
اين زخم كهنه را با شما شريكم، آرام ميگريم تا بلندي فريادها و نترسيدنهايمان را تقديم كنم به پاييز آزاد محمد قوچاني و همقلمهايي كه در بندند تا برده نباشند. به هادي حيدري عزيز و ترانهي باران كوچكش، به محبوبه حقيقي كه نميشناسمش ولي همخاطرهي خيلي از عزيزانم است و... احمد زيدآبادي.
(آینده روشن نیست)
فردا چه رنگیه؟ آبی، سفید، مشکی؟
رویا چه شیرینه تو خوابِ گنجشکی
فردا کدوم واژه توقیف میآره؟
از چی باید حرف زد؟ از گُل یا خمپاره؟
آینده روشن نیست هر چند نو باشه
وقتی هنوز بابا درگیرِ زخماشه
وقتی هنوز مادر اشکاشو میبافه
انگار خوشبختی رو قلهی قافه
وقتی هنوز پاهام از ترس میلرزن
وقتی که هم بندام از موش میترسن
حقو به چی میدی؟ تسلیم یا طغیان؟
داروی ِ دستشویی یا قهوه تو فنجان؟
فردا کجا باشم؟ تو عکسِ رو دیوار؟
تو انفرادی یا.....
نه ..........
تو کت و شلوار!
میثم یوسفی / آبان ۸۵
پينوشت: كيوسك و اين روزهاي سبز!
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کـُند شده، قرص بیاثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریههای من از شب بزرگتر شده است
(سید مهدی موسوی)
برای خالی نبودن عریضه، تا از سکوت نمیریم و با سکوت بخوانیم!
(اخم)
با خنده زیبایی ولی با اخم برگرد
میری برو! اما بدون زخم برگرد
فرقی نداره؛ مرگ یا بیهوده حالی
وقتی که پیشم نیستی دوری، خیالی!
باید دوباره بال و پرهاتو بپوشی
من دستهامو باز کردم آرزو شی
شاید ایندفعه بری و برنگردی
فکری برای حال و روز من نکردی؟
وقتی که اینجا نیستی دلتنگ میشم
میترسم از این حال بد، بد رنگ میشم
وقتی که برگردی کنارم حیف میشی
من بیامیدم، بیبهارم، حیف میشی
بیتو به این دلتنگیا دلبسته میشم
از انتظارت هم یهروزی خسته میشم
دنبال طرحی تازه از دیوونگی باش
پیش نمون اما یه بغض خونگی باش
این لحظههای آخر و بیگریه سر کن
دلشوره دارم! بالهاتو بازتر کن
با اخم ویرانگرتری با اخم برگرد
میری برو! اما بدون زخم برگرد
میثم یوسفی - دی ۸۷ تا فروردین ۸۸
توضیح: اتفاق میافتد یا اتفاقی، نمیدانم؛ ترانه را چند هفته ای بود که نوشته بودم که به شعری از رسول یونان رسیدم و گفتم کاش زودتر میدیدماش. آنقدر حس و حالی که میخواستم بنویسم را بهتر از من تصویر کرده بود که حسودیام شد و خواستم ترانهام را کلن کنار بگذارم. اگر نبودند چند عزیزی که به من و اینترانه لطف داشته و دارند و متاسفانه قبل از برخوردم به این شعر دایی شنیده بودندش، حتما ترانه را تا الان پاره کرده بودم و جز من و همان تشویشهای پیش و پس چیزی نمانده بود!
پینوشت۱: رسول یونان را از روزهای دور خانهی ترانه که همه بودند و بودیم به یاد دارم و از عصرهای کافهنشینی خانهی هنرمندان. من کمتر از بقیه هم صحبت یونان شدم اما شعرها و ترانههایش را دوست داشتم و دارم، بعضیها را بیشتر. حالا مدت هاست که از هردو به دورم. یا نیستند و یا نیستم! رسول یونان برای خیلی از بچهها دایی بود، همه را دایی صدا میکرد و همه داییاش میخواندند. دلم برای آن لهجهی شیرین آذریاش تنگ شده است که خوشبختانه هیچوقت قرار نیست از بین برود. برعکس من و ما که گاهی توی این شهر شلوغ نه تنها زاد بوم و لهجه، که خودمان را هم گم کرده و میکنیم! به قول آن قصهی کهنه: هم عوض میشویم و هم عوضی!
من و تو قصهی یک کهنه کتابیم، مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بیجوابیم، مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصهی ما تموم میشه
آخرش نقطهی پایان کتابیم، مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میآد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟
کی میگه ما با همیم، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنهی آبیم، مگه نه؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجرهی رو به سرابیم... مگه نه... مگه نه؟
شعر بیژن سمندر با موسیقی عطا خرم و صدای محمدرضا شجریان
پینوشت: خیلی اتفاقی توی دو روز سه آدم مختلف گفتند که چرا اینقدر غمگین مینویسی؟ نمیدانستم. فکر میکردم شکل خودم مینویسم. دوست داشتم شکل خودم باشد. فکر میکنم شکل خود خودم هستم. نه به آن شادی و سرحالی که همیشه میبینید و نه آنهمه غمگین که فکرش را بکنید. با غمی همیشگی، دلپذیر و آرام... مثل همین آهنگ... مثل صدای کهنهی شجریان... همین.
(چهار شعر از «کولی؛ پیراهن تنگ یک خواب بلند» کیکاووس یاکیده)
1 –
بگو!
حرفت که تمام شد
به چشمان من خیره نشو
شتاب کن.
از حوالی باران
تا کمی بعد از آن
مردم شتاب میکنند
مردم باش.
2 –
از سرریز حماقتهایت
نترس
کولی!
این تنها دلیل توست
3-
سایهای شرور دنبالم میکند
تمام شب
حتی از شنیدن نام تو هم
پایش سست نمیشود
4 –
پنجه
در ستارهاي
سرخ و سوزان
سبز را میجوییم
نمردهایم.
(میثم یوسفی)
۱-
این زخم، این غم
وا گیره اما
من خوب میشم
با تو
یه روزی
این خونه، این راه
تاریکه اما
دلباز میشه
تا تو
یه روزی
۲- مهدی عزیز کلیپی برایم آورده بود که اجرای ترانهی معروف Summer wine نانسی سیناترا توسط Bono و The Corrs است. مهدی راست میگفت. حالا عاشق نگاههای Andrea خوانندهی The corrs شدهام!
پینوشت: اطلاعات بیشتر را در مورد این ترانه از اینجا بگیرید. لینکهای دانلودش هم همانجا هست.
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونی ِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
اینجا هوا بوی کثافت داره آقا
خندیدن ما شکل عادت داره آقا
اینجا تمام مردها نامردن آقا
دستا به غارت کردن عادت کردن آقا
با ذوالفقار تو خدا رو سر بریدن
قرآن و با سرنیزهها یکجا خریدن
اینجا شبی از عقدهها طوفان بهپا شد
فرداش علی کافر، ابوموسی خدا شد
حتی بهشتام قیمتاش بالا کشیده
میگن معاویه سهاماش رو خریده
اینجا هواخواه تو بودن سود داره
تو سینه چاکات ابن ملجم بیشماره
...
تو اولین و آخرین مرد زمینی
اون چاه میدونه که تو عاشقترینی
...
حالی برای گفتن از این حال بد نیست
اینجا کسی حتی نشونیتم بلد نیست
باید نشونیِ تو رو از ماه پرسید
باید تو رو از گریه توی چاه پرسید
باید تو رو از بچههای کوفه پرسید
تو کاسههای شیر باید که تو رو دید
(میثم یوسفی)
پینوشت: هی رفیق! شعر همیشه پیشتر از من وتو دردهایمان را آواز کرده است. شعر بیدارست، حتی اگر دنیا و ما خواب باشیم.
سال ها هست از خودم تنها
مثل يك اتفاق ميترسم
از همان شب كه قصه خوني شد
ديگر از اين اتاق ميترسم
صورتم از نكردهها سرخ است
گريهام از نگفتهها مسموم
حرفهاي مرا نميفهمند
اين رسولان ِ قبله نامعلوم
بوي كافور ميدهد باران
مزهي مرگ ميدهد دهنم
از بس اينجا خدا به دار شدهست
بايد امشب به مرگ سر بزنم
...
(ميثم يوسفي)
۱-
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جرماش این بود که اسرار هویدا میکرد
آن که چون غنچه دلاش را ز حقیقت بنهفت
ورقِ خاطر از اين نكته مُحشا ميكرد
...
۲-
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانهی غیباش دوا کنند
آری درون پرده بسی فتنه میدود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند؟
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفام
ترسم برادران غیورش قبا کنند
...
۳-
زین آتش نهفته که در سینهی من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
حافظ چو آب ِ لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت
...
۴-
پِی پارهای نمی کنم از هیچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمیرسد
تا صد هزار خار نمیروید از زمین
از گلبنی گلی به گلستان نمیرسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیدهاند
جز آهِ اهل فضل به کیوان نمیرسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمیرسد
۵-
چو پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
۶-
عشقت رسد به ...
فریاد ...
كيـــــــــش !؟
كيش!
مهرهها را تقديم ميكنيم.
(به آسمان ها و دست هايمان
كه پرتـــــــــاب ميشوند
نيم نگاهي)
مهرهها را با ادب و احترام
تقديم ميكنيم.
برجها
پيلهاي كج تاز
اسبها را – كه چهار نعل
اسبهاي – اِل را
(الهي!
نه به اعتراض
نه به التماس)
تقديم ميكنيم.
مهرههاي زيباي ماه رو را
حتي وزيــــرانمان را
وزيران ِ عاقبت انديش را
(به آسمانها – معتاد
و به ستونها محتاج شدهايم.
نيم نگاهي – ربّي !)
هم چنان
همچنـــــانيم كه تقديم مي كنيم.
با عزت و احترام
مهره هاي خوش تراش ِ فكور
با آن شيارهاي مورب!
ما ميان چهارخانه هاي
سپيد
سياه
و سربازان پياده نظام ما
پياده هاي كوچكي بيش نيستند
و تمام نظامشان را
به ضرب خانه ها مي نشانند.
و ما
بازي مي كنيم
همچنان
هم – چنان
(دست هايمان را
از روي بام و آسمان
كه كوتاه
مي آيد!؟
دست هايمان را
به آرزوي تو- پرتاب مي كنيم)
با ادب
با احترام
و عرض ارادت فراوان
مهره هامان را
مهره هاي سپيد را
تقديم شما مي كنيم.
و سياه،
به خانه هاي بخت مي خوابانيم.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره بازي مي كنند.
بزرگان سيه مهره
بزرگان
بازي
مي كنند.
(الهي!
براي يك بار هم كه شده است
بيا و به اين همه مردم كه مات شدهاند
بر آسمانها با آن ستونهاي بالا بلند
نگاهي پرتاب كن ...
الهي ... پرتاب كن!)
مهرهها را تقديم ميكنيم
و برايشان بالا مي زنيم.
اين يك رژهي نظامي است
مهره هاي بزرگ ندانم كار،
و سربازان كوچك
تمام هنرشان را
با يك خانه حركت
به چپ
به راست
كيش مي كنند.
كيــــــــش!
(انگشتهايمان را به آسمان مي پرانيم
و به صداي تيك تاك ساعت
ايمان آورده ايم)
اما،
كما في السابق
با ادب و احترام
مهرههامان را
تقديم ميكنيم.
(مجید ضرغامی 28-مرداد-88)
.
................
پسوند اهورايي:
نخواهد مانــد .
پينوشت: كاش ميخنديديم...
۱- تجسم اسارتي به وسيله ي اسارتي ديگر به همان اندازه معقول است كه بخواهيم چيزي را كه واقعن وجود دارد به وسيلهي چيزي كه وجود ندارد نشان دهيم. - (داینل دوفو)
۲- آدرس سایت راه نیفتادهام را فوروارد کردم روی وبلاگ و به این ترتیب اینجا هم دات کام شد. لطفن دوستان عزیزی که به اینجا لینک دادهاند آدرس را به http://www.meisamyousefi.com تعییر بدهند. ممنون.
۳- تا چند هفتهی پیش دیالوگ آشنای روزنامهنگاران "هنوز تو رو نگرفتن؟!" بود و حالا همه میپرسند: "هنوز به تو تجاوز نکردن؟"
۴- ممنوعالکاری توسط کسانی که در نظرت هیچ مشروعیتی ندارند و پشیزی هم برایشان ارزش قایل نیستی خبر خوشیست، فکر میکند لابد هنوز بیاثر و بیفایده نشدهای و تصمیم میگیری بیشتر و بیشتر بنویسی.
۵- خبر بالایی را دیروز از طریق دوستی موزیسین فهمیدم كه بعد از سه سال بالاخره توانسته بود بر مشكلات شركتي و ... فائق بيايد و قصد داشت آلبومي كه در آن با هم همكاري داشتيم را منتشر كند، امروز هم خبردار شدم که این تیغ به تن تعداد زیادی از ترانهسراهای دیگر هم مالیده شده است. از یغما گلرویی، روزبه بمانی، ترانه مکرم، مونا برزویی، و حتی جواد شریفپور گرفته تا افشین یداللهی و ... البته انگار تعدادي از دوستان از قبل از انتخابات و ايام تبليغات دچار چنين مشكلي شده بودند و ادامه هم دارد. در سایر زمینه های هنری هم چنین بوده و هست، گرچه مسئولين دائمن تکذیب میکنند. تقریبن همهی دوستانی که اسمشان در این لیست هست به اضافهي خيليهاي ديگر كه اسمشان در جاهاي ديگري بوده با نبوده مشکلاتی اینچنینی داشته و دارند. از شواهد فقط ۱۲۰۰ نفر ازهنرمندان در صدا و سیما ممنوعالکارند و در جاهایی که توانستهاند جلوي فعاليت صنفي را بگيرند. عده اي هم اگرچه برنامه هايي روي آنتن دارند اما چون قرارداد اينها از قبل بسته شده بود نتوانستند جلوي فعاليتشان را بگيرند و بناي كار رسانهي ملي (؟!) براين است كه در آينده ديگر همكارياي با ايشان صورت نگيرد. جاهايي هم هست كه اگر بحث ممنوع الكاري نباشد خود هنرمندان ترجيح ميدهند كار نكنند. دوسالانهي كاريكاتور و جشنوارهي سينما حقيقت ازاين دستاند. كاريكاتوريستها و سينماگران تحريمشان كردند و خبرش را حتمن خواندهايد.
۶- سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را

پینوشت: ترانهی یغما... دوباره.
اين روزها قلم به دستم نمیآید، اما هنوز لابهلای کاغذهایم چیزهایی پیدا میشوند که هم حال این روزها باشند. این ترانه را با همراهي رضا دوسال پیش زیر پل سیدخندان کنار سکوت هیجدهمی شهریوری و بیتیر نوشتیم و حالا انگار همه با فریادهایشان بلند بلند می خندند. تیر و مرداد و شهريورش هم فرقی ندارد. سید خندان و ونک، شوش و راهآهنش هم پیشکش اخم کوتولهها...
صدای جیغ و بوق و رد پای چند عابر مُرد
همون شب بود، همون شب که یکی اسم تو رو آوُرد
همهچی دست ما بود و یهو تو قحطی آدم
یکی اومد خدامون شد، بهجاش آزادیمونو بُرد
با زور عدالت رو، میریزی توی لیوان
مردم به تو میخندن، زیر پل سید خندان
یه جورایی هوا خوش نیست، یه جورایی دلم تنگه
دارم فکر میکنم لابد یه جای قصه میلنگه
بهروزی سگ فقط سگ بود، حوا عشق ِ آدم بود
حالا حوا سگه، آدم داره با آینه می جنگه
شب روزه، درست مثل آزاديِ زندانبان
مردم به تو میخندن، زیر پل سید خندان
پينوشت۱: زندانبانان نيز خود زندانياند. تنها كليد را دارند و نميگريزند. (واهه آرمن)
پينوشت۲: چنین حالی ست.
تقدیم کرده به آن پرندههاي ناشناسي كه در اين روزها كوچ كردهاند
با تو حرف مي زنم
كه مقتول توام.
تمام آن لحظه ها به تو خيره شدم
مي توانستي به چشمانم نگاه كني
گفتي صورتم را بچرخانم
تا تازيانه ات بي پروا بتازد
"چقدر شرمگيني تو"
هيچ كس نمي داند
به گردنم خيره شدي
و هوسي دور در دلت ريشه كرد
امّا آيه هاي روشني را از بر بودي
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
و شيطان گريخته بود
و باز من ماندم و تو
"چقدر شبيه مني تو".
" انگشتانت را مي شناسم
ما فرزند يك آدميم "
اين آخرين جملهام بود
پيش از آنكه انگشتانت با رگهاي گردنم بياميزد.
مرا ببخش
كاش مي توانستم
ناله زيباتري بكشم
تا هر شب اينگونه نترسي
كاش يك صبح از خواب برخيزي
و يادت برود كه قاتل مني.
آن باد پنهان شاخه ها
آن پرنده ي ناشناس بر كلكين
آن سايه آرام همراهت
اين صداي موهوم در ذهنت منم
دست خودم نيست
حرفهای بسیاری دارم.
ما هر دو مردگانيم
تنها تو نفس مي كشي و من نميتوانم
اما وقتي دستهايت را در آب ميشويي
نفست بند مي آيد
با من حرف بزن
كه مقتول توام.

شاديام بيشمار، دردم اما يكي ست
اعتراف ميكنم، آسمان قهوهاي ست
جنگ بياعتراف، آه جنگ بدي ست
اعتراف ميكنم؛ سبز رنگ بديست
آنكه از عشق گفت، هرزه مرد بديست
اعتراف ميكنم، عشق درد بديست
...
(میثم یوسفی)
پینوشت۱: شدیدن طرفدار وبلاگ پسرهای آیتالله بیات زنجانی شدهام. مطالب خواندی زیادی توی وبلاگشان هست و معمولن هم به روزند. آقای هادی بیات و آقا محسن عزیز.
پینوشت۲: این شعر را تقدیم میکنم به احمد زیدآبادی که خبرهای خوشی از سلامتیاش نمیآید. میگویم کاش شما هم اعتراف میکردی. میگویم احمد آقا! ما زندهی شما را بیشتر از مردهتان لازم داریم. منتظر دیدارتان میمانیم، دوستتان داریم و غمگینیم...
مردهای بسیاری هستند
که میتوانند ساعتها به تو زل بزنند
مردهای بسیاری هستند
که میتوانند دوستت داشته باشند
مردهای بسیاری هستتند
که میتوانند ساعتها، ساعتها نوازشت کنند
مردهای بسیاری هستند
بسیار زیاد
که دوست دارند
با تو بخوابند
اما
انگشتشمارند مردانی
که با تو حرف بزنند
شعر بگویند
و برایت شعر بخوانند
و انگشتشمارترند
آنهایی که مثل من
دوست داشته باشند تو را بکشند
چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشمهایت زل زد
و به گلویت دست کشید
به جای رختخواب
و حتی کاغذ و قلم
دنبال چاقو بگردد؟
(میثم یوسفی)
(اعدامی)
فصل روئيدن چاقو، وسط حوض طلاپوش
فصل قربون كردنِ ماه، بعدِ وا كردن آغوش
فصل پوست كندن خوابا، توي پوست كلفتي شب
واسه دل بردنِ از ما، اَبرو ورداشتن عقرب
عكس چشماتو كشيدن، رو زمين، نه روي اَبرا
سرو چشمام توي بشقاب، واسهي حضرتِ آقا
رژه رفتن من و تو، با لباس فرم خوني
حكم اعدامي رو داشتن، وقتي اصلن نميدوني
زندگي سهم كي بود پس؟! همه باختن پس كي برده؟!
ورقا دست كي بُر خورد؟! كه خدا هم نارو خورده
توي عريوني ميسوزم، از ندونستن و مردن
وقتي داغون تو بودم، چشاتو كجا مي بردن؟!
تو چشات عكس كي افتاد؟! چشاتو چرا مي بندي؟!
ته گرفتم توي گریه، وقتي گفتن كه نخندي
باز لبات قرمزن امّا، قرمزيش از رژ لب نيست
اين لبا خونياَن، حتي بوسههات فاتح شب نيست
نفساتو میشمردم، نفسامو میشمردی
تو رو بوسیدمت آروم، منو بوسیدی و مردی
خون ِ تو میچسبه رو خاک، بیتو اینجا جای من نیست
وطنم تو بودی و تو، بیتو این وطن وطن نیست
تو همیشه هستی اما، شب همیشه نمیمونه
ته ِ تاریکی سفیده، کسی اینو نمی دونه
میثم یوسفی - زمستان ۸۰
پینوشت: تقدیمی ندارد. می توانست برای ندا باشد، برای سهراب باشد، برای آن کودک ۱۶ سالهی شیرازی باشد، یا حتی برای بچههای عراقی و فلسطینی، خودتان میدانید که... تقدیمی ندارد. خون چسبیده به خاک را که تقدیم نمیکنند...
۱-
آن ابرهای تیره و این سایه ها شومند
نوشابهها از مشکی ِ کشتار مسمومند
فریاد را خوردم به جُرم ِ «دوستت دارم»
در دادگاهی که همه از پیش محکومند!
آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است
ایران ما گربهست امّا موش بسیار است!
خسته شده دنیا از این آواز تکراری
خاموش شو! در جوبها! یا زیرسیگاری
از رادیو خاموش کن امواج صافت را
که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را
با من کتک می خوردی و شبهای آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!
فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...
یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود
در ازدحام کف زدن های هواداران
بازنده ای در انتظار سوت داور بود
در مغز ما می سوخت عشق و خواب جنگلها
گربه میان دست های بچّه تنبلها!
در سردخانه فارغالتحصیل میگشتند
اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل»ها
میخواستم با تو بگویم: دوستت دارم
امّا نمیفهمند اینها را مسلسلها!
من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد
تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابهی مشکی نخواهم خورد!
عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفهی این ابر، باران اسیدی بود
دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!
تنها نه ما، خورشید را توی «اِوین» کردند
خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد
فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد
ما مرده ایم امّا دماغ زندهها چاق است!
در روزنامهها ستون ادّعا چاق است
از خون ما پر شد شکمهاشان... چه دردی داشت!
با که بگویم درد را؟ حتی خدا چاق است!
شلاق یا حبس ابد؟ محکوم ِ از پیشیم
که عشق ممنوع است که احساس قاچاق است
دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربهاش را موشها خوردند...
(سید مهدی موسوی)
۲-
« يه دختر تو تراس رو به رویی»
یه دختر تو تراس رو به رویی، یه شالِ سبزو هر روز میتکونه
یه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر آرزوهایی که هر روز توی قلبش گُر می گیرن
پر از خاکستر خوابای خوبی که هر شب تو نگاهِ اون می میرن
همین چند وقت پیش رؤیاشو توی خیابون بی بهانه سر بریدن
هميشه راه پروازشو بستن، هميشه رو خیالش خط کشیدن
به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدایت، کافکا، فرخ زاد و مایکل
یه عکسِ خاتمی، چندتا مدونا، یه عکسِ تام کروز، یه عکسِ فیدل
همه ش دنبال قهرمان می گرده، میون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سیاست بازا، پیرا و جوونا
نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی می شه ساخت بی ظلم و برده
يه دختر تو تراس رو به رویی، شبا کنسرتِ فریادش به راهه
صداش می گیره از بس غصه داره، نمی شه دیدش از بس شب سیاهه
ولی زنگ صداش می پیچه هر شب، تو شهری که چراغاش رنگ خونن
دیگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها می ترسن سبز بمونن
می خواد یادِ تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
درختی که قرنطینه شد آخر، تو فصلی که زمین برعکس می چرخید
صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
(یغما گلرویی)
پینوشت: ما چه بسیاریم، بسیاریم، بسیاریم...
■
چند دریا اشک میباید
تا در عزای اردو اردو مُرده بگرییم؟
چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابهکاری بشوریم؟
(احمد شاملو / حدیث بیقراری ماهان)
كسي نميآيد؟
در انتظار نبودي وگر نه ميآمد
در انتظار نبودي وگرنه ميتابيد
ستارهي سحري
(نصرت رحماني)
۲-
ثقل زمين كجاست؟
من در كجاي جهان ايستادهام؟
با باري از فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من!
من در كجاي جهان ايستادهام؟
(خسرو گلسرخي)
۳-
بهانه در رگ من فرياد ميكشيد:
- نخواب
زمان بيداريست
هنوز بيدارم
هنوز...
(نصرت رحماني)
پينوشت: اي سرزمين من! در انتظارم و بيدارم...
دیشب دوروبر یک شب بود که پویا نیکپور خبر بدی داد مبنی بر اینکه عبدی یمینی، آهنگساز بزرگ کشورمان هم توی هواپیمای کاسپین تهران ایروان بوده است. به ناصر چشمآذر زنگ زدم و گفت سالهاست از عبدی بیخبر است و امیدوار است خبر درست نباشد. هیچکدام دلش را نداشتیم تا شمارهی عبدی را بگیریم و بشنویم خاموش است یا از خانهاش... تا امروز ظهر که محمد خاکپور پس از صحبت با خانوادهی عبدی خبر را تایید کرد، امیدوار بودیم این خبر درست نباشد که بود... شمارهی ۸۹ در بین اسامی مسافران پرواز کاسپین عبدالرضا یمینی یا عبدی یمینی موسیقی ما بود. امیر تاجیک و خشایار اعتمادی هم با بغض و غم خبر را تایید کردند و ... همین! یک انسان بزرگ دیگر هم مفت مفت از بینمان رفت و همسفر بچههایی نوجوان تیم ملی جودو و مسافرانی که شاید برای فراموشی این روزهای غمگینشان میرفتند تا چند روزی در ارمنستان باشند پرواز کرد و نپرید، سوخت... حالا چند ساعتیست که آلبوم امان از داریوش اقبالی را با گریه گوی میکنم و موسیقی فوقالعادهی عبدی را که تا ابد برای ما مانده است. عبدی یمینی انسان بزرگ و آزادهای بود و از پیشروترین و بهترین تنظیم کنندهها و آهنگسازان تاریخ موسیقی پاپ ایران. روحش شاد.
امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن
امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن
امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن
امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن
ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن
برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...
شهیار قنبری
پینوشت: در مورد عبدی یمینی و کارهایش
حتما سراسر شب صدامان ميكردي
اما عزيز دلم
زندگان
قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند
حتما سراسر شب
بر دريچه سنگينات كوفتي
و ما فقط صداي ريزش باراني را ميشنيديم
كه بر گل نامرئي ميباريد
و بويي غريب
از گلهايي ناشناخته در شب ميپيچيد
با دست بسته نميشود كاري كرد
شب چسبنده دست و دهانمان را فرو ميبندد
و آنچه كه ميبيني روياهاي ماست
كه مثل مهاي برميخيزد
بر سنگت فرو ميريزد
با دست بسته نميشود كاري كرد
اما هيچكس را توان بستن روياهايمان نيست
روياهايي كه نيمهشبان قدم به خيابان ميگذارند
در تلالوي پنهان خويش يكديگر را ميشناسند
از ديداري در سپيده فردا سخن ميگويند.
(شمس لنگرودی)
چطور بگويم؟

نه!
ناامیدی تن دادن است
و من
هرگز به سیاهی تن نخواهم داد
.
(دکتر زهرا رهنورد)
۱ - دخترك خواب مي بيند سبز روي و سبز موي با مردمكاني از فلز سرد... (لوركا)
۲ -
به تو فکر می کردمو حواسم به ساعت نبود
به رویای "ما" گرچه این به غیر از حماقت نبود
شبیه ِ یه ترس ِ مدام شبیه ِ خودم می شدم
به تو فکر می کردمو از عشق ِ تو کم می شدم
به تو فکر می کردمو به کابوس های خودم
تو "خرداد هشتاد و هشت" پُر از پُک زدن می شدم
پُر از پک زدن می شدم پر از زن، زدن، دود، دود
به تو فکر می کردمو حواسم به ساعت نبود!
۳ - امروز روز عجيبي بود. با حلقهي انساني تركانديم و به قول دوستي يك ترك بدون خونريزي تهران را فتح كرد؛ حضور مردم قطعن مليوني بود. از شواهد حضور هنرمندان توي مردم هم جواب داده است. مناظرهي محسن رضايي و احمدي نژاد و مستند مير حسين هم كه عالي بود. اما توي دو روز باقيمانده بايد بيشتر كار كنيم. تصور پيروزي قطعن ما را از واقعيت و تلاش بيشتر دور خواهد كرد. هنوز خيلي ها هستند كه ...
۴ - امروز ساعت ۱۶ يغما -گلروئي- را سر كوچهي ستاد هنرمندان ميرحسين موسوي زدند. يغما داشت ميآمد پيشم كه با هم برويم توي مردم. همه توي كوچه بوديم و بچه ها داشتند آماده مي شدند سوار ونها شوند و من هم تلفني با فردين خلعتبري در مورد يكي از برنامهها حرف ميزدم كه يغما پشت خطيام آمد و قطع شد و يك دفعه ديدم خونين و مالان جلويم سبز شد. گفت سر كوچه دو موتور سوار كه از شواهد به خاطر كثرت جمعيت داخل كوچع ترسيده بودند بيايند و براي ما مطاحمت ايجاد كنند به اسم صدايش ميكنند، نزديك مي رود و دست ميدهد و فكر ميكند از بچه هاي ستادند كه يكي سيگارش را روي دست يغما خاموش ميكند. دست به يقه كه ميشوند معلوم نميشود كي و با چه چيزي خراشي زير گلويش مياندازند و در ميروند. توي ترافيك آن ساعت جردن و وليعصر به سختي خودمان را به درمانگاه خيابان فرشته رسانديم و و هفت تا بخيهي ناقابل خورد زير گلوي يغما؛ شايد به خاطر راي به انسانيت، صداقت، دفاع از حقوق شهروندي و ...
۵ - دومي اصلش اين بود.
۶ - چندتای دیگر از بچهها را زدهاند. توی مصلی هم خیلیها را به قصد کشت زدهاند. این ادبیات این جماعت است. دیشب هم که داشتم میآمدم خانه ۱۰ تا موتورسوار دورم کردند و نمیدانم چه شد بعد از کمی جر و بحث بیخیال شدند و جان سالم به در بردم. شاید از ریشم ترسیدند!! شکستن شیشهی ماشینهای حامی موسوی هم که اتفاق جدیدی نیست.
بگو بگو
بگو بگو
کی میتونه پس بگیره جوونیمو
کیشستوشو میده، بگو؟
صورت و دست خونیمو
کجا باید پیدا کنم رفیقای جونجونیمو؟
کبریت کی آتیش زده لباسای مهمونیمو؟
.....
یکی دو سال پیش بود که به آلبومی به اسم "قصهی نا تمام" با صدای امیر، موسیقی آندرانیک و ترانههای شهیار قنبری منتشر شد. حسن شماعیزاده هم در این آلبوم تک آهنگی داشت و مهین آبادانی و و مریم قاضی هم هرکدام یک ترانه. "قصهی ناتمام" به سرنوشت آلبوم سپیدار و آلبوم "اسم منو صدا کن"؛ تنها آلبومی که آندرانیک با صدای خودش منتشر کرده است دچار شد و جز معدود افرادی کسی این آلبومها را نشنید. آندرانیک پس از جدایی همیشگی از خوانندگان قدیمیای مثل داریوش، ابی و گوگوش که قصمتهای زیادی از اقبالشان را مدیون او بدودند سراغ چند خوانندهی جوان رفت و عمدتا با همراهی شهیار قنبری کارهایی را برای آنها انجام داد، اما سلیقهی شبکهها و شرکتهای لسآنجلسی بسیار پایینتر از آن بود که حمایتی از ایناین جوانانی بکند که ششوهشت نمیخواندند، کلیپی که با دخترها برقصند نداشتند و به موسیقی نگاهی فراتر از یک تفنن یا حتی بیزینس داشتند. آخرین آلبومی که آندو به این منوال منتشر کرد آلبومی با صدای خوانندهای به اسم سولماز بود، بعد از آن هم بیماریهای مختلف از طرفی و بدسلیقهگی لسانجلسیها از طرفی دیگر آنقدر به او فشار آوردند که به قول خودش تا مدتی بیخیال موسیقی بشود، بلکه در آینده روزنه ای در جهت علایقش گشوده گردد و ملودیها و تنظیمهای فوقالعادهی آندو را دوباره با صداهای جاندار و بادغدغه بشنویم. امیدوارم آن روز را نبینیم که بیماری این آهنگساز بزرگ را از پا بیندازد و قیافهی عزادارها را بگیریم و به فکر تشییعجنازهای شکوهمند (!!) برایش باشیم. البته بعید میدانم این اتفاق هم بیفتد، قطعن امثال آندو، تورج نگهبان، پرویز مقصدی، اسفندیار منفردزاده و ... برد تبلیغاتی کمتری از خوانندههایی مثل مهستی دارند که دستاندکاران موسیقی لسآنجلسی حتی به فکر مراسمی آبرومند برایش باشند. وقت مرگ هنرمندی مثل آندو حتی در ایران هم خبری از او نخواهد بود، مطمئن باشید... اتفاقی که برای فردی مثل پرویز مقصدی که دو، سه ماه پیش فوت کرد، در ایران و لسآنجلس افتاد. تنظیمکنندهی آلبوم برف فرهاد هم آندو بود که بعد از انقلاب با مجوز ارشاد جمهوری اسلامی منتشر شد... افرادی مثل آندو بزرگتری آسیب دیدههای شرایط کنونی فرهنگیمان هستند. کسانی که نه در غربت سرپناهی دارند و نه در وطن جایی.
امروز صبح به صورت اتفاقی کلیپ ترانهی "صحنه" از آلبوم "قصهی ناتمام" را پیدا کردم و همین کافی بود که داغ این قصه تازه شود....
هر بار که با آندو حرف میزنم، غصهی عجیبی وجودم را میگیرد، میگوید من نمیتوانم سوار هواپیما شوم، دوست داشتم توی ایران بمیرم اما نمیشود... ميگويد تو چرا نميآيي اينجا كه ببينمت؟ بهش نميگويم، اينها را نميگويم؛ كه من فقط منم، گيرم يكروزي گذرم به ينگهي دنيا افتاد و من را هم ديدي، وطنت، خاطرهات و خاكت را كه نميتوانم بريزم توي چمدان و بياورم...
سپید پوشیده بودم با موی سیاه، اکنون سیاه جامهام با موی سپید...*
پینوشت۱: صحنه را از اینجا ببینید و بشنوید.
پينوشت۲: * ترانهاي از آلبوم برف با صداي فرهاد و موسيقي فوقالعادهي آند.
قول بده ...
قول بده که خواهی آمد
اما هرگز نیا!
اگر بیایی
همه چیز خراب میشود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کردهام
به این انتظار
به این پرسه زدنها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
(رسول يونان)
حلزونها چقدر تنهایند
به جز آشیانهی خود همراهی ندارند.
تنهاییها عمیقاند، آشیانهی کوچکم!
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آنقدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است که تنها ادامه دارد.
(شمس لنگرودی)
چهارشنبه سري به نمايشگاه كتاب زدم، گرچه سه، چهار ساعت بیشتر نبودم و اتفاق دندانگیری هم ندیدم اما دیدار دوستانی مثل مجید ضرغامی، سید مهدی موسوی و ... لطف خودش را داشت. کتاب مجید ضرغامی بالخره بعد از چهار، پنج سال مجوز گرفت و با اسم "اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست" توسط انتشاراتیاش سرزمین اهورایی به نمایشگاه رسید. من از طرفداران شعرهایش هستم و خوشحالم که حالا کتابی از مجموعهی اشعارش را دارم، هرچند به قول خودش شعرهای قدیمیترش را دربر داشته باشد. سیدمهدی موسوی هم علاوه بر اینکه جمعی از بچههای شاعر کشور را توی نمایشگاه جمع کرده بود و برای چنددقیقهای هرچند کم توانستم در خدمت این دوستان باشم، یک نسخه از شمارهی چهارم و پنجم فصلنامهی غزل پست مدرن را هم برایم آورده بود. این شمارهی "همین فردا بود" با سروشکلی جدید و حجمی بیشتر منتشر شده است و شعرها، یادداشتها و مقالههای خوبی هم به همراه دارد. دوستانی که علاقهمندند که نمایندگی فروش این نشریه در شهرستانها باشند با شماره تلفن ۰۹۳۵۷۳۵۴۶۶۴ تماس بگیرند و برای اشتراک یکسالهی آن هم میتوانید مبلغ سه هزار تومان را به حساب شمارهی ۰۰۰۸۲۹۶۰۰۶۷۹۴ نزد بانک تجارت به نام سیدمهدی موسوی بریزید و بعد با همان شمارهی بالا تماس بگیرید و مشترک شوید. فعلا یکی از شعرهای خیلی خوب این شمارهی مجله را برایتان میگذارم:
دارم از تلخیِ این فاصله کمبودت را
ریختم اشک که جاری بشوم رودت را
سوختم، توی هوا پخش کنم دودت را
که فقط خواستهام آمدن زودت را
توی دنیای ِ خدا چیز غمانگیزی نیست
خواب بد دیدهای انگار گلم! چیزی نیست
شهر خالی شده از بودن تو مخصوصا
اجتماع همهی غربت دنیا در من
چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن
راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن
یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم
یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم
کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم
به هوای شب تو چند قدم چسبیدم
تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم
عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم
هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی
مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی
خبری نیست درون من ِ بیرون از تو
مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو
اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو
نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو
گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که…
و دلت تنگ شده راستکی… جوری که…
دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم ↓
خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم ↓
شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم
دستهای تو و گرمای تو را می پوشم
جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت
پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت
فکر می کرد به تنهایی ِ در این کابوس
بخت برگشته ی من در تن یک تازه عروس
خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس
منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس
توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست
خواب بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست
(لیلا اکرمی)
۱) این ترانهی بابک را بهطرز عجیبی دوست دارم. یکی از بهترین ترانه هایش است و به زودی در آلبوم خوانندهای به اسم کاوه منتشر خواهد شد. در این ترانه حامی هم همراه کاوه خوانده است و ملودی و تنظیمش هم با حامی عزیز بوده که به واقع خوب از پس کار برآمده است.
من دیگه دیوونه نیستم، خوب ِ خوبم نازنینم
دیگه رویایی ندارم، حتی خوابم نمیبینم
من دیگه دیوونه نیستم، یهکمی فقط شکستهم
این روزا از بس که مُردم، دیگه از زندگی خستهم
(بابک صحرایی)
۲)
شب ِ دلواپسیها هرقدَر کوتاهتر بهتر
که شاعر در شب ِ موهای تو گمراهتر بهتر
برای شانههای شهر متروکی شبیه من
تکانهای گسل یکدفعهتر ناگاهتر بهتر
چه فرقی میکند من چند سر قلیان عوض کردم؟
برای قهوهچیها مرد خاطرخواهتر بهتر
نفهمیدی که روی بیت بیتش وزن کم کردم
نوشتی شعرهایت شادتر، کم آهتر، بهتر
نه این که قافیه کم بود... نه، در فصل تابستان
غزل هم مثل دامن هرقدَر کوتاهتر بهتر
(حامد عسگری/ خانمی که شما باشید/ انتشارات شانی)
پینوشت: عنوان پست مصرعی از حامد عسگریست!
(گالیله)
قرصها بوی مرگ میدادند
تو ولی باز ادامه میدادی
من که سگمست بودمو سرحال
منتهی میشدم به آزادی
شهر درگیر خستگی بود و
ماه دور زمین نمیچرخید
گالیله گرچه نئشهباز نبود
تلخی ِ درد را که میفهمید
من نفهمیده بودم آغوشت
انتهای جهان و هستی نیست
واژههای همیشه بیدارم
اعتبارش به نئشه-مستی نیست
تو شبیه خیال من بودی
من به دنبال گرمی آغوش
سرد هستم تو هم که سردتری
تن من را به جای رخت بپوش
توی این کفشهای بیراهی
مثل یک ماه مست میمیرم
تو به دنبال جفت هستی و من
دستهای تو را نمیگیرم
تب به دور لب تو میچرخد
باد دنبال مرد میگردد
گالیله عاشق تو میشود و
نئشه دنبال گرد میگردد
(میثم یوسفی/ مرداد ۸۶- فروردین ۸۸)
پینوشت۱: اين يك بازگشت است به دوراني كه با یک سری از دوستان بنای متفاوت نویسی را گذاشتیم. بعدها خیلیها "صفر"شان را از همینجا شروع کردند و جلسات شعر و ترانه هم دلیلی شد که بسیاری برای جلب توجه هم که شده راه ناصافتر را انتخاب کنند. اما ما که اینطرفی آمده بودیم راه رفتن توی هر مسیر دیگری را هم بلد بودیم، گرچه گاهی دوستان عاشقانههای ما را فراموش میکردند، اما حالا فکر میکنم همه بدانند که هرکس بتواند در هر ژانری درست بنویسد تواناتر است. راه میانبر همیشه بهترین راه نیست. خیلیها توانایی نوشتن یک عاشقانهی ساده و سالم، اما پر از لحظه و کشف را ندارند و کجروی را پیش میگیرند. همین باعث میشود از اجرا و موسیقی هم دور باشند و پس از مدتی هرکسی که ترانه ای را به اجرا میرساند دشمن خیالیشان شود. به هر حال، مرور گذشتهها گاهی برای خود آدمی هم جالب است! شروع این ترانه از دوسال پیش بود و عید امسال که دلم برای این مدل نوشتن تنگ شده بود کاملش کردم. گرچه مدتهاست که ساده نویسی و نوشتن برای اجرا را دلپذیرتر و سختتر از به قولی "متفاوت"نویسی یافتهام، اما هنوز جنون این تجربهها را هم به اندازهی خودش دوست دارم.
پینوشت۲: علاقه ای به موسیقی رپ ندارم، اما هرگز موضعی در قبالش نخواهم داشت. دوستان زیادی دارم که سلیقهشان را در رپ میبینند و برای من هم محترماند. هر کسی راه خودش را برود بهتر است، هرگز کسی جای کسی را تنگ نکرده است و کار خوب هم روی زمین نمیماند. بههرحال! اگر پیگیر موسیقی رپ هستید ترانهی جنگ را با صدای دوست خوبم نیما از اینجا داونلود کنید.
پینوشت۳: دو آلبوم پر سر و صدای بنیامین و سیروان خسروی اتفاق خوبی برای موسیقیست. حداقل از این جهت که مردم را دوباره با فروشگاههای موسیقی آشتی میدهد. در فرصتی مناسب در مورد این دو آلبوم خواهم نوشت.
گاهي!
فقط گاهي!
به كوچولوها فكر ميكنيم؛
ميخنديم
و سوت ميزنيم!
گاهي!
فقط گاهي!
به خدايي كه هست و احتمال داشت نباشد
فكر ميكنيم
اميدوار ميشويم
و لبخند ميزنيم
گاهي
فقط گاهي
از خودمان بدمان ميآيد
از صداقت و رفاقت و ... كه گاهي بلاهت شده بود
از تكرار ميترسيم
حرفي نميزنيم
و به گاهيها فكر ميكنيم
مثل اين بيگاه
كه وسط ارديبهشتي كه حالمان را بد ميكرد
سرخوشيم!
صدای مریض خوانندهی the Tiger Lillies برایم روز و شب نگذاشته است.
I'm terrible, terrible, shouldn't be allowed
To sing my songs of filth to a decent crowd
اینها قسمتهایی از ترانهی Terrible اش بود. متاسفانهی توی نت ترانه و لینکی از ترک Fisherman از آلبوم The Sea پیدا نکردم. پیدا کنید و گوش کنید. چیز عجیبیست، عجیب.
۲)
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خودم را بکنم
لطفن دو سه سطر مرگ را کش بدهید
(جلیل صفربیگی/ كمكم كلمه ميشوم/ برگ آذين)
۳)
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار میافتم
دو تكه ميشوم
نيمي را باد ميبرد
نيمي را مردي كه نميشناسم.
(گراناز موسوي/ پابرهنه تا صبح/ نشر سالي)
۱- از ذاتالريه متنفرم. ترجيح ميدهم توي دريا خفه بشوم، تا اينكه آب ششهايم را پر كند و توي خودم بميرم.
۲- دلم براي كساني كه دلتنگ نميشوند تنگ نميشود.
پی نوشت: شماره یک قسمتی از "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ریچارد براتیگان است (البته نقل به مضمون) که توی چند پست قبلی در موردش نوشته بودم و به مدد حافظه ی ضعیفم فراموش کرده بودم مال کجاست. از هرکس هم پرسیدم نمی دانست، برای همین اینطوری نوشتمش. از روح ریچارد براتیگان معذرت می خواهم که یکی دو روزی این کشف دوست داشتنی اش را مصادره کردم.
اطلاعات بيشتر را از اينجا بگيريد.
(+18 یا گاهی اشتباهی)
(تقديم به عشق كه بعد از 18 سالگيام فقط زخمهايش مانده است)
يك نفر يك عمره كه ميآد، يك نفر يك عمره كه ميره
وسعتِ اين راه بيمرزه، گم شدن يك درد ِ واگيره
هر كسي يكريز ميخنده، هركسي كه اهل بارونه
هر كسي كه شعر ميگه يا قدر دلتنگي رو ميدونه
دستشو گاهي ميگيرم
با تو اشتباهي ميگيرم
چشمامو آروم ميبندم، رود و دريا خواب مي بينم
خون ميوفته تو چشام از بس، قرمزي رو آب مي بينم
گريههامو قرض ميدم تا، عكس تو اينجا مجسم شه
هركسي بي كفش و بيمقصد، زير بارون هم مسيرم شه
دستشو گاهي ميگيرم
با تو اشتباهي ميگيرم
بوي نا افتاده تو مغزم، عكسهاتو باد دزديده
هركسي كه زخم همراشه، بوي آغوش تورو ميده
هفت ساله زندگي كردم، زخمهاتو! بي برو برگرد
تا كسي هم دستِ من ميشد، زخمهاتو باز نو ميكرد
دستتو گاهي گرفتم
شايد اشتباهي گرفتم
(میثم یوسفی/ بهار گاو ۸۸)
لبهام از سرما سیا میشه
ماهی تنگُ عید میبینم
دیوارهام و آخر دنیا
فانوسمو خورشید میبینم
قرصام و توی تُنگ میریزم
تو نیستی آرومِ اعصابم
روزامو روی سقف را میرم
شبهامو زیر تخت میخوابم
وقتی دلم تنگ خودم ميشه
چشمام و میبندم خدا میشم
عصرا دم خاموشی فانوس
معبود آدم برفیا میشم
توی اتاقم برف میباره
سردِ ولی کی میگه دلسردم
من بیست و شیش سالِِ تموم انگار
با قاب عکسم زندگی کردم
خوشبختم از و قتی گلوی من
زخمی ِانگشتای کولاکه
آغوش ناامن تو یادم داد
هر جا هوا خوبه، خطرناکه
توی اتاقم برف می باره
تو رفتی از روزی که یادم نیست
با برف و یخ معشوقه میسازم
کی میگه آدم برفی آدم نیست؟
چی مونده از من توی این سرما
یه آدم دیوونهی سرخوش
تو نیستی آرومِ اعصابم
دلچسب این سرمای آدم کش
توی اتاقم برف می باره...
از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است
من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است
چابكسواري، نامهاي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است
خونگريههاي امپراتوري پشيمانم
در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است
مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟
اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است
فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن
اي مرگ! تابوتي كه با خود ميبرم خالي است
- فاضل نظری -
دهلویان بیدلی دارند و بیدل غم و عشقی که تن میسوزاند و جان گلگون میکند. عشقی چنین بیمنت کجا خبر میشود؟ کجای شعرهای ما به عشقنامه میماند که همه انتظارست و گلایه. بیدلها اگر هم گلایهای دارند به پاسداشت عشق است، بیدل غم عشق میخورد و گلایهای ملایم میکند و باز به عشق و غم مستمر است. در مرام او جور خوبان لطفیست مدام. ما کی حوصلهی خودمان را داریم که طاقت عشقی چنین هم باشد؟
۱ -
گر در شراب عشقم از تیغ میزنی حد
ای مست محتسب کش حدیست این ستم را
گفتی که غم همی خور من خود خورم ولیکن
ای گنج شادمانی اندازهییست غم را
۲ -
خبرت هست؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سرِ سودای تو دارم، غم سر نیست مرا
بی رُخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر ازین کار کنون کار ِ دگر نیست مرا
۳ -
از درونم نمیروی بیرون، که گرفتی درون و بیرون را
نام لیلی بر آید اندر نقش، گر ببیزند خاک مجنون را
گریه کردم به خنده بگشا دی، لب شکر فشان میگون را
بیش شد از لب تو گریهی من، شهد هر چند کم کند خون را
هر دم الحمد میزنم به رُخت، زانکه خوانند برگل افسون را
پینوشت۱: امشب هم به بیدل خوانی خوش گذشت و به قول حسین پناهی: کسی مارو نکشت! گفتن ندارد که همهی شعرها متعلق به بیدل دهلویاند!
پينوشت۲: كنسرت رضايزداني عزيز امشب و فردا شب در سالن اريكهي ايرانيان برگزار ميشود. رضا براي فردا شب دعوتم كرده است و اميدوارم بتوانم بروم. اگر هنوز بليطي مانده باشد ميتوانيد با مراجعه به اين لينك از نحوهي تهيهاش مطلع شويد.
پينوشت۳: احمد پژمان كه به نظر من بزرگترين آهنگساز حال حاضر ايران است، فردا شب ميهمان دو قدم مانده به صبح صالحعلا خواهد بود. شايد در فرصتي بهتر در مورد احمد پژمان بيشتر بنويسم.
۲- بوی آتش که میآید، تازه یادم میافتد که هیچ وقت عاشق طبیعت نبودم. حس گسی دارم، یا کمی ترش... مثل کشف... لذت کشف و دیدن. لذت؟ نمی دانم! کشف و دیدنش مهم است!
رابطهمـون از پـاییـز اینجـوری شد غم روزای زوج، غصـه روزای فـرد!
تمـوم رفـتـارای مـن بـیدلـیـل واسه تو حسـاسیت ایجـاد می کرد
کم کم لبـاسـایی که می پوشیـدی دیگـه از رنـگِ محـبـوبِ من نبـود
لحـن «عزیـزم» گفتـنِ تو حتـی بـا هیـجـان، شـبـیـهِ قبـلاً نبـود
روز تـولـدِ تـو، یــه اتـفـــاق یـادت نبـود هـدیـهی من کـدومـه!
موهـای کوتـاه تو کـه عـوض شـد فهمـیـدم کـار عشقـمـون تمومـه
صفحـه روی گرامـافون می چرخید «نگـار من به ســـویِ آن یار غیر»
یـادمه شبهـای زمستـون که بـود طبیعـی شد نگفتـنِ شـب بخیـر!
این اولیـن بهــاره، من بـیتـواَم تمـوم شـد کار عشقمـون تو اسفند
از خـواب می پرم، زبـونم بند میـاد تو نـور کـم، عکـس تو با یه لبخند
صفحـه روی گرامـافون میچـرخه «نگـار من به کـــویِ آن یار غیر»
تنم می لـرزه، دارم اشـک می ریزم خــوب بخوابی عشقِ من، شببخیر...
(مهیار کاظم زاده)
پینوشت۱: شب بهخیر را با صدای مهیار از اینجا گوش کنید.
۳- این پیشنهاد یکهویی آرش چقدر لازم بود، گرچه شمال بیدریا چیزی کم داشت...
۴- یکچیزی هست توی دلم، که درد میکند.
پینوشت۲: آتش به من اندرزن/ آتش چه زند با من؟/ کاندر فلک افکندم/ صد آتش و صد غوغا (مولانا)
هاني باعث شد آرشيو وبلاگم را زيرورو كنم و به اين شعر محمود طلوعي برسم. محمود پديدهي عجيبيست. خوشحالم كه آن روزها بعد از حسين غياثي دومين نفري بودم كه كشفش كردم. لذت كشف، لذت غريبيست.
عکسای ِ اخیرشو تو کشور
میخرن به قیمتی خدا تومن
سوژهی تموم ِ بچهها شده
زده روی دست ِ نیکول کیدمن
خبرا حاکی از اینه که یکی
سر خود تنهاییمو به هم زده
بیاجازه اومده تو زندگیم
زده آرایششو به هم زده
صحتِش زیر ِ سواله توی عکس
چشاشو گذاشته تو مزایده
زده تو خط ِ گل و مُراوده
اعتراض ِ رفقامم وارده
دیگه توجیهی ندارم، بُکنم
دیگه توضیحی نداره که، بده
یه تن و این همه جای ِ دندون
بی غرض پدیدهی امساله
مشکل ِ من تلفن تنها نیست
همه جای ِ بدنش اشغاله
سرِ من وقتشه زیرِ آب بره
بمونم تو ماهِ جاری واسه کی؟
یا حقوقمو به کی هدیه کنم
یا برم اضافه کاری واسه کی؟
کی بیاد دس بکشه رو کچلیم
کی بیاد لی لی به لالام بذاره
تازه اینایی که گفتم به کنار
بچههامو کی به دنیا بیاره؟
خبرا شاکی از اینه که یکی
جفتمو ازم زده، بَدم زده
هُل شده مرتیکهی بی همه چیز
زده آرایششو به هم زده
(محمود طلوعی)
پينوشت: بعد از حرفهايي كه زديم چقدر آرامم! آخيش!
دارم از تنهایی دیوونه میشم
هیشکی اندازهی سیلقهم نیست
واسهی ماشه خیلی انگشت هست
کلت فکر ِ منو شقیقهم نیست
(نادر بختیاری)
پینوشت۱: شمارهی جدید هفتهنامه سینما را از دست ندهید.
پینوشت۲: خبرهای خوبی درراه است. اما چه فرقی میکند؟
پینوشت۳: مدتی هست که هومن جاوید عزیزم پدر شده. تبریک میگویم.
پینوشت۴: سایت دوست خوبم مهیار کاظمزاده در آدرس جدید راه اندازی شده است. مهیار یک ترانهی جدید هم با صدای خودش خوانده است که در آینده لینکش را برایتان میگذارم.
(احمدرضا احمدی)
۱ - عشق ما ناجوره
آخرش چی میشه؟
به نبودن با تو
کیه که راضی شه؟
۲ - گفتوگویم با سیروان خسروی در شمارهی جدید ماهنامهی نسیم چیز خوبی شده است! "همهی شانسهای من!"
۳ - این روزها شبی بیشتر از دو سه ساعت نمیخوابم. نمیدانم تا کی میتوانم ادامه بدهم!
۴- وای! نوستالژی، نوستالژی...
Dreams are made winding through my head
Through my head
۱ - هرشب "آخرین دعوت" سهیلیزاده را میبینم! نه آهنگسازش، آرمان موسیپور که از دوستان خوبم است و نه حاشیههای ترانهی تیتراژش که کم و بیش درگیرم کرد و قصهای دراز دارد، بلکه فرامرز قریبیان و حامد بهدادش باعث شدند پای قسمت اول بنشینم و همین حامد بهدادش باعث شد هر شب به این عادت ادامه دهم. یک صحنهی بازی بهداد در مقابل شهرام عبدلی در قسمت امشبش برای اثبات این مدعا کافی بود. واقعا کمتر بازیگری توی ایران میتوانست آن صحنه را دربیاورد. حامد جان! خیلی بازیگری بهخدا!
۲ - توی روز روشن حق اوساسونا را خوردند. دیدید؟ نکونام گل زد و تیم ته جدولیاش داشت توی سانتیاگوبرنابئو رئال مادرید را میبرد که داور دوتا پنالتی مسلم را به نفع اوساسونا نگرفت و بازیکنش را هم به ناحق اخراج کرد! اینطوری بود که اوساسونا بازی برده را سه بر یک باخت. این بازی هم از آن بازیها بود!
۳ - حرف فوتبال شد. میگویم خودمانیم، از بازی استقلال لذت میبرید؟ میبینم صدایی از پرسپولیسیها در نمیآید. ها؟! چهخبر است؟!
۴ -این ترانه مال یکی دو ماه پیش است، آن چند روزی که کلافه بودم و حالا دیگر اصلا کلافه نیستم. قصهاش گذشته و حالا خود ترانه را دوست دارم:
فکر میکردم که همزاد همیم
شعر میگفتم که بیرویا نشی
زخم میخوردی که پشتم تا نشه
زخم میخوردم که تو تنها نشی
...
اینهمه یار به گا دادن منو
زندگی... کار... به گا دادن منو
۲-
دستی ندارم
که نشانت بدهم
چندتا دوستت دارم
زمستان ز مستان نبیند زبونی
و گر خود بلا بارد از ابر خونی
زمستان بهاریست آنجا که باشد
شراب ارغوانی، سماع ارغنونی
ز شر زمستان شرابت رهاند
و گر خود به فضل و هنر ذوفنونی
چو بادی برآید دمی باده درکش
ز آتش چه کم؟ باده آر از کنونی
از آن حلقه شد پشتت از باد سرما
که از حلقهی میپرستان برونی
گر آزاد مردی تو و دین رندان
به دونان رها کن خسیسی و دونی
تو ای زاهد خشک، هم ساغر نو
فرو کش به شادی که در هان و هونی
نگه کن که چونست احوال و آنگه
بخور بادهای چند و بنگر که چونی؟
دل آهنین را دوایی ده از می
که مانند سیمابی از بیسکونی
به یک حال بر بیستان خویشتن را
گر از باستانی ور از بیستونی
ز سر دل اوحدی دور باشی
چو ذوقی نباشد تو را اندرونی
پينوشت: در اين روزهاي سرد، گرمای اين غزل را به آرش همیشه عزیز تقدیم ميكنم كه از همه مستوجبالدعوهتر است! :دي
7-
تنهایی آدمی
تن پوش سادهای
که نیما را به آویختن و شب
دلخوش کرد.
8-
به همین دلیل است
که آدمی تنها به دنیا میآید
اما ...
جمع کثیری او را به قبرستان
هدایت میکنند.
(قسمتی از تیک تاک مجید ضرغامی)
پینوشت: "تو خواب انگار طرحی از/ گل و مهتاب و لبحندی/ شب از جایی شروع میشه/ که تو چشماتو میبندی" ... آلبوم جدید داریوش اقبالی دیروز به دستم رسید. بسیار خوشحالم که یکی از دوستان خوبم و یکی از ترانهسرایان خوب نسل ما در معجزهی خاموش ترانه دارد. روزبه بمانی بسیار خوب مینویسد و در کشف لحظات ناب رشکبرانگیز کار میکند. فقط امیدوارم در آینده ضعفهای جزئیای که در تالیف ترانهها دارد (و خودش هم آنها را خوب میشناسد) نیز برطرف شوند. در اولین مواجهه بهجز شطرنج و تصویر رویا ترانههای آوازپریها، ساعت شوم و دلتنگ از ایرج جنتی عطایی و شبتاب شهیار قنبری هم به نظرم خوب بودند. مشکل اصلی آلبوم هم بعضی ملودیهای ضعیف یا تکراری و تنظیمهایش بود. متاسفانه ترانههای اردلان سرفراز هم ضعیف بودند. توی سالهای اخیر ترانهای به قدرت ترانههای قدیمی اردلان از او نشنیدهایم و این بسیار غمانگیز است.
اتـّـفاقست اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه میافتد
میزند زل به چشم غمگینی ... و به روز «سیاه» میافتد
سالها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازهی سنگیش، روزها عکس ماه میافتد!
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه میافتد
خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!
عشق مثل دوندهای گیج است ، گاه در راه مانده می بازد
گاه هم پشت خط پایانی توی یک پرتگاه می افتد
دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودن ِ خویش
من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!
مثل کابوس دردناکی که شخصیتهای واقعی دارد
می رود سمت ِ ... دور میگردد، میدود سوی ِ ... آه! میافتد
زندگی ایستگاه غمگینیست اوّل جادههای خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده ، اتوبوسی که راه می افتد...
(سید مهدی موسوی)
پینوشت۱: این غزل سید مهدی موسوی اینروزها چه میچسبد...
پینوشت۲: این نوشتهی داریوش عزیز چقدر غمگین بود... چهقدر!
پینوشت3: مرد هم گریه میکند وقتی/ خانهاش پشت شیشه میماند/ تا وطنهای آخر نقشه/ نرسیدن همیشه میماند/ سرو اگر ساقهاش بسوزد هم/ قصهاش پیش ریشه میماند....
اسلحه که داشته باشی همه چی سادهتر میشه - حکمِ مسعود کیمیایی
نمیدونم واسه چی دلتنگ شدم
اردیبهشت حالمو بد میکنه
حوصلهی هیچ کسیو ندارم
ولی یکی منو لگد میکنه
دنیا کثیفتر از تصورم بود
تازگیا دارم اینو میفهمم
از وقتی که پشت ِ سرم خونی شد
چشماتُ وا کن ببینو میفهمم
چاقو خوردم با لبخند، چاقو خوردم با بوسه
چاقو خوردم تو بارون، از دستِ یه زن-کوسه
یه گوشه آروم زندگی میکردم
هیچ وقتم هیچ آرزویی نداشتم
برای صادرات ِ غیرنفتی
هرشب تو دفترم کلم میکاشتم
یه روز، یه جا، یه ساعت و یه لحظه
اومدی، قانون ِ جهان به هم ریخت
گلوم گرفت، هوا کلافهتر شد
از آسمون روی سرم کلم ریخت
شلیک کن با لبخند، این بوسه حکم ِ شلیک
شلیک کن تو مغزم، عشقم! تو باختی، تبریک!
میثم یوسفی/ اردیبهشت ۸۷
پینوشت۱: این یکی از آخرین ترانه هاییست که در فضای مورد علاقهام نوشتم. تقریبا بعد از این کار، اشتغال به ترانهها و کارهای دیگر فرصتی برای نوشتنِ مطلوبم باقی نگذاشت و این غمانگیز است.
پینوشت۲: باتوجه به حال و هوای پارت اول نسخهی دیگری هم از این ترانه موجود است که برای اجرا نوشته شد و اگر عمری باشد شاید آن را بشنوید. اما قطعا خودم این یکی را بیشتر دوست داشتم و دارم!
پینوشت۳: بازی ادامه دارد. دوستان لطف دارند و بازی را گرمتر کردهاند، خوشحالم! داستانهای آرش گل و امیرحسین عزیز را خیلی دوست داشتم، چه ارتباط جالبی هم با این پست و با اسلحه دارند! ممنون رفقا. ممنون!
پینوشت۴: "...دور و دیر؛ اما یادم میآید. عاشق شده بودم؟ کاش اینگونه باشد!"
پینوشت۵: آرش! دیشب چهم بود؟ دیشب چی شد؟ :دی :دی تو چی شدی؟ کجا بودی؟.........
(م.ی)
از بندرگاه الویرا
عبور تو را میبینم
تا نگاهت را بنوشم
و به گریه بنشینم
از بندرگاه الویرا
عبور تو را میبینم
تا رانهایت را به بَرکشم
و به گریه بنشینم
(فدریکو گارسیا لورکا)
در این روزهای تشویش و کلافگی، سردرد و دلتنگی، بدترین چیز این است که چندتا ملودی هم روی دستت مانده باشد و هرروز بدقولتر شوی. آنهم ملودیهایی بسیار سخت! اینجور مواقع داشتن دوست گلی مثل حسین غیاثی که قطعا یک شاعر بالفطره است، نعمت بزرگیست. او فکرهای آشفتهات را همراهی میکند تا با اتفاقی خوشایند، به التیامی نسبی برسی. قسمتهایی از ترانهای را که با همراهی حسین عزیزم برروی ملودی دوست خوبم فرزین قرهگزلو نوشتیم و بهزودی با صدای یک خوانندهی خوب خواهید شنید، برایتان میگذارم.
حالم بده از من نخواه آروم بگیرم
وقتی که از هم تا همیشه دور میشیم
میدونم و میدونی این درد کمی نیست
داریم به این دیوونگی مجبور میشیم
...
تقدیر سهم ما رو این طوری رقم زد
ایکاش میشد رسم تقدیرو به هم زد
بارونیام دل دل نکن چترت رو بردار
باید تموم بی کسیها رو قدم زد
...
من و تو آخر خطیم
ته قصه ته بازی
من و تو دوتا قطاریم
رو دو تا ریل موازی
من باید تو رو ببازم
تو باید منو ببازی
موقع رد شدن از هم
من بسوزم، تو بسازی
...
پینوشت۱: خالی از بغض همیشه...
پینوشت۲: راست میگوید. مردم ما امکان دسترسی به چیزهایی که دوست دارند را نمییابند و به هر چیزی که در اولین مواجهه بهشان عرضه میشود جواب آری میدهند. بیش از ده هزار کلیک در بیستوچهار ساعت برای خبر رفتن لونا شاد از صدای امریکا و ازدواجش با آرش سبحانی مسئلهی کم اهمیتی نیست. خیلی چیزها را در این کنجکاوی و پیگیری ایرانیان میشود فهمید!
رو زخمام تُف کن و رد شو
رو زخمایی که میسوزن
که میسوزن، که شبهامو
به روز ِ رفته میدوزن
تو، کابوسیترین لحظه
ولی هی پابهپا بودی
تو! رویای ترک خورده
میون ِ شعله وُ دودی
تویی که پابهپا بودی
از آغاز هدر رفتن
غزل پوش اومدن با گُل
ولیکن در به در رفتن
....
(میثم یوسفی/ پاییز ۸۲)
پینوشت۱: آرش این ترانه یادت هست؟
پینوشت۲: آنروزها برای اجرا دنبال آلترناتیو «رو زخمام تف کن و رد شو» بودم و آرش گفت «نمک پاشیدی رو زخمام».
پینوشت۳: از بامداد بامداد ممنونم که باعث شد به آن روزها برگردم.
پینوشت۴: بابک یادت هست چقدر این ترانه را دوست داشتی؟
پینوشت۵: آن روزهای دور... یادم هست؟!
پینوشت۶: «لبهای شادی می لرزید. توی تاریکی اطاق پرو یکی از فروشگاهها قایم شده بودیم و تو نمیدانی آن باریکهی نور روی صورتش چقدر زیبا بود. ترس، ما را زیباتر کرده بود...»... مزدک... مزدک...
پینوشت۷: وبلاگ کافه سینما هم راه افتاد.
پینوشت۸: پشت ِ این سطرها دلم تنگ است/ مثل احساس ِ ابرهای سیاه/ مثل ِ خرگوش ِ نر که گمکردهست/ مادهاش را میانِ هفت کلاه... (محمدرضا شالبافان)
اگه ترس از مدیر و ناظمه
اگه صلح دست ابو مازنه
واسه همه میخهای دنیا
فقط یهدونه چکش لازمه
از این هفته تا اون هفته
دیگه کار از دست در رفته
همه تو صف بنزینان ولی دعوا سر نفته
آی... آی آی آی
آی... آی آی آی
از اون چماق و اون هویج
از اون راههای پیچ در پیچ
تمام زندگی اینه بزن سنایچ و دیگر هیچ !
تمام زندگی اینه بزن سنایچ و دیگر هیچ !
(آرش سبحانی/کیوسک/باغ وحش جهانی)
از جنگ بیشکوه احساسی اندک دارم
...
از جنگ برای آنکه فقط جانی به در برم
احساسی
اندک
دارم
(مارگوت بیکل/ احمد شاملو)
ناظم حکمت شاعر عشق است و زندگی. شاعری که عجیب زیست، عجیبتر شعر گفت و با عشق و شعر مُرد! شاعر را ۱۸ سال به حبس محکوم کرده بودند، چون اکثر افسران شرکت کرده در کودتای ۱۹۳۸ ترکیه کتابهای شعرش را به همراه داشتند. بعد از فرجامخواهی هم این ۱۸ سال به ۳۰ سال افزایش پیدا کرد و ناظم ۱۲ سال از این محکومیت را در زندانها گذراند. شاید اگر اعتصاب غذای او و مادرش و فعالیتهای افرادی مثل سارتر، پیکاسو و نرودا نبود، او مجبور میشد همهی سی سال را آب خنک بخورد و شعر بنویسد! جالبتر اینجاست که بعد از آزادیاش زندان، او را در آستانهی پنجاه سالگی به خدمت نظام وظیفه فراخواندند تا بلکه شاعر اینگونه له شود، اما سرنوشت در فرار به بلغارستان و سپس شوروی بود و ناظم حکمت در نهایت در ۶۱ سالگی در اثر ایست قلبی درگذشت. «احمد کایا» که محبوبترین خوانندهی من است و سرنوشتی شبیه ناظم حکمت داشته هم اشعار بسیاری از او را خوانده است... سالهاست، از وقتی لورکا، ناظم حکمت و ... را شناختهام به مرگ آنها رشک میبرم. راستش... حقیقت این است که مرگ خیلی وقت است که مهمترین دغدغهام هست. چگونه مردن...
اتوبیوگرافی
در ۱۹۰۲ به دنیا آمدم
دیگر به شهر زادگاهم بازنگشتم
اصولا بازگشت را دوست ندارم.
در سه سالگی نوهی پاشائی بودم در حلب.
در نوزده سالگی دانشجوی دانشگاه کمونیستی مسکو
در چهل و نه سالگی بار دیگر به دعوت کمیتهی مرکزی در مسکو.
از چهارده سالگی شعر سرودهام.
بعضیها انواع گیاهان را خوب میشناسند، بعضیها انواع ماهیها را
من انواع جدائیها را.
بعضیها نام ستارگان را ازبراَند
من نام حسرتها را.
در زندان خوابیدم، در هتلهای بزرگ هم.
گرسنه بودهام، اعتصاب غذا کردهام، و تقریبا لذتی نیست که نچشیده باشم.
در سی سالگی حکم به اعدامام دادند
در چهل سالگی خواستند مدال صلح به من بدهند
-که دادند
لنین را ندیدم اما در ۱۹۲۴ بر سر تابوتش نگهبانی دادم
و در ۱۹۶۱ او را در کتابهایش دیدار کردم.
بیهوده تلاش میکنند مرا از حزبم جدا کنند
من زیر بتهای سرنگونشده هم له نشدم.
در ۱۹۵۱ با دوستی جوان در دریای سیاه از مرگ گذشتم
در ۱۹۵۲ چهار ماه درازکش با قلبی خراب در انتظار مرگ خوابیدم.
همیشه به زنانی که دوستشان داشتم بسیار حسادت ورزیدم
اما هرگز نخواستم جای کسی باشم، حتی چاپلین.
به زنانم خیانت کردم
پشت سرشان بدگویی نکردم.
مشروب خوردم، معتاد نشدم
و شادم که با عرق جبین نان در آوردم.
در رودربایستی دیگران دروغ گفتم
گاهی هم به هیچ دلیلی دروغ نگفتم.
سوار قطار، هواپیما و ماشین شدم
خیلیها نشدهاند.
به اُپرا رفتم
خیلیها نرفتهاند، حتی نامش را هم نمیدانند.
از بیست سالگی به اینطرف به خیلی جاها هم که مردم میروند نرفتهام:
مسجد، کلیسا، معبد، کنیسه
اما فال قهوه گرفتم.
کتابهایم به سی چهل زبان منتشر شدهاند
اما به ترکی خودم در کشورم ترکیه
ممنوعاند.
سرطان نگرفته ام
قرار هم نیست که بگیرم
هرگز نخستوزیر و اینجور چیزها نخواهم شد
چندان میلی هم ندارم.
در هیچ جنگی شرکت نکردم
نیمهشبها به پناهگاهی نرفتم
زیر بمبارانها خود را به زمین نینداختم
اما در شصت سالگی عجیب عاشق شدم
سخن کوتاه، رفقا
امروز در برلین حتی اگر از غصه دق کنم
میتوانم بگویم «مثل یک انسان زیستهام.»
و چهقدر دیگر زندهخواهم بود
و بر سرم چهها خواهد آمد،
که میداند؟
۱۱سپتامبر ۱۹۶۱
(دنیا را گشتم، بدون تو/ ناظم حکمت/ ترجمهی احمد پوری/ چاپ اول ۱۳۸۲ / نشر مرکز)
پینوشت ۱ : ۲۰ نوامبر سالروز تولد ناظم حکمت است. یعنی یک هفته بعد!
پینوشت ۲ : ممنونم حسین عزیز. ممنونم بابت یاداوری آن شبهای سرد و خوش!
فرشاد رمضانی نوازندهی توانمندیست. او اولین نوازندهی گیتاربیس ایران است که بعد از انقلاب به روی استیج رفته. با خیلی از هنرمندان ایران کنسرت داشته و اولین آلبوم خودش هم در مقام خواننده با عنوان "یادها" در حال آماده سازی بود که به علت مهاجرت کاوه یغمایی به کانادا نیمهتمام ماند. حالا آلبوم دوماش را با نام "شاسوسا" با ملودیها و تنظیم بصیر فقیهنصیری در حال آمادهسازی دارد و در آینده ای نزدیک انتشارش را هم شاهد خواهیم بود. ترانههای "شاسوسا" از فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و چند ترانهسرای معاصر است. من عاشق "شاسوسا"ی این آلبومم. "خاکستر نما" هم یکی دیگر از ترانههای این آلبوم است که سرودهی هالهی مشتاقینیاست.
خاکستر نما
در انجمادِ عاطفه
از نطفه گی یخ بسته ایم
آبستنِ تردید و غم
از این تولد خسته ایم
ما در عبور از حادثه
پروانه پرپر کرده ایم
با بغض هایِ کودکی
بی آرزو سرکرده ایم
با طعمِ رویاهایِ گس
در التهابِ سایه ها
خورشید هم حرفی نزد
در شهرِ خاکسترنما
ما زیرِ بارانِ غزل
رفتیم و با هم تر شدیم
اما در آغوشِ عطش
با غیر، همبستر شدیم
دستانِ ما در دستِ هم
اما عجب بیگانه ایم
این خانه دیگر خانه نیست
در کعبه ای ویرانه ایم
(هاله مشتاقینیا)
*wave
پینوشت: پاییز است. باید اتفاقی بیفتد. باید!
مغزم داره از تو سرم در میاد
از بس هوا داغه، تنم میلرزه
ابرا دارن توی چشام میرقصن
بین ِ من و خدا یه بوسه مرزه
به یاد تو اَم، همین لحظه که، بدون ِ منی
تو که بیصدا، غرور ِ منو، زمین می زنی
نه...! این زخمها که کار تو نیست، قدیمیترن
ولی غیر ِ تو، همه حالمو... بههم میزنن...
تموم ِ کوچههای خنده/بنبست
خیابونای ِ با تو، تا نمُردن
قهوه فرانسه توی کوچه برلن
با آدمایی که پشه میخوردن
(- حسن کچل که مردسه نرفتهو زیرِ کشور شده تو شلمرود)
خریدن ِ یه بوسه از یه بچه
که فال ِ حافظش تقلبی بود
به یاد تو اَم، همین لحظه که، بدون ِ منی
تو که بیصدا، غرور ِ منو، زمین می زنی
نه...! این زخمها که کار تو نیست، قدیمیترن
ولی غیر ِ تو، همه حالمو... بههم میزنن...
میثم یوسفی / فروردین۸۷ - شهریور ۸۷
...
میری که پشتِ ابرا
درگیرِ گم شدن شی
میبخشمت به بارون
شاید حلال من شی
من بیتو نیست میشم
مثل بخارِ چایی
از بس که خیس ِ آبم
سنگینتره جدایی
پینوشت اول: ترانهای بود که یک سال درگیرم کرد و دیشب با این دو بند تمام شد! امیدوارم این یکی زودتر منتشر شود و ... همین! زودتر منتشر شود!
پینوشت دوم: آی باران! خیسی خیابانهایت پیدا نیست!
پی نوشت سوم: بعضی وقتها مثل این یک ماه اخیر میبینم که دلم با اینجا نیست... کاش رفته بودم... میترسم از پشیمانی و روزهای رفته....
پی نوشت چهارم: آخرین ساختهی جولی تیمور مثل کارهای قبلیاش عالیست. شاید چند تا از دوستان یادشان باشد که دو سال پیش گفتم این خانم که سابقهی کارگردانی و عروسکگردانی تئاتر را دارد و اصلا هنر را از آنجا شروع کرده، کارگردان بزرگی میشود. هنوز هم بر این عقیدهام و منتظر تندبادی که قرار است ایجاد کند. (البته این فیلم دوباره سازی فیلمیست که به عنوان اولین تجربهی سینمایی تیمور و به صورت ویدیویی ساخته شده بود.) او که با تیتوس یک شاهکار تاریخی/تخیلی و با فریدا یک عاشقانه ی صمیمی را بین موسیقی و نقاشی روایت کرد، در "اطراف دنیا" سراغ موسیقی و تئاتر رفته است تا سیاهی های جنگ ۳۰ سالهی ویتنام را با همراهی جان لنون و ل مک کانتری و ... نمایان تر کند. ترانههای ماندگاری مثل "منو محکم بگیر" و "هی جود" هم در این فیلم موزیکال سرخوشیهای ممتدی را ایجاد میکنند. مخصوصا جان لنوناش... البته نباید از موسیقی اورجینالی که الیوت گُلدنتای برای این فیلم ساخته هم به راحتی عبور کنیم. بیشتر نمیگویم. فیلم را ببینید تا حالتان خوش شود!
پینوشت پنجم: ترانه که خوب باشد، حالت خوب می شود. این را بخوانید... شما هم خوب میشوید!
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود برسرِ آتش مُيسرم كه نجوشم
بههوش بودم از اول كه دل بهكس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت بهگوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست بهگوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشانی
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر بپاي در آيم، بدر برند بهدوشم
بيا بهصلح من امروز در کنار من امشب
كه ديده خواب نكردهست از انتظار تو دوشم
مرا بههيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو مويی بهعالمي نفروشم
بهزخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت
كه تندرست ملامت كند، چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن، چو پند ميننيوشم؟
بهراه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم، بقدر وسع بكوشم
پینوشت: این غزل سعدی به همهی زندگی میارزد. هرچه میخوانی و مینوشی سیر نمیشوی. بارها خواسته بودم از این بنویسم و حالا شد. این حال دوباره و همیشه را تقدیم ميکنم به اسد وجودی عزیز که دلتنگ دیدارشام.
۲- حقیقت این است که اگر اسم پاییز و باران، صالحعلا را یادم نیندازد، نمیشود. همین است که در این روزهای بیخبری دوست دارم اینچند خط را تقدیم کنم به محمد صالحعلا و پسرش باران. به یاد همهی روزهای رفته و شبهای "کشکخوری"...
۳-
هنوز، اینجا که بارونه
به یادت ابر میچینم
به رویای تو میافتم
چشات و خواب میبینم
هنوز اینجا که عکست هست
ستاره رنگ میبازه
شب از ماه ِ نگاه ِ تو
همهش درگیر ِ اعجازه
هنوز این لحظهی بیتو
به بدحالی گرفتارم
نمیبینی که از عکست
چشامو بر نمیدارم؟
... هنوز
اینجا
بدون تو....
(میثم یوسفی)
علی یک مفهوم مداوم است و عمیقتر از همهی تاریخ، وراتر از همهی دینها و شمشیرها. علی یک حقیقت محض از انسانیت و عشق است، یک مفهوم بیزوال. علی را دوباره، نه با شمشیرکه با عشق باید شناخت. ما سال هاست که علی را توی کوچههای کوفه گم کردهایم. اینجا، توی همین هفتاد میلیونی، سالهاست که بسیاری، ردای فریب بر تن به تقوای نداشتهای میبالند که ظلم را به عدالت تقسیم کرده است. کاش علی بود و میدیدیم مهرش را کهها میبرند و تیغ شمشیرش را کهها میخرند. از چاه به کاسههای شیر و شفقت، از ذوالفقارت به شب مردانگی، به ليلةالمبيتات پناه میبرم، ای همیشهی انسان! که هنوز حالی برای گفتن از این حالِ بد نیست...
(اتوبوسی به سمت کوفه)
آقای راننده بازم جا داری؟
دو تا مسافرن برای کوفه
قَطام بیاد بشینه جای شاگرد
بخوابه ابنملجمم رو بوفه
آقای راننده، یه چاهی اینجاست
که آجراش صدای گریه میدن
مشکل ِ این خونهس شاید بعضیا
پشت ِ درش فاطمه رو ندیدن
پر شده تو خیابونای کوفه
فیلمهای بیسانسور ِ آمریکایی
زمان ِ صلحِ، یالا حیوون؛ بخون!
بلند و واضح: حسنک کجایی؟
معاویه قاعدهی بازیه
که رو لبِ قاعده لَق میخوره
دوباره قرآن سرِ سرنیزههاس
دوباره این قصه ورق میخوره
آقای راننده، علی گم شده
تو ائتلاف شیعیان ِ مُرده
کماندوهای عمروعاص تو شهرن
میگن علی بدجوری گولّه خورده
غم مث تاول روی پوست کوفه
بزرگ و زشت و لیز و چندشآور
علی... ولش کن.. بگو طعم چایی با کِتری بهتره یا با سماور؟
دیکتاتورو گرفتن اما عراق
مثل زمونهی علی بیکسه
دوباره عباس بهجای امیه
قصهی ما داره بهسر میرسه
آقای راننده؛ نرس به ایستگاه
پیچ و نپیچ، برو تا عمق ِ درّه
بعد ِ علی، عدالت یه چماقه
برای مخفی کردن ِ یه ارّه
...
(نیما کوکلانی)