
ده روز پيش كه توی كامپيوتر دنبال آهنگهايی فراموش شده میگشتم، به آلبوم با شمای مارتیک رسیدم. چند تا از آهنگ هایش واقعا شنیدنیاند و همیشگی. ترجیعبند زویا زاکاریان توی ترانهی گریه خاطرات سالهای ۸۲-۸۳ ام را زنده کرد و چقدر چسبید... گل من گلایه کم کن / ابر غصه ابدی نیست / بذار آسمون بباره/ گریه هم چیز بدی نیست ... مارتیک خوانندهی بسیار خوبیست. همیشه میشود کارهایش را دوست داشت. موسیقیاش درست است و خیلی هم درست میخواند. معلوم هست که کم و بیش ترانه را هم میفهمد، حتی وقتی برای عروس و داماد میخواند ترانهاش یکچیزی بیشتر از نمونههای مشابه دارد. از کارهایی هم که اخیرا از او پخش میشود معلوم هست که دارد به فضای ترانههای جدیتر، بیشتر میپردازد. این غزل حافظ را هم توی آلبوم با شما چقدر خوب خوانده است، حافظ هم عجب نظربازی بوده است:
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوهی شیرین شکرخای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمنسای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کردهام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست
میرود حافظ بیدل به تولای تو خوش
پینوشت۱: ساعت سه صبح روی خاک ایران فرود آمدم.
پینوشت۲: گفته بود که داریم رکورد کوفه را میشکنیم.
رضا جان
دمشق جمع اضداد است
شاید بازار شام که میگویند، همین است
برایت بیشتر خواهم نوشت
فردا می روم بیروت
از آنجا برایت نامههای خوشگل میفرستم،...
نه! ... میآورم
فعلا بیست و پنجم را بدون من خوش باشید تا ببینیم چه می شود!
سلام برسان
به همهی اصحاب و انصار.
به آرش سلام نرسان چون مثل خودت تلفنی جویای حالش هستم!
فدای سیبیلهایت!
اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شوم، -که میشوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.
(ماهی سیاهِ کوچولو/صمد بهرنگی)
تقدیم به شبی که زود و خوش صبح شد!
از تو و عشق فاصله دارم بوسههای تو را نمیفهمم
ماده خرگوشِ ناز و اهلیِ من من همان گرگ ِ پیر ِ بیرحمم
زندگی تلخ میشود گاهی باز هم بیدلیل میخندم
مرگ یک اتفاق عادی است من به این اصل، سخت پابندم
از همین لحظه عکس میگیرم سالِ هشتاد و چند ِ خورشیدی
ریشِ کمپشت روی صورتِ من تو به لبهات خنده مالیدی
از ملالِ همیشگی لبریز توی آغوش باد افتادی
من برایت نگفته بودم از کلماتِ نهانِ آزادی
من برایت نگفته بودم که بادها بیزمین میمیرند
فکر ماندن نباش، چون اینها با نماندن همیشه درگیرند
سفرهها بوی نفت میگیرند کوچهها از الاغ پر هستند
روزنامه، مجله، تلویزیون از خبر... اتفاق پر هستند
از تو و عشق فاصله دارم
شب به کابوسهای من وصل است
خنجر از پشت میخورم چونکه خوب مُردن همیشه یک اصل است
شهر از دود و سکس پر شده است
من
از آیینه احمقانه ترم
دخترک التماس میکندم بلکه یک شاخه گل از او بخرم
تو هنوزم به فال معتقدی؟ فیلم از برگمان میبینی؟
باز هر صبح کیک میخوری و چایی ِ تلخ و داغ ِ دارچینی؟
از تو و عشق فاصله دارم همچنان از سکوت میترسم
همچنان خواب تلخ میبینم از بلندی... سقوط... میترسم
...
ساعت از نیمهشب گذشته و تو باورت میشود که میمیری
از تو و عشق فاصله دارم
نامههای مرا که میگیری؟
-میثم یوسفی/ مرداد ۸۷-
پی نوشت ۱ : از فردا بهمدت ده روز نخواهم بود. چه در مجازستان، چه در عالم حیات! و رضا کامنت های بلاگم را تایید می کند. حقیقت این است که دوست دارم دلتان برایم تنگ شود، شاید این یک کمبود است. نمی دانم.
پی نوشت ۲ : به غمگینی این نوشته، توی این شب غمگین، همراه با دو نوازی غمگین پیانو و ویولون قسم که... غمگینم.
پی نوشت ۳ : و این نوشته ...
پی نوشت ۴ : این هم 17 مرداد رفت روی بلاگ 360 من
تو یک آشغاااال کثافتی... مردمت... شلیک کن... تو مغزم... بله که در نظر بازی ما بیخبران حیرانند
من هنوزم کتاب میخونم / وقتی مرد از هنوز بیزاره / وقتی تو از خودت نمیپرسی / نارفیقی؟... اهمیت داره؟
۱- راستش را بخواهید، علارغم همهی فروتنیهایم، انسان بسیار مغرور و بلندپروازی هستم. برای همین است که میگویم؛ این کوچولوهای بیهویت به تــ...مم هم نیستند!
۲- بعضی وقتها باید سرویس شوی. راه دیگری برای زندگی کردن نیست.
۳- جنگیدن را دوست دارم، اما حالش نیست!
۴- اصلا مهم نیست که لولیتای کوبریک بهتر است یا لولیتای آدرین لین. حتی ولادیمیر ناباکوف هم مهم نیست که نویسندهی قصهی لولیتا بود، مهم این است که همهی عشقهای کوچولوی تاریخ را میشود لولیتا خواند و لولیتا ها واقعیت دارند. حتی اگر پرفسور را ترک کنند و به تاجری ثروتمند تن بسپارند (گرچه تاجر و پرفسور و گدای پابرهنه برایشان یکیست). مهم این است که عشقها وجود دارند. لولیتا مهم نبود، قصهای که ماند مهم بود و حادثهای خوش، اما دردناک. تویی که مهمی، مزدک جان! لولیتا حقیقت دارد، اما تو مهمتری!
حدود یک هفته پیشبود که آرش معدنیپور عزیز شمارههای دوم و سوم نشریهی همین فردا بود (فصلنامهی غزل پستمدرن) را برایم آورد. توی روزهایی که سید نیست، بودن آرش عزیز غنیمتیست تا از جریان غزل و دوستان غزلنویس بیخبر نباشیم. خوشحالم که این فصلنامه در هر شمارهاش پیشرفتهای چشمگیری نسبت به شمارههای قبلی داشته است. در ضمن این موضوع که دوستان تحریریه سعی کردهاند تریبونی برای همهی موافقان و مخالفان و دور و نزدیکها باشند، مسئلهی قابل تقدیریست. فقط امیدوارم از این به بعد آزمون و خطاهای چاپی و تحریریهای مجله روز به روز کمتر شود و بهطور کامل به پختگی مطبوعاتی و حرفهای هم برسد. گرچه الان هم با توجه به امکانات بسیار محدودی که دوستان دارند، انتشاز مجلهای با این کیفیت قابل تقدیر است. مسئلهی قابل توجه برای دوستان ترانهسرا این است که با توجه به صحبتهایی که بعد از انتشار شمارهی اول با سید مهدی موسوی داشتیم و با تلاشهای آرش معدنیپور، بخش ترانه هم به نشریه اضافه شده است و بعد از شمارهی دوم که ترانههایی از قدیمیترهایی مثل محمدعلی بهمنی، شهیار قنبری، محمد صالحعلا، حسین منزوی و عمران صلاحی کار شد، در شمارهی سوم این نشریه ترانههایی از دیگر دوستان مثل افشین یداللهی، نادر بختیاری، نیما کوکلانی، حسن علیشیری، ساناز صفایی، رضا صدیق و من انتشار پیدا کرده است و برای شمارههای بعدی قرار هست از ترانه های دوستان دیگر هم استفاده شود. همینجا از دوستان عزیز دعوت میکنم که علاوه بر ترانه هایشان، اگر مطلب و نقد قابل استفادهای در این حوزه دارند به دست من یا آرش معدنیپور برسانند و یا به ایمیل نشریه به آدرس hamin_farda@yahoo.com بفرستند. با توجه به مصاحبهها و بحثهای ساختاریای که تا به امروز در نشریه بوده است و با توجه به اینکه این نشریه به دست اکثریت پیشکسوتان و میرسد، فرصتی که برای ترانه ایجاد شده است فرصت مغتنمیست. بههرحال از همهی دوستانی که برای این نشریه زحمت میکشند، مخصوصا سیدمهدی موسوی همیشه عزیز (که امیدوارم به زودی زود ببینمش)، آرش معدنیپور و فاطمه اختصاری خسته نباشید میگویم.
پینوشت۱: اگر قصد تهیه کردن این نشریه را به قیمت 993 تومان دارید، به اینجا سر بزنید.
پینوشت۲: میروم فکر میکنم به جهان/ به تو و آب و آفتابهی تو/ شب فقط شکل سادهی شب نیست/ توی آغوش چند خوابهی تو --- (وحید نجفی- شمارهی دوم همین فردا بود)
پینوشت۳: صدای غارغار کلاغی از دور عنوان کتاب آرش معدنی پور عزیز است که چاپ اولش در سال ۸۶ توسط نشر ثالث صورت گرفته است.
آره! جنزده واژهها رو دوسِت دارما توي كيسه
دلا طعم خميازه ميدن رفاقت دچارِ دسيسه
دو سال پیش بود؛ یکی از دوستان میگفت که الان ما با هم دوستیم و دلیلش این است که دوستیمان برای هردوي ما سودآور است. گفتم دوستی تو چه سودی برای من دارد؟ گفت دوستی تو که برای من سودآور هست... و خندید و خندیدم!
حالا مدتیست که از او بیخبرم چون از اين نگاه يا از سودرسانی یکطرفه خسته شده بودم. هیچگاه دوستیها را اینگونه نمیبینم، اما آنقدر حسابگری توی این زندگی زیاد شده است که میترسم روزی دچار آن شوم و دوستان نزدیکم را به دلیل چنین موضوع فاسدی از دست بدهم. حقیقتت همین است که نگرانم.
هميشه بهانههای كوچكی وجود دارند...
نوشته بودم که نصفههای این ترانه را با رضا شروع کرده بوديم. حالا تکهتکههایش به طور مداوم بیشتر میشوند.
این چشم مدیونه اگه بیتو نباره مستیِ بدون تو فقط سردرد داره
سیگار بی لبهای تو یعنی فقط دود شاید واسه دل کندن از تو وقت کم بود
این روزها از بس نمیتونم ببارم اینروزها از بس که بیتو کم میارم
از بستههای قرصِ خالی تا شبِ منگ از بوسههای هرز رفته اول جنگ
میشه بفهمی که چرا شب بیسپر شد میشه بفهمی که چرا چشمام تر شد
مستی بدون تو فقط سرگیجه داره این چشم مدیونه اگه بی تو نباره
دل ِ وارسته با کون ومکان الفت نبست آخر
نشست این مصرع از برجستگی، بیرون ِ دیوانها