
(چند روز قبل)
- زیاد خوردی؟
- نه عاشق شدم...
(چند روز بعد)
- عاشق شدی؟
- نه زیاد خوردم...
(محمدعلی بهمنی)
خسته و آشفتهام. همین!
۱- قلب من اندازهی مشت منه، مشتمو برای تو وا میکنم... این ترانهی زیبای شهیار قنبری که با صدای باشعور مارتیک همراه شده است، حال و قال آدمی را روبهراه میکند! ... حرفاتو راست و دروغ دوس دارم، قد شعرای فروغ دوس دارم...
۲- این چند خط را یک ماه پیش با رضا توی یک شب سخت و به یاد ماندنی نوشتیم و هنوز هم کامل نشده است:
این چشم مدیونه اگه بیتو نباره/ مستی بدون تو فقط سردرد داره/ سیگار، بی لبهای تو یعنی فقط دود/ شاید واسه دلکندن از تو وقت کم بود/ مستی بدون تو فقط سرگیجه داره/ این چشم مدیونه اگه بیتو نباره...
۳- این را هم داشته باشید که محشر است.
مردی بر روي تپه نشسته است، میگوید:
مايملک من غم است
شش بچه که در زيرآوار مي پوسند
زنم که دختر عمويم بود منفجر شده است
حرف نمیتوانم بزنم، بو خفهام میکند ...
سيگاری روشن کن
هنوز عادت نکردهام که فقط يک چشم داشته باشم ...
پینوشت اول: این ترانهی اردلان سرفراز اینروزها دارد دیوانهام میکند. خیلی خوب است، خیلی. پینوشت دوم: شعر اول این پست قسمتی از اسماعيل (يک شعر بلند)، رضا براهنی، نشر مرغ آمين، چاپ اول ۱۳۶۶ است.
«میدرخشی مثل یک تیکه جواهرتوی جمع/ من میترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم/ تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمیخوام/ منِ بینشون تو رو نشونهدارت بکنم»
پینوشت سوم: مهدی ایوبی عزیز، تشکر!
پینوشت چهارم: نفسات حس میشن/ رو حریر یَمَنی/ تو ببوسی پاکن/ این لبای دهنی! یعقوب یادعلی را کلا فراموش کردهایم.
پینوشت پنجم: پست آخر سید مهدی عزیز سرخوردهام کرد. از دست خودم و همهی اطرافیانم ناراحتم، همه فقط ادعایمان میشود. نمیگویم مقایسهی مسئلهی خلیج فارس و یعقوب یادعلی زیاد درست است، فقط اگر همانقدر که گذشته و تاریخ برایمان مهم است، مسائلی از این دست هم اهمیت داشتند، وضعیت خیلی بهتری داشتیم. گرچه آنقدر وقت و انرژیمان را صرف مسائل مزخرفتر میکنیم که... چیزی که خیلی عذابم میدهد این است که وبلاگی که برای حمایت از این نویسنده افتتاح شده است، فقط روزی یک تا دو بازدید کننده دارد. واقعا شاهکار است. امیدوارم کسی پیشقدم شود تا کاری برای یعقوب یادعلی بکنیم، من که نمیدانم چه میشود کرد. سید مهدی در مورد جرمهایی که باعث شده برای این نویسنده یک سال زندان ببرند مینویسد:
"در داستانِ «زنی که نبود» از کتابِ حالتها در حیاط، عبارت «تکنسین برق هستم، زنم را کتک میزنم و به اجداد غارتگرم فخر میکنم و روی مبل نمینشینم، از شطرنج خوشم نمیآید و عاشق شکارم» به عنوان توهین به اقوام، نامبرده شده است و در مجموعهی «آداب بیقراری» که «کیومرث پوراحمد» (کارگردان «قصه های مجید»، «خواهران غریب»، «شب یلدا»، «اتوبوس شب» و...) قرار بود فیلمی بر اساس آن بسازد زنی اهل کهگیلویه و بویراحمد با وجود داشتن همسر با یک مرد غیربومی روابط جنسی برقرار میکند. به خدا قسم که جرم او همین و همین بوده است!"
این کار قدیمیست، روزهایی که این مدل نوشتن را خیلی دوست داشتم، روزهای کابوس و هذیان. دوست دارم باهم بخوانیمش:
این روزگار خوب...
اینجا دلام برای خودم حرف میزند
بیتو خودم برای دلام ریسه میرود
هر شب کسی به خاطر من بغض میکشد
هر شب کسی به خاطر تو درد میشود
اینجا کسی برای کسی غصه میخورد
شاید دلی برای دلی تنگ میزند
هرچند مدتیست که بارانیام ولی
گریه نکن که باز دلام زنگ میزند
مردی بهخاطر تو به دیوانگی رسید
مجنون شد از شبی که به چشمات نگاه کرد
یک گله گورخر به تو تقدیم میکنم
حالا که عشق تو همه را راهراه کرد
امشب برای کشتن من عزم کردهای
گریه نمیکنم که عذابام ندیدنیست
یک لحظه توی کشتن من صبر کن، سپس
چیزی بگو که حرف تو حتما شنیدنیست
اینجا دلی به خاطر تو تنگ میشود
این شعر را حضور تو مغلوب میکند
از زندگی گلایه ندارم اگرچه باز
این روزگار خوب مرا خوب می کند
-میثم یوسفی-
پینوشت:
۱- گفتوگوی رضا رشیدپور با شریفینیا در غیرقابل چاپ این شمارهی رویش، چه جنجالی به پا کرده است. شراب حرام و حلال آقای شریفینیا را در فردا بخوانید.
۲- نمایش نامه خوانیِ «دیالوگ لو رفت ...!» نوشتهی دوست خوبم هاله مشتاقی نیا و به کارگردانی پیروز کرمی و آندریا نوشاد، یازدهم اردیبهشت، ساعت ده صبح در فستیوالِ بین المللی دانشجویان در خانهی کوچک نمایش روخوانی می شود. نقش خوانانِ این نمایش نامه مهلقا باقری، آهو قدس، نیلوفر مهاریان، سیامک فرهنگی و افسانه مصدق هستند. منشیِ صحنه آیاتا مصدق و طراحی پوستر و بروشور را آیلین کیخایی به عهده داشته. در پایانِ خوانشِ نمایش نامه، فیلمی در ارتباط با متن پخش خواهد شد که ساختهی رضا ملکی است. «دیالوگ لو رفت ...!» برداشتی آزاد از داستان «انعکاس آفتاب بر تختههایِ بارانداز» اثر سلینجر است که در کتابِ «آینه ی جی. دی. سلینجر» در سال 1382 از هاله مشتاقینیا منتشر شده است. این نمایشنامه در بهارِ سالِ جاری در فرهنگسرایِ نیاوران نیز روخوانی خواهد شد.
یکی از صفحات کتاب در دست انتشار اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست / مجموعهی شعرهای دوست خوبم مجید ضرغامی.
درگیر اطرافم شدم شاید که از یادم بری
با آدمای مختلف با عشقهای ظاهری
عکسا خبر میدن هنوز درگیر داس و گندمی
میشد فراموشت کنم پشت همین سردرگمی
میشد فراموشت کنم بارون اگه یکریز بود
میشد فراموشت کنم ساعت اگه پاییز بود
میشد فراموشت کنم از بس که دستات سرد بود
تو بد نبودی عشق من دنیا کمی نامرد بود
این روزها حالم بده هم عاصیام هم گوشهگیر
برگرد و بیگریه فقط سیگار و از دستم بگیر
میگن هوا خیلی بده باید که خاموشت کنم
شوخی نداره زندگی باید فراموشت کنم
میثم یوسفی/ آخرین روزهای پاییز هشتاد و شش
پینوشت اول: من فراموش کار نیستم. هیچ وقت روزهایی که زندگی کردهام را فراموش نمیکنم و هیچ اتفاق، کرده و گذشتهای هم نیست که بخواهم از زندگی و خاطراتم حذف یا انکارش کنم. اصل زندگی هم همین است. سعی میکنم از خاطرات خوبم لذت ببرم و از اشتباهاتم عبرت بگیرم. اینطوری خودم هم راحتترم. این ترانه، آخرین ترکش یک خاطره است. روزهایی که بخش کوچک اما پرآشوبی از بیستوچهار سال زندگیام را تشکیل دادند. آشوب و ویرانی را دوست دارم، اصلا مگر زندگی خطی و آرام و بیدغدغه زندگیست؟ امیدوارم هیچ وقت اتفاقی نیفتد که مجبور شوم حداقل حرمت این ترانهها را بشکنم. اگر هم مدارا میکنم یا نقش بازنده را بازی میکنم برای همین است (البته شاید هم به واقع بازنده باشم، موضعی در این مورد ندارم). با تمام وجود به خاطراتم و کسانی که گوشههایی از آن را ساختهاند -یا من تصور میکنم ساختهاند- احترام میگذارم. نه بهخاطر آنها، که بهخاطر خودم، که به خودم احترام گذاشته باشم. مهم هم نیست چه کسی چه فکری میکند. حرمت آن روزها و آن احساس برای من مهمترند، اگرچه شاید دیگر گردی هم از آن حس نمانده باشد.
پینوشت دوم: میگویی این ترانهام را دوست نداری، حرفی ندارم. فقط من را به لبخندی ببخش! این سرگردانیام را هم ببخش. اینروزها تکلیف خودم را با هیچ چیز نمیدانم، چه برسد به تو و زندگی. غمگین نیستم، فقط از اشتباه کردن میترسم و دوست دارم زمان بگذرد تا خودم را پیدا کنم.
پینوشت سوم: این آهنگ شهرام ناظری دیوانهام میکند، این مولانا بشر نبوده، شاعر نبوده، اگر او بشر بود ما چه هستیم؟ اگر او شاعر بود ما چه هستیم؟ برایش متاسفم که امثال من هم خودمان را شاعر میدانیم و او هم شعر میگفت. برای ایرانی بودنش هم متاسفم، مولانا مال هرکجا جز اینجا بود، الان در حد پیغمبری بزرگش کرده بودند و کودک و بزرگ جهان میشناختندش و ارادتمندش بودند.
پینوشت چهارم: ترانهی میشد فراموشت کنم را به پنجههای دوست و آهنگساز بسیار توانایی سپردهام که امیدوارم همان را بسازد که باید. به این ترانه خوشبینم.
پینوشت پنجم: مرا گویی که رایی؟ من چه دانم / چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم /مرا گویی بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی من چه دانم /منم در موج دریاهای عشقت / مرا گویی کجایی من چه دانم /مرا گویی به قربانگاه جانها / نمیترسی که آیی؟ من چه دانم
من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم .... من چه دانم
ای حسین لعنتی، چقدر این ترانهات را دوست دارم، وسط صفحهبندی و توی هجوم خستگی و خواب، مرور دوبارهی آن به حد کافی بهانه است تا اینجا بهروز شود و خستگی را فراموش کنم!
تو که خونهت رو دست مهتابه پشت پلکت فرشته میخوابه
جنگ اعصابه زندگی بیتو زندگی بیتو جنگ اعصابه
مرگ بر جادههای یک طرفه جادههای بلا گرفتهی شوم
«دوستت دارم»های بیمورد «دوستم داری»های بیمفهوم
شرم انگشت و دکمههای سمج خاطرات مزخرف اروتیک
نامههای مچالهی بد قول کارتهای مزخرف تبریک
من و از بوی تند الکل و دود من و از بستههای خالی قرص
من و از کافههای دربهدری من و از قهوههای تلخ بپرس
مجرمم تو شبی که زن نشدی مرد باش و من و محاکمه کن
تهنشین ترانههای من و با صدای بلند زمزمه کن
از شب حجلهی بدون عروس تا گناه شب عروسی تو
من به اسم ترانه مشکوکم «زندگینامهی خصوصی تو»
حسین غیاثی
لذت خرج کردن آخرین سکه نگذاشت که بفهمم
باختهام!
ولی حالم خوب است که بعد از مدتها یک ترانهی کامل گفتهام، از همهی نصفهها خسته شده بودم! باور کنید خوبم!
بیمقدمه و تبلیغ، عیدتان مبارک؛
وقتی که دلخوش نیستی، خندیدنت بیمعنیه
وقتی نمیفهمی من و ، بوسیدنت بیمعنیه
باور کن اینها حرف نیست، بیتو سقوطم حتمیه
وقتی نمیدونم که این، احساس پوچی از چیه؟
تو پیشمی و نیستی، من با تو دلتنگ تواَم
این حرف بیمفهومه که، امشب هماهنگ تواَم
این مرد بیتقصیر نیست، وقتی نمیفهمه تو رو
هر بار کمتر میکنه، از بوسهها سهم تو رو
اما تو هم باید کمی، حال منو و باور کنی
این زخمهای رفته رو، با موندنت بهتر کنی
من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری
با این سکوتت میرسم، تا مرز خودویرانگری
میترسم از این که یه وقت، بیجنگ از دستات بدم
دلتنگ من باشی ولی، دلتنگ از دستات بدم
وقتی که حالم خوب نیست، این حرفها هم جعلیاَن
تا آسمون ابری نشه، این برفها هم جعلیاَن ...
(میثم یوسفی)
روزهای آخر سال فقط دلشوره دارد. شاید خستگی یک سال، دلتنگی روزهایی که رفتهاند یا دلشورهی نبودن همهی خوبیها و بدیهایی که یک سال زندگیشان کردیم، به یکباره بر سرت آوار میشوند. همهی این سالهایی که بهخاطر دارم، نزدیکیهای سال جدید کلافه بودم. همیشه فکر میکردم فقط من اینطوریام یا اینها اتفاقیاند و برای همین جدیشان نمیگرفتم. وقتی دیروز صبح با آرش که حرفش شد دیدم اطرافیانم، دوستان نزدیکم هم کم و بیش اینگونهاند. برای همین کمی متعجبتر شدم و کنجکاوتر. دقت نکرده بودم که هرسال و در هر حالی، در خوشی و ناخوشی، با خنده و گریه، این حال عجیب با من بوده است. نه خوشحالیست و نه دلگریه. یک تعلیق و خلا عجیب است که انگار وسط قلبت، وسط مغزت خالی شده.
دلم برای هیچ کس و هیچچیزی که داشتهام و حالا ندارم تنگ نشده است. حسرت چیزی را نمیخورم و از جایی که هستم کاملا راضیام. همیشه هم همینطور بوده. حتما همینقدر تلاش کردهام و لیاقت داشتم که این جا هستم. اگر هم بیشتر لایق باشم بیشتر جلو میرود. روزهای خوبی دارم. همهچیز روبهراه است یا در آینده روبهراه میشود. آینده روشن است و زندگی جریان دارد. اما اصلا حال خودم را نمیفهمم، مخصوصا اینروزها که باید شادتر از همیشه باشم، یا پریشبی که منگ منگ بودم و نمیفهمیدم هستم یا نیستم و دی شبی که از ترس بمب ها فقط به خواب گذشت. شاید هم بیشاز اندازه این حال را جدی گرفتهام. چون مطمئنم اگر فکر کنی روبهراهی روبهراه خواهی بود و اگر فکر کنی مشکلی هست، مشکل پیش میآید. فکر نمیکنم مشکلی هست و یا روبهراه نیستم، فقط دوست دارم این یک روز باقیمانده از سال ۸۶ هم زودتر تمام بشود و برود پی کارش. با اینکه امسال یکی از بهترین سالهای زندگیام بود ولی مطمئنم سال بعد بهتر از امسال خواهد بود.
هنوز همان و همین:
صفحههای تقویمامون دیر به دیر عوض میشه
ما میگیم شاه نمی خوایم، نخست وزیر عوض میشه
(این ترانه ربطی به امروز و دیروز ندارد و فقط چون "باحال" شده است، به سمع و نظر شما میرسد، گرچه تاریخ سرایشاش به خرداد ۵۷ باز میگردد!)
بر آن فانوس کش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آئینهی زنگار بسته
بر آن گهواره کش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در کش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کسش ننهاده دیری پای بر سر
بهار منتظر بی مصرف افتاد
بههر بامی درنگی کرد و بگذشت
بههر کوئی صدائی کرد و استاد
ولی نامد جواب از قریه، نزدشت
نه دود از کومه ئی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دم به نی داد
نه گل روئید، نه زنبور پر زد
نه مرغ کدخدا برداشت فریاد
به صد امید آمد، رفت نومید
بهار -آری بر او نگشود کس در
درین ویران بهرویش کس نخندید
کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه کس از کلبه نه دود از اجاقی
هوا با ضربههای دف نجنبید
گلی خودروی بر نامد ز باغی
بهار آمد، نبود اما حیاتی
در این ویرانسرای محنت و درد
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!
بهار منتظر بی مصرف افتاد!
(احمد شاملو)
با صدای فرزاد فرومند گوش کنید.
سه سال است که سال نو را تنهایی تحویل می کنم. امسال هم سعی می کنم از این میهمانی های فامیلی در بروم و یک گوشه تنهایی ام را تحویل سال جدید بدهم!
حرفش را نمیزنم، توی دلم همهی خوبیها را برایتان آرزو میکنم.
پی نوشت: شعر مجید ضرغامی را از دست ندهید.
اولی برای چهارشنبه شب بیتو بود و دومی برای همهی دلشورههای دیشبم، نمیدانم چرا ولی داشتم خفه میشدم، باور کن!
۱)
نمیترسم
از اینکه اینقدر دوستت دارند؛
مردانی که دوستت ندارند
به اندازهی ابرهایی که نمیبارند
احمقاند
تنها هراسم از این است
که نفهمی
چهقدر دوستت دارم.
۲)
وقتی که دلخوش نیستی
خندیدنت بیمعنیه
وقتی نمیفهمی من و
بوسیدنت بیمعنیه
چند روزیست میخواهم مجموعهی داستانهای کوتاه تیم برتون با عنوان «مرگ غم انگیز پسر صدفی» را برایتان معرفی کنم، ولی فرصتاش پیش نمیآید. حالا هم خوابم میآید، پس بعدا در موردش بیشتر مینویسم!
ترسی از اینکه بگویم محسن چاوشی گوش میدهم تا به پز ترانهسرا یا روشنفکر بودنم بر نخورد ندارم. این چیزها را بلد نیستم. روشنفکر نیستم، ادعای ترانهسرایی هم ندارم! افتخار میکنم که بگویم با اشعار این دو تا ترانهسرای نابغهای که برای محسن چاوشی مینویسند (امیر ارجعینی و حسین صفا) لذت میبرم، دوستانم هستند و منتظر لحظات ناب دیگری از نوشتههایشان هستم. این ترانهی حسین صفا جز این چه باید باشد و مگر لذت بخشی یعنی چه؟ به قول یک دوست صدای مریض چاوشی را هم دوست دارم. به واقع باید همینقدر صدایش بیمار باشد تا بچسبد، که هست. فقط متاسفم که از بدقولی و شخصیت این خواننده خاطرهی خوبی ندارم. اما این هم مهم نیست. مهم این است که من با چاوشی حال میکنم!
با چشمهای خیس
این چشمه های غم
با گریهی زیاد
با خندههای کم
انگار تا ابد
با این بهونهها
جای من و تواَن
دیوونه خونهها
حرفی بزن گلم
من کم تحملم
با من بمون گلم
من کم تحملم
من این عکسهای فتو دات نت را میپرستم. از آنجا که احتمالا برای شما فیلتر شده است این یکی را خودم آپلود کردم!
این کار نابودم میکند:
بگو بگو، کی می تونه پس بگیره جوونیمو
کی شستشو میده بگو، صورتو دستِ خونیمو
کجا باید پیدا کنم، رفیقای جون جونیمو
کبریت کی آتیش زده، لباسای مهمونیمو
...
انگار فقط من یکیَم، که دوس داره خطر کنه
از بوسه ای گُر بگیره، دوس داشتنو باور کنه
| سوگند میدهم به سر زلف خود تو را (صائب تبریزی) |
کز من اگر شکسته تری یافتی بگو |
صفر دقیقه تا خلاء...
بگذار بدانند خوشم میآید
از بوسه و لبخند خوشم میآید
تصمیم گرفتهام لبت را بخورم
من بچهام از قند خوشم میآید
(ج.ص)
اینها را برای تو نوشته بودم. مطمئنم! دوبارهای در کار نیست. هماره برای تو بود که هست:
خوشم خوشم با تو خوشم!
دوست دارم با هم ترانهی "The Gates Of Eden" را که شاید به نوعی معروفترین ترانهی باب دیلان است، مرور کنیم. بدون شک باب دیلان، لئونارد کوهن، جان لنون، راجر واترز و التون جان بزرگترین ترانهسرایان تمام اعصار بودهاند. بسیاری "دروازهی بهشت" باب دیلان را یکی از ده ترانهی برتر تاریخ موسیقی میدانند. بماند که در آخرین نظرسنجی لسآنجلستایمز جان لنون به عنوان بزرگترین ترانهسرای تاریخ انتخاب شد، ولی به واقع بین این بزرگان نمیشود مرزبندی مشخصی را قائل شد.
With a time rusted compass blade زمانی میان تیغههای زنگ زدهی پرگار
Aladdin and his lamp علاءالدین و چراغش
Sits with Utopian hermit monks همراه با موبدان گوشهنشین آرمانشهر
Sidesaddle on the Golden Calf بر روی زین زنانهی گوسالهی طلایی نشسته بودند
And on their promises of paradise و هیچکس به وعده بهشت آنها نمیخندید
You will not hear a laugh هیچکسی در بیرون دروازههای بهشت
All except inside The Gates of
O the time will come آه، آن زمان باز میگردد
When the winds will stop وقتی که بادها خواهند ایستاد
And the breeze will cease to be breathin' و نسیم از نفس کشیدن میافتد
Like the stillness in the wind مانند مکثی در باد
When the hurricane begins وقتی که طوفان آغاز میشود
The hour when the ship comes in. زمانی که کشتی نجات میآید
O the sea will split آه، دریا خواهد شکافت
And the ship will hit و کشتی واژگون خواهد شد
And the shoreline sands will be shaking و ساحل و ماسه ها خواهند لرزید
Then the tide will sound و جزر و مد به صدا خواهد آمد
and the wind will pound و باد فرو خواهد کوفت
And the morning will be breaking و صبحگاه فرو خواهد شکست
The stories of the street are mine داستان خیابانها از آن من است
The Spanish voices laugh صدای خنده اسپانیاییها میآید
The cadillacs go creeping down کادیلاکها روی زمین
Through the night and the poison gas میان شب و گاز سمی میخزند
I lean from my window sill و من از آستانه پنجرهی
In this old hotel I chose هتل قدیمی که برگزیدهام خم شدهام
Yes, one hand on my suicide آری، یک دستم به سوی خودکشیام میرود
And one hand on the rose و دست دیگرم به سوی گل سرخ
I know you've heard it's over now میدانم که شنیدهاید همه چیز تمام شده
And war must surely come, و جنگ ناگزیر خواهد آمد
The cities they are broke in half شهرها نیمه خرابند و
And the middle men are gone. مردان میانه حال همه گریختهاند
But let me ask you one more time ولی بگذارید یکبار دیگر از شما سوالی بپرسم
O children of the dust ای فرزندان غبار
All these hunters who are shrieking now آیا تمام این شکارچیان که فریاد میکشند
Do they speak for us? به دنبال مایند؟
And where do all these highways go و این بزرگراهها به کجا میروند
Now that we are free? که آنجا آزاد و رها باشیم؟
Why are the armies marching still برای چه ارتشها هنوز سرود میخوانند
That were coming home to me? که به خانه به دنبال من میآیند؟
O lady with your legs so fine آه!خانوم ساقهای شما بسیار ظریف است
O stranger at your wheel اوه!غریبهای همراه شماست
You are locked into your suffering شما در رنج خود زندانی شدهاید
And your pleasures are the seal و شادی، مُهر و کلید آن است
The age of lust is giving birth زمان شهوترانی به باروری نشست
And both the parents ask the nurse و پدر و مادر از دو طرف شیشه
On both sides of the glass از پرستار سوال میکنند
Now the infant with his cord و نوزاد با بند نافش
Is hauled in like a kite مانند کایتی در آسمان میچرخد
And one eye filled with blueprints با یک چشم پر از سرمشق
One eye filled with night و یک چشم پر از شب
"چرا کاملم نمی کنی، یا کاملا از من نمی کَنی..." - گراناز موسوی
امشب چرا دوباره دلتنگ شدم؟ کجا دنبالت می گردم؟ وقتی که نیستی بگذار فراموشت کنم. خواهش میکنم...
... بارون اگه یکریز بود... سیگار میکشـــــــ کشـــــ کشـــــــم... قاب میشم یه روز رو دیوار...
خیلی اینکار را دوست دارم. خاطرات روزهای خوبی را برایم دارد، چهار پنج سال پیش... چه زود میگذرد. اگراشتباه نکنم این اولین ملودی بود که روی آن ترانه گفتم، چقدر هم کار سختی بود.
پروانهها گُرگن، لاکپشتا بزرگن
لرزیدنت زیر برفا ، رمانتیک و از این حرفا
داشتم به کتابخانهام نگاه میکردم، حدود ۲۰-۳۰ کتاب و همین تعداد سیدی و دیویدیام دست اینوآن است. دیگر به کسی چیزی امانت نمی دهم. من اصل را بر صداقت دوستانم گذاشته بودم و اینکه خودشان برمیگردانند، برای همین جز آنهایی که یادم هست، جایی ننوشتهام که کدام را به چه کسی دادهام، دوستان هم بیمعرفت از آب در آمدهاند!!
شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد
واز بهر تو زَهر اندُهی نوش نکرد
ای جانِ جهان هیچ نیاوردی یاد
آن را که تو را هیچ فراموش نکرد
(سیف فرغانی)
دوست عزیزم مهیار کاظمزاده در آلبوم جدید لیلا فروهر که با عنوان "ماه من" منتشر شده است، بهعنوان ترانهسرا در ترانهی "مجنون به لیلا میرسه" حضور دارد که این اتفاق را به مهیار عزیز تبریک میگویم و آرزوی موفقیتهای بسیار بیشتر را برایش دارم.
تو همونی که میتونه قصهها رو عـوض کنه
بـذار کـه آیـنـده از ایـن بههم رسیدن، حـظ کنه!
"دورتر که باشی بیشتر میخواهمات"
این آوازِ زنی بود که هر صبح
از شبِ آغوشم باز میگشت
من
عشقبازی بودم که از "دوستت دارم"
از "آخرین بار"
از نبودنات میترسید
و هیچکس به او نگفت
حق با ترسوها نیست!
همیشه "حق با کسیست که از نترسیدن میترسد"
(میثم یوسفی)
چون ما بهکفر زلف تو اقرار کردهایم تسبیح و خرقه در سر زنار کردهایم
خلوت نشین کوی خرابات گشتهایم تا خرقه رهن خانهی خَمار کردهایم
شوریدگان حلقهی زنجیر عشق را انکار چون کنیم چو این کار کردهایم؟
ما را اگر چه کس به پشیزی نمیخرد نقدِ روان فدای خریدار کردهایم
از ما مپرس نکتهی معقول، از آنکه ما پیوسته درسِ عشقِ تو تکرار کردهایم
گر خواب ما به نرگس پرخواب بستهئی ما فتنه را بهعهد تو بیدار کردهایم
در راه مهر سایهی دیوار محرم است زان همچو سایه روی بهدیوار کردهایم
خواجو ز یار اگر طلب کام دل کنند ما کام دل فدای رخِ یار کردهایم
این واژهها چقدر کثیف و قدیمیاند
این قلبهای سرخ، چرا باز سیمیاند
این مرد با کدام صدا منجمد شده؟!
آن چشمهای ناز چرا منجمد شده؟
آه این خدا چرا همهاش حرف میزند؟
: ما خلق کردهایم شما را "فی کبد"
عُق میزنم تمامی ِ این حس زشت را
پس میزنم دوباره به عشقت، بهشت را
...
(میثم یوسفی)
آلبوم جدید کاوه یغمایی را حتما تهیه کنید تا از گوش دادن به آن کلی لذت ببرید. "سکوت سرد" کاوه یغمایی که از ایران با او همراه بود، چند هفتهای میشود که در اروپا و امریکا منتشر شده است. ۶ تا از ترانههایش هم سرودهی دوست خوبم، روزبه بمانیست که "ساده"، "نسل سوخته" و "تب صفر" را بیشتر از بقیه دوست دارم.
" همهچی ساده شروع شد/ تو مسیر یه خیابون / توی یک غروب پاییز/ زیر چتر خیس بارون/ یه نگاه ساده از تو / یه سلام ساده از من / چندتا لبخند دروغی/ چند قدم پیاده رفتن... "
" یکی جای دست و پاهاش دادنش چندتا ستاره/ یکی اون ستارهها رم جای دست و پاش نداره / یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمهکاره / یکی برگشته تو سنگر استخوناشو بیاره / اونکه قامت بلندش سپر این سرزمین بود / روی خاک سرد غربت پی ِ یک قطعه دیاره / خیلیا پیاده رفتن، خیلیا شدن سواره / یکی دیگه جون به شب باخت، یکی دیگه شد ستاره... "
موسیقی کاوه را دوست دارم و شاید همیشه یکی از انتخابهای اولم باشد، ولی مشکل اصلی آلبوم قبلیاش ضعف ترانهها بود، گرچه مزدا شاهانی هم دوست خوبم است، ولی بههرحال ترانهها ضعیف بودند و خوشحالم در این آلبوم قدمهای مثبتی برای رسیدن به کلام مناسب با صدا و موسیقیاش برداشته است. به روزبه و کاوه عزیز بابت این آلبوم تبریک میگویم و امیدوارم کارهای بهتری را هم در آینده از آنها شاهد باشیم.
گفتوگوی من با آهنگساز توانا و دوست خوب، کارن همایونفر عزیز را در مورد روند موسیقی فیلم و نگاهی به موسیقی مجموعهی تلویزیونی "حلقهی سبز"، در شمارهی آینده ی نشریهی هفتگی سینما بخوانید.
گفتم :"بگو"
سکوت کرد و رفت!
و من
هنوز...
گوش میکنم...
(ولی اللّه پاشا)
سرویس شدم. داغون داغونم. اینهمه بینظمی و بدخوابی و سختیکشیدن توی راه دانشگاه و کار و ... هزار مصیبت دیگر آخرش زمینگیرم کرد. دیروز ظهر رفتم توی اتاقم که شلوارم را بپوشم، فقط کمی خم شدن برای پوشیدن شلوار برای رگبهرگ شدن کمر و زمین خوردن بس بود. اولاش که جدی نگرفتم و گفتم مثل همهی دفعات قبل است، اما نمیتوانستم تکان بخورم. شب هم که رفتم دکتر گفت خیلی وضعیت بدی داری و یک بسته آمپول و دارو و ... را با یک دستور بلندبالای استراحت به ریشمان بست. الان هم بهجای استراحت مطلق ۲۴ ساعته و خواندن درسی که فردا باید امتحان بدهم، نشستهام برای شما عرض حال بنویسم. من خوب نمیشوم، نه!؟ یک عالمه کار، درس و خیلی قرارهایی که با خودم برای دیدن تئاتر و ... داشتم هم فعلا کنسل است.
هوا خیلی سرد است... خیلی!!!
یک قمار باز باید بداند چگونه باید باخت تا به بازی بگیرندش... (نصرت رحمانی)
حسین عزیزم، ممنون! خیلی زیاد!
" دیشب هزاران کودک از قحطی نان مردند"
دارم به خود می پیچم از اندوه این اخبار