

پینوشت: پاییز است. باید اتفاقی بیفتد. باید!
اتوبوس. تو {خیال}
ایزابل روی آخرین صندلی مینشیند - کمی گیج و زیر لب
ایزابل: میخواهم-برم-شرق
اتوبوس خالی؛ فرانسوا بهجای راننده بهسوی او رو میگرداند.
فرانسوا: شرق دیگه وجود نداره ایزابل. زمانی جهان خیالانگیزی بود که حالا شده جهان سوم. و پیش از اون همهی چیزهای به درد بخورش منتقل شده به غرب!
ایزابل سر از زمین برمیدارد و مینگرد. حالا همهی مسافران اتوبوس به او می نگرند و منتظرند مقصدش را اعلام کند.
ایزابل: (مردد) میخوام برم، میخوام برم به-
یک مسافر با ظاهر و زبان عراقی روبرمیگرداند به سوی او-
مسافر: نه، کشور من جنگ است!
ایزابل: (گیج) به-
مسافری با ظاهر و زبان هندی رو برمیگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: کشور من قحطی و وبا!
ایزابل: (سرگشته) به-
مسافری با ظاهر و زبان مصری رو میگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: گذرنامه لطفا! با دلار زیاد حتی ابوالهول را هم میتوانی بخری!
ایزابل: (سرگردان) به-
مسافری با ظاهر و زبان ایرانی رو میگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: حجاب که یادت نرفته؟ حجاب اجباری؛
ایزابل: (با ندانم کاری) به-
مسافری با ظاهر و زبان پاکستانی رو برمیگرداند به سوی او-
مسافر دیگر: ما آمادهایم برای تعزیر و قصاص!
ایزابل: (نامطمئن) به-
مسافری با ظاهر و زبان سعودی رو میگرداند بهسوی او ب لبخندی پرمعنی-
دیگری: حرمسرای شیخ؟
ایزابل: (گویییافته) شرق افسانه. جایی کار کنم و زندگی کنم. همین!
مسافری با ظاهر و زبان هنگکنگی، خندان رو میگرداند به سوی او-
دیگری: کار در روسپیخانه؟
ایزابل: (گیج تر از آغاز) مرا ببرید به-
مسافری با ظاهر و زبان افغانی رو میگرداند به سوی او و انگشن میبرد بهسوی لبش-
دیگری: (پچپچکنان) تا آنجا برسیم معلوم نیست مملکت دیت کیست!
فرانسوا: گفتم که شرق دیگه وجود نداره ایزابل. زمانی افسانه ای بود؛ که حالا شده جهان سوم. و پیش از اون همهی چیزهای بهدردبخورش یا دزدیده شده یا فروخته شده به غرب!
(ایستگاه سلجوق/ فیلمنامه- تابستان ۱۳۷۹/ نوشتهی بهرام بیضایی/ چاپ اول ۱۳۸۱/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)
پینوشت۱: تا جایی که من میدانم این فیلمنامه دوسال است که مجوز تجدید چاپ نمیگیرد. پس زیاد دنبالش نگردید!
پینوشت۲: فارغ از هر تحجر و روشنفکری این صدای بیمار را دوست دارم. بهانهی خوبیست که یک آهنگ ایرانی را حداقل یک ماه روی گوشیات داشته باشی و این اتفاق عجیبیست! اما حقیقت دارد! محسن چاووشی را میگویم و چیزی مثل این آهنگش را. او تنها خوانندهی زیرزمینیست که از روی زمینیشدناش خوشحالم. "چشمامو سرزنش نکن، از پسشون بر نمیام..."
پینوشت۳ : تو نه بزرگ میشی و نه عوض میشی. تو حالا حالا ها خوبی بهاران، دوست همیشه، رفیق گل! نگران نباش!
" حواست را که جمع میکنی میبینی ۲۰ مهر هم آمده و رفته، و تو باز فراموش کردهای که سال هایی دور، همهی زندگیات را از ۲۰ مهر شمارهمیانداختی.از آن شروع میشد و به آن پایان..."
پینوشت ۱ : این اساماس را دیروز برای کسی فرستادم که حالا سالهاست قصهای ندارد.
پینوشت ۲: این را گوش کنید. یادش بهخیر. چقدر این آهنگ را دوست داشتم، روزگاری دور... گذشته از این آلبوم خاتون خشایار از آلبومهای خیلی خوب موسیقی ما بود که هیچگاه شنیده نشد، و خشایار هم بعد از آن به بیراهه رفت.
پینوشت ۳ : آهنگ تبعیدی از آلبوم بيخوابی سعید شهروز را تازه شنیدم. چقدر ترانهی خوبی دارد، یعنی عالیست. عالی! به روزبه بمانی تبریک میگویم که ترانه را خوب مینویسد. اما در مورد آلبوم آخر سعید شهروز شاید توی فرصتی بهتر بیشتر بنویسم! "نه رد میشی نه میمونی/ تبت بدجور واگیره/ منو با دست کی کُشتی/ که پای هردومون گیره/ منو کُشتی و آزادی/ نه زندونی، نه تبعیدی/ میون ما دو تا مجرم/ به کی حبس ابد می دی؟/ داری گم می کنی راه و / امیدی نیست پیدا شیم/ من این دستا رو می بوسم/ بذار همدست هم باشیم/ یه عمره زیر این سقفیم/ تو رو با من همه دیدن/ بری هر جای این دنیا/ بهت شک می کنن بی من/ تو تا وقتی که اینجایی/ به رفتن اعتقادی نیست/ خودت باید ازم رد شی/ به من هیچ اعتمادی نیست"
پینوشت ۴: خوشترین خبر اینکه آلبوم جدید کیوسک و آرش سبحانی عزیز با نام باغ وحش جهانی به زودی منتشر میشود. منتظر باشید و خبرهای تکمیلی را هم از اینجا بگیرید!
پینوشت ۵ : آلبوم جدید شهریار مسرور با نام "گاهی وقتا" را از دست ندهید. مسرور همانکسیست که به همراه مهرداد نوذری برای اولین بار پس از انقلاب، در فیلم بهشت از آن تو بلوز خواند و بعدها هم آلبومی با همین نام که شامل ساندترکها و ترانههای فیلم بود منتشر کرد.
پینوشت ۶: پینوشتهای ۴ و ۵ ام به همهی این پست میارزد. غفلت نکنید که موجب پشیمانی خواهد بود!
مغزم داره از تو سرم در میاد
از بس هوا داغه، تنم میلرزه
ابرا دارن توی چشام میرقصن
بین ِ من و خدا یه بوسه مرزه
به یاد تو اَم، همین لحظه که، بدون ِ منی
تو که بیصدا، غرور ِ منو، زمین می زنی
نه...! این زخمها که کار تو نیست، قدیمیترن
ولی غیر ِ تو، همه حالمو... بههم میزنن...
تموم ِ کوچههای خنده/بنبست
خیابونای ِ با تو، تا نمُردن
قهوه فرانسه توی کوچه برلن
با آدمایی که پشه میخوردن
(- حسن کچل که مردسه نرفتهو زیرِ کشور شده تو شلمرود)
خریدن ِ یه بوسه از یه بچه
که فال ِ حافظش تقلبی بود
به یاد تو اَم، همین لحظه که، بدون ِ منی
تو که بیصدا، غرور ِ منو، زمین می زنی
نه...! این زخمها که کار تو نیست، قدیمیترن
ولی غیر ِ تو، همه حالمو... بههم میزنن...
میثم یوسفی / فروردین۸۷ - شهریور ۸۷
شاید اتفاقی بیفتد.. یا اتفاقی، بیفتد!
دلتنگتم پسر ... "این درد هم مثل آن خوشی، آن لذت، موقتی است. غرور است که می ماند و دائمی ست، همیشگی ست. دوست دارم بگویم که من غرور را انتخاب کردم، من ابدیت را، آن چیزِ همیشگی را انتخاب کردم. ولی می ترسم که ظن خودخواهی پیش بیاید. ملامتم کنی، ملامتم کنند که فقط به خودم فکر می کنم. اما این ظلم است؛ من که با تو بی تفاوت نبودم. " ...
...
میری که پشتِ ابرا
درگیرِ گم شدن شی
میبخشمت به بارون
شاید حلال من شی
من بیتو نیست میشم
مثل بخارِ چایی
از بس که خیس ِ آبم
سنگینتره جدایی
پینوشت اول: ترانهای بود که یک سال درگیرم کرد و دیشب با این دو بند تمام شد! امیدوارم این یکی زودتر منتشر شود و ... همین! زودتر منتشر شود!
پینوشت دوم: آی باران! خیسی خیابانهایت پیدا نیست!
پی نوشت سوم: بعضی وقتها مثل این یک ماه اخیر میبینم که دلم با اینجا نیست... کاش رفته بودم... میترسم از پشیمانی و روزهای رفته....
پی نوشت چهارم: آخرین ساختهی جولی تیمور مثل کارهای قبلیاش عالیست. شاید چند تا از دوستان یادشان باشد که دو سال پیش گفتم این خانم که سابقهی کارگردانی و عروسکگردانی تئاتر را دارد و اصلا هنر را از آنجا شروع کرده، کارگردان بزرگی میشود. هنوز هم بر این عقیدهام و منتظر تندبادی که قرار است ایجاد کند. (البته این فیلم دوباره سازی فیلمیست که به عنوان اولین تجربهی سینمایی تیمور و به صورت ویدیویی ساخته شده بود.) او که با تیتوس یک شاهکار تاریخی/تخیلی و با فریدا یک عاشقانه ی صمیمی را بین موسیقی و نقاشی روایت کرد، در "اطراف دنیا" سراغ موسیقی و تئاتر رفته است تا سیاهی های جنگ ۳۰ سالهی ویتنام را با همراهی جان لنون و ل مک کانتری و ... نمایان تر کند. ترانههای ماندگاری مثل "منو محکم بگیر" و "هی جود" هم در این فیلم موزیکال سرخوشیهای ممتدی را ایجاد میکنند. مخصوصا جان لنوناش... البته نباید از موسیقی اورجینالی که الیوت گُلدنتای برای این فیلم ساخته هم به راحتی عبور کنیم. بیشتر نمیگویم. فیلم را ببینید تا حالتان خوش شود!
پینوشت پنجم: ترانه که خوب باشد، حالت خوب می شود. این را بخوانید... شما هم خوب میشوید!
فردا شنبه سیزدهم مهرماه، هشتمین سالمرگ فریدون فروغیست. هشت سال از عهد همیشگیای که او و خاک بستند گذشت و همچنان صدایش غیرمجاز است. این سرانجام آنهاییست که عمری تلاش کردند نه به خاک وطنشان پشت کنند و نه آزادیشان را بفروشند و در نهایت حتی الفتشان با خاک هم چارهساز نشد. مجلهی نسیم در تازهترین شمارهی خود به پیشواز این روز رفته بود، یادداشت منتشر شدهام در این ویژهنامه را برای مطالعهی شما روی وبلاگ میگذارم.
مرگنامهای برای فریدون فروغی که «حقاش نبود...»
یک)
حرف مادربزرگم بود: «مرگ حق است.» شما هم شنیدهاید، که حق است. اما هر مرگی قصهی خودش را دارد، همانطور که هر مردی قصهی خودش را دارد. خیلیها میمیرند و کسی هم نمیپرسد چرا، ولی خیلیها آنقدر مهماند که لحظه به لحظهی نفس کشیدنشان هم مهم است، چه برسد به مرگشان. همین جاست که شایعات شروع میشوند و پچپچها مثل ویروس همهجا را میگیرند.
دو)
نهم بهمنماه ۱۳۲۹ در محلهی سلسبیل تهران کودکی متولد میشود که بعدها علارغم نداشتن هیچگونه تحصیلات موسیقیایی و عدم استفاده از هیچ استادی، از اولین خوانندههای بلوز در ایران و از سردمداران موسیقی باکلام نوگرا میشود. البته گرایش به موسیقی در خانوادهی آنها امری مسبوق به سابقه بوده است، چرا که پدر وی -فتح الله- علارغم این که کارمند ادارهی دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار میپرداخت. فریدون فروغی را بعد از مرگش در روستای قرقرک اشتهارد کرج دفن کردند و همین عامل باعث شد که خیلیها تصور کنند او اهلیت و اصلیت او متعلق به آنجاست، اما در حقیقت پدر فروغی اهل نراق بود. شهری کوچک مابین قم و کاشان که فتحالله خان زمینهای بسیاری در آنجا داشت.
سه)
مادربزرگم یک دعای همیشگی داشت: «خدایا تا غیرتم را از من نگرفتهای و اثری در زندگی دیگران دارم زنده نگهام دار!». مادربزرگم در سالهایی که سواد مثل حالا وجههای عمومی پیدا نکرده بود مکتبخانه داشت، یعنی از قشر فرهنگی عصر خودش بود. میخواهم بگویم این چیزی که آرزویش بود، موید مسائل زیادیست و میشود سرخوردگی بسیاری از روشنفکران در چند دههی اخیر را که به خودکشی رسیدهاند یا قصد این کار را داشتنهاند را با آن ردیابی کرد. هنرمند تا زمانی که بتواند خلقتی از خود بروز دهد هنرمند است. این یک امر بدیهیست. حالا اگر شرایط اجتماعی مانع از آفرینش او شوند یا خود به ناتوانی برسد، خودویرانگری از پیش پا افتادهترین راههاییست که پیش رو دارد.
چهار)
خانم مرادی، روانپزشک می گوید: «اگر بخواهیم زندگی بسیاری از هنرمندان و روشنفکران معاصر را که زندگی را با سرخوردگی به پایان رساندند بررسی کنیم، خیلیها را مییابیم که یا به اعتیاد رسیدند و یا با خودکشی به زندگیشان پایان دادند. تقریبا همهی آنها به خاطر درگیریهای فلسفیای که داشتند سوالهای بیجواب زیادی را با خود حمل میکردند. ممکن است چنین درگیریهایی برای افراد عادی هم پیش بیاید، اما وقتی در روشنفکرهایی که زندگیشان را بر اساس این سوالات ساختهاند بیجواب میماند، اعتیاد میتواند راهی برای فراموشیهای مقطعی باشد و خودکشی راهی برای رهایی ابدی. حالا اگر هنرمندی نتواند به آنچه که همهی زندگیاش را به آن گذرانده بپردازد، اوضاع وخیمتر میشود.»
پنج)
شایعه شده بود که فریدون فروغی خودکشی کرد و مرد. حتی هنوز هم زمزمههایی از این تصور در بین مردم وجود دارد. از چند نفر از افراد نزدیک به به فروغی شنیدهام که او سال های پایانی عمرش را در تنهایی و انزوا میگذراند و حتی چند بار قصد خودکشی کرده بود. یکی از آنها زمانی بود که میخواسته است خودش را از بالای برج آزادی در میدان آزادی پایین بیندازد تا مرگی تاریخی داشته باشد. اینکه فروغی خودکشی کرد یا به مرگ طبیعی مرد اهمیت چندانی ندارد، این مهم است که شرایطی فراهم شده بود که او به تنهایی پناه ببرد و به فکر خودویرانگری هم باشد.
شش)
خانم شیخالاسلامی که جامعهشناس است و پایاننامهی کارشناسی ارشد خود را با عنوان «سرخوردگی فرهنگی» گذرانده در مورد این موضوع میگوید: «شکست از جامعه، دولت و مردم امریست که همیشه زندگی روشنفکرها را تهدید میکند، اما مسئلهی مهمتر وقتیست که از مسئلهای که همهی عمرشان را صرف آن کردهاند سرخورده شوند. هنرمندی که سال های طلایی عمرش را به معاشرت فرهنگی با مخاطباناش گذرانده است، وقتی بدون توضیح قانع کنندهای از ادامهی کار بازداشته میشود، همهی آمال و آرزوهایش را نابود شده مییابد. این جاست که بهراحتی میتوان انتظار انزوا، خودخوری، پرخاش عمومی، اعتیاد و خودویرانگری را در زندگی او داشت.»
هفت)
حتی میخواهد بخواند «دیگه این قوزک پام یاری رفتن نداره...» و نمیتواند. خاطراتاش را ورق میزند... دنبالی جاییست که اشتباه کرده باشد، دنبال آرمانیست که به ناروا گذرانده... فکر میکند شاید همهاش محصول آن کنسرت کذایی سال58 است که صداهای کم کیفیتاش دست به دست گشت... فکر میکند شاید مسیری را به غلط گذرانده.... اما هرگز دلش با رفتن نیست، از اینکه «یار دبستانی من...» را فریاد زده است پشیمان نیست. حتی از اینکه «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». هنوز فکر میکند «همیشه غایب من گریههامو دوس نداره» و هرگز گریه نمیکند... حتی پشیمان نیست که چرا «سال قحطی» را در روزهای اختناق 54 خواند و ساواک صدایش را دوسال خاموش کرد... فقط دلش میخواهد دوباره بخواند. تلاش میکند و خیلیها به کمکاش میشتابند. بر میخیزد و راه میافتد... اما...
هشت)
خانم مرادی میگوید: «خودکشی روند منطقی بیجواب ماندن سوالاتیست که هنرمندانی مثل صادق هدایت و فریدون فروغی را در بر گرفته بود. سوالاتی که همیشه پایههایی محکمی دارند و حاصل زندگی آنهاست. از همین روست که خودکشی هدایت یک خودکشی واقعی و درست و محصول این فرآیند است، اما خودکشی روشنفکرنماهای امروزی مثل زندگی و رفتارشان یا اداست و یا جو زدگی». شاید همینجاست که میتوان فهمید چرا یک نفر صادق هدایت میشود؛ یکنفر فریدون فروغی میشود و یکنفر با کلاه کج و صدای توی گلو و فهرست کتابهای منتشر نشده هیچ نمیشود. حتی اگر کیفاش پر از قرصهای آرامبخش باشد، جلوی جمع با سر توی دیوار برود و مچ دستش پر از تیغهای کشیده شده. اگر حقیقت درستی داشت یا آفرینشی اتفاق میافتاد و یا یکی از آن تیغها را عمیقتر میکشید، شاید میتوانست برای ساعات کوتاهی هم شده صادق هدایت آیندگان شود، شاید کسی پیدا میشد که بعد مرگش او را کشف کند...
نه)
به این فکر نمیکنم که فریدون فروغی روزهای تنهاییاش را چگونه میگذراند و چگونه مُرد، به مرگ طبیعی یا خودکشی. دوباره میگویم که اینها بیاهمیتاند. اما نمیتوانم نگویم که دلم خوش نیست. از اینکه عادت کردهایم تا کسی را از دست ندهیم عزیزمان نشود، از اینکه هرگونه برخورد با هنرمند را روا میدانیم، از اینکه به جای کشف ماهیت هنر آنهایی که دوستشان داریم و لذت بردن از هنرشان دوست داریم توی زندگی شخصیشان سرک بکشیم و مایهی دردسر شویم. نمیتوانم بگویم دلگیر نیستم وقتی میدانم تا همین چند نفری که ماندهاند نمیرند قدرشان را نخواهیم دانست. چند ساعت پیش بود که شایعهی فوت کوروش یغمایی همهی کشور را با اساماسهایی حرامزاده پیمود. دوست ندارم روزی برسد که کوروش یغماییها هم کنارمان نباشند و به فکر مرگنامه برایشان باشیم. به جای اینکه همین لحظه را غنیمت بشماریم و حال هنرشان و خودشان را بپرسیم. بهجای اینکه کمک کنیم تا توی تنهاییشان نپوسند. بهجای اینکه بشنویمشان و به شنیده شدنشان کمر همت ببندیم.
ده)
شهیار قنبری در مورد مرگ فریدون فروغی گفته است: «فریدون فروغی برای دومین بار میمیرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که میخواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت». درک این مطلب که فروغی چرا نتوانست 20 سال مجوز کار بگیرد بسیار سخت است. خوانندهای كه به دليل آزاد فكر كردن توسط ساواك 2 سال ممنوع الصدا میشود و «یار دبستانی»اش در آزادیخواهی به جایی میرسد که سرود هرکسی باشد که در روزهای انتخابات داعیهی مردمی بودن دارد. فريدون فروغی بازمانده نسلی پا درهواست كه تا آخرين لحظهی حياتش برای اثبات حقيقت جنگيد، مقابل شاه ايستاد، با وجود داشتن اقامت آمريكا، ايران را ترك نكرد و بيست سال به واقعيت فرصت داد تا خود را نمایان کند، ولی حيف... مرگ حق است ولی حق فريدون فروغی مرگ در تنهايی نبود. فريدون فروغی با عشق بزرگ شد و همين عشق او را مثل شمع آب كرد. شايد اگر مثل سایر هنرمندان زمان خود پس از عدم دريافت مجوز كار ايران را ترك كرده بود حالا زنده بود يا هنگام مرگ وضعيت بهتری داشت.
«لحظهای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت؛ با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد و... رفت»
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود برسرِ آتش مُيسرم كه نجوشم
بههوش بودم از اول كه دل بهكس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت بهگوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست بهگوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشانی
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر بپاي در آيم، بدر برند بهدوشم
بيا بهصلح من امروز در کنار من امشب
كه ديده خواب نكردهست از انتظار تو دوشم
مرا بههيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو مويی بهعالمي نفروشم
بهزخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت
كه تندرست ملامت كند، چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن، چو پند ميننيوشم؟
بهراه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم، بقدر وسع بكوشم
پینوشت: این غزل سعدی به همهی زندگی میارزد. هرچه میخوانی و مینوشی سیر نمیشوی. بارها خواسته بودم از این بنویسم و حالا شد. این حال دوباره و همیشه را تقدیم ميکنم به اسد وجودی عزیز که دلتنگ دیدارشام.
من اشتباهات زیادی کردم. ولی باور این که یکی مثل من میتونه آینده داشته باشه، بزرگترین اشتباهام بود.
دیالوگی از فیلم ناشناس (زن ناشناس) ساختهی جوزپه تورناتوره
اصل مطلب:
این فیلم را بهخاطر موسیقی انیو موریکونه هم که شده باید دید. با اینکه انتظارها از تورناتورهای که بعد از مالنا هیچ فیلمی نساخته بود بیشتر از اینها بود؛ اما باز هم با دیدن ناشناس چیزی را از دست نمیدهید. اگر به قصههای پلیسی/جنایی علاقهمندید احتمال شادمان شدنتان هم بیشتر است. شاید هم ناشناس برای تورناتوره یک دست گرمیست تا بعد از شش سال وقفه با فیلم بزرگ و پرهزینهی استالینگراد را برای لذت بردن ما در سال آینده آماده کند. در ناشناس تورناتوره با طبع آزمایی در ژانری که تا امروز تجربهای در آن نداشته، مهارت خود را به نمایش می گذارد تا ثابت کند از اصل نیفتاده و این موضوع را با صلابت تمام نشان میدهد. ناشناس در هنگامهی تریلرهای قابل حدس آمریکایی نویدبخش نضج گرفتن موج تازهای از تریلرهای اروپایی نیز هست که با فراغ بال می توان به تماشای آن نشست و از مکانیسم خلق هیجان آن لذت برد!
۱ - یک نفر لطف کند بگوید این ماه چطوری ماه خداست؟ هرکسی که روزه نیست دنبال سوراخی میگردد که چیزی بخورد، هرکسی هم که روزه هست یا میخوابد، یا وول میخورد و شکمش را گرفته و آرزوميكند كه غروب خورشید هرچه زودتر سر برسد.
۲ - یک سوال دیگر هم دارم. اگر کسی نتواند یا نخواهد روزه بگیرد، نه، اصلا مسافر باشد (که طبق احکام شرعی روزه بر او واجب نیست) و وارد یک شهر مثل تهران یا هرجای دیگر شود (البته که در زیر پرچم ایران)، باید منتظر بماند تا وقت افطار برسد و بمیرد؟ حالا در همین تهران جاهایی هم هستند که غذا میفرستند، اما از کیفیت و مبلغش نپرسید که فرصت توی پاچه کردن برایشان سخت فراهم است.
۳ - كسب مقام اول نخستين جشنوارهي فيلمنامهنويسي را به دوست خوبم هاله مشتاقينيا تبريك ميگويم. خبردار شدم هاله که با فیلم نامهی " مردِ مقابل" در این جشنواره شرکت کرده بود، از میانِ 150 فیلم نامهی شرکت کننده، جزوِ 10 نویسند ی برگزیدهی هیاتِ داوران شد و لوح تقدیر و جایزه دریافت کرد. این مراسم 27 شهریور در تالار بتهوون خانهی هنرمندان ، با حضور جواد طوسی، دکتر حیدری، تیرداد سخایی ( نمایندهی هیات داوران) و معاون مدیر کلِ ارشاد تهران برگزار شد. فیلم نامه ی" مردِ مقابل" بر اساس نمایشنامهای به همین نام نوشتهی هاله است، که در جشنوارهی نیاوران نیز موفق به دریافتِ جایزهی دومِ نمایش نامه نویسی شده بود و 20 مهر ماه در تالار مولوی با حضور محمد حاتمی ، بهاره رهنما، نیما رئیسی و ... روخوانی خواهد شد.
۲- حقیقت این است که اگر اسم پاییز و باران، صالحعلا را یادم نیندازد، نمیشود. همین است که در این روزهای بیخبری دوست دارم اینچند خط را تقدیم کنم به محمد صالحعلا و پسرش باران. به یاد همهی روزهای رفته و شبهای "کشکخوری"...
۳-
هنوز، اینجا که بارونه
به یادت ابر میچینم
به رویای تو میافتم
چشات و خواب میبینم
هنوز اینجا که عکست هست
ستاره رنگ میبازه
شب از ماه ِ نگاه ِ تو
همهش درگیر ِ اعجازه
هنوز این لحظهی بیتو
به بدحالی گرفتارم
نمیبینی که از عکست
چشامو بر نمیدارم؟
... هنوز
اینجا
بدون تو....
(میثم یوسفی)