تبليغاتX
که زن نبودی...امّا
...

...

...

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

منفی یازده:

لحظات انتظار برایم عذاب‌آورند. یکی از کابوس‌های همیشگی‌ام پشت چراغ‌های قرمز و پای آسانسوری که باید چند طبقه بالا یا پایین بیاید اتفاق می‌افتد. می‌دانم آخرش پای یکی از این آسانسورها سکته می‌کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- آلبوم تک‌نوازی تار مرتضی نی‌داوود، خالق آثار جاودانه‌ای مثل «مرغ سحر» و «آتش دل» منتشر شد. استاد نی‌داوود متولد ۱۲۷۹ در خانواده‌ای هنری بود و در سال ۱۳۵۸ به‌خاطر بیماری به امریکا سفر کرد تا در سال ۱۳۶۹ و در خاک غربت دنیا را وداع گوید.
۲- «مرغ سحر» معروف‌ترین اثر این آهنگ‌ساز است. شعر ملک‌الشعرای بهار در فضای خفقان دهه‌ی چهل با موسیقی جاودانه‌ی نی‌داوود همراه شد تا برای چندین نسل خاطره شود. هنوز در هر محفلی وقتی مرغ سحر پخش می‌شود کودک و بزرگ آن را زمزمه می‌کنند و هم آوای خواننده می‌شوند. اولین‌بار این آهنگ توسط ملوک ضرابی خوانده شد، ولی صدای قمر‌الملوک وزیری بود که آن را جاودانه کرد. آشنایی نی‌داوود و قمرالملوک هم در یک میهمانی اتفاق افتاده بود تا نی‌داوود یکی از بزرگترین استعدادهای تاریخ آواز ایران را کشف کند و پرورش دهد. البته بعدها اجراهای متعددی از این ترانه مثل اجرای محمدرضا شجریان و فرهاد مهراد هم به خاطره‌ی ایرانیان راه پیدا کرد.
۳- بزرگ‌ترین عمویم آرشیو خیلی خوبی از موسیقی سنتی و ایرانی  داشت. البته نمی‌دانم این‌روزها چیزی از آن باقی مانده باشد. زمانی‌هایی از روزهای کودکی‌ام که در خانه‌ی عمو می‌گذشت، گاه همراه با صدای پریسا بود، گاه قمر‌الملوک و یا جواد بدیع‌زاده «خزان عشق» می‌خواند. تابستان هایی که در کرج و در خانه‌ی عمو بودم به جز موسیقی بستنی داشت، شوخی و بازی با عمو داشت، فوتبال در زمین خاکی نزدیک خانه‌شان داشت و ... حتی یک بار با حسن علیشیری عزیز کشف کردیم که احتمالا در زمین خاکی محله‌ی گلشهر کرج، با هم فوتبال هم بازی کرده‌ایم.
۴- عمو و زن‌عمو هیچ‌گاه بچه‌دار نشدند. عمو در چند سال اخیر، همه‌ی زندگی‌اش را برای مادرش گذاشت. مادربزرگ بیمار شده بود و زن عمو و عمو فیروز مثل یک بچه‌ی کوچولو لی‌لی به لالایش می‌گذاشتند، خریدهایش را می‌کردند، خانه اش را تمیز می‌کردند و برای کودکی مادربزرگ پفک و بستنی می‌خریدند. عمو را این‌روزها، بعد از مادربزرگ، پیرتر و خسته‌تر از گذشته می‌بینم. نگران و دلواپسش هستم و از بابت این‌که زندگی مزخرف نمی‌گذارد بیش‌تر با او هم‌کلام شوم غمگینم.
۵- ظلم ظالم، جور صیاد/ آشیانم، داده بر باد/ ای خدا ای فلک ای طبیعت/ شام تاریک ما را سحر کن...

پی‌نوشت اول: دانشگاه عزیز! دلم برایت تنگ شده است. امیدوارم بالاخره در سال ۸۷ از شر بنده خلاص شوی. البته که مهندسی عمران اصلا به من نمی‌آید، ولی غرض خلاص شدن شماست.

پی نوشت دوم: متاسفم از این‌که دوباره بحث‌هایی پیش آمد که بارها توی این اینترنت مزخرف تجربه‌اش کرده‌ایم و آخرش هم فایده‌ای ندارد. با این همه خود من خونسرد و آرام، حتی با توهین ها کنار می‌آید. ولی وقتی به دوستم توهین شود، آن هم با هوچی‌گری و ده‌نمکی‌بازی که همان پاک کردن حقیقت و انعکاس آن در جهت کاملا معکوس است، نمی توانم ساکت بنشینم. رضای عزیز، برادر، رفیق، ممنونم که به‌خاطر من سکوت کردی و چیزی نگفتی. رضا جان دنیا آن‌قدر کثیف و گند شده است که بی‌معرفتی و نامردی از هرکسی قابل تصور است. گفتن ندارد، کاش مردم گذشته‌شان را فراموش نکنند، کاش یادشان بیاید که فلان مصاحبه یا فلان یادداشت را چگونه و با کمک چه کسانی نوشته‌اند، کاش یادشان بیاید که کجای فلان قضیه بودند و هستند که حالا اظهار نظر می‌کنند و... البته که اظهار نظر کردن حق هرکسی هست، ولی وقتی کم بیاوری و توهین کنی و هوچی‌گری دربیاوری، تنها و تنها علتش را باید از ناتوانی‌ها و عقده‌های شخصی‌ات سراغ گرفت. به‌هرحال دوباره ازرضا بابت بزرگواری و سکوتش ممنونم و امیدوارم که این بحث‌های مزخرف همین‌جا تمام شود. من هم سعی می‌کنم از این به بعد برای کسانی که ارزشش را دارند، وقت و انرژی بگذارم. از جانب خودم بابت هیچ‌چیزی ناراحت نیستم و فقط به کوچکی دنیا و انسان‌هایش لبخند می‌زنم.

پی‌نوشت سوم: پریروز که اتفاقی سراغ خرید رفتم گوجه فرنگی کیلویی ۲۵۰۰ تومان بود، می‌فهمید یعنی چه؟! بعد هم که احمدی‌نژاد عزیز می گوید از گرانی باخبر است و با مردم هم‌دردی می‌کند، ولی محله‌شان گوجه‌فرنگی را کیلویی ۲۵۰۰ نمی‌فروشند، ارزان‌تر است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کودک بودم و تنها. تنها کودک خانواده بودم. کودک وتنها. رفیق تنهایی‌هایم مادر بود، فقط و فقط مادر. بابا را که می‌پرسیدم، می‌گفت "رفته نور بیاره". می‌گفت می‌آید... همین‌روزها می‌آید.
مادر دروغ نمی‌گفت. پدر می‌آمد اما نیامده، دوباره باید می‌رفت. نور خانه‌مان کم بود، خانه‌های همسایه هم همین‌طور. مادر می‌گفت یک نفر دارد همه‌ی خورشیدها و چراغ‌ها را می ترکاند! می‌خواهد زمین و خانه مان را هم از ما بگیرد. پدر دلواپس خانه‌ای بود که به قول خودش همه‌چیزمان بود. هویت‌مان. دار و ندارمان. من دلواپس و دلتنگ پدری که دیر می‌آمد، زود هم می‌رفت...
یک شب مادر گفت مسافری در راه است. دختر عمویم دوست داشت اذیت‌ام کند که می‌گفت مادر دروغ می‌گوید. نمی‌دانست خدا توی گوش من گفته است که تو می‌آیی. نمی دانست تو هدیه‌ی خدا برای منی، برای تنهایی‌هایم. از همان روز که خبر آمدنت آمد، تنهایی رفت. حالا من خوش‌بخت‌ترین بودم.

روزها که می‌گذشتند ما هم بزرگ می‌شدیم. شاد بودیم و غمگین. می‌خندیدیم و گریه می‌کردیم. وقتی که پدر تو را بیش‌تر از من نوازش می‌کرد، به‌ت‌‌‌ حسودی می‌کردم. وقتی که همیشه تو زودتر از من به آرزوهایت می‌رسیدی، حسودی‌ام می‌شد. اما می‌دانستم که پدرها دختر را بیشتر دوست دارند. برای همین وقتی کمی بزرگ‌تر شدم، دیگر حسودی نمی‌کردم. خوشحالی تو خوشحالم می‌کرد و همین کافی بود. همه‌ی روزهای کودکی‌ام با تصویر تو گره خورده است. با اسم و شهرت، لی‌لی، عروسک‌بازی. فوتبال. با دوچرخه‌سواری کنار ساحل. با دعواکردن‌ها. هفت سنگ بازی کردن و وسطی که خیلی دوستش داشتیم. با خط‌کشی صندلی عقب ماشین بابا توی مسافرت‌ها و مشخص کردن مرز خانه‌ی هر کس. قرار بود کسی از خط نگذرد و هرکدام‌مان در یک‌طرف خط بنشینددعوا می‌کردیم، قهر می‌کردیم. اما همیشه وقتی خواب‌ات می‌آمد کوتاه می‌آمدم تا سرت را روی پاهایم بگذاری و بخوابی.

یادم نمی‌آید از کی بزرگ شدیم. از نوجوانی‌مان تصویرهای گنگی دارم، مخصوصا از نوجوانی تو. به مادر می‌گفتم که نسبت به تو خودم را مدیون می‌دانم. به‌خاطر خودخواهی‌ام دست ات را به زور گرفتم و سه‌سال اختلاف را بالا کشیدمت. نگذاشتم با هم سن و سال‌هایت باشی و با آن‌ها بالا بیایی. این درست نبود. من دنبال رفیق و هم‌زبان بودم اما سه سال زندگی تو چه می‌شد؟
از وقتی که بزرگ شدن مان یادم می‌آید، تنها کسی که در بهترین یا بدترین شرایط می‌توانست تکیه‌گاه و گریزگاهم باشد تو بودی. همیشه حرف‌هایی بود که به‌جای من می‌زدی و غرولندها را به جای من می‌شنیدی و رازها را کنار من توی دلت می‌گذاشتی و غصه‌ها را پابه‌پای من می‌خوردی. خوش‌بخت بودم و هستم. من تو را داشتم و دارم و مطمئنم که خوش‌بختی همین است. تو را شاد می‌بینم و آینده‌ی جدیدت در حال رقم خوردن است و مطمئنم خوش‌بختی همین است. سپید می‌پوشی و خرامان می‌روی و مطمئنم خوش‌بختی همین است. می‌رقصم و می‌رقصی و دنیا می‌رقصد و مطمئنم، مطمئنم خوش‌بختی همین است. مطمئنم آن قسمت از دنیا و آینده که تو خواهی ساخت، بهترین جای دنیاست و آن خانه‌ای که تو را دارد، دنیا را دارد.

من هم همین‌جا می‌نشینم و دنیای جدیدت را نگاه می‌کنم و خوشحالم. خوشحال و خوش‌بخت.

.


وای این ترانه‌ی شهیار دارد دیوانه‌ام می‌کند:
خاکستر ملافه ها/عکسای پاره پای در
حسرت رویای سفر/رو بالش بی بال و پر
کنار حوض نقره ای/یه قطره از خون منه
گربه‌ی همسایه‌ی ما/انگار که باز آبسته

...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

گر خاک وجودم زپس مرگ ببیزند  
زنگار گرفته همه پیکان تو یابند
 

فردای قیامت که به انصاف رسد خلق  
بس دست تظلم که به دامان تو یابند
 

هر جاکه گریزد دل سودا زده‌ی من  
بازش به سر زلف پریشان تو یابند
 

دهلوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- درست موقعی که فکر می‌کنی همه‌چیز روبه‌راه است، می‌فهمی که دقیقا هیچ‌چیزی روبه‌راه نیست و همه‌ی مشکلات کوچک و بزرگ روی سرت آوار می‌شوند. دی‌روز آن‌قدر بد بودم که مغزم داشت از فشار فکرهای بی‌سروته می‌ترکید. یادم نمی‌آید قبل از این دقیقا آخرین بار کی این‌طوری شده بودم، چون کلا آدم راحتی هستم و زندگی را هم به هیچ وجه سخت نمی‌گیرم. دی‌شب بعد از این‌که که با رضا و حامد حرف زدیم خیلی بهتر شدم. مشورت کردیم و گفتیم و خندیدیم. بهترین جای‌اش هم آن‌موقعی بود که از سر بی‌کاری تصمیم گرفتیم نوبتی به همه‌ی عشق‌های زندگی‌مان اعتراف کنیم. بعضی وقت‌ها اعتراف هم چیز خیلی خوبی‌ست.

۲- این‌روزها شنیدن ترانه‌های خوب خیلی می‌چسبد. از ترانه‌های فوق‌العاده‌ی شهیار قنبری برای مهرداد و گوگوش بگیر تا این قسمت از ترانه‌ای که افشین خوانده و فکر می‌کنم مال بابک روزبه است: «بی‌خودی حالمو نپرس، چیزی نمی‌فهم ازم/ اشکاتو خرج من نکن، ما که نمی‌رسیم به هم» . درکل بابک روزبه را عشق است! البته مدلی گل نیلوفی آبی که قسمت‌هایی از چند ترانه‌ی محمد صالح علا و زویا زاکاریان است و در آلبوم‌های قدیمی مهرداد منتشر شده بود هم به اندازه‌ی خودش کلی چسبید. مخصوصا این‌جا «دست من نیست گاهی وقتا، روزم آفتابی نمی‌شه/ حتی با معجزه‌ی عشق، آسمون آبی نمی‌شه/ دست من نیست، گاهی وقتا تلخ و بی‌حوصله می‌شم/ بین ما، بین من و تو، من خودم فاصله می‌شم/ دست من نیست، دست من نیست...» . فقط نمی‌دانم این‌همه ترانه‌ی خوب چرا باید به دست مهرداد با آن صدا و موسیقی برسد! 

۳- این‌همه سال، همیشه کسی که بود و حضورش بهترین پشت‌گرمی بود فقط تو بودی. خدا تو را اختصاصی به من هدیه داده بود. رفیق همه‌ی سردرگمی‌ها و تنهایی‌ها، بغض‌ها و ناتوانی‌ها. حالا قبول کن حتی فکر کردن به شرایط نو و زندگی نو به اندازه‌ی کافی دل‌گیر است. اما این‌که تو خوش‌بختی و خوش‌بخت‌تر می‌شوی، خوش‌حالی و خش‌بختی من است. همین کافی‌ست.

۴- دختری روی بار می‌ترسد/ شاعری از شعار می‌ترسد/ مُرده‌ها وَهم ِ زندگی دارند/ بمب، از انفجار می‌ترسد/ زندگی روی شعله می‌سوزد/ مردی از انتحار می‌ترسد/ من دوباره به راه می‌افتم/ جاده از انتظار می‌ترسد/ یک نفر بی‌بهار می‌میرد/ یک نفر از بهار ........می‌ترسم! ...

۵- ولی الان خوبم، یعنی از دی‌روز خیلی خیلی بهترم! بهتر هم می‌شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

منفی دوازده:

 الان که دارم به اتفاق امروز فکر می‌کنم٬ می‌بینم فاصله تا مرگ چقدر کم است٬ خیلی کم. نزدیکش شدم٬ اما اصلا نترسیدم. مطمئنم اگر تنها بمیرم یا پیش کسی باشم که که نترسد و مرگ برایش عادی یا حتی خنده‌دار باشد، مرگ هیچ وقت نمی‌تواند برایم ترسناک باشد. راستی اگر می‌مردم خوش بخت بودم٬ چون دوستت داشتم و همین برای این‌که خوش‌بخت باشم یا حداقل بدبخت یا نصفه کاره و با حسرت نمیرم کافی بود. اصلا این وقت شب این چرت و پرت‌ها را چرا می‌نویسم؟ نمی‌دانم! فقط این را می‌دانم که یک لبخند قشنگ روی لبانم هست. تو هم به زندگی و سختی‌هایش بخند. چون ناراحتی‌ات آن‌قدر غمگینم می‌کند که حتی مرگ نمی‌تواند...  خب البته همه‌ی این‌ها می تواند یک لقاظی یا بازی با کلمات باشد. ولی باز، هنوز و همیشه : دوستت دارم... 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این هم سوغاتی بعد از انتخابات
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

تو نیستی
اما من برایت چای می‌ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می‌کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می‌کنم.
(رسول یونان)


ائتلاف اصلاح طلبان

من یک اصلاح‌طلبم ولی حقیقتا چند روزی درگیر رای دادن و ندادن بودم. اصلاح‌طلبان در این شرایط رد صلاحیت اگر همه‌ی کرسی‌هایی که برای آن کاندیدا دارند را به دست بیاورند، فقط یک سوم مجلس را می‌گیرند. با این اوصاف در یک محاسبه‌ی عقلانی بودن یا نبودنشان فرق آن‌چنانی نمی‌کند. ولی از تجربه‌ی احمدی‌نژاد می‌ترسم. گذشته از این بحث اصلی که یکی از دوستان نزدیک خانوادگی‌مان (که از اعضای اصلی مشارکت است) قبل از انتخابات و رد صلاحیت‌ها نسبت به آن تاکید داشت و خاتمی هم تلویحا نسبت به آن هشدار داده است احتمال حذف همه‌ی افرادی‌ست که با دولت و مجلس فعلی یکی نیستند. یعنی در صورتی که اصلاح‌طلبان در انتخابات شرکت نمی‌کردند به احتمال زیاد با انگ ضدنظام بودن و آماده‌کردن شرایط برای مخالفان، حذف می‌شدند و در این شرایط یا باید تیغ را از رو می‌بستند و کشور در شرایطی فوق بحرانی فرو می‌رفت (فشارهای خارجی که دولت کریمه‌ی احمدی‌نژاد برای کشور به سوغات آورده را هم در نظر بگیرید) و یا باید تقیّه می‌کردند که سکوتشان تاییدی برای حذفشان بود. این خیلی بدیهی‌ست که من بدترین و کثیف‌ترین ایرانی را به هزارتا تمدن و آزادی جرج بوشی ترجیح می‌دهم، مطمئنم که نه جرج بوش با بمب‌افکن‌هایش برای ما دموکراسی می‌آورد، نه شاهزاده‌ی محترم پهلوی می‌آید در میدان ژاله برای ما رژه‌ی آزادی برود، نه رجوی‌ها را با آن کثافت‌کاری‌هایشان و تفکرات پوسیده‌شان به پوسیدگی الف‌نونی‌ها ترجیح می‌دهم و نه توهمات اپوزیسیون‌ها را برای اداره‌ی فلان و بهمان کشور می‌فهمم. هنوز فکر می‌کنم باید خودمان کشور را بسازیم، همین‌قدر که می‌بینید به صورت شعاری به قضیه نگاه می‌کنم. هنوز هم فکر می‌کنم چوب تحریمی‌ها را در انتخابات ریاست‌جمهوری می‌خوریم، این دولت ثمره‌ی لج‌بازی آن‌هاست، شک نکنید. البته اصلاح‌طلبان بی‌برنامه و همیشه مدعی هم در این بین به حد کافی مقصرند. اگر می‌توانستند به اعتلاف واحدی برسند و به‌جای این که در دور دوم به غلط کردم بیفتند و یک پارچه رفسنجانی دوست شوند، از همان ابتدا از بین رفسنجانی، کروبی، معین و مهرعلیزاده یکی را به عرصه می‌فرستادند قطعا یکی از همین‌ها رییس‌جمهور فعلی ایران بود. به هرحال با همه‌ی این تفاسیر و با در نظر گرفتن خیلی چیزهای دیگر که الان فرصت گفتنش نیست، در انتخاب بین بد و بدتر بد را انتخاب می‌کنم. من قطعا در انتخابات شرکت خواهم کرد و به ائتلاف اصلاح‌طلبان رای می‌دهم.


تازه عروسی کرده بود، همه می‌گفتند انسان مسئولیت پذیری‌ست. می‌گفت: من رای نمی‌دهم و نظری هم در مورد کشور ندارم. تو هم رای نده تا مسئولیتی نداشته باشی. گفتم باشد و در دلم خندیدم!

موخره: ۱- خدایا ما را از شر کروبی در امان نگه دار که هرچه میخوریم از خودی‌هاست!

          ۲- این شعر مجید ضرغامی مال همین روزهاست. «دست به آتش نزنيد، زود بر می گردم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

رویش 3

شماره‌ی جدید(شماره ۳، اول اسفند ۸۶) دوهفته‌نامه‌ی رویش منتشر شد. در این شماره این ها را می‌توانید بخوانید:

گزارش حاشیه‌های جشنواره‌ی فیلم فجر، گفت‌وگو با برندگان سیمرغ امین حیایی و هنگامه قاضیانی، گفته‌های آن‌هایی که سیمرغ نگرفتند، بررسی آلبوم ترنج با نگاهی به دیگر آثار محسن نامجو، پرونده‌ی رانت‌خواری موزیسین‌ها در تلویزیون، گفت‌وگو با امیر تاجیک، بابک امینی، نیوشا ضیغمی، روبرتو چولی و بهروز افخمی، دفترچه‌ای برای یادبود مرحوم مازیار(خواننده)، یادداشتی از حسین زمان در مورد موسیقی نابسامان کشور و گفت‌وگوی غیرقابل‌چاپ با سردار رادان در مورد دیش ماهواره، کوله‌پشتی و...


دوست فیلم‌ساز و روزنامه‌نگارم مسعود بهارلو به جمع وبلاگ‌نویس‌ها پیوسته است. خرده خواب‌های خراب‌اش را دریابید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

شاید عادت کردن چیز خوبی نیست. عادت که کنی اذیت می‌شوی. حالت بد می‌شود. دلت می‌گیرد. دلتنگ می‌شوی. شاید هم زندگی خوش‌رنگ‌تر می‌شود، شاید خاکستری، شاید سبز، شاید بی‌رنگ. ساعت‌ها تند و کند می‌شوند. می‌خندی، گریه می‌کنی، می‌فهمی، نمی‌گویی، می‌رنجی، نمی‌توانی... شاید عادت کردن چیز خوبی‌ست.


من این مناسبات و این روزها را نمی‌فهمم! امسال با یکی، سال بعد با یکی دیگر، خرس و کادو و کافی‌شاپ و... زندگی همین است؟! اگر همین است پس نفهمی از من است که این مناسبات را نمی‌فهمم!


ساده بودن خیلی خوب است. ساده بودن خیلی نایاب است. ساده بودن نعمت بزرگی‌ست. ساده بودن یک توانایی‌ست. ساده بودن دوست داشتنی‌ست. سادگی با حماقت فرق دارد. ساده بودن.... خیلی خوب است!


این‌ها را می‌خواستم بنویسم و نوشتم! همین حالا! بین خوبی و بدی گیر کرده‌ام، خودم هم حال خودم را نمی‌فهمم! شاید یک سفر یا یک دور هم بودن خوبم کند، شادم کند! شاید هم از بس خوبم فکر می‌کنم نیستم! البته این‌که ما با نقاب‌هایمان زندگی می‌کنیم یا نقاب‌ها با ما، حتی این‌که درکل چیزی که همیشه هست ماییم یا نقاب، حتی این‌که نقاب وجود خارجی دارد یا نه.... نمی‌دانم، بی‌خیال!


 The Letters


Words and music by Leonard Cohen
and Sharon Robinson


You never liked to get
The letters that I sent
But now you’ve got the gist
Of what my letters meant
You’re reading them again
The ones you didn’t burn
You press them to your lips
My pages of concern
I said there’d been a flood
I said there’s nothing left
I hoped that you would come
I gave you my address
Your story was so long
The plot was so intense
It took you years to cross
The lines of self-defense
The wounded forms appear
The loss, the full extent
And simple kindness here
The solitude of strength
You walk into my room
You stand there at my desk
Begin your letter to
The one who’s coming next

Produced, arranged and
performed by Sharon Robinson
Vocals: Leonard Cohen and Sharon Robinson


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شماره ی جدید رویش منتشر شد. با گفت و گو و مطالبی از مسعود کیمیایی، علی کفاشیان، حامد بهداد، مجید انتظامی، آزیتا حاجیان، رسول صدرعاملی، کارن همایون فر، بهروز صفاریان، هما روستا، لوریس چکنواریان و.... مطالبی مثل پرونده ی ماشین بازها، غیر قابل چاپ، بررسی نامزدهای سیمرغ بازیگری، نبش قبر، بررسی آلبوم جدید فریدون و ...

مجله رویش


تا به امروز در جشنواره ی فجر فقط کنعان مانی حقیقی ارزش دیدن داشت. بقیه تعطیل. خیلی هم تعطیل!!


حواسم یش تو گیره
خیالم یش تو مونده
هوای با تو سر کردن
بازم دنیامو خندونده....

همین!


موخره: تنها دوبار زندگی می کنیم عالی بود. دیوار هم خوب بود. آواز گنجشک ها را هم نبینید سنگین ترید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

آلبر کامو می‌گوید "انسان‌ها می‌میرند و خوش‌بخت نیستند"
اما من جنگجويي هستم که از جنگ متنفرم، و هربار نجنگيده مي‌ميرم.
آیا خوش‌بختم؟!


تو یه دختر مغرور و عوضی بودی
دقیقا همونی که همیشه می خواستم
(مهیار کاظم زاده)
این را باید بشنوید... coming soon

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 دوش در حلقه‌ی ما قصه‌ی گیسوی تو بود  
تا دل شب سخن از سلسله‌ی موی تو بود
 
دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت  
باز مشتاق کمان‌خانه‌ی ابروی تو بود
 
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت  
فتنه انگیز جهان غمزه‌ی جادوی تو بود
 
من ِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم  
دام راهم شکن طره‌ی هندوی تو بود
 
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من  
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
 
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر  
کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود
 

پی‌نوشت-
کامبیز روشن‌روان بر روی این غزل ملودی بسیار زیبایی نوشته که در آلبومی به اسم قصه‌ی شمع با صدای علیرضا افتخاری منتشر شده است

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

رویش رشیدپور

شماره‌ی اول دوهفته‌نامه‌ی «رویش» که پیشتر با نام «گلدون» معرفی شده بود، منتشر شد. این شماره شامل سه بخش سینما و تلویزیون، موسیقی و اجتماعی است که در 112 صفحه منتشر شده است و پرونده، نوشته‌ها و گفت و گوهایی از امین تارخ، حمید حامی، علی حاتمی، آیدین آغداشلو، احمد پژمان، ناصر چشم آذر، احسان خواجه امیری، بهروز صفاریان، پوران درخشنده، بهنوش بختیاری، نفیسه روشن و... را دربر دارد. رویش به سردبیری رضا رشیدپور منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این اواخر آن‌قدر بدبیاری داشتم که شاید هرکس دیگری جای من بود به کلی به‌هم می‌ریخت. ولی خوب این هم قسمتی از زندگی است. مگر نه؟! آخرینش  اتفاقات عجیب دیروز بود که بدترینشان سوختن سیم‌کارتم و گم کردن دسته کلید و فهمیدنش در ساعت ۱۲:۳۰ شب بود، بدون موبایل و کلید فقط می‌خندیدم و کمی کلافه بودم. امیدوارم بدبیاری‌ها با بد چیزی تمام نشود!


اول بهمن ماه منتظر انتشار اولین شماره‌ی دوهفته‌نامه‌ی "رویش" باشید. قبلا قرار بود این مجله با اسم گلدون منتشر شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

محرم آمده  و دوباره بساط بالا رفتن از پرچم امام حسین برای رسیدن به هر هدفی به راه است!! به‌خصوص اگر دم انتخابات باشد. کاش عاشورایی بود تا ببینم این همه مدعی واقعا کجای کارند؟ به قطع باز کوفیان از حسینیان بسیار بیشتر می بودند!! و شاید آنهایی که ادعای حسین بودنشان می شود هم...

این رفیق‌مان پارسال برای این روزها چیزی نوشته بود که به واقع حرف دیروز و امروز من  هم هست:
"خوب محرم هم چند روزي است كه آغاز شده و در اين شب‌ها هم مراسم مربوط به آن، اوج مي‌گيرد. در همين شب‌ها مصرف انواع مواد مخدر- بخصوص ترياك و حشيش – و لوازم آرايشي زنانه و مردانه بالا مي‌رود. بالاخره شب كه مي‌شود و پرده تكيه‌ها كه پايين مي‌آيد، خيلي‌ها مي‌نشينند و ترياك مي‌كشند يا بي‌دغدغه از پرسش والدين، در اين كوچ و آن كوچه سيگاري بار مي‌زنند!
در همين شب‌ها است كه به اندازه يك سال، شماره تلفن بين پسرها و دخترها، رد و بدل مي‌شود. به اصطلاح خودشان، دخترها نخ مي‌دهند و پسرها مخ مي‌زنند. به هر كوچه تاريك و باريكي كه مي‌خواهي بروي،‌ بايد اول يك يا‌الله بلند بگويي تا خداي ناكرده ناموس مردم را با دوست پسرش در وضعيت بدي، نبيني!
اين وسط اگر اهل هيات رفتن باشي هم، بايد حواست باشد كه قبلا فيلم ترياك كشي مداح هيات بيرون نيامده باشد. يا همان كسي كه شرشر از مردم اشك مي‌گيرد را بر سر ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي دستگير نكرده باشند. بايد حواست باشد كه علم‌كش هيات براي آنكه بتواند بيشتر با علم دور بزند، علف مصرف نكرده باشد. بايد حواست باشد كه فلان حاجي باني هيات، پول ربايش را بر سر سفره نذري نياورد. بايد حواست باشد..."

باید حواست باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

راست می‌گفت. حق داشت. باید از این آدم‌ها دل‌گیر باشی...
راست می‌گفت. از ما سر در نمی‌آورد، همان‌طور که خومان از دست خودمان گیج‌ایم! می‌گفت "وقتی زیاد می‌خوابم عذاب وجدان دارم. شب دیر خوابیده بودم و صبح زود از خواب پریدم، هاج و واج دور و برم را نگاه می‌کردم. نمی‌فهمیدم چه‌م شده. فقط می دانستم باید بلند شوم. کاری هم نداشتم ولی فکر می‌کردم اگر زیاد بخوابم جنایت بزرگی مرتکب شده‌ام." می‌گفت "من عاشق موسیقی هستم که کار می‌کنم، عاشق هستم که ساز می‌زنم، عاشق هستم که شعر می‌خوانم، عاشق زنم شدم که ازدواج کردم. اما این نسل عشق نمی‌فهمد. اصلا وقتی برای عاشق شدن ندارد. اگر هم بخواهد کاری بکند حساب و کتاب می‌کند که مي صرفد یا نه؟!" می‌گفت " نمی‌فهمم این جوان‌ها بنزین از کجا می‌آورند که صبح تا شب با ماشین باباهاشان خیابان‌ها را بالا پایین می‌کنند و با صدای بلند موزیک‌هایی که نمی‌فهمم چیست گوش می‌دهند و خوشحالند. از خودشان هم نمی‌پرسند که چی؟!" ما را نمی‌فهمید و حق داشت... همه‌ی این‌ها را خودم می‌دانستم و بارها هم شنیده بودم... اما او دوباره گفت و درست می‌گفت... ترجیح می‌دادم سکوت کنم و به حقیقت فکر کنم.
دلم گرفت. دلم گرفته بود. دلم گرفته است... از این زندگی مزخرف. از آدم‌ها. از این‌که نمی‌دانم مردم چه مرضی دارند که حال کمک کردن به هم، دوست داشتن و مهربانی را هم ندارند. اگر هم کاری بکنند، فکر می‌کنند منتی‌ست و انتظار جبران دارند. این فکر‌ها امروزی نیستند. این حرف‌ها هم. ولی از آدم‌ها دلم گرفته که امروزی یا دیروزی... هیچ رقم با انسانیت کاری ندارند و توی هم می‌لولند و صبح را شب می‌کنند، بی این‌که بپرسند اگر لبخندی بزنیم و جواب سلامی را بدهیم و دست کودکی را بگیریم، آسمان به زمین نمی آید. شاید هم می‌آید که نمی‌کنند.
مجید انتظامی از نسل ما سر در نمی آورد... از این زندگی مزخرف... این روزها را نمی‌فهمد... حق دارد. فقط از من قول گرفت هر وقت سمت پارک جمشیدیه رفتم بروم و یک چایی با او بخورم تا کمی از این نسل و موسیقی و عشق با هم حرف بزنیم. قطعا دوسه سال یک‌بار هم راهم سمت پارک جمشیدیه نمی‌افتد، ولی به‌خاطر چایی خوردن با استاد هروقت فرصت کنم آن‌ طرف ها می‌روم...


هر گوشه که می نشست تنهایی بود
بغضی که نمی شکست تنهایی بود
برخاست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو  دست  تنهایی  بود

(جلیل صفر بیگی)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - دی‌شب در جریان جشنواره‌ی موسیقی فجر، ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی در تالار وحدت اجرا داشت. صدای فوق‌العاده‌ی رشید وطن‌دوست کلی حالم را خوب کرد. ۲سال پیش قرار بود با فواد حجازی برنامه‌ای تلوزیونی در مورد مشکلاتی که نوازنده‌های ارکستر ملی دارند تولید کنیم، ولی کنسل شد! حالا درحال تهیه‌ی گزارشی مطبوعاتی در مورد این مسئله هستم.


گفت‌وگوی من با آرش سیحانی(کیوسک) را در شماره‌ی این ماه نشریه‌ی نسیم هراز بخوانید.


شماره‌ی اول گلدون ۱۵ دی‌ماه منتشر می‌شود. برنامه‌ای هم با اجرای زنده‌ی یکی از خواننده‌ها (خواجه‌امیری یا لهراسبی) برای رونمایی شماره‌ی اول برگزار خواهد شد که شرایط شرکت در مراسم را می‌توانید از سایت هنوز پیگیری کنید.


فعلا همین!

موخره: خبر فوت اکبر رادی...
          گزارشی از حاشیه های اجرای ارکستر ملی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

لعنت به این مخابرات لعنتی. همه‌ی اسم‌ام‌اس‌هایم چندین بار می‌آمد و فکر می‌کردم مشکل از فرستنده یا گوشی من است، ولی از مخابرات بود چون همه‌ی اطرافیانم هم همین مشکل مزخرف را داشتند. اعصابم را خورد کردند این‌ها. اَه!!


میثم یوسفی - شب چله

من و هندوانه‌ی امشب!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 نه!
بالا بلند!
تقصير من نيست كه گم شده‌اي
و بادبادك‌ها را
ميان دواير چشم‌هايت رها كرده‌ام.

(مجید ضرغامی)


پنج‌شنبه این هفته چهلم مادربزرگم است و باید دوباره در مراسم کلیشه‌ای مزخرف همیشگی شرکت کنم. کاش فقط چند نفر از ‌همه‌ی  آدم‌هایی که توی مراسم  ختم‌اش بودند قبل از مرگ به دیدنش می‌آمدند که دل‌خوش بمیرد. گرچه تقریبا همه‌ی فرزندانش بالای سرش بودند که جان داد ولی این مادربزرگ همیشه دوست داشت توی خانه‌اش سر و صدا باشد و مهمانی و بریز و بپاش... می‌بینید؟ این‌قدر زود می‌گذرد. ما هم خواهیم مُرد و به همین راحتی به فراموشی خواهیم رسید. مطمئن باشید. فقط کاش من هم مثل پدرم فرزند خوبی برای پدر و مادرم باشم، فرزندی که قطعا چیزی برای مادرش کم نگذاشت.
آن یکی مادربزرگم (مادرِ مادرم) که بهمن ماه سال‌گردش است، همیشه دعا می‌کرد که خدایا تا غیرتم را از من نگرفته‌ای زنده نگه‌ام دار و آرزو داشت سرپا بمیرد و داغ عزیزانش را نبیند. که این‌گونه هم مرد. کاش ما هم خوب بمیریم.


باران می بارید...


به تو فکر می کردم و         به کابوس‌های خودم
تو "پاییز ِ هشتاد و چند؟ "     پُر از پُک زدن می‌شدم
...


یک هفته ای می‌شود که "کافه کتاب ماه" با مدیریت دوست خوب ترانه‌سرایم، علی توده‌فلاح افتتاح شده است. پاتوق خوبی برای علاقه‌مندان به کتاب است که هم مطالعه کنند و هم یک فنجان قهوه‌ی داغ  میل بفرمایند. آب انارهایش هم خیلی خوب است، من خورده‌ام و توصیه می‌کنم. به هرحال امیدوارم این کافه پاتوق خوبی برای اهالی فرهنگ و هنر باشد. گرچه خودم زیاد اهل کافه‌نشینی نیستم ولی به‌خاطر علی عزیز سعی می‌کنم هر از چند گاهی به نیت کتاب خواندن هم که شده به کافه‌اش سر بزنم.
(کافه ماه- خیابان ولی‌عصر، بالاتر از عباس آباد، جنب پمپ بنزین، برج سرو ساعی، طبقه‌ی زیر همکف، واحد پنج- تلفن :۸۸۷۲۷۶۹۸ و ۸۸۷۲۷۶۱۹ )


- پاییز بود...-
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - جشنواره‌ی تئاتر عروسکی دانشجویی را از دست ندهید. قطعا توی این بی اتفاقی تئاتر جشنواره‌های دانشجویی سرشار از اتفاقات بکر و جالب‌اند. حامد ذبیحی، پسر دایی‌ام شنبه و یک‌شنبه اجرا داشت و ۵شنبه و جمعه هم خواهد داشت.

۲ - روزهای خوبی هستند این‌روزها. بهتر است بگویم روزهای بدی نیستند. سرم را انداخته‌ام پایین و دارم زندگی می‌کنم. مثل همیشه که کاری به کار کسی نداشته‌ام و بعد از این هم نخواهم داشت. کارهای مطبوعاتی دارند بیشتر می‌شوند و بدجوری دام توی گردابی که از آن می‌ترسیدم می‌افتم. سعی می‌کنم حواسم را جمع کنم و شاخه‌های مختلف کاری دور و برم را کمتر کنم. به علاقه‌مندان فرهنگ و هنر نوید انتشار یک دوهفته‌نامه‌ی بسیار عالی را می‌دهم. فعلا توضیح بیشتری نمی‌شود داد. اوضاع ترانه هم روبه‌راه است و احساس می‌کنم کم‌کم شرایط اجرای ترانه‌های مورد علاقه‌ام بیشتر فراهم می‌شود. گرچه کمی هم خودم را با شرایط عادی تطبیق داده‌ام.

۳ - از شواهد قرار است ۱۴ دی ماه "افرا یا روز می‌گذرد" در تالار وحدت به روی صحنه برود. امیدوارم طلسم این نمایش بالاخره بشکند.

۴ - این اواخر فیلم‌های خوبی دیده‌ام. خیلی زیاد هستند و حوصله‌اش نیست اسم ببرم. دعا کنید حوصله‌اش بیاید.

۵ - این اواخر کتاب‌های خوبی خوانده‌ام. "کولی، پیراهن تنگ یک خواب بلند" را هم تازه دیدم. گرچه چاپ امسال است. شعرهای جدید کیکاووس یاکیده بسیار ضعیف‌تر از شعرهای کتاب "بانو و آخرین کولی سایه‌فروش" هستند. از این کتاب فقط این شعر را دوست داشتم:

" بیا حواسمان را پرت کنیم
مال هرکس دورتر افتاد
عاشق‌تر است.
اول خودم
حواسم را بده
تا پرت کنم. "

۶ - کمی حوصله‌ام برگشت. "دختری روی پل" ساخته‌ی کارگردان مشهور فرانسوی پاتریک لکونته  از فیلم‌هایی‌ست که یک ماه اخیر دیده‌ام. فیلم با این دیالوگ‌ها شروع می‌شود. قصه، قصه‌ی دختری‌ست که در برابر هر پیشنهاد هم‌آغوشی که به او می‌شود اختیارش را از دست می‌دهد ولی خودش می‌داند که زندگی این نیست. دنبال آرامش است و نمی‌یابد. دست به خودکشی می‌زند ولی اتفاقی می‌افتد تا مسیر زندگی‌اش تغییر پیدا کند. امیدوارم با این توضیحات نه‌چندان خوب من از دیدن فیلم پشیمان نشده باشید. توصیه می‌کنم حتما فیلم را ببینید چون لذت خواهید برد.

- تو بیست و دو سالته؟
- نه دو ماه دیگه مونده.
- خیلی کوچیک بودی که خونه رو ترک کردی تا کار کنی؟
- آره ولی حقیقت‌اش نه برای کار کردن. با کسی آشنا شدم که دوست داشتم باهاش باشم، برای همین مدرسه را ترک کردم. ترجیح دادم با یه پسر زندگی کنم، جای این‌که با خانواده‌ام باشم. بنابراین اولیشو قاپیدم، منظورم اولین پسریه که سر راهم بود.
- تو احتیاج داشتی که آزاد باشی؟
- من از آزادی چیزی نمی‌دونم. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که با اون پسره هم‌بستر شم. وقتی که بچه بودم فکر می‌کردم زندگی از جایی شروع می‌شه که تو سکس کنی و تا اون موقع تو هیچ‌چی نیستی. پس با اولین پسری که تمایل داشت فرار کردم تا باهم باشیم و زندگیم شروع بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

بادی که می وزید
تو را گم کرده بود
             لابد!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

اوضاع روبه راه نیست. نمی توانیم خودمان را گول بزنیم. انتشار ۱۱ دقیقه (که هنوز نخوانده ام و به دلیل آلرژی ام به کوئیلو احتمالا هیچ وقت نخواهم خواند) و  خاطره ی دلبرکان غمگین من هم نهایتا یک شوخی یا اتفاقی نخواسته و ندانسته بود... اوضاع روبه راه نیست.


انسان ها کوچک...
 انسان های کوچک...
          انسان ها کوچک....

بزرگ نمی شوید؟!


وب سایت دوست عزیز آهنگسازم، داریوش تقی پور(اَوِستا) به راه افتاد. بدون تعارف موسیقی زیبای داریوش عزیز را همیشه دوست دارم و با "آخرین غزل" و "بغض"اش گریسته ام. امیدوارم همیشه شاد و موفق باشد و ورود رسمی اش را به فضای مجازی تبریک می گویم.


اگر این هایی که دوروبرمان می لولند روشنفکرند از روشنفکر و روشنفکری متنفرم!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

(برای دیشب و چهارراه ولی عصرش)

باران می بارد و تو...
                 تو،
                  تو، تو، تو
                                  تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،
                                                           تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، .... تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، ....
تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،  تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو

                                                     تو، تو،
                                    ....
                        نیستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کس زبان چشم خوبان را نمی‌داند چو ما 

روزگاری این غزالان را شبانی کرده‌ایم! 

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

ساعت چهار صبح پنج شنبه تا ظهر جمعه با دوستان در اصفهان بودیم، در خدمت بچه‌های خانه‌ی ترانه‌ی اصفهان. سفر خوبی بود و بچه‌های اصفهان هم زحمت زیادی کشیدند. در مورد ترانه‌ی اصفهان هم باید بگویم فضای کلاسیک شعری به شدت در آن‌جا حکم‌فرماست و بچه‌های ترانه واقعا اذیت می‌شوند، ولی همین فضا را به‌طور ناخودآگاه خودشان هم رعایت می‌کنند. ترانه‌های درست و خوبی دارند و گاهن از نظر موارد تکنیکی ترانه‌هایی بسیار خوب. اما مسئله‌ی مهم این‌است که اتفاقاتی در مفهوم باید بیفتد در ترانه‌های این دوستان بسیار کم دیده می‌شود و فکر می‌کنم دلیل این مسئله این است که هنوز وزن و قافیه یا نداشتن ضعف تالیف برای‌شان از خلق یک مفهوم فوق‌العاده مهم‌تر است. این هم به نوع نگاه برمی‌گردد. همان‌طور که روزبه آزادی عزیز هم اذعان داشت؛ او سعدی را دوست داشت چون همیشه از نظر تکنیک از بقیه‌ی شعرا یک سر و گردن بالاتر بوده و من مولانا را می‌پسندم و می پرستم، با آن اتفاقات ویران‌کننده در شعرش، حتی اگر گاهن قافیه را هم رعایت نکرده باشد. دوباره از دوستان اصفهانی، روزبه و محسن آزادی (که تازه  آن‌جا فهمیدم داداش هم نیستند) و علی الخصوص مهدی ایوبی همیشه عزیز تشکر می‌کنم و امیدوارم به‌زودی ببینمشان.

# : قسمتی از ترانه‌ای با صدای فرزاد فرومند و شعر ابراهیم اسماعیلی، از ترانه‌سرایان اصفهانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مادر بزرگ ...
              رفت!



- سلام. خوبی؟ تسلیت می‌گم...
- مرسی رضا جان! لطف داری.
- کی از تهران راه افتادی؟
- ۱۰ صبح بود فکر کنم.
- مواظب خودت باش. زیاد اذیت نکنیا خودتو!
- نه بابا! می‌دونی که این‌طوری نیستم.
- از اون لحاظ می‌گم که خیلی دوسش داشتی...

...

- خیلی دوسش داشتم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

دلیل خواستیم و رفت دل بیاورد، که گفته بود "اگر دل دلیل است، آورده‌ایم" و من لعنت می‌فرستادم به این اس‌ام‌اس های بد خبر... ساعت ۸-۹ صبح بود که یکی نوشت "قیصر هم رفت" و بعد خبر بعدی و بعدی... نمی‌خواستم باور کنم، واقعا این‌بار نمی‌خواستم باور کنم. برای همین بود که جدی نگرفتم. حتی وقتی آرش زنگ زد که قضیه جدی‌ست و اگر می‌توانی از یک منبع موثق بپرس باز این‌کار را نکردم. نمی‌خواستم خبر بدهند که... ولی دادند. خود آرش بود که اس‌ام‌اس زد، از رادیو هم خبر را شنیده است... حالا من بودم که باید بدخبری می‌کردم... نوشتم "گل‌ها دیگر آفتاب‌گردان نیستند" نوشتم "قیصر هم رفت" رفت... یکی نوشته‌ بود "این‌روزها که می‌گذرد هر روز، احساس می‌کنم که کسی در باد، فریاد می‌زند... قیصر امین‌پور مُرد".. آن دیگری " و قاف حرف آخر عشق است، آن‌جا که نام من آغاز می‌شود" یا حسین که نوشته بود "دیشب باران قرار با پنجره داشت، روبوسی آب‌دار با پنجره داشت، یک‌ریز به گوش او پچ‌پچ می‌کرد، چک چک چک چک چکار با پنجره داشت" و خواسته بود برای روح قیصر فاتحه‌ای بخوانیم. علیرضای آذر نوشته بود "ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود... حیف قیصر... حیف" و... همه توی بهت بودیم... بهت‌زده... اما قصه واقعی بود... قیصر امین‌پور، شاعر، مرد، باران،آفتاب‌گردان... تمام...!! مرده بود... مرده بود... رفت... 
شاید اتفاقی آخرین بار قیصر را در مراسم یادبود سید حسن حسینی دیدم... قبل‌تر هم چند بار دیده بودم‌اش... اما این‌بار فرق می‌کرد... قیصر پیرتر شده بود...پیر شده بود... مرد پیر شده بود... آن تصادف لعنتی رمقی برای "آقا معلم" نگذاشته بود.... "اگر دشنه‌ی دشمنان گُرده‌ایم"... و قیصر دشنه‌ی روزگار را خورده بود... که گفته بود "درد حرف نیست، نام دیگر من است..."
مثل همیشه اهل تشییع جنازه و مراسم یادبود نیستم... پس، فردا هم نخواهم رفت. شاید به سرم بزند توی یک نشریه‌ای برای قیصر امین‌پور ویژه نامه در بیاورم. ولی افسوس این‌که چرا وقتی نبود نکردم تا همیشه با من خواهد بود...

پرواز قیصر امین‌پور را به آفتاب‌گردان‌ها، شمعدانی‌ها و رود دز تسلیت می‌گویم... و به پرنده‌هایی که قیصر پرانتزشان را نبسته بود!

  • درد واره‌ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

(قیصر امین‌پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دیشب با نیما* از خاطراتی می‌گفتیم که ... یادش بخیر!!

از همه‌ی باهم بودن‌های این چهار پنج سال. وسط حرف‌هایمان هم رسیدیم به روزهایی که هرکار متفاوتی از جانب ما خوانده می‌شد بد بود و حتی بارها افرادی که از باهم بودن‌های ما واهمه داشتن به صراحت گفتند این‌که عده‌ای باهم می‌نشینند و برای هم ترانه می‌خوانند و نقد می‌کنند و هم‌دیگر را دوست دارند خوب نیست و... ولی همین‌ها به جایی رسیدند که توی ترانه‌شان... بگذریم. فقط خوشحالم که زیر چتر کسی نرفتیم و خودمان را گم نکردیم و بدون ادعا کارمان را انجام دادیم تا کم‌کم خودشان بفهمند قصه چیست. گرچه نیما کوکلانی و چند نفر از بچه‌ها خیلی بیشتر از امثال من سختی کشیده‌اند و فحش شنیده‌اند ولی همه‌ی ما درد مشترکی داشتیم که باهم بودیم و هستیم و "تا کور شود هر آن‌که نتواند دید". بارها گفته‌ام که ترانه‌ی ایران اتفاق مهمی در فرهنگ و هنر این کشور نیست که فرهنگ و هنر توی این مملکت اصلا اتفاقی نیست، ولی همین تحول‌های کوچکی هم که در انسانهای دگم رخ داده دلگرم‌مان می‌کند.

*: نیما کوکلانی


یک پیشنهاد جدید برای مرگ: از روی پل هوایی بیفتی زیر یک کامیون و قشنگ له شوی!!
یک سالی می‌شود جلوی پمپ بنزین سردار جنگل (بعد از خروجی سردار جنگل در مسیر همت غرب) پل هوایی زده‌اند و تازگی‌ها هربار که در مسیر رفت و آمد به منزل باید از روی این پل رد بشوم به این موضوع فکر می‌کنم! حقیقت‌اش از بچگی از پل هوایی‌می‌ترسم و می‌گویم مبادا باد بزند و پرت شوم یا یکی از این ورق‌های آهنیِ زیر پایم کنده شود... به‌هرحال این هم حکایتی‌ست از من که از هر چیزی می‌ترسم.


فرح‌زاد بی‌ چای و قلیان به هیچ دردی نمی‌خورد!! حیف دیشب‌مان!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar