذاری به این چرخه و اعتماد بیشتر به آهنگسازان باسابقه و تحصیلکرده‌ این عرصه است، اتفاقی که جز در بعضی از فیلم‌هایی که سرمایه‌ دولتی دارند، نمی‌توان آن را مشاهده کرد. موسیقی‌های زیبا در سینمای ما کم نیستند، از «خانه‌ای روی آب» و «شازده احتجاب» احمد پژمان گرفته تا «گل‌های داوودی» کامبیز روشن‌روان. از «قیصر» اسفندیار منفردزاده گرفته تا «مدار صفردرجه» فردین خلعتبری، از «می‌خواهم زنده بمانم» ناصر چشم‌آذر گرفته تا «زادبوم» کارن همایون‌فر. شاید کمی حمایت و توجه بیشتر، امکان تکرار آن خاطره‌های خوب را فراهم کند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


جری- هیچ‌وقت فکر نکردی به جودیت بگی؟

رابرت- به جودیت چی بگم؟ آهان، درباره‌ی تو و اِما. منظورت اینه که جودیت هیچ‌وقت بو نبرد؟ تو مطمئنی؟ (مکث) نه، راستش هیچ وقت فکر نکردم به جودیت بگم. تو انگار خوب متوجه نمی‌شی. تو انگار متوجه نمی‌شی که تمام این داستان اصلن به تخمم هم نیست. درسته که یکی دوبار روی اِما دست بلند کردم، اما نه برای این‌که از اصولی دفاع کنم. این کار من نتیجه‌ی هیچ دیدگاه (...) اخلاقی‌ای نبوده. فقط دلم می‌خواسته یه فصل سیر کتک‌اش بزنم. تنش می‌خارید... می‌فهمی؟

(خیانت/ هارولد پینتر/ نگار جواهریان، تینوش نظم‌جو/ نشرني)


مدتی پیش برای دومین بار در یک سال خیانت هارولد پینتر را خواندم. وقتی به روابط بین آدم‌ها فکر می‌کنم، چیز عجیبی توی مغزم وول می‌خورد، نمی‌توانم بگویم لذت است، یک‌جور جنون بی‌تفاوت لذت‌بخش. نمی‌دانم می‌فهمید منظورم چیست؟ یک مرد که با همسر نزدیک‌ترین دوستش سال‌ها رابطه داشته، یکی دوسال پس از قطع رابطه‌شان با آن زن توی کافه‌ای قرار دارد. شاید این‌جا همه‌ی جذابیت‌های درام لو می‌رود، چون پرده های نمایش از انتها به ابتدا هستند. اما وقتی صفحه‌ها را ورق می‌زنی و ا جزئیات تازه‌تری از آدم‌ها و روابط‌شان آشنا می‌شوی، سرگیجه می‌گیری. یک لذت بی‌تفاوت جنون آمیز... یک چیزی که... نمی‌شود گفت. اسم ندارد. همانی آبسورد بودن پینتر است. همان تئاتر آبسورد. معنایش پوچی نیست. همان آبسوردی که نمی‌توانند برايش واژه‌ي جايگزين مناسبي پيدا كنند. همان خيانت... خیانت است... لذت خیانت... یک چوب دوسرگهی...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

با اینکه مدتی‌ست سایت اینترنتی ماهنامه‌ی نسیم هراز به‌راه افتاده ولی تازگی‌ها کمی منظم‌تر و به‌روزتر شده است، گرچه مشکل اصلی مطالب سایت در حال حاضر این است که فایل ها به‌صورت فله‌ی توی صفحات ریخته شده‌اند و همین باعث شده است که هم از زیبایی صفحات کم شود و هم این‌که سر و ته مطالب مشخص نباشد. امروز از یک سرچ که به این سایت رسیدم و چرخیدن توی شماره‌های مختلف مجله باعث شد قسمت‌هایی از فعالیت مطبوعاتی‌ام در چند سال گذشته برایم مرور شود.  برای من که معمولا از مصاحبه‌ها، یادداشت‌ها و مقالات و ... نسخه‌ی چاپ شده‌ی کمی دارم و مجلات را برای خودم نگه نمی‌دارم، این مرور اتفاق خجسته‌ای بود. همکاری با نسیم هراز علارغم اینکه منسجم و منظم نبوده است، اما به‌خاطر دوست خوبم حمید منبتی که به‌نظرم یکی از معدود روزنامه‌نگاران موفق، باسواد و کاربلد حوزه‌ی موسیقی‌ست، همیشه خوشایند و دلپذیر بوده است. گرچه این‌روزها حمید هم مثل من از این حرفه دل‌خسته است و بعید نیست با یک تصمیم انتحاری هر دو برای همیشه بی‌خیال این کار بشویم. به هر حال لینک بعضی از مطالبم در نسیم را برایتان می‌گذارم:

گفت‌وگو با پیمان یزدانیان: نقاشي روي پرده سکوت
یادداشتی برای سال‌مرگ فریدون فروغی: ... و او ‌که حق‌اش نبود
گفت‌وگو با آرش سبحانی (سرپرست و خواننده‌ی گروه کیوسک): چه كنم كه كمال‌‌پرست نيستم
گفت‌وگو با کاوه یغمایی: هنوز هم مرددم
کنسرت علی لهراسبی روی پل پارک وی: در حاشیه هم‌آوایی پلیس و شبکه پنج با موسیقی...
گفت‌وگو با فرشید اعرابی (اولین خواننده‌ی مجاز هوی‌متال ایران): توهین نکنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

پس از آن‌همه داد و هوار ما و شاید لبخندهای بی‌توجه دوستان روزنامه‌نگار، حالا که این‌ها هم کلی از اعتبارشان را برای یک آدم معلوم‌الحال صرف کردند و تازه فهمیدند که یارو چه کاره بوده است، دادشان در آمده است. به حمیدرضا منبتی می‌گفتم که از بابت بی‌توجهی دوستان به حرف‌های ما که می‌دانتم قطعا خوانده و شنیده‌اند ناراحت نیستم، از این ناراحتم که علارغم تجربه‌ی ناکام دو تیم مختلف روزنامه نگاری و صرف هزینه‌های مادی و معنوی زیاد از طرف ایشان، اگر رضا رشیدپور سراغ تیم جدیدی برود و آن وعده‌های رنگارنگ را بدهد باز هم خیلی‌ها را فریب خواهد داد. این به دلیل ساده‌لوح بودن ما روزنامه‌چی‌ها نیست، به‌خاطر فضای گندی‌ست که در فرهنگ و رسانه‌ی ایران حاکم است، فضایی بسته و بی‌پول که چند وعده‌ی شبه آزاد و بی‌سانسور و با پول، همه را وسوسه می‌کند. حتی دوستانی را که یک‌بار از این سوراخ گزیده شده بودند و یک زمانی پای تلفن یا در ملاقات حضوری می‌گفتند ال می‌کنیم و بل می‌کنیم و هوار می‌زدند و به این آقا فحش می دادند، باز هم به سراغش رفتند و همکار مجدد شدند یا قصد داشتند بشوند. دنیای عجیبی‌ست، خدا را شکر ما هنوز فحش نداده‌ایم!

پی‌نوشت۱: ای دل از این خیال‌سازی چند/ به خیالی خیال بازی چند/ از سر این خیال درگذرم /دور به زین خیال‌ها نظرم ... (هفت‌پیکر نظامی گنجوی)  

پی‌نوشت۲: نمایش عروسکی "علی‌بابا و چهل دزد بغداد" به کارگردانی جواد ذوالفقاری و بازی و عروسک‌گردانی پسردایی‌عزیزم، حامد ذبیحی در حال حاضر در کارگاه نمایش مجموعه‌ی تئاتر شهر بر روی صحنه است. نکات جالب اینکه ذوالفقاری از اولین و مهم‌ترین اساتید تئاتر عروسکی در ایران است و این نمایش نیز در جشنواره‌ی اخیر تئاتر فجر به‌صورت مشترک با همراهی یک گروه لهستانی اجرا شد و در حال حاضر به صورت همزمان هم در تهران و هم در لهستان بر روی صحنه است.

پی‌نوشت۳: مهر: گزارش تصویری نمایش عروسکی "علی بابا و چهل دزد بغداد"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مسئله‌ی جالب اس‌ام‌اس‌هایی بود که قبل از شروع برنامه‌ی امشب به خیلی از گوشی‌ها فرستاده می‌شد: "برای حمایت از عادل فردوسی‌پور در نظرسنجی امشب نود شرکت می‌کنیم و با شروع برنامه به شماره‌ی ۲۰۰۰۹۰ پیامک می‌فرستیم." این یعنی چه؟ یعنی می‌خواهند زیرآب نود را هم بزنند؟ در همین مدت چند ساعته تا شروع برنامه‌ی امشب بود که چندنفر از دوستان هنرمند موسیقی و سینما با من تماس گرفتند و از ماجرا پرسیدند و حمایت کاملشان را از عادل فردوسی‌پور اعلام کردند. از شواهد سازمان تربیت‌بدنی بخشنامه‌ای صادر کرده یا قصد صدورش را دارد که با حضور همه‌ی افراد زیرمجموعه‌اش بدون هماهنگی سازمان در برنامه‌های تلویزیونی جلوگیری شود و این ارتباط مستقیم با نود دارد. خیلی‌ها می‌گویند همه‌اش به برنامه‌ی سال گذشته‌ی نود با حضور مهندس صفایی فراهانی که در آن حال سازمان تربیت‌بدنی مهندس علی‌آبادی بدجوری گرفته شد و همچنین برنامه‌ی دو هفته پیش نود که طی آن آقای سردار عزیز محمدی به عنوان رییس سازمان لیگ عادل فردوسی‌پور را روی آنتن زنده به ضد نظام بودن و مخالفت با منافع کشور متهم کرد، برمی‌گردد.
مدتی پیش به یکی از دوستان می‌گفتم که نود تنها نماد واقعی دموکراسی در کشور ماست و انگار این روزنه‌ی نور هم روبه خاموشی‌ست. شبی که عادل فردوسی‌پور علارغم همه‌ی حرف‌ و حدیث‌ها با لبخند همیشگی برنامه را آغاز می‌کند، چون به پیامک‌های مردم و حمایتشان دلگرم است، اخلال در سیستم پیامک‌ها نمی‌تواند مسئله‌ای اتفاقی باشد. این را از خداحافظی فردوسی‌پور هم می‌شد فهمید: "امیدوارم این اخلال اتفاقی باشد و به جریانات این چند روز مربوط نشود. اگر عمری باشد و هنوز بشود روی این صندلی نشست و از حق و حقانیت دفاع کرد، هفته‌ی بعد در خدمتتان خواهیم بود." او این دو جمله را در شرایطی گفت که نود امشب سردترین و بی‌حاشیه‌ترین برنامه‌ی خود را در طول عمرش تجربه می‌کرد و مدت زمانش هم به یک ساعت نکشید تا بعد از آن بازی آرشیوی لیورپول-بولتون پخش شود. بغض فردوسی‌پور هم کم معنا نبود. آیا هفته‌ی بعد نودی خواهیم داشت؟ آیا اهالی فوتبال این‌بار در کنار می‌ایستند هم از یک برنامه‌ی آزاد که در توسعه‌ی فوتبال ما در سال‌های اخیر کم‌تاثیر نبوده است حمایت می‌کنند؟ فکر می‌کنید حمایت امثال پروین و حجازی از نود برای همراهی دیگر فوتبالی‌ها و مردم کافی نیست؟ باید صبر کرد و دید!

پی‌نوشت۱: اعتماد- با تحريم برنامه 90 از سوي مديران ورزشي شکل مي گيرد ؛ زورآزمایی تربیت بدنی و تلویزیون.
پی‌نوشت۲: صالح علا برنامه‌ی امشب را به عادل فردوسی‌پور تقدیم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

هم جان و هم جانانه‌ای امّا
در دلبری افسانه‌ای امّا
امّا ز من بیگانه‌ای امّا
آزرده‌ام خواهی چرا؟ تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا؟ تو ای آفت دل‌ها

....

سال ۴۱ یا ۴۲  جمشید شیبانی ملودي‌ای در بیات اصفهان دارد که به ابراهیم صفايي (معروف به ابراهيم صفا) می‌سپارد تا ترانه‌ای برایش بگوید و بعدها هم با ارکستر آقای زرآبادی ضبطش می‌کنند. سیمین بری از معروف‌ترین و خاطره‌انگیزترین آهنگ‌های ایرانی‌ست که نسل‌های مختلفی با آن زندگی کرده و افراد مختلفی مثل مهرپویا، ویگن، شهرام شب‌پره و ...آن‌را بازخوانی کرده‌اند. ترانه ظرایف و زیبایی‌های بسیاری دارد که در زمان خودش بسیار پیشرو بوده است. استفاده از قوافی درونی، قوافی نزدیک به هم (که برای در خاطر ماندن بسیار مهم‌اند)، و استفاده از سوال و جواب و جملات ناقص (که در غزل معاصر بسیار دیده می‌شود) از نکات جالب این ترانه است. ابراهیم صفایی متولد 1291 ملایر است. پدرش فخرالدین صفایی، قاضی دادگستری و مادرش از خانواده میرفتاح و از خاندان شاخص این شهرستان بود. وی تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در همان شهر گذراند تحصیل وی درهمدان سبب آشنایی با انجمن ادبی همدان شد در این زمان بزرگان شعر همدان همچون مفتون همدانی، موسی نثری، علی شیوا و ... دراین انجمن حضور داشتند همچنین درهمین سالها بود که شاعر بلند آوازه، عارف قزوینی در دامنه کوه‌های الوند زندگی می‌کرد. صفائی پس از مهاجرت به تهران از سال 1312 وارد سازمان ثبت تهران می‌شود تا سال 1338 که به در خواست خودش بازنشسته گردد. سپس به دعوت اداره کل هنرهای زیبا به عنوان مشاور بررسی و اجازه چاپ و انتشار کتاب و مسئول صدور مجوز پخش ترانه‌هایی رادیو و تلویزیون پخش منصوب می‌گردد. وی از سال 1329 هفته نامه ای به نام "عسس" را منتشر می‌کرد و در سال 1349 با همکاری دوستانش انجمن تاریخ را در خانه‌اش دایر كرده بود که در سال 1354 رسما مجوز گرفت و به عنوان یک انجمن مستقل به فعالیت ادامه داد. او كتاب‌هاي بسياري در مورد مشروطه دارد و تصنيف‌هاي بسياري هم سروده است كه با صداي خوانندگاني مثل نادر گلچين اجرا شده‌اند.  

پی‌نوشت۱:‌ سیمین بری را با صدای جمشید شیبانی بشنوید.
پی‌نوشت۲:‌
سیمین بری را با صدای مهرپویا بشنوید.
پي‌نوشت۳: از معروف‌ترين آهنگ‌هاي جمشید شیبانی آهنگ‌ساز سيمين بري مي‌توان به "اصفهان" با صدای معین اشاره كرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شاید وقتی آزی آزبورن به‌خاطر شیطان پرستی به دادگاه کشیده شد، فکر نمی‌کرد سال‌ها بعد خواننده‌ای را در ایران به‌خاطر اتهامات او محاکمه کنند. موسیقی متال در کشور ما هرگز به صورت رسمی دادگاهی نشده است، اما هیچ گاه هم از گزند اتهامات مختلف در امان نبوده. اتفاقی که نوع دیگرش سال‌های ابتدایی انقلاب برای موسیقی پاپ، راک و ... هم افتاده بود و به ممنوع شدن این نوع موسیقی‌ها منتهی شد! اما مسئله‌ی مهم این جاست که همیشه چنین برخوردهایی از یک سوءتفاهم یا سلیقه‌ی شخصی شروع می شوند و تا سال‌ها جنبه‌ای عمومی به خود می‌گیرند. قطعا موسیقی متال در مقایسه با بسیاری از انواع موسیقی هم فلسفی‌تر است، هم انسانی‌تر است و هم تکنیکی‌تر، حالا اگر به سلیقه‌ی ما نزدیک است یا نه اهمیت چندانی ندارد. یا این‌که راک به موسیقی اعتراض معروف است ولی هوی‏متال خود از اعتراضی‌ترین گونه‌های موسیقی راک هست. در ایران بعد از جنگ هشت ساله، توی زیرزمین‌های بعضی از خانه‌ها جوانانی دور هم جمع می‌شدند تا زخم‌های جنگ را در زندگی روزمره خود و اطرافیان‌شان به فراموشی بسپارند. فرشید اعرابی که متولد 1349 است، روزهای پایانی جنگ 17-18 ساله بود، پس از این لحاظ هم شباهت جالبی به آن‌هایی دارد که متال را در اروپای بعد از جنگ جهانی دوم بنیان‌گذاری کردند. با او بعد از این‌که دو آلبوم «پنهان» و «سکوت راوی» را در فاصله‌ی پنج سال و به صورت مجاز منتشر کرده است به گفت وگو نشستیم تا توضیحاتش را در مورد موسیقی‌ای که افرادی مثل جیمی هندریکس و آلیس کوپر در تکامل‌اش بسیار تاثیرگذار بودند، بازی استقلال پرسپولیس، هیجان، مولانا، سازهایی که فردی مرکوری شکست و ... بشنویم. اما سخنی از جنگ نگفتیم، او حرف‌هایش را در این مورد در دو آهنگ از آلبوم «سکوت راوی» زده بود.

پی‏نوشت: اگر دوست داشتید گفت‏وگویم با فرشید اعرابی (اولین خواننده‌ی هوی متال ایران) را در شماره‏ی جدید نسیم هراز و گفت‏وگو با سعید شهرام (آهنگ‏ساز روزگار قریب و ...) را در شماره‏ی پانزدهم مجله‏ی هفتگی سینما بخوانید. این چیزی که بالا نوشتم لید گفت‏وگو با اعرابی بود و چون دوستش داشتم این‏جا گذاشتمش، وگرنه من اهمیت زیادی ندارم که گفت‏وگوهایم هم مهم باشند؛ تا شما به خواندنش راغب شوید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- حالا قبول کنیم یا نه، دوست داشته باشیم یا نه، پرشین رپ مهم‌ترین پدیده‌ و جریان دو سال اخیر موسیقی ما بوده که هنوز هم ادامه دارد. خیلی‌ها می‌گفتند این یک موج است و به‌زودی به سرنوشت فریدون و بنیامین و ... دچار خواهد شد، ولی نمی‏دانم چرا روزهایی که همه وعده می‌دادند نمی‌رسد. معلوم هست که من علاقه‌مند پرشین رپ نیستم و کلا با موسیقی رپ نسبتی ندارم، ولی هیچ موضع‌گیری‌ای هم در قبال آن ندارم. با این‌که کارهای ضعیف در این حوزه کم نیستند، اما بعضا تولیداتی با ترانه، آهنگ، آرانژمان و صدابرداری عالی هم به گوش می‌رسد. کلا در هر حیطه‌ای کار با استاندارد و دارای کیفیات قابل ستایش و کار ضعیف، غیرقابل اعتناست.

۲- خیلی‌ وقت‌ها به‌خاطر ارتباطات مشخص و محدود اطرافمان، از جریاناتی که در هر زمینه‌ی هنری اتفاق می‌افتد و از سلیقه‌ی مردم بی‌خبر می‌مانیم. خاطره‌ی جالبی را برایتان تعریف می‌کنم تا بفهمید منظورم چیست: هفته‌ی پیش طبق معمول بعد از این‌که پنج‌شنبه شب کلاسم در زنجان تمام شد، یا ماشین‌های خطی زنجان به تهران عازم تهران بودم. راننده‌ یک سی‌دی از معین داشت و دست از سر ما و او برنمی داشت. متاسفانه من هیچ‌وقت طرفدار و علاقه مند معین و صداهای معینی نبوده‌ام. توی عوارضی قزوین بودیم که از راننده خواستم تا متوقف شود و از صندوق عقب یک سی‌دی آوردم و به‌زعم خودم انتظار استقبال دیگر مسافران را هم داشتم، چون می‏دانستم آن ها هم از صدای معین خسته شده‌اند. آهنگ‏های اول توی سی‌دی (که سلکشن پسردایی‌ام بود)  کوه علی لهراسبی و تقدیر شادمهر بودند. البته ترانه‌هایی که مونا برزویی برای این دو سروده است را بسیار دوست دارم و از بهترین ترانه‌هایی هستند که توی این ماه‌ها شنیده‌ام. بعد از این‌ها آلبوم‌های جدید سعید شهروز و محسن چاووشی هم توی ماشین پلی شدند، ولی هم چنان قیافه‌ها بیشتر اخمو می‏شد. کارهای بعدی هم معلوم بود که به مذاق هم‌سفرانم خوش نخواهند آمد، آلبوم آلوده‌ی اوهام، آلبوم باغ وحش جهانی کیوسک و همه‌ی ترانه‌های فرهاد انتخاب‌های من بودند که به تایید پسردایی‌ام هم رسیده بودند اما هم‌سفران را کلافه‏تر می‌کردند و فقط چند ثانیه از هرکدام را می توانستند تحمل کنند.. تا جایی که وقتی آهنگ مشترک کیوسک و محسن نامجو پخش می‌شد یکی از خانم‏ها مسافر قاتی کرد و خواست که سی‌دی را در بیاوریم. "من توی زندگی‌م از این ترانه‌ها گوش نکردم، این‌ها چین آقا؟"
جالب این‌جا بود که خانم هم‌سفر یک سی‌دی به آقای راننده داد تا توی دستگاه پخش قرار دهد و  باهمراهی خواننده و بقیه‌ی مسافران به هم‌آوایی با جنابان! خواننده‏ها مشغول شدند. از کیفیت و وضعیت ترانه‏ها و آلبوم چیزی نمی‌گویم جز چیز‌هایی که از آن در ذهنم مانده است:
تو فروغ چشم منی/ تو دوایی خودت، تو شفایی خودت / مجید خراط‌ها، مهدی ابراهیمی / ز چشمت گله دارم، هنوزم بی‌قرارم، بی‌قرارم آآآآيييي/ ...
باور کنید از چیزی که مردم دوست دارند بی‌خبریم و این تقصیر ماست، نه آن ها...

پی‌نوشت: این کلیپ مربوط به نوشته‏ی اول این پست است و خیلی باحال!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

فريدون فروغي

فردا شنبه سیزدهم مهرماه، هشتمین سال‌مرگ فریدون فروغی‌ست. هشت سال از عهد همیشگی‌ای که او و خاک بستند گذشت و هم‌چنان صدایش غیرمجاز است. این سرانجام آن‌هایی‌ست که عمری تلاش کردند نه به خاک وطن‌شان پشت کنند و نه آزادی‌شان را بفروشند و در نهایت حتی الفت‌شان با خاک هم چاره‌ساز نشد. مجله‌ی نسیم در تازه‌ترین شماره‌ی خود به پیشواز این روز رفته بود، یادداشت منتشر شده‌ام در این ویژه‌نامه را برای مطالعه‌ی شما روی وبلاگ می‌گذارم.  

 

مرگ‌نامه‌ای برای فریدون فروغی که «حق‌اش نبود...»

یک)

حرف مادربزرگم بود: «مرگ حق است.» شما هم شنیده‌اید، که حق است. اما هر مرگی قصه‌ی خودش را دارد، همان‌طور که هر مردی قصه‌ی خودش را دارد. خیلی‌ها می‌میرند و کسی هم نمی‌پرسد چرا، ولی خیلی‌ها آن‌قدر مهم‌اند که لحظه‌ به لحظه‌ی نفس کشیدن‌شان هم مهم است، چه برسد به مرگ‌شان. همین ‌جاست که شایعات شروع می‌شوند و پچ‌پچ‌ها مثل ویروس همه‌جا را می‌گیرند.

دو)

نهم بهمن‌ماه ۱۳۲۹ در محله‌ی سلسبیل تهران کودکی متولد می‌شود که بعدها علارغم نداشتن هیچ‌گونه تحصیلات موسیقیایی و عدم استفاده از هیچ استادی، از اولین خواننده‌های بلوز در ایران و از سردمداران موسیقی باکلام نوگرا می‌شود. البته گرایش به موسیقی در خانواده‌ی آن‌ها امری مسبوق به سابقه بوده است، چرا که پدر وی -فتح الله- علارغم این که کارمند اداره‌ی دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. فریدون فروغی را بعد از مرگش در روستای قرقرک اشتهارد کرج دفن کردند و همین عامل باعث شد که خیلی‌ها تصور کنند او اهلیت و اصلیت او متعلق به آنجاست، اما در حقیقت پدر فروغی اهل نراق بود. شهری کوچک مابین قم و کاشان که فتح‌الله خان زمین‌های بسیاری در آن‌جا داشت.

سه)

مادربزرگم یک دعای همیشگی داشت: «خدایا تا غیرتم را از من نگرفته‌ای و اثری در زندگی‌ دیگران دارم زنده نگه‌ام دار!». مادربزرگم در سال‌هایی که سواد مثل حالا وجهه‌ای عمومی پیدا نکرده بود مکتب‌خانه داشت، یعنی از قشر فرهنگی عصر خودش بود. می‌خواهم بگویم این چیزی که آرزویش بود، موید مسائل زیادی‌ست و می‌شود سرخوردگی بسیاری از روشنفکران در چند دهه‌ی اخیر را که به خودکشی رسیده‌اند یا قصد این کار را داشتنه‌اند  را با آن ردیابی کرد. هنرمند تا زمانی که بتواند خلقتی از خود بروز دهد هنرمند است. این یک امر بدیهی‌ست. حالا اگر شرایط اجتماعی مانع از آفرینش او شوند یا خود به ناتوانی برسد، خودویرانگری از پیش پا افتاده‌ترین راه‌هایی‌ست که پیش رو دارد.

چهار)

خانم مرادی، روان‌پزشک می گوید: «اگر بخواهیم زندگی بسیاری از هنرمندان و روشنفکران معاصر را که زندگی را با سرخوردگی به پایان رساندند بررسی کنیم، خیلی‌ها را می‌یابیم که یا به اعتیاد رسیدند و یا با خودکشی به زندگی‌شان پایان دادند. تقریبا همه‌ی آن‌ها به خاطر درگیری‌های فلسفی‌ای که داشتند سوال‌های بی‌جواب زیادی را با خود حمل می‌کردند. ممکن است چنین درگیری‌هایی برای افراد عادی هم پیش بیاید، اما وقتی در روشنفکرهایی که زندگی‌شان را بر اساس این سوالات ساخته‌اند بی‌جواب می‌ماند، اعتیاد می‌تواند راهی برای فراموشی‌های مقطعی باشد و خودکشی راهی برای رهایی ابدی. حالا اگر هنرمندی نتواند به آن‌چه که همه‌ی زندگی‌اش را به آن گذرانده بپردازد، اوضاع وخیم‌تر می‌شود.»

پنج)

شایعه شده بود که فریدون فروغی خودکشی کرد و مرد. حتی هنوز هم زمزمه‌هایی از این تصور در بین مردم وجود دارد. از چند نفر از افراد نزدیک به به فروغی شنیده‌ام که او سال های پایانی عمرش را در تنهایی و انزوا می‌گذراند و حتی چند بار قصد خودکشی کرده بود. یکی از آن‌ها زمانی بود که می‌خواسته است خودش را از بالای برج آزادی در میدان آزادی پایین بیندازد تا مرگی تاریخی داشته باشد. این‌که فروغی خودکشی کرد یا به مرگ طبیعی مرد اهمیت چندانی ندارد، این مهم است که شرایطی فراهم شده بود که او به تنهایی پناه ببرد و به فکر خودویرانگری هم باشد.

شش)

خانم شیخ‌الاسلامی که جامعه‌شناس است و پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد خود را با عنوان «سرخوردگی فرهنگی» گذرانده در مورد این موضوع می‌گوید: «شکست از جامعه، دولت و مردم امری‌ست که همیشه زندگی روشنفکرها را تهدید می‌کند، اما مسئله‌ی مهم‌تر وقتی‌ست که از مسئله‌ای که همه‌ی عمرشان را صرف آن کرده‌اند سرخورده شوند. هنرمندی که سال های طلایی عمرش را به معاشرت فرهنگی با مخاطبان‌اش گذرانده است، وقتی بدون توضیح قانع کننده‌ای از ادامه‌ی کار بازداشته می‌شود، همه‌ی آمال و آرزوهایش را نابود شده می‌یابد. این جاست که به‌راحتی می‌توان انتظار انزوا، خودخوری، پرخاش عمومی، اعتیاد و خودویرانگری را در زندگی‌ او داشت.»

هفت)

حتی می‌خواهد بخواند «دیگه این قوزک پام یاری رفتن نداره...» و نمی‌تواند. خاطرات‌اش را ورق می‌زند... دنبالی جایی‌ست که اشتباه کرده باشد، دنبال آرمانی‌ست که به ناروا گذرانده... فکر می‌کند شاید همه‌اش محصول آن کنسرت کذایی سال‌58 است که صداهای کم کیفیت‌اش دست به دست گشت... فکر می‌کند شاید مسیری را به غلط گذرانده.... اما هرگز دلش با رفتن نیست، از این‌که «یار دبستانی من...» را فریاد زده است پشیمان نیست. حتی از این‌که «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». هنوز فکر می‌کند «همیشه غایب من گریه‌هامو دوس نداره» و هرگز گریه نمی‌کند... حتی پشیمان نیست که چرا «سال قحطی» را در روزهای اختناق 54 خواند و ساواک صدایش را دوسال خاموش کرد... فقط دلش می‌خواهد دوباره بخواند. تلاش می‌کند و خیلی‌ها به کمک‌اش می‌شتابند. بر می‌خیزد و راه می‌افتد... اما...

هشت)

خانم مرادی می‌گوید: «خودکشی روند منطقی بی‌جواب ماندن سوالاتی‌ست که هنرمندانی مثل صادق هدایت و فریدون فروغی را در بر گرفته بود. سوالاتی که همیشه پایه‌هایی محکمی دارند و حاصل زندگی آن‌هاست. از همین‌ روست که خودکشی هدایت یک خودکشی واقعی و درست و محصول این فرآیند است، اما خودکشی روشنفکرنماهای امروزی مثل زندگی و رفتارشان یا اداست و یا جو زدگی». شاید همین‌جاست که می‌توان فهمید چرا یک نفر صادق هدایت می‌شود؛ یک‌نفر فریدون فروغی می‌شود و یک‌نفر با کلاه کج و صدای توی گلو و فهرست کتاب‌های منتشر نشده هیچ نمی‌شود. حتی اگر کیف‌اش پر از قرص‌های آرام‌بخش باشد، جلوی جمع با سر توی دیوار برود و مچ دستش پر از تیغ‌های کشیده شده. اگر حقیقت درستی داشت یا آفرینشی اتفاق می‌افتاد و یا یکی از آن تیغ‌ها را عمیق‌تر می‌کشید، شاید می‌توانست برای ساعات کوتاهی هم شده صادق هدایت آیندگان شود، شاید کسی پیدا می‌شد که بعد مرگش او را کشف کند...

نه)

به این فکر نمی‌کنم که فریدون فروغی روزهای تنهایی‌اش را چگونه می‌گذراند و چگونه مُرد، به مرگ طبیعی یا خودکشی. دوباره می‌گویم که این‌ها بی‌اهمیت‌اند. اما نمی‌توانم نگویم که دلم خوش نیست. از این‌که عادت کرده‌ایم تا کسی را از دست ندهیم عزیزمان نشود، از این‌که هرگونه برخورد با هنرمند را روا می‌دانیم، از این‌که به جای کشف ماهیت هنر آن‌هایی که دوست‌شان داریم و لذت بردن از هنرشان دوست داریم توی زندگی شخصی‌شان سرک بکشیم و مایه‌ی دردسر شویم. نمی‌توانم بگویم دلگیر نیستم وقتی می‌دانم تا همین چند نفری که مانده‌اند نمیرند قدرشان را نخواهیم دانست. چند ساعت پیش بود که شایعه‌ی فوت کوروش یغمایی همه‌ی کشور را با اس‌ام‌اس‌هایی حرام‌زاده پیمود. دوست ندارم روزی برسد که کوروش یغمایی‌ها هم کنارمان نباشند و به فکر مرگ‌نامه برایشان باشیم. به جای این‌که همین لحظه را غنیمت بشماریم و حال هنرشان و خودشان را بپرسیم. به‌جای این‌که کمک کنیم تا توی تنهایی‌شان نپوسند. به‌جای این‌که بشنویمشان و به شنیده شدنشان کمر همت ببندیم.

ده)

شهیار قنبری در مورد مرگ فریدون فروغی گفته است: «فریدون فروغی برای دومین بار می‌میرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که می‌خواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت». درک این مطلب که فروغی چرا نتوانست 20 سال مجوز کار بگیرد بسیار سخت است. خواننده‌ای كه به دليل آزاد فكر كردن توسط ساواك 2 سال ممنوع الصدا می‌شود و «یار دبستانی»‌اش در آزادی‌خواهی به جایی می‌رسد که سرود هرکسی باشد که در روزهای انتخابات داعیه‌ی مردمی بودن دارد. فريدون فروغی بازمانده نسلی پا درهواست كه تا آخرين لحظه‌ی حياتش برای اثبات حقيقت جنگيد، مقابل شاه ايستاد، با وجود داشتن اقامت آمريكا، ايران را ترك نكرد و بيست سال به واقعيت فرصت داد تا خود را نمایان کند، ولی حيف... مرگ حق است ولی حق فريدون فروغی مرگ در تنهايی نبود. فريدون فروغی با عشق بزرگ شد و همين عشق او را مثل شمع آب كرد. شايد اگر مثل سایر هنرمندان زمان خود پس از عدم دريافت مجوز كار ايران را ترك كرده بود حالا زنده بود يا هنگام مرگ وضعيت بهتری داشت.
«لحظه‌ای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت؛ با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد و... رفت»

مرتبط: ۱- یادداشت‌های فریبرز لاچینی، حمید حامی و حسین زمان درباره‌ی این خواننده محبوب که در همین شماره‌ی نسیم هراز منتشر شده است.

        ۲- یادداشت شهیار قنبری به همین مناسبت

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

ما ایرانی‌ها عادت داریم که همیشه به‌جای تعریف از هر اتفاق خوبی، زود به فکر تخریب آن باشیم. چون فکر می‌کنیم اگر کسی کار خوبی انجام می‌دهد و در آن موفق است، جای ما را تنگ کرده است. همین‌جاست که بعضی از حاشیه‌ای‌های موسیقی و خبرپراکنی، دو روز گذشته را به تخریب کار بزرگی که فردین خلعتبری با همراهی گروه پارسیان، گروه کر نوری، علیرضا قربانی و چند نوازنده‌ی درجه یک کشور مثل بابک ریاحی‌پور در شب جشن خانه‌ی سینما انجام داد، سپری کردند. یکی می‌گوید قربانی در قطعه‌هایی که خواند لب می‌زد، دیگری می‌گوید خلعتبری فلان قدر پول گرفته است و یک کار کم ارزش را تحویل داده. در حالی که دورادور خبر داشتم که چه زحمت‌هایی برای این اتفاق کشیده شد. خلعتبری باید به‌جای این‌که فکرش را متمرکز گروه‌اش بکند، باید غم خرابه‌ای را هم می‌خورد که قرار بود چند شب دیگر پذیرای نزدیک به هفت هزار نفر میهمان باشد. باید شب جشن نگران مجوزهایی می‌بود که برای گروه موسیقی صادر نشد و نهایتا مجریان مراسم با مسئولیت خودشان گروه را روی استیج فرستادند. باید فکر این را هم می‌کرد که از فردا همه‌ی آدم کوچولوها شروع به عقده‌گشایی خواهند کرد و لیچار خواهند بافت. اگر همان یک حرکت فوق‌العاده‌ی گروه موسیقی را که وقت جایزه دادن شروع به نواختن قطعه‌ی مربوط به جایزه گیرنده را می‌کردند و گروه کر صدا، دوربین، حرکت می خواندند را فهمیده باشند، باید بزرگی و منحصر به فرد بودن آن شب را درک کنند. اگر "یه شب مهتاب" را فهمیده باشند، باید بزرگی آن شب را درک کنند. البته اگر فهمیده باشند. با این‌همه این مسائل چیزی از بزرگی کار گروه موسیقی کم نمی‌کند. از آن‌هایی که انصاف دارند و متخصص‌اند بپرسید که گروه موسیقی چه شاهکاری ارائه کرد. اگر اغراق نباشد می توانم بگویم همه‌ی زیبایی‌های شب ملی سینمای ایران را به تنهایی خلق کرد. از کارن همایون‌فر و ناصر چشم‌اذر به عنوان متخصص و رویا تیموریان، مسعود رایگان، بهمن فرمان‌آرا، حامد بهداد، رویا نونهالی، شهاب حسینی، فلانی، فلانی و ... همه‌ی هفت هزار نفرعلاقه‌مند با انصاف آن شب بپرسید که چه خبر بود. این کوچولوها را هم فراموش کنید. آن‌ها همیشه هستند و حرف‌هایشان مثل خودشان بی‌اهمیت است! به فردین خلعتبری خسته نباشید می‌گویم و امیدوارم این اتفاقات که باعث می‌شود سینما و موسیقی هنوز، حتی اگر از روزنه‌ای کوچک نفس بکشد، مداوم و مکررتر باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

قبل از روایت:
از پله‏ها بالا می‌روم، در آستانه‌ی در ایستاده است. خودم را در آغوش‌اش رها می‌کنم. هیچ‌وقت هیچ‌چیزی نتوانست از ابعاد دوست داشتن‌اش کم کند و همان‌قدر که او دیوانه‌وار دوستم دارد، می‌پرستم‌اش. اما شاید قصه‌ی ما قصه‌ای متفاوت‌تر از دیگر قصه‌ها باشد. کودکی‌هایم همه با او گذشته بود، وقتی پدر خانه را رها کرده بود تا خاک را پاس بدارد و هنوز دو خواهر کوچک‌تر از خودم جهان‌مان را زیباتر نکرده بودند. به حرف‌هایی که همیشه می‌زند فکر می‌کنم و پرده‌ای نم‌ناک چشمانم را می‌پوشاند. آخرین‌بار یک‌ماه پیش بود که سر بر پاهای‌اش بودم و با نوازش‌های همیشگی‌اش از من حلالیت می‌خواست. می‌گفت اگر حلالم نکنی خدا هم نمی‌بخشدم، چون سال‌های خردسالی‌ات شیری که می‌خوردی به شوری اشک‌هایم بود. پدر نبود و فشار عاطفی اطرافیان در یک خانواده‌ی بزرگ در شهری با بافت نیمه‌سنتی، ویران‌کننده. پناهی جز گریستن‌های دلتنگی برایش نمی‌ماند و پسر کوچک‌اش هم که درد دوری نمی‌فهمید یعنی چه. ناچار بود غذای من را با اشک‌هایش درآمیزد. گرچه من هم یک یاغی کوچک بودم و بیش از سه‌چهار ماه از شیر مادر نخوردم. از همین بود که عموها و دایی‌هایم روزهای سخت جنگ و تحریم را باید به پیدا کردن مارک‌های خارجی مختلف شیرخشک و مکمل‌های غذایی می‌گذراندند تا کوچولویی که یک‌جورهایی نورچشم فامیل بود، از خورد و خوراک چیزی کم نداشته باشد. عکس‌هایی هم که از آن‌روزهایم دارم، همه نشان می‌دهند که چقدر این تلاش‌ها کاری بوده است. یک کوچولوی تپل و بانمک که اگر الان در دسترسم بود خودم به شخصه آن‌قدر لپ‌هایش را می‌کشیدم که زیر گریه بزند.

روایت:
سخنی به گزاف نگفته‌اند که مادر بودن رسالتی‌ست. مادر نسل می‌سازد و آینده و بهشت کم‌ترین منتی‌ست که می‌شود بر سر مهربانی‌هایش گذاشت. اما کدام مادر؟ این‌که کسی مسئولیت مادر بودن را قبول کند، قطعا بزرگترین مسئولیت دوران را پذیرفته است. حتی مسئولیت پدر بودن هم همین‌طور است. دقیقا مسئولیت مهم‌ترین عاملی‌ست که خیلی از هم‌نسلانم را از پذیرفتن  شرایط درست روابط دوطرفه‌ (دختر و پسر)ی باز می‌دارد. حتی خیلی‌ها را می‌شناسم که هم شرایط زندگی مشترک (چه رسمی و چه غیر رسمی) را دارند و هم مشکلی با این قضیه ندارند. اما ترس از قبول مسئولیت، از هدف شدن این مسئله جلوگیری می‌کند. عدم پایدار بودن خیلی از روابط امروزی هم جز تنوع‌طلبی و خیلی چیز‌های دیگر، به بی‌مسئولیتی هم گره خورده است. در ابعادی وسیع‌تر این عدم مسئولیت پذیری به قبول نکردن مسئولیت‌های اجتماعی و شهروندی ختم می‌شود. در مسائلی مثل انتخابات، N.G.O ها و حرکت‌های اجتماعی و انسانی خودجوش، این مسئله به وضوح قابل بررسی‌ست. گرچه در سنین پانزده تا بیست سالگی مسایلی مانند شور و هیجان‌ حضور در اجتماع و حق انتخاب و حق مشارکت باعث می‌شود حضور پررنگ‌تری را شاهد باشیم، اما هرچه عدد سن بالاتر می‌رود، این حرکت‌ها به دو سمت عقل‌محوری (انتخاب آگاهانه‌تر) یا عدم قبول مسئولیت پیش می‌رود. تنوع‌طلبی در روابط دختر و پسری را هم از همین دیدگاه می‌توان بررسی کرد. چنین است که خیلی از جوان‌های امروز، حتی اگر تن به ازدواج بدهند از قبول مسئولیت پدرشدن و مادر شدن پرهیز می‌کنند. اگر نگاهی به اطراف‌تان بیندازید نمونه‌های زیادی را در این رابطه می‌توانید ببینید. گرچه مسائل اقتصادی، بالاتر رفتن سطح دانایی و شعور اجتماعی نسل امروزی نسبت به نسل‌های پیشین و مسئله‌ی ارتباطات و ... در این عدم قبول مسئولیت نقش پررنگ دارد، اما درنهایت چیزی که الان برای من مهم است همان مسئولیت‌ناپذیری‌ست، نه دلایل آن.
مادر بودن رسالتی است. همان قدر که این جمله شعاری‌ست، حقیقت دارد. اما مسئله‌ی مهم‌تر این‌ است که مادر ایرانی علاوه بر رسالت‌اش، یک انسان همیشه بدهکار است. زن‌هایی مثل مادر من کم‌تر پیش می‌آید که فکر کنند از زندگی، جامعه، حکومت، همسر و فرزندشان طلب‌ کارند و این سرفصل‌ها مدیون اوی‌اند نه این‌که او مدیون این سرفصل‌ها باشد. اما باور غالب در بین زن‌هایی هم‌نسل مادر من، خلاف این است. بحث اجتماعی بودن، سواد و ... هم در این بین زیاد مطرح نیست. چون مادر خود من یک الگوی تحصیل‌کرده، آگاه و فعال در مسئولیت‌ها و مناسبات سیاسی و اجتماعی، و ... است. شاید مسئله‌ای که باعث می‌شود این نسل چنین فکر کند، همان مسئولیت‌پذیری زیاد است و قوی‌تر بودن ژن ایثاراش، البته از هم گسستن تفکراتی سنتی که همیشه زن را یک پیرو می‌داند نه پیشرو، به این راحتی ها میسر نیست و نسل های زیادی باید بیایند و بروند تا این ریسمان کهنه بپوسد و پاره شود. از همین جهت است که در دخترهای دور و برم، کم‌تر کسی را می‌بینم که هم امروزی باشد و هم ایثارگر. همه در حد معقولی به حقوق خودشان فکر می‌کنند، مگر این که شخصیت اجتماعی و امروزی‌شان کم‌رنگ باشد. (قصد توهین به کسی را ندارم، شاید نمونه هایی مخالف با این زیاد باشد اما همان‌طور که گفتم در دخترهایی که می‌شناسم نمونه‌ای خلاف این دو سراغ ندارم.) البته این هم گفتنی‌ست که هدف من این نیست که بگویم این نسل بهتر است یا نسل گذشته، دوست دارم این‌ دو را توصیف کنم و به واکاوی رفتارهایشان بپردازم تا تصمیم‌گیری شخصی در مورد فضیلت انسان‌ها.

بعد از روایت:
این که من فرزند خَلَفی نبوده‌ام مسئله‌ی مشخصی‌ست، اگر بحث حلالیت  است بدون شک من باید از پدر و مادرم حلالیت بطلبم، نه آن‌ها. اما غرور و سرکشی جوانی، هیچ‌گاه نمی‌گذارد لب باز کنم. برای همین است که هربار مادرم از دینی که به من دارد سخن می‌گوید نه می‌توانم بگویم که این‌گونه نیست و نه توان شنیدن حرف‌هایش را دارم. شاید روزی برسد که این سرگرانی‌هایم پایان یابد، روزی که باید جلوی همه‌ی دنیا برخیزم، جلوی مادرم زانو بزنم و به‌خاطر همه‌ی کرده‌هایش و نکرده هایم دستانش را ببوسم. در این مسئله هم بی‌تردیدم که اگر خداوند نمادی بر روی زمین داشته باشد، آن مادر است. (بگذار همه بگویند باز هم میثم شعار می‌دهد. گاهی لازم است که اعتراف کنی، حتی اگر اعترافات‌ات شکل شعار به خود بگیرد.) به مادرم و بزرگی‌اش رشک می‌ورزم، اما به خود می‌بالم که فرزند چنین مادری هستم. حالا هم قصد دارم بعد از به پایان رساندن این نوشته، گوشی را بردارم و همه‌ی دلتنگی‌هایم را در صدای مادرم بریزم، که می‌ترسم روزی برسد و ندیدن‌اش برایم عادت شود. لعنت به همه‌ی راه‌ها و دلتنگی ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

یکی از موهبت‌هایی که در زندگی داشته‌ام این بود که در دورانی که مادرم در دانشگاه لیسانس ادبیات می‌خواند، من هم سال‌های دوم، سوم راهنمایی به بالا بودم. شاید شعرهایی که در کتاب‌های درسی مادرم بودند مهم‌ترین عواملی شدند که به شعر و ادبیات علاقه‌مند شوم، آن هم  نه یک علاقه‌مند معمولی، بلکه کسی که به صورت ناخودآگاه با کتاب‌های کارشناسی ادبیات بزرگ می‌شد. از همان سال‌ها سعدی را دوست نداشتم. دلیل مشخصی هم برای این موضوع پیدا نمی‌کردم. هرچه می‌گشتم مولانا، حافظ، بیدل، خواجو، صائب، ابوسعید ابولخیر و ... را دل‌چسب‌تر از سعدی می‌یافتم. شاید چون اولین آشنایی من و سعدی با گلستان و بوستان‌اش اتفاق افتاد، ادبیات پند‌گونه اش آزارم داده بود. دو، سه سال پیش هوس کردم سری دوباره به غزلیات‌اش بزنم و این قصد چه‌قدر دلنشین افتاد. سعدی در غزلیاتش چیز دیگری‌ست. علاوه‌بر همه‌ی تصاویر اعجاب‌انگیز، تمثیل‌ها، تشبیه‌ها و دیگر صنایع ادبی، آن‌قدر با معشوق‌اش خوش‌رفتار است و به لطافت سخن می‌گوید که نمی‌شود از این‌همه زبان‌بازی لذت نبری. شاید مهم‌ترین مشخصه‌ی غزلیات سعدی خلع‌سلاح بودن‌اش در مقابل معشوق است. او بی‌پیرایه دوست می‌دارد و نه تنها تلاشی برای کتمان‌اش ندارد، در اظهار کردن‌اش هم می‌کوشد. از شدت دوست داشتن اش هم مشخص است که علارغم خط و نشان کشیدن‌هایش، هیچ‌چیزی از میزان دوست داشتن‌اش کم نمی‌کند. شاید همین نبودن دوست داشتن‌های بی‌دریغ در شعرها و زندگی ماست که باعث شده سعدی و حافظ و دیگران را هر روز بیش‌تر از همه‌ی شعرای معاصر و حتی هم‌نسلانم، دوست بدارم. البته که بحث مولانا فرق می‌کند. مولانا خدایگانی‌ست  که عشق به او زمان و مکان نمی‌شناسد.

آن که مرا آرزوست دیر میسر شود  
وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود  
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت؟  
گر در و دیوار ما از تو منور شود 
گر نگهی دوست‌وار بر طرف ما کنی  
حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود 
گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری  
سنت پرهیزگار دین قلندر شود 
هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست  
هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود 
چون متصور شود در دل ما نقش دوست  
همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود 
پرتو خورشید عشق بر همه افتد، ولیک  
سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود 
هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید  
دفتر وعظش به گوش همچو دفِ تر شود 

پی‌نوشت۱: هلند هم حذف شد! تا من عاشق گاس هیدینگ شوم. واقعا بهترین مربی دنیاست. تیم‌های ضعیف را تبدیل به غول‌کش‌های اساسی می‌کند. شاید هم بشود گفت که غول سرخ با گاس‌هیدینگ زنده شد. در ضمن قابل توجه طرفدارهای هلند، همانطور که گفته بودم ایتالیا قهرمان است. بله!

پی‌نوشت۲: شیشه های مثلث شیشه ای شکست...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - مادرم مدیر یک دبیرستان دخترانه است. کاری به سیاست ندارد، همه‌ی عشقش سروکله زدن با بچه‌های مدرسه، انجام درست کارها و خانواده‌مان است، اما چند وقتی‌ست که شکایات او هم از دست این دولت شروع شده. چند ماه پیش که دم عید بود و هنوز مزایا و اضافه‌کاری‌های چندین ماهه‌ی معلمان پرداخت نشده بود، خبر رسید که شهرداری و شورای شهر تهران چندین میلیارد تومان به لبنان کمک کرده‌اند. رسانه‌های داخلی با چنان پزی این خبر را پخش می‌کردند که انگار پول را از دست چپاول‌گران همیشه‌ی تاریخ گرفته و به مستضعفان بد بخت داده‌اند. حرف‌های مادرم در آن‌روزها شنیدن داشت. چند روز پیش هم مجددا او را پر از گلایه دیدم. می‌گفت چون هزینه‌ی کلاس‌ها زیاد است بخش‌نامه کرده‌اند برای صرفه‌جویی، تعداد کلاس‌هایمان را از ۱۳ به ۷ کلاس کاهش دهیم و به هیچ‌وجه کلاس‌ها با تعداد کمتر از ۳۶ نفر برگزار نشود. می‌گفت می‌خواهم ببینم خود وزیر یک‌روز می‌تواند ۳۶ دانش‌آموز را یک‌جا تحمل کند. اگر هم این اتفاق بیفتد بازدهی علمی این جمعیت چه خواهد بود؟ چطور از دبیرانم انتظار داشته باشم که بهترین نتیجه‌ها را با این تعداد دانش‌آموز بگیرند. می‌گفت به جای این‌که از فرصت کم شدن سالیانه‌ی تعداد دانش‌آموزان استفاده کنند و کلاس‌هایی با ظرفیت کمتر و بازده علمی بیشتر تشکیل دهند، اوضاع را نابه‌سامان تر از قبل کرده‌اند. دو روز است که مادرم از سمت مدیریت دبیرستان دخترانه استعفا داده و می‌گوید ترجیح می‌دهم سال‌های باقیمانده‌ی کاری‌ام را به تدریس مشغول باشم.

۲ - حتما از مصباحیه‌ی محتنشمی‌پور و پس‌لرزه‌های آن مطلع شدید. نمی‌دانم چرا هیچ‌کس بر علیه این خانم (فاطمه رجبی) شکایت نمی‌کنم. تک‌تک تهمت‌هایی که ایشان به خاتمی، محتشمی‌پور و رفسنجانی زده‌اند قابل ره‌گیری قضایی‌ست. پیش خودم فکر می‌کنم شاید برای این افراد امثال فاطمه رجبی بی‌اهمیت‌تر از این‌ حرف‌ها هستند!

۳ - من به عباس پالیزدار خوش‌بین نیستم. سابقه‌ی آبادگرانی وی و نزدیک‌شدن به انتخابات ریاست‌جمهوری، امکان بازی خوردن مردم ایران را فراهم کرده است. باید منتظر شد و دید که نتیجه‌ی اظهار نظرهایی از این دست در سرنوشت جناح راست سنتی که نماینده‌شان قالیباف است (و رقیب جدی احمدی‌نژاد) تا چه اندازه تاثیرگذار است.

۴ - دولت مهرورزی. دولت عزیز مهرورزی. دولت عزیز مهرورزی که قرار بود سفره‌هایمان را نفتی کنید. از شما ممنونیم که به خاطر زیان‌های شیمیایی و غیر شیمیایی نفت، نه تنها به فکر ما بوده‌اید، بلکه از خطرات برق هم آگاهید و سعی می‌کنید ما را از آن هم دور نگه داری. ممنونیم. از شما ممنونیم. دولت مهرورزی. دولت عزیز مهرورزی...

۵ - زنجان این چند روز دیدنی بود. من که به علت امتحانات در این‌جا به سر می‌برم می‌توانستم از دل حادثه اخباری را برایتان مخابره کنم، اما این‌کار را نمی‌کنم چون زندگی‌ام را دوست دارم!

پی‌نوشت: 5 و 4 و 3 و 2 و 1

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

سایت رسمی آهنگساز خوب و باسابقه ی کشورمان سعید شهرام شروع به فعالیت کرد. آقای شهرام از آهنگسازان خوب بعد از انقلاب است که موسیقی‌های زیبایش را در فیلم‌های زیادی مثل دونیمه‌ی سیب، دو روی سکه، من زمین را دوست دارم، شوریده، تک‌درخت‌ها، مخمصه، وقتی همه خواب بودند و ... شنیده‌ایم. با این‌همه به نظر من بهترین کارش آبادانی‌هاست، گرچه با توقیف این فیلم زیبای کیانوش عیاری، خیلی‌ها موسیقی آن را هم نشنیدند. این روزها هم که سریال روزگار قریب با موسیقی او در حال پخش است، البته اگر تیغ سانسور بگذارد که از این سریال لذت ببریم. سعید شهرام در سیاتل امریکا هم آهنگساز شناخته شده‌ای‌ست. آخرین کاری هم که قرار است از او در آن‌جا منتشر شود آلبومی با اشعار فروغ فرخ‌زاد (با ترجمه‌ی انگلیسی) است که موسيقی‌اش هم تلفيق  jazz و Blues با دستگاه‌های موسيقی ايرانی‌ست. خواننده‌ی اين آلبوم هم Kat Tair است. چند کار پاپ هم بیشتر نکرده‌است که معروف‌ترین‌اش آهنگ‌سازی و تنظیم ترانه‌ی سگ محمد صالح‌علاست که مهرداد آسمانی هم آن را خوانده است. خاطرم هست که آقای صالح‌علا می گفت برای گرفتن صداهای خاص(!) این ترک به همراه بابک بیات و چند نفر دیگر در استودیوی سعید شهرام صدا در می‌آوردند. این هم از سختی‌های تولید یک قطعه‌ی موسیقی خوب است. به هرحال امیدوارم که حضور این آهنگساز خوب را که الان در سیاتل و کنار خانواده‌اش به‌سر می‌برد، در موسیقی‌مان بیش از پیش درک کنیم.


سریال مرگ تدریجی یک رویا انگار بدک نیست. به هرحال فریدون جیرانی کارگردان قابل اعتنایی‌ست. هم بازی پولاد کیمیایی خوب است و هم موسیقی کارن همایون‌فر عزیز. فعلا از سریال این‌ها به یادم مانده. تیتراژ پایانی‌اش را هم که می‌گفتند خوب است در تنها باری که قسمت هایی از سریال را دیدم نشنیدم، تا در نهایت توقیف شد. شعرش را یغما گفته بود و رضا یزدانی هم خواننده‌ی کار بود.


واقعا در این شلم شوربای موسیقی حضور آهنگسازانی مثل کارن و سعید شهرام غنیمتی‌ست. البته اگر قرار باشد خوب‌های موسیقی را لیست کنم خیلی می‌شود، پس فعلا به همین دو قناعت می‌کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شماره‌ی جدیدمان خیلی خوب شده است. مجله روز‌به‌روز سر و شکل‌اش را پیدا می‌کند. از سرویس موسیقی شماره‌ی ششم رویش هم خیلی راضی‌ام. گفت‌وگو با فریدون آسرایی، یادداشت حسن علیشیری عزیز در مورد ترانه‌ی سیمرغ اردلان سرفراز، پرونده‌ای برای تقلید در موسیقی با یادداشت‌هایی از سعید کریمی عزیز و خودم، به‌همراه گفت‌وگوهایی با خشایار اعتمادی، قاسم افشار، امیر تاجیک، مهرزاد اصفهان‌پور، حمید پیروزنیا و حمید فولادی و یادداشت مهیار کاظم‌زاده‌ی عزیز در مورد ترانه‌های راجرواترز را در این شماره‌ی رویش بخوانید.

می‌توانید قسمتی از ده روایت درباب تقلید را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

پی‌نوشت یک: عکس عروس (سمت‌راست وبلاگ) از آتیه نوری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

از همه‌ی یادداشت‌هایی که تا به امروز برای دفترچه‌های رویش گرفته‌ام، این چند خط از یادداشتی که کیومرث پوراحمد در مورد ناصر چشم‌‌آذر نوشته است، کلی کیفورم کرد:

   ... و به این ترتیب بود که بعداز شکارخاموش، موسیقی متن قصه‌های مجید را هم به چشم‌آذر سپردم. اهمیتی ندارد که یکی از انبوه کوتوله‌ها، یکی از مدیران وقت سازمان صدا و سیما به خاطر یک برخورد شخصی از ناصــرچشـم آذرخوشش نمی‌آمــد و باعث شد اسـم ناصـر در عنــــوان‌بندی قصه‌های مجید حذف شود. واقعاً اهمیتی ندارد. تاریخ ما انبوهی از این حذف‌های نابخردانه را به یاد می‌آورد . ساسانیان می‌خواستند نام اشکانیان را که پانصدسال، ایران را در اوج سربلندی  اداره کردند از صفحه‌ی تاریخ حذف کنند. زهی خیال باطل و قابل توجه آنان که بارها سنگ قبر احمدشاملو را شکستند و آن‌ها که ازجسد دکترمصدق هم وحشت دارند و آن‌ها که ناشری را وامی‌دارند در یک کتاب از مجموعه‌ی پنجاه سال تصنیف‌های ماندگار تاریخ موسیقی ایران نام خـــواننده‌ای را حذف کنند. چه جالب...! از ساسانیان خود به خود رسیدیم به حذف نام یک خواننده از یک کتاب و حذف  نام ناصرچشم آذر از عنوان بندی یک مجموعه‌ی تلویزیونی. ای کاش برای سانسورچی‌ها یک دوره فشرده‌ی تاریخ می‌گذاشتند تا بدانند با حذف اسم، حذف واژه و جمله و کتاب و پلان و فیلم و ... هر اثر هنری دیگری، آن اثر و آن اسم به راستی نه حذف می‌شود و نه گم می‌شود . پانرده سال بعد از اولین پخش قصه‌های مجید، این مجموعه کماکان تروتازه است و همه می‌دانند موسیقی ماندگار آن را ناصرچشم آذر ساخته است...

 

پی‌نوشت۱: دفترچه‌ی یادبود ناصر چشم‌آذر، متشکل از گفت‌وگویی مفصل با این آهنگ‌ساز به همراه یادداشت‌هایی از داریوش مهرجویی، کیومرث پوراحمد، ایرج قادری، تهمینه میلانی، شاهد احمدلو، محمدرضا چراغعلی، سعید کاشفی و ...

پی‌نوشت ۲: شماره‌ی جدید رویش را می‌توانید از روزنامه‌فروشی‌ها دریافت کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

امشب که چراغ‌ها خاموش شوند، مردی و نامردی از هم جدا خواهند شد.
حسین برای من نه یک پیشوای مذهبی، که مرد آزادی و آزادمردی‌ست و بزرگترین آزاده‌ی تاریخ! کسی که این علم به دوش‌ها کاش طریقت‌اش را می‌شناختند تا بر عزای آزادگی بگریند و حبس خویش، نه بر سر بریده‌اش. حسین می‌دانست که چه سرانجامی دارد و روی بر نگرداند، نگران آوارگی زن و فرزندانش نبود، به عزای شش ماهه‌اش ننشست،‌ به حق می‌اندیشید و دنبال کورسویی بود تا کوفیان را به جهالت‌شان آگاه کند، تا تاریخ را به روشنی رهنمون باشد، به آزادی و حق‌طلبی. حقی که نه چیزی‌ست بخشیدنی، نه لطفی که حکام به ما می‌کنند، نه چهارچوبی که پای منابر سال‌هاست دوره می‌شود، حقی که باید به دنبالش برویم، حقی که ذات ماست و برای آن زندگانیم. باید حسین را دوباره، نه به عنوان پیشوای دینی، نه به‌خاطر سربریده‌اش، نه برای آوارگی زن و بچه‌اش، نه برای گریه و ضجه، برای هدف‌اش و "چرا"ی این مصیبت‌ها شناخت. به عزای‌اش هم می‌گرییم که خود، حالی گریان داریم. که عذابی می‌کشد از کوفیانی که حالا علم‌اش را به دوش می‌کشند...
من دعا کردن بلد نیستم، اگر اهل دعایید برای جوانان و دانشجویانی که در زندان‌ها تلاش می‌کنند در "طرح امنیت اجتماعی" شرکت کنند و نمی‌دانند چگونه، دعا کنید!

"حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. افسوس که به‌جای افکارش زخم‌های تن‌اش را نشانمان دادند و بزرگ‌ترین دردش را بی‌آبی نامیدند... در عجب‌ام از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند و بر حسینی می‌گریند که آزاد زیست." 
(دکتر علی شریعتی)

...کور اولموش گوزلرین قان توت‌دی شیمرین
که گورسین اوز الینده خنجر آغلار...
(استاد شهریار)

از پریشان زلفی‌اش در کربلا گفتم به خویش
چادری کو تا کشم بر گیسوان زینبم
(نادر بختیاری)

 ----

پی نوشت: چه کسی می فهمد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

(این ترانه با عشق و عشق، تقدیم می‌شود به رضا و دیوانگی‌هایش، به رضا و زخم‌هایش، به رضا و کابوس‌هایش، به رضا و شادی‌هایش، به رضا و همه‌ی جنون‌های مشترکمان)

نمی‌شه زمین خورد و گریه نکرد         
به دادم برس بهترین نارفیق
هنوزم به دستای تو قانعم                
هنوز عاشقم، با یه زخم ِ عمیق

تو این روزهای ِ سیاه و کسل          
تنم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی که به‌ش مومنی     
فقط امشب و حرف رفتن نزن

تو این روزهای ِ تمدن گریز        
یه لیوان واسه‌م چای احمد بریز

می‌دونم! همیشه بدهکارتم                
می‌دونی؟ نمی‌شه فراموش کرد
می‌خوام زخم‌هات دائمی باشه، چون 
نباید همیشه فراموش کرد

نمی‌شه که این وحشت و دوره کرد  
نباشی، نمونی، نخندی... بری
یه عمری جنون و تحمل کنم          
به دیوونگی‌م دل نبندی... بری

تو این روزهای تمدن گریز         
یه لیوان واسه‌م چای احمد بریز

تو سیگارو خاموش کن تا بگم
چطور می‌شه که چشمه گرداب شه
کدوم قسمت رود و باید خرید
که مرداد بی‌گریه مرداب شه

شبایی که می‌ترسم از فکرهام
همیشه هوا خیس و بارونیه
یه زن با جنونش به من یاد داد
ولنجک کمی قبل ِ ویرونیه

تو این روزهای ِ تمدن گریز        
یه لیوان واسه‌م چای احمد بریز

(میثم یوسفی/ شهریور و آذر ۸۶)


نشریه‌ی الکترونیکی هفت سنگ که از اولین نشریات فعال اینترنتی به زبان فارسی‌ست در دوره‌ی  جدید فعالیت‌هایش پرونده ای را در سه بخش برای موسیقی زیرزمینی افتتاح کرده است. در بخش اول و دوم این پرونده که تا به‌امروز منتشر شده،  در مورد موسیقی پاپ و راک زیرزمینی صحبت شده است و بخش سوم هم اختصاص خواهد داشت به موسیقی رپ. در بخش دوم این پرونده می‌توانید گفت‌وگوی من با کاوه یغمایی (که در ماهنامه‌ی نسیم هم منتشر شده بود) را به همراه یادداشتی بر فرآیند موسیقی زیرزمینی با عنوان روایتی چندپاره از زیرزمین‌ها بخوانید.


شنبه شب فکر می‌کنم بعد از دوسال رفتم کنسرت! احسان خواجه‌امیری در تالار بزرگ کشور کنسرت داشت و ما هم در آخرین اجرایش حضور داشتیم. البته قطعا اگر از طرف احسان دعوت نشده بودیم و بلیط میهمان نداشتم تحت هیچ شرایطی این اتفاق نمی‌افتاد. نه موسیقی احسان خواجه‌امیری سلیقه‌ی من است و نه حاضرم برای چنین کنسرتی ۲۵ هزار تومان هزینه‌ی بلیط بدهم (که در بازار سیاه تا ۸۰ هزار تومان هم معامله می‌شده). به‌هرحال گزارشم در مورد این کنسرت را هم در شماره‌ی اول نشریه‌ی گلدون (اگر بالاخره مشکل اسم‌اش حل بشود) می‌توانید بخوانید. "گلدون" دو هفته‌نامه‌ای فرهنگی هنری‌ست که با سردبیری رضا رشیدپور در آینده‌ی نزدیک (به احتمال زیاد اول دی) منتشر خواهد شد. فعلا سایتی خبری با عنوان هنوز تحت نظر این مجموعه در حال فعالیت است.


کنسرت راک بابک ریاحی پور 29 و 30 آذر و 1 دی‌ماه در سالن اختصاصی کاخ موزه‌ی نیاوران برگزار می‌شود.

در این کنسرت بابک ریاحی‌پور را که مطرح‌ترین نوازنده‌ی گیتار باس ایران است، رامین بهنا به عنوان نوازنده‌ی کیبورد همراهی خواهد کرد. چندی پیش نیز ریاحی‌پور به همراه گروه بهنا در کنسرت این گروه نوازندگی کرده بود. فرزاد قیصری نوازنده‌ی درامز، صفا درمان نوازنده‌ی گیتار الکتریک دیگر نوازنده‌های گروه ریاحی‌پور هستند و اجرای افه‌های صوتی هم برعهده‌ی علی‌رضا رحیمی‌نژاد می‌باشد. بلیط‌های این کنسرت را از مراکز زیر می‌توانید تهیه کنید:

گیشه کاخ نیاوران (22282012)، ققنوس(تحویل در محل: 22738007)، سیاه و سفید(66971603)، دارینوش(22000600)

علاقه‌مندان به موسیقی این کنسرت را از دست ندهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

(یادداشتی در مورد تئاتر و محسن نامجو با "ادای روشنفکری" اضافی)

خیلی وقت بود می‌خواستم در مورد چیزهایی بنویسم که انگار جزئی از زندگی ما ایرانی‌ها شده است.اسم‌اش هم می‌تواند "ادای روشنفکری" باشد یا هر چیز دیگری. حتی نوشتن من هم شاید یک "ادا"ست، و خودم هم از پیروان این مکتب، نمی‌دانم!! 
یادم نمی‌رود ۴-۵ سال پیش که کم‌کم پایم به‌طور جدی‌تر به تئاتر شهر باز می‌شد به‌جز دانشجویان و علاقه‌مندان دائمی تئاتر معمولا چهره‌ی جدیدی پیگیر دائمی تئاتر نبود. من هم به هرحال ساکن دائمی تهران نبودم و نیستم ولی خیلی از "پا"های آن‌روزها شاهدند که جادوی تئاتر روز به روز چطور من را شیفته‌ی خودش می‌کرد و تهران بدون‌هایم بدون تئاتر نبود. سالن‌های تئاتر خالی نبودند ولی تئاتر رفتن هم "ادای روشنفکری" نبود. حالا آن‌قدر تماشاگر زیاد شده است که خیلی وقت‌ها اجراهای زیادی را به‌خاطر نبود بلیط از دست می‌دهیم. ادعای تئاتری بودن نمی‌کنم ولی از تئاتر هم بیرون نیستم، که شاید به‌خاطر علاقه‌ام و یا پسردایی‌ام که تئاتری‌ست حداقل چهار، پنج سال اخیر را از تئاتر دور نبوده‌ام. می‌خواهم بگویم این را نمی‌فهمم که چرا برای نمایش "کوارتت" -که خوب یا بد بودن‌اش بماند- بلیط گیر نیاید، ناراحت نیستم ولی این را نمی‌فهمم؛ چطور می‌شود مردم این‌قدر تئاتر دوست شده باشند. نمی‌فهمم چرا صف بلیط "در میان ابرها"ی همین امیررضا کوهستانی یک دور کامل دور ساختمان تئاتر شهر چرخیده بود. بگذریم از این‌که این نمایش واقعا یکی از اجراهایی‌ست که بابت آن‌همه تلاشی برای به‌ دست آوردن بلیط از خودم متاسف‌ام. بد نبود ولی به آن همه سختی نمی ارزید.

در مورد محسن نامجو هم قصه چیزی جز این نیست. محسن از دوستان من است، گرچه دوست صمیمی و نزدیک نیستیم ولی هم‌دیگر را خوب می‌شناسیم. اگر اشتباه نکنم دو سال پیش بود که همین حامد، پسردایی‌ام -که به‌واقع یکی از اصلی‌ترین منابع ارتباطی من به دنیای جدید دور و برم است- با کلی تعریف روی ام‌پی‌تری پلایر موزیکی را گذاشت تا گوش کنم، یادم نیست کدام کار بود، فکر کنم جبر جغرافیایی، چون بعد از گوش دادن گفتم این‌ها اداست و مثل خیلی‌های دیگر زود تمام خواهد شد. گذشته از این، این آقا برود مشکلات ترانه اش را درست کند "همه رو بردی ز یاد"... به این گیر دادم و "ز" که تالیف‌اش مشکل داشت.  حامد گفت حالا گوش کن. تقریبا همراه با کارم همه‌ی آهنگ‌های موجود را گوش کردم و آخرش گفتم بدک نبود ولی نه به اندازه‌ای که تعریف می‌کردی. شاید چون از جمع بچه‌های "موزیک زیرزمینی" می‌آمدم و آنجا کلی جوگیر شده بودم این را گفتم. گذشت تا مدتی بعد یک سی‌دی کامل از نامجو به دستم رسید. مدتی که از گوش دادن به آهنگ‌هایش سپری شده بود دیدم ای دل غافل، واقعا چیز خوبی‌ست و حتی خیلی خوب. چرا ما همیشه باید چیزهای جدیدی را پس بزنیم و یا در مقابل‌اش موضع بگیریم. (می‌دانم اکثر دوستانی که نامجو را بار اول پس زده بودند مثل من "نامجو گوش کن" شده‌اند ولی به رویشان نمی‌آورند) از اولین برخوردم با این موسیقی پشیمان بودم. روزها می‌گذشت و عمر ما به اشتیاق یافتن آهنگ جدیدی از نامجو طی می‌شد. خودش را هم کم‌کم می‌دیدم. از "میدان انقلاب" گرفته تا دانشکده‌ی هنرهای زیبا. (محسن جان می‌دانم این وبلاگ را نمی‌خوانی اما اگر یک زمان دیدی می‌خواهم ببینم یادت می‌آید که میدان انقلاب از پشت دیدم‌ات و زدم پشتت که چطوری آقای نامجو؟ آن پیرمرد را یادم نمی‌رود که نمی‌دانم چرا به تو گیر داده بود و ازت سی‌دی عباس قادری می‌خواست!!) گذشت تا این‌که نامجو را -که دیگر شاید یکی از محبوب‌ترین خواننده‌هایم بود-۰به همه معرفی می‌کردم. هرعلاقه‌مند به موسیقی که می‌دیدم به‌خاطر نامجو با او وارد بحث می‌شدم. اگر از دوستان آهنگ‌ساز کسی برای سریال و فیلم یا هرچیز دیگری خواننده می‌خواست می‌گفتم نامجو...نامجو... خود محسن یکی دوتایش را می‌داند که... بگذریم. می‌خواهم بگویم محسن نامجو را خوب می‌شناسم و در همین حد کم که موسیقی و ترانه می‌فهمم مجبورم به هنرش احترام بگذارم چون قطعا حداقل از لحاظ خوانندگی کسی نمی‌تواند به او خرده بگیرد. از این‌که خیلی از کارهایش بدون پرداخت موسیقیایی درست و اکثرا به قول خودش به حالتی که "فقط یک طرح" بوده دست به دست چرخیده خوشحال نیستم چون قطعا باید خیلی روی این‌ طرح‌ها کار بشود تا به یک اثر موسیقیایی ایده‌آل تبدیل شود. خود محسن هم این را خوب می‌داند. گرچه همین طرح‌ها از ۹۰ درصد تولیدات رسمی موسیقیایی این مملکت سرترند ولی هدف بزرگ، تلاش بسیار بیشتری را طلب می‌کند. گرچه فردین خلعتبری عزیز که استودیوی نادری‌اش خیلی وقت‌ها محل ضبط کارهای نامجو بوده می‌گوید موسیقی محسن اگر تنظیم شود خراب می‌شود و باید همین‌طوری شنیده شود. گذشته از فردین موزیسین‌های بسیار زیادی که نسبت به هنر خوب منطقی رفتار می‌کنند و با حقیقت کنار می‌آیند صدا و هنر محسن نامجو را تایید کرده‌اند، سعید شهرام، محمدرضا شجریان، عبدالحسین مختاباد، حسین علیزاده... خیلی‌ها... خیلی‌ها... ولی چیزی که این وسط هنوز من را اذیت می‌دهد همان مسئله‌ی اصلی‌ست که گفتم، "ادای روشنفکری". پیگیر کارهای نامجو بودن نیز برای عده‌ای تبدیل شده است به "ادا"یی که خودشان نمی‌دانند از این صدا و موزیک چه می‌خواهند. اگر بحث فقط لذت بردن باشد فرق می‌کند، ولی وقتی سنگ آن را به سینه می‌زنند و هیچ چیزی از آن نمی‌فهمند اعصاب آدمی خورد می‌شود. محسن نامجو خواننده‌ي خوبی‌ست ولی قطعا نه آن‌طور که خیلی‌ها می‌گویند بد است و نه آن‌قدر که خیلی‌ها اسطوره کرده‌اند فوق‌العاده است و فوق‌العاده. همان‌قدر که پس زدن نامجو و متهم کردن‌اش به ادا در آوردن بدون کم‌ترین دانشی در مورد موسیقی و آواز و ... یک نادانی‌ست، ادای طرفدار در آوردن هم از نادانی می‌آید. لازم به گفتن نیست که طرفداری چشم و گوش بسته، خود عین نادانی‌ست. در ضمن این را بگویم که خودم را دانا و عالم نمی‌دانم و از موضع بالا صحبت نمی‌کنم که چون خیلی‌ها نمی‌فهمند، پس خودم می‌فهمم. فقط به خودم و همه توصیه می‌کنم سعی کنیم از این به بعد تمرین کنیم که بلافاصله جو زده نشویم یا سوار بر موج‌ها راه نرویم. بدانیم و بفهمیم تا نظر و انتخاب‌مان درست باشد، درست‌تر باشد. از این‌جای کوچک شروع کنیم تا در سیاست به الف‌-نون نرسیم. خدا نکند دوباره بنشینیم و دودستی به سرمان بزنیم که "دیدی چی شد؟!"

مؤخره: یادم رفت از آلبوم "ترنج" بنویسم که بالاخره منتشر شد. فکر می‌کنم فردین خلعتبری هم پربیراه نمی‌گوید. هنوز تنظیم‌کننده‌ای هم قد صدا،  شعر و حتی آهنگ محسن نامجو در کارهایش دیده نشده است و امیدوارم بالاخره تنظیم‌کننده‌ی توانایی که به حال و هوای کارهای نامجو هم بخورد به او بپیوندد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

فکر کنم الان لازم است دوباره این یادداشت را که در شماره‌ی هشت‌ام نشریه‌ی گل‌سرخ‌ترانه  منتشر شده بود، مرور کنیم:

  ترانه‌ي چكاوك را روي كاغذ نوشتم و شروع كردم به اين‌كه من هم در مورد چكاوك بنويسم. نوشتم : "ايرج جنتي عطايي شاعر است..."  بعد فكر كردم ... به اين كه چرا شاعر است؟ چون من چكاوك را دوست دارم؟ چون چكاوك خيلي شاعرانه است؟ يا هر دليلي اينگونه‌ي ديگري...خب... ديدم بهتر است بنويسم شاعر است چون شاعرانه و درست زندگي كرده... براي همين اين يادداشت ديگر ربطي به چكاوك ندارد. اين يادداشتي ست كه به "شاعري" ، " شعور" ، "انسانيت" ، "فهم" و ... چيزهاي ديگر مربوط است. به شاعر چكاوك هم ربط دارد. حتي به كساني كه فكر مي كنند شاعرند. ترانه سرا هستند... به همه ... شايد به اين‌ها هم مروبط نباشد و به هيچ چيزي... نمي دانم! ايرج جنتي عطايي شاعر است. مي داني؟ خيلي ها شعر مي گويند ولي شاعر نيستند. مي خواهم دوباره از ميلان كوندرا نقل قول كنم كه خيلي ها از من شنيده اند: "هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران جوان وجود دارد. قبلا آن ها را از بلندي ها به پايين مي‌انداختند يا به رودخانه مي ريختند، ولي امروزه ما به صورت مسالمت آميزي با آن ها كنار مي‌آييم و در كنارشان زندگي مي‌كنيم" خب! اين حرف هرچند سال قبل و هر کجا زده شده باشد هنوز تازه است و هيچ هم فكاهي نيست. هميشه در جامعه ي ما مازاد شاعران وجود دارد. حالا جوان يا غير جوان! گرچه هميشه جوان‌اش بيشتر است چون خيلي ها نمي‌توانند تا آخرش بيايند!اصلا نمي‌دانم از كي و كجا در كشور ما تب شعر و شاعري اين قدر بالا رفت و اصلا چرا بايد ما ملت "شعر دوست" يا "شاعري" باشيم اما در عمل از خيلي‌ها كه هيچ ادعايي در اين زمينه ندارند شعور كم‌تري را دارا باشيم. مخصوصا در ترانه كه محشر است. حقيقت‌اش اوايل مي‌گفتم خوب است كه اين گونه باشد، مي‌گفتم اين گفتن ها از نگفتن بهترند، مي‌گفتم اين يك شعور نا خواسته و اجباري مي‌آورد... ولي اين‌گونه نيست. هيچ‌چيز بيروني به انسان شعور نمي‌بخشد جز فرهنگ دروني. وقتي مي‌بينم خيلي ها كه ادعايي دارند و در اين محيط مثلا فرهنگي فعاليت مي‌كنند نهايت مطالعه‌شان به فلان نشريه‌ي زرد مي رسد يا نهايت شعورشان اندازه‌ي لوبياست از فرهنگ عقم مي گيرد. يا اين‌كه مي‌نشينند پاي كامپيوتر يا زير گوش اين و آن حرف های خاله زنکی مي‌زنند و فحش مي‌دهند و عربده مي‌كشند و ... حالم از شعر و شاعري به هم مي‌خورد. يا وقتي مي‌بينم فلان ترانه سراي قديمي (كه ترسي هم ندارم بگويم ترانه‌هايش را خيلي بيش‌تر از خودش و هر ترانه‌ي ديگري دوست دارم...) مي‌نشيند پرونده‌هاي پوسيده‌اي را باز مي‌كند و چيزهاي درست يا خلاف واقعي مي‌گويد كه نه به درد من مي‌خورد نه خودش و نه تاثيري در نگاه امثال من به اطرافيانم دارد و فقط خودش را پيش من مي‌خنداند، به كوته نظري‌اش افسوس مي‌خورم و به "اي‌كاش ها" فكر مي‌كنم یا حالم از هرچه ترانه‌سراست به هم مي‌خورد. وقتي كه براي خيلي ها چنين مسائلي مهم است و نشسته‌اند ببينند چه كسي چه مي‌گويد يا چه كار مي‌كند يا با هر حرفي به فكر فرو مي‌روند و نگاه شان به دورو برشان عوض مي‌شود، حالم از هر كوته نظري به هم مي‌خورد. وقتي مي‌بينم خيلي ها هنوز دوست دارند زير بليط اين يا آن باشند و به هر قيمتي هم "باشند" و زندگي شان هم همين‌طوري مي‌گذرد و براي تحويل گرفته شدن هر كاري كرده‌اند و مي‌كنند و حتي شايد از اين طريق به جاهاي مهمي هم برسند، فقط دلم براي شعور نداشته‌شان مي‌سوزد و دوست دارم آينده را زودتر ببينم و در ضمن حالم از هرچه بليط هست به هم مي خورد!! بعد از مدتي هم توهم مي‌زنند كه "من در ترانه ي ايران انكار نشدني‌ام"! عزيزم! دوست من! ايرج جنتي عطايي هم خودش اين ادعا را نكرده است. اين يكي و آن يكي هم! كمي آرام‌تر عزيز! كمي آرام‌تر!! اين مساله به يك نفرِ تنها هم مربوط نمي شود. همه‌ي ما ظرفيت كمی داریم. همه‌ي ما كوچكيم. كوچك‌تر از داشته‌ها و ادعاهايمان و كوچك‌تر از آرزوهامان. بهتر است بيشتر از اين كه حرف بزنيم بشنويم ، بخوانيم ،ياد بگيريم و در هر زمينه‌اي كه قصد فعاليت داريم "حرفه‌اي باشيم" و "درست". براي همين است مي‌گويم ایرج جنتي عطايي "شاعر است" . چون بيش‌تر از آن‌كه حرف بزند عمل كرده و بيش‌تر از آن‌كه ادعا كند بوده و همه چیز را با ترانه‌ها و فعالیت هایش، با حضور و شعورش به اثبات رسانده. حرفه‌اي بوده و درست. همین که کسی این‌قدر به نقد خودش اهمیت بدهد و هیچ حرفی را پس نزند بزرگواری و بزرگ مردی‌اش را نشان می‌دهد. به خودم و همه ی هم نسل‌هایم هم توصیه‌ای برادرانه می‌کنم که بیشتر تلاش کنیم تا حرف بزنیم یا ادعا داشته باشیم و واقعیت ها را ببینیم، نه آن چیزی که به اسم واقعیت به ما تحمیل می‌کنند یا با آن قولمان می زنند.
قبلا جایی نوشته بودم: "هنوز به اندازه‌ي همه‌ي كتاب‌هاي نخوانده‌ام، فيلم‌هاي نديده‌ام و موسيقي‌هايي كه نشنيده‌ام نمي‌دانم و واقعا بي‌سوادم! " براي همين دوست دارم الان به جاي اضافه‌گويي بروم آخرين كتابي كه شروع كرده‌ام به خواندنش و هنوز ناتمام مانده را باز كنم ... شايد هم يك ترك از The Wall كه محبوب‌ترين آلبوم موسيقي‌ام است را به هر چيزي ترجيح بدهم. آهنگي مثل Hey You را. شما هم اگر دوست داشتيد به جاي اين همه حرف و حاشيه‌اي كه دورو برمان و دورو برتان است هم صدا با من و پينك‌هاي عزيز بخوانيد...

Hey you, standing in the road
always doing what you're told
? Can you help me
Hey you, out there beyond the wall
Breaking bottles in the hall
Can you help me
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

- یعنی شما موافق این ترانه های منفی هستین؟
- نه!
-پس مخالفین؟
نه !
- پس چی؟
- همون چیزی که نوشتم !!


شماره ی جدید نشریه ی ادبی عروض با نگاهی به ترانه های منفی و واسوخت منتشر شد . در این شماره یادداشت من و یادداشت ها و ترانه های دیگر دوستان را می توانید در باب و درباره ی واسوخت و .. بخوانید.

( وقتی توی" گند " نفس می کشیم و توی" گند" زندگی می کنیم و "گندیده "دورو برمان زیاد است و خودمان هم همه اش گند می زنیم چرا باید " گندیدی بُریدمت" حرف بدی باشد ؟ )
ادامه ی مطلب


همان چیزی که گفتم . من نه مخالف منفی گفتن هستم نه موافق ! مثلا با اینکه مجوز گرفتن این کار خیلی عجیب است اما شاهکار از بس قشنگ و دلچسب از یک حقیقت حرف می زند آدم خوشش می آید :

باز با آن دیگری دیدم تورا
جای قهر و اخم خندیدم تورا
باز گفتی اشتباهت دیده ام
گفتمت باشد ، بخشیدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد
با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقَدَر رفتی که دیگر قلبِ من
از تو وُ از عشقِ تو بیزار شد

تورا دیگر نمی خواهم ، مگو دیوانه می باشد
که دیگر خانه ات همچون مسافرخانه می باشد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکیت می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخواستند

آمدی گفتی پشیمانی دگر
تا همیشه پاک می مانی دگر
اندکی از حرفِ تو نگذشته بود
باز رفتی با رقیبانی دگر

تورا دیگر نمی خواهم ، مگو دیوانه می باشد
که دیگر خانه ات همچون مسافرخانه می باشد

ـ شاهکار بینش پژوه / ترانه ی دیگری / آلبوم ادبیاتی دیگر -


سرم می خورد به پنجره هایی که
هیچ کس در آنطرف شیشه هایشان
به تو زل نزده!

( کرگدن )


از دنیا بی خبرم. حتی مرگ صدام را با اس ام اس یکی از دوستان فهمیدم . گفتم خدا بیامرزدش. چون از هرکسی بیشتر به آمرزش نیاز دارد. از مرگ هیچ کسی شاد نمی شوم. حتی مرگ دیکتاتورهایی مثل صدام که تکلیف من و آنها مشخص است !

می گن که سرداره ولی نمی گن / چه جوری سرداره که سر نداره / هیشکی به جز دیکتاتور ِ مقدس / از چند و چون ِ کار خبر نداره


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

در جامعه ي ما هر آدمي كه در سرِ خاكسپاري مادرش نگريد ، خودش را در معرض اين خطر مي آورد كه محكوم به مرگ شود
***
اين جمله اي بود كه آلبر كامو نويسنده ي شاهكار هايي مانند " بيگانه" و" طاعون" در مورد بيگانه گفته بود . و بعد ها در توصيف اين جمله گفت كه " مرادم از آن گفته جز اين نبود كه قهرمان كتاب محكوم مي شود زيرا در بازي همگاني شركت نمي كند. بدين معني او با جامعه اي كه در آن مي زيد بيگانه است."
با اين اوصاف شايد ايرج جنتي عطايي و ديگر ترانه سرايان و حتي انديشمندان بيدار هميشه با جامعه ي خود بيگانه بوده اند . چون نخواستند كه " مرگ مادرشان" را باور و يا در" مراسم خاكسپاري" اش شركت كنند. ادامه ی مطلب را اینجا بخوانید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM