تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


این همه مستی ما مستیِ مستی دگرست  
وین همه هستی ما هستیِ هستی دگرست 

تا صبا قلب سر زلف تو در چین بشکست  
هر زمان بر من دل‌خسته شکستی دگرست 

کس چو من مست نیفتاد ز خم‌خانه‌ی عشق  
گر چه در هر طرف از چشم تو مستی دگرست 

تا برآمد ز بناگوش تو خورشید جمال  
هر سر زلف تو خورشید پرستی دگرست 

چون سپر نفکند از غمزه‌ی خوبان خواجو  
زان‌که آن ناوک دلدوز ز شستی دگرست 

پي‏نوشت۱: خانه‌ات آباد خواجو. در اين روزهاي غمگين لبخندكي روي لبانمان آوردي.
پي‏نوشت۲: خبر تازه‌اي ندارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


این دو شعر را از کتاب پارو زدن در خاک داریوش معمار داشته باشید تا به پی‏نوشت‏های مهم این پست هم برسیم. این دو شعر را تقدیم می‏کنم به هراس و تشویش این روزهایم و همه‏ی آن‏هایی که ترسیده‏ام از دستشان بدهم. به...

(گریز)

شبیه شمعدانی بود
صورتت
گلایل سرخی در گلو داشتی
باران از دست‌هایت می‌رسید
ماه در پهلویت لمیده بود
ابر و باد، ترانه بود که از کنارت می‏گذشت
این‏ها را گفتم
که بفهمی چرا به دوست داشتنت فکر نمی‏کنم
نگه داشتن چیزی مثل تو
کاری نیست
که از هرکسی ساخته باشد

 

(عبور از تنگه)

حالا تو بگو
تمام این لحظه‏ها
فرصتی برای بوسیدن بوده‏اند
یا گریختن

تلخ نشو
ناسزا نگو
میان این همه اشیاء
که بی‏وقفه پرسه می‏زنند در حوالی ما
ببین کدام واقعیت
رضایت‏بخش‏تر است.

 

پی‏‏نوشت۱: مزدک زنگ زده خانه‏شان و به پدرش گفته سالمم و نگران نباشید. تنها خبر همین بود.
پی‏نوشت۲: برای ترانه‏ی ایران و خیلی از ترانه‏سراها فرهنگسرای شفق (دانشجو) یوسف آباد نوستالژی شده است. حالا که قرار است از فردا دوباره خانه‏ی ترانه هر پنجشنبه ساعت ۲ (خود این هم نوستالژی عجیبی دارد، ساعت ۲ پنج‏شنبه‏ها) در شفق برگزار شود و خیلی از بچه‏های قدیمی هم هستند که قرار شده دوباره توی جلسه‏ها باشیم، تکرار این نوستالژی اتفاق خوشایندی‏ست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


باری، زرتشت در میان مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت:
انسان بندی‌ست میان حیوان و اَبَر انسان؛ بندی بر فراز مَغاکی.
فرارفتنی‌ست پُرخطر، در -راه-بودنی پرخطر، واپس نگریستنی پُرخطر، لرزیدن و درنگیدنی پُرخطر.
آن‌چه در انسان بزرگ است این است که او پُل است نه غایت؛ آن‌چه در انسان خوش است این است که او فراشُدی‌ست و فروشُدی.
دوست می‌دارم آنانی را که جز فروشدن زندگی دیگر نمی‌شناسند، زیرا که ایشان فراشوندگان‌اند.
دوست می‌دارم خوارشمارندگان بزرگ را، زیرا که پاس‌دارندگانِ بزرگ‌اند و خدنگ‌های اشتیاق به سوی کرانه‌ی دیگر.
دوست می‌دارم آنانی را که برای فروشدن و فدا شدن نخست فراپُشت ستارگان از پی دلیل نمی‌گردند، بل خویش را فدای زمین می‌کنند تا زمین روزی از آن اَبَرانسان شود.

(چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه/ داریوش آشوری/ ویراست پنجم، چاپ بیستم، پاییز ۸۳/ نشر آگه)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


اين زخم كهنه را با شما شريكم، آرام مي‌گريم تا بلندي فريادها و نترسيدن‌هايمان را تقديم ‌كنم به پاييز آزاد محمد قوچاني و هم‌قلم‌هايي كه در بندند تا برده نباشند. به هادي حيدري عزيز و ترانه‌ي باران كوچكش، به محبوبه حقيقي كه نمي‌شناسمش ولي هم‌خاطره‌ي خيلي از عزيزانم است و...  احمد زيدآبادي.

(آینده روشن نیست)

فردا چه رنگیه؟               آبی، سفید، مشکی؟
رویا چه شیرینه               تو خوابِ گنجشکی

فردا کدوم واژه                توقیف می‌آره؟
از چی باید حرف زد؟       از گُل یا خمپاره؟

آینده روشن نیست            هر چند نو باشه
وقتی هنوز بابا                درگیرِ زخماشه

وقتی هنوز مادر              اشکاشو می‌بافه
انگار خوشبختی              رو قله‌ی قافه

وقتی هنوز پاهام             از ترس می‌لرزن
وقتی که هم بندام             از موش می‌ترسن

حقو به چی می‌دی؟          تسلیم یا طغیان؟
داروی ِ دستشویی           یا قهوه تو فنجان؟

فردا کجا باشم؟              تو عکسِ رو دیوار؟
تو انفرادی یا.....
                        نه ..........
                                     تو کت و شلوار! 

میثم یوسفی / آبان ۸۵ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


نسیم هراز آبان 88

نسیم هراز چهل و چهارم با پرونده‏ای برای موسیقی سیاسی اجتماعی ایران و میزگردهایی با حضور فردین خلعتبری، محمدرضا درویشی، یغما گلرویی، داریوش تقی‏پور، روزبه بمانی و یادداشتی از آرش سبحانی و مصاحبه با شاهین نجفی منتشر شد. اتفاقی که افتادنی نیست افتاد، از دست ندهید.

گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا

ما نسل غمگینی هستیم. نسل بی‌شادی، نسل کم‌فریاد. وسط خم‌های پاره کودکی‌مان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم می‌ماند و آن تفنگ آب‌پاشی که فکر می‌کردیم می‌تواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگ‌تر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آن‌قدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلم‌برداری و  صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانی‌ست...

سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیم‌ها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را می‌خواستیم، هم‌صداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، می‌توانیم سرمان را بالا بگیریم و هم‌صدا شویم. داریم امتحان می‌کنیم. حالا به‌خوبی یاد گرفته‌ایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا می‌ماندیم.

چند سالی شد که انگار دیگر نسل‌مان هم‌صداهایی خودی دارد. یکی‌اش همین شاهین نجفی‌ست. یک صدا از همان نسل غمگین کم‌فریادی که قرار نبود خودش باشد، اما می‌خواست که باشد! او که دانشجوی جامعه‌شناسی بود و باز همان‌هایی که بعد این‌همه سال هم‌چنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد... درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی می‌شود مثل خیلی‌های دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» می‌خواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگی‌هایش کمتر شوند...

«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسه‌ش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن می‌نداختن»...
در ادامه مطلب می‌توانید گفت‌‌وگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید. 
اين هم يادداشت آرش سبحانی عزیز
 
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM