
(میثم یوسفی)
شاید این! دلتنگی همهش تقصیر دوربین رضاست.
چاقو زده به خود که تورا خود کشی کند
حالا نَـ...مرده است فقط خون نداشته
شاعر شروع کرده و حرفی نبوده است
دختر تمام کرده و مضمون نداشته
۱ - مادرم مدیر یک دبیرستان دخترانه است. کاری به سیاست ندارد، همهی عشقش سروکله زدن با بچههای مدرسه، انجام درست کارها و خانوادهمان است، اما چند وقتیست که شکایات او هم از دست این دولت شروع شده. چند ماه پیش که دم عید بود و هنوز مزایا و اضافهکاریهای چندین ماههی معلمان پرداخت نشده بود، خبر رسید که شهرداری و شورای شهر تهران چندین میلیارد تومان به لبنان کمک کردهاند. رسانههای داخلی با چنان پزی این خبر را پخش میکردند که انگار پول را از دست چپاولگران همیشهی تاریخ گرفته و به مستضعفان بد بخت دادهاند. حرفهای مادرم در آنروزها شنیدن داشت. چند روز پیش هم مجددا او را پر از گلایه دیدم. میگفت چون هزینهی کلاسها زیاد است بخشنامه کردهاند برای صرفهجویی، تعداد کلاسهایمان را از ۱۳ به ۷ کلاس کاهش دهیم و به هیچوجه کلاسها با تعداد کمتر از ۳۶ نفر برگزار نشود. میگفت میخواهم ببینم خود وزیر یکروز میتواند ۳۶ دانشآموز را یکجا تحمل کند. اگر هم این اتفاق بیفتد بازدهی علمی این جمعیت چه خواهد بود؟ چطور از دبیرانم انتظار داشته باشم که بهترین نتیجهها را با این تعداد دانشآموز بگیرند. میگفت به جای اینکه از فرصت کم شدن سالیانهی تعداد دانشآموزان استفاده کنند و کلاسهایی با ظرفیت کمتر و بازده علمی بیشتر تشکیل دهند، اوضاع را نابهسامان تر از قبل کردهاند. دو روز است که مادرم از سمت مدیریت دبیرستان دخترانه استعفا داده و میگوید ترجیح میدهم سالهای باقیماندهی کاریام را به تدریس مشغول باشم.
۲ - حتما از مصباحیهی محتنشمیپور و پسلرزههای آن مطلع شدید. نمیدانم چرا هیچکس بر علیه این خانم (فاطمه رجبی) شکایت نمیکنم. تکتک تهمتهایی که ایشان به خاتمی، محتشمیپور و رفسنجانی زدهاند قابل رهگیری قضاییست. پیش خودم فکر میکنم شاید برای این افراد امثال فاطمه رجبی بیاهمیتتر از این حرفها هستند!
۳ - من به عباس پالیزدار خوشبین نیستم. سابقهی آبادگرانی وی و نزدیکشدن به انتخابات ریاستجمهوری، امکان بازی خوردن مردم ایران را فراهم کرده است. باید منتظر شد و دید که نتیجهی اظهار نظرهایی از این دست در سرنوشت جناح راست سنتی که نمایندهشان قالیباف است (و رقیب جدی احمدینژاد) تا چه اندازه تاثیرگذار است.
۴ - دولت مهرورزی. دولت عزیز مهرورزی. دولت عزیز مهرورزی که قرار بود سفرههایمان را نفتی کنید. از شما ممنونیم که به خاطر زیانهای شیمیایی و غیر شیمیایی نفت، نه تنها به فکر ما بودهاید، بلکه از خطرات برق هم آگاهید و سعی میکنید ما را از آن هم دور نگه داری. ممنونیم. از شما ممنونیم. دولت مهرورزی. دولت عزیز مهرورزی...
۵ - زنجان این چند روز دیدنی بود. من که به علت امتحانات در اینجا به سر میبرم میتوانستم از دل حادثه اخباری را برایتان مخابره کنم، اما اینکار را نمیکنم چون زندگیام را دوست دارم!
ظهر یکشنبه - (اولین نفر) حسن علیشیری : باران نوبهاری اندوه کهنه را شست، لحظه پر از عسل شد، فردا تولدِ توست. / ۱۸:۵۰ یکشنبه- یک رفیق قدیمی (یک سال است ندیدمش و شدیدا دلتنگش هستم): داداش، تولدت مبارک، پیشاپیش. به یاد اون روزها.../ ۲۳:۵۴ یکشنبه- یکی از دوستان روزنامهنگار: تولدت مبارک، اولین نفری که تبریک گفت تو روز جدید. (روز جدید؟! نشده است که هنوز! نمیگویم. فقط مینویسم ممنون) / دوشنبه شروع میشود، اولین ساعات دوشنبه، آرش افشار: تولدت مبارک رفیق گل. (خوشحالم) / ماریه: ۳ چارک! تولدا گدیخ! / دختر داییام اساماس میزند و خوشحال است که به عنوان اولین نفر تبریک گفته. ولی اولین نفر نبود!/ پسر داییام، حسن: سلام میثم جان! خواستم تولدت، این خلقت اشتباهو بهت تسلیت بگم. امیدوارم خداوند دیگر چنین اشتباهی انجام نده. تولدت مبارک. (مینویسم من هم امیدوارم. چند تا پیامک دیگر هم ردوبدل میشود که نوشتنی نیستند!) / بازی چک ترکیه محشر است. بازی تمام میشود و من از سرخوشی به آرش زنگ میزنم و میگویم حیف که بازی را ندیدی. طرفدار هیچکدام از تیمها نبودم، از دیدن یک بازی فوقالعاده لذت بردم. این از پیامکها مهم تر است!/ دوشنبه صبح- هداک (دوست چند سالهای که بیستوهفت خردادیست!) : بیست و هفت. (مینویسم: تبریک بیست و هفت. خوبه که تا آخر عمرم مجبورم فراموشت نکنم :دی) / آیدا پشت گوشی تولدت مبارک میخواند. میگوید کاش دفتر بودی و با بچهها تولد میگرفتیم. میگویم حالا بعدا فرصت هست. (راستی تابستان عروسیاش است. بهبه!) / خیلی از دوستان و اقوام زنگ زدهاند یا پیغام فرستادهاند، همه از تولد من خوشحالند. جالب است! / حامد طی یک متن بلند بالا که به خواهر و مادرم هم اساماس کرده، تولد من را به جهانیان تبریک میگوید. جالب است! / دو و نیم ظهر من متولد میشوم. جالب است. مادرم را بغل میکنم و به اینکه چقدر، چقدر دوستش دارم فکر میکنم. دلم برای پدرم تنگ شده است ولی هنوز از سرکار باز نگشته. خواهرهایم سرخوش و خندانند. خوشحالم./ رضا زنگ میزند و تبریک میگوید. میگویم تا حالا خواب بودی؟ میگوید پس چی؟ میخندیم./ استقلال قهرمان میشود، مجتبی جباری فوقالعاده است. از قلعه نویی متنفرم و علیرغم این قهرمانی امیدوارم از استقلال برود. منصوریان خداحافظی میکند و یک قسمت از خاطرات دوران نوجوانیام با او میرود. ما استقلالی ها زمانی علیمنصور را میپرستیدیم. غمگینم و بغض کردهام./ پیغامهای بچهها را روی نت میخوانم از همه ممنونم/ شب میشود. عموی بزرگم، عمه و دایی کوچکم خانهی ما هستند. دو تا خواهرم مثل همیشه سر از پا نمیشناسند و سنگ تمام میگذارند. کادوها را باز میکنم. خوشحالم. زندگی خوب است./ از چند نفر از آنهایی که سال گذشته تبریک گفته بودند خبری نشد. یکی دو نفر هم که قرار بود بیخبر باشند. سال بعد چهطور خواهد بود؟ / ساعت به وقت الان است، کمی کلافه و غمگینم. نمیدانم چرا. شاید خستهام. خوب میشوم. نگران نباشید!
خیلی وقت است نه وبلاگ خودم چنگی به دل میزند نه این وبلاگستان. یک نفر نیست بگوید تا کی میخواهی از این و آن نقل قول کنی یا این مزخرفات را بنویسی؟ وقتی حرفی نداری بهتر است سکوت کنی.
(سهراب سپهری)
از بس محیط اینترنت فرهنگیست، آدمی نمیداند چه بگوید. خودتان یک نگاه به آمار جستجوهایی که به وبلاگ من منتهی شده بیندازید تا منظورم را بفهمید:
کلمات کلیدی جستجو شده
788 جستجو س ک س
588 جستجو س ك س
434 جستجو محرم
254 جستجو میثم یوسفی
194 جستجو احمد کایا
156 جستجو زن
63 جستجو محسن نامجو
52 جستجو ميثم يوسفي
44 جستجو باذل مشهدی
38 جستجو blogfa
36 جستجو هک
36 جستجو عکس زن
27 جستجو شب شيشه اي
22 جستجو ترانه ها
22 جستجو پیمان نیکسار
21 جستجو مسیج
21 جستجو افشین سیاهپوش
19 جستجو مهیار کاظم زاده
13 جستجو نیما کوکلانی
12 جستجو golesorkhetaraneh
9 جستجو yabanu
8 جستجو ایران موزیک
8 جستجو حسین غیاثی
6 جستجو آلبوم رومی
6 جستجو لب زن
6 جستجو دلم گرفت
4 جستجو زنک مسیج
4 جستجو زن زیبا
4 جستجو مردانی آذری
4 جستجو عکس هایی از محمد رضا فروتن
4 جستجو زن هرزه
3 جستجو تصویر گیر همراه گس
3 جستجو ايرج كريمي
3 جستجو شعر نادر بختیاری
3 جستجو شعرهای روز زن
3 جستجو مرگ حقیقی
3 جستجو نزدیکی زن و مرد
3 جستجو شعر های داریوش اقبالی
3 جستجو مجله ی نشانی محمد صالح علاء
۳ جستجو س پارتی
البته موارد عجیب و غریبی هم مثل "س ک س با زن دایی" و ... هم به لطف استت بنده فیلتر شده است. نمیدانم باید از چه جهتی متاسف باشم. نمیدانم اگر مسئولین مربوطه علتیابی کنند به چه حقایقی میرسند؟ به این فکر کردهاید که تا چه حد مسائل پیشپا افتادهای مثل محدودیتهای زیاد اجتماعی، مشکلات ارتباطی در رابطهی پسر و دختر، بالا بودن سن ازدواج و ... در کشوری اسلامی به نام ایران، باعث شده است که این کشور در کنار کشورهایی مثل چین و کرهی شمالی، نه تنها بالاترین میزان فیلترینگ را داشته باشد، بلکه شاهد یکی از بالاترین رکوردهای جستجوی کلمات غیراخلاقی در اینترنت در کشورمان باشیم؟
۱ - با تمام وجود غمگینم/ مثل وقتی که تیم میبازه/ مثل وقتی که دوست میمیره/ مثل وقتی که زن، نمیسازه (افشین مقدم)
۲ - این خانم که بعضی وقتها ۷-۸ ساعت یکریز میخواند دیروزِ من و آرش (از نوع افشار و برادرش) را خوب خوب خوب کرده بود!
۳ - بهبه! بهبه! آیدا خانم مصباحی. خوش آمدید! میبینم که این وبلاگستان شما را هم گرفتار کرد. میبینم که از حسودی میثم یوسفی وبلاگ زدید. بهبه! ما مخلصاتیم و وبلاگستان هم نورانی از شرف حضور شما!
۴ - گرچه باختیم، آن هم با گل صددرصد آفساید، ولی امیدواریم. البته تیم بدون توتی و کاناوارو از این بهتر نمیتواند بازی کند. البته باز هم میگویم که بعد از ایتالیا طرفدار هلند فانباستن هستم. من فوتبال را با فانباستن و گولیت و ریکارد سال ۹۰ شناختم و بعد از مصدومیت فانباستن هم وقتی ۷-۸ سال بیشتر نداشتم، زارزار گریه میکردم.
پینوشت: ۱ - سایت خانم هاله، خوانندهی ایرانی
۲ - راک صوفیانه در نیویورک
۱ - خبردار شدم که ترانهای که برای فیلم «لالايی برای بيداری» سيروس مقدم گفته بودم، توقیف شده است و به همراه فیلم پخش نشد. البته خودم فیلم را ندیدم. کارن میگفت گفتهاند منظورت از اینکه "یه عالم بوسه پاشیده" چیست؟ چه بگویم؟ اصرار او برای بدون سانسور پخش شدن ترانه یا عدم پخش آن، به پخش نشدناش منجر شده بود. آهنگسازی اینترانه را کارن همایونفر انجام داده و با صدای مرتضی اسکندری (که پیش از این تیتراژ سریال اغما را خوانده بود) اجرا شده است. کارن گفته بود یک لالایی از زبان پدر، برای فرزندی بگویم که مادرش را از دست داده است.
۲ - حدیث و افشین عزیز، این و این خیلی چسبیدند. ممنون از شما!
۳ - تعطیلات و خواب و سکوت چقدر خوب است. چقدر میچسبد.
۴ - گرچه به هلند و اسپانیا نیز خوشبین هستم و علاقهمندم، ولی جام ملتها هم مثل جامجهانی از آن ما آبیهاست. شک نکنید. Viva Italia...
۵ - برای حسن ختام این پست ترانهی اشاره شده در بند یک را بخوانید و تمام:
لالا لالا بخواب آروم هوا درگیره بارونه
همین چشمی که میلرزه غم ابرا رو میدونه
لالا لالا بخواب آروم که بابا گیج کابوسه
همیشه کوچهی بنبست فقط دیوار و میبوسه
بدون که مادرت حالا کنار ماه و خورشیده
برات از آسمون امشب یه عالم بوسه پاشیده
بخواب رویای شیرینم دارم فرداتو میبینم
تو مثل فتح رویایی که میخندی و زیبایی
بخواب آروم لالا لالا بخواب بیترس و بیپروا
اگه گرگا کمین کردن تو شبهایی که نامردن
دلت قرص دلم باشه که تا جون داره همراشه
تو این حالی که ناچارم از این لحنی که میترسه
کنار تو که بیمادر کنار من که بیپرسه
تو آروم گریه میکردی ولی من گریهگم بودم
تو این روزای بیساعت نباشی، بیتو نابودم
بخواب آروم لالا لالا ...
(میثم یوسفی)
۱ - فقط برده خواهد گفت
که چیست آزادی
فقط برده!
(واهه آرمن)
۲ -
زن - از همه بیشتر بارمنهایی رو ترجیح میدادم که توی هتلهای خلوت کار میکردن... تابستونها وقت نداشتن با من حرف بزنن. ولی زمستونها چرا. ساعتهای خلوت بعدازظهر، وقتی مشتریها هنوز سر کار بودن، باهاشون حرف میزدم. اون ها زنهای زیادی رو مثل من میشناختن که همهشون از این بار به اون بار میرفتن. بیشتر دربارهی اینجور چیزها باهم گپ میزدیم.
مرد - هیچکدومشون معشوقتون نبودن؟
زن - نه! ترجیح میدادین باشن؟
مرد - ترجیح میدادم.
زن - میدونین... امکان نداشت، باید انتخاب میکردم... یا باید با این مردها یک ماجرای عاشقانه میداشتم و از دستشون میدادم... یا اینکه همینجوری نگرشون میداشتم و وقتم رو باهاشون پر میکردم.
(مکث)
هنوز هم خیلی میرم بار. این آدمها رو خوب میشناسم. یه بارمن هیچوقت هیچ ماجرای عاشقانهای با مشتریهاش نداره. برای همین پشت بار هستند، برای اینکه باهاشون ساعتها حرف بزنیم، بدون اینکه اتفاقی بیفته.
مرد - به نظرم اومد من در تمام این مدت... شاهد یه جنایت بزرگ بودم. این حتی بدتر از خیانت شماست... این خیانتیه که از یه رختخواب هم بدتره.. این یک نوع رذالته... این کلمه رو میفهمین؟ رذالت...
(لاموزیکا دومین/ مارگریت دوراس/ تینوش نظمجو/ نشر نی)
۳ - از نوشتن سوگنامه ها خسته شدم. از شنیدن اینهمه خبر بد هم همینطور. خسته شدم...
۴ - "خواب. تنها خواب هلیا! دستمالهای مرطوب تسکین دهندهی دردهای بزرگ ما نیستند."
۵ - "هلیا! فراموشی را بستاییم. چرا که ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگه میدارد، و فراموشی را با دردناکترین نفرتها بیامیزیم. زیرا انسان دوستانش را فراموش میکند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را ... آن را هم فراموش میکند. لیکن چگونه از یاد خواهی برد آن غروب نارنجی را که خورشید آن غروبها بر نگاه من مینشست و نگاه من به روی قصر و تمام شیشههای قصر سایه میانداخت؟"
۶ - وقتی مارگریت دوراس میگوید: "دقیقا بیست سال از لاموزیکا یا لاموزیکا دومین میگذرد و کمابیش من در طول این سالها این پردهی دوم را میطلبیدم. بیست سال است که صداهای شکستهی این پردهی دوم را میشنوم، صداهایی شکستخورده که از خستگی این شب بیخوابی زن و مردی که همچنان وحشتزده در این جوانی عشق نخستین باقی میمانند. و گاه نویسنده سرانجام چیزی مینویسد." پس خواندن این نمایشنامه را شدیدا توصیه میکنم.
پینوشت اول: ۴ و ۶ از باردیگر شهری که دوست میداشتم نادر ابراهیمی.
پینوشت دوم: این را بخوانید.
۱ -
چه کنیم؟
مرگ
بیشتر از ما
دوستت داشت.
۲ - س.خ (خواننده و آهنگساز) چند روز قبل زنگ زده بود. درمانده بود و گیج. میگفت چهارشنبهی هفتهی قبل وقتی از منزلشان در شهرک غرب وارد خیابان ایران زمین میشد، گشتیهای نیروی انتظامی متوقفاش کرده بودند و مدارک ماشینش را گرفته بودند. وقتی که اعتراض کرده بود وگفته بود اینجا محل زندگیام است و مسیر ترددم، او را به ضرب باتوم و ... گوشمالی اساسی داده و پلاک ماشینش را هم کنده و برده بودند تا دیگر هوس فضولی نکند. گفته بودند بعدا بیا پلاک را بگیر. دوستمان هم به کمک دوستانش با سر و صورت زخمی روانهی بیمارستان شده بود. نمیدانست چطور باید دنبال احقاق حقوقش باشد و چکار باید بکند. راههایی که به ذهنم رسید را حداقل برای دلخوشیاش گفتم، ولی خودش هم میدانست که در نهایت هرکاری بیفایده است. کشور گل و بلبل است دیگر. البته فکر میکنم بهتر است برای جلوگیری از هر عارضهای من هم بهجای وبلاگ نویسی از طرح امنیت اجتماعی لذت ببرم و دعا گوی عزیزان دلسوز (!) باشم.
۳ - شاید لازم به گفتن دوباره نباشد که حالم از هرچه ایمیل سیاسی کیلویی، از اپوزیسیونهای دلخوش شوت کلهخر، به اصطلاح روشنفکرهای خودفروخته و از آنهایی که توهم انقلاب و براندازی حکومت و این چیزها تا آخر عمر رهایشان نمیکند، بیشتر از متحجران و نادانهایی که کشور را روزبهروز بیشتر به "..." میدهند، به هم میخورد. هر وقت میل باکسم را چک میکنم از دست این ایمیل و پیامهای کیلویی سیاسی بالا می آورم. البته فقط عنوانشان را میخوانم و بقیه را انتخاب و در سریعترین فرصت به درک واصل مینمایم.
۴ - سرمقالهی این شمارهی شهروند امروز را از دست ندهید. بعد از خواندن این مقاله بیشتر از همیشه از بنیصدر احمق متنفر شدم. همانطور که گفتم ایران بیشتر از روشنفکرهای کودن و مزدور خورده است تا متحجرین. راستی این محمد قوچانی هم فوقالعاده است. به سواد و بینشاش حسادت میکنم و خوشحالم که هنوز نسل روزنامهنگارهای باسواد در ایران منقرض نشده است. البته که با توجه به هجوم ... و ... ها به مطبوعات که بهوسیلهی بالارفتن از ... یک روزنامهنگار قدیمیتر به خیل قلم به دستان اضافه می شوند، نمیتوان آیندهی روشنی را برای این حرفه متصور شد. از آن طرف هم که ماشاالله امنیت شغلی در این حیطه در حد بنز است. همین امروز بود که خبر رسید با تعطیلی موقت خبرگزاری فارس، خیلی از دوستانمان فعلا از آیندهشان بیخبرند.
۵ - گند بزنند به این زندگی. این بدبختها چه گناهی دارند که باید به خاطر یک سهلانگاری به این روز بیفتند. نمیدانم چه کمکی از دستمان بر میآید تا برایشان انجام دهیم. نمیدانم.
۶ - سیامک عزیز! دیروز فروه مخصوص از امریکا زنگ زده بود. مبهوت بود و شکه. کسی باور نمیکند. میفهمی؟ کسی باور نمیکند.
۷ - من انسان بیچاک و دهن یا بیترمزی نیستم. اینها حرف دلم بودند. ازطرفی هم خیلی عصبیام. امیدوارم حالم را بفهمید.
به استادم زنگ زدم که سر کلاس نروم و امروز صبح برای آخرین بار ببینمت. ولی سیامک عزیز، عزیزم... نمیتوانستم و نمیخواستم "آخرینبار"را باور کنم. میفهمی؟
لعنت به این زندگی. سیامک هم رفت. سیامک پیشدادیان، دوست خوب، آهنگساز و نوازندهی خوب و بسیار توانا... کسی که بیمار شدنش را باور نمیکردم، چه برسد به ...
سیامک یادت هست؟ آخرین باری که با هم صحبت کردیم دو ماه قبل بود. گفتی برایم دعا کن و گفتم دعا میکنم ولی تو که چیزیت نیست، تو اگر مریض باشی وای با حال ما. مراحل شیمی درمانی را میگذراندی و بعد از بیماریات همدیگر را ندیده بودیم، شاید تو نمیخواستی سیامک گیس بلند شنگول را با سری تراشیده و حالی نذار ببینم، شاید هم خودم نمیخواستم اینچنین شود.
چه برنامه هایی که نداشتیم. قرار بود وقتی سعید شهرام از امریکا برگشت تو را یشش ببرم تا موسیقی فیلم را شروع کنی. بهرام دهقانیار هم همیشه با متلک و شوخی در موردت حرف میزد. پارتهای کنسرت اش با گوگوش دست تو بود و قرار بود همین روزها باهم پیش بهرام برویم که هم بگوییم و بخندیم و هم وساطت ات را بکنم تا تاخیر دوساله ی تو را در بازگرداندن پارتیتورها ببخشد.
دوسالی میشد که روی ترانهی "خلاصم کن" من ملودی گذاشته بودی و تنبلی من باعث شد هیچوقت درست و حسابی کار را نشنوم و فقط آنرا یکبار با گیتار و نصفه و نیمه برایم زدی. ترانهی "خونشراب"م را هم خیلی دوست داشتی و میگفتی روی آن یک موسیقی متفاوت کار کردهای که خودم بیایم و دکلمه کنم. که این هم هیچوقت اتفاق نیفتاد. حالا باید بنشینم و حسرت روزهای بیهم بودن را بخورم. روزهایی که باهم بودن را به هیچ میفروختیم. که چیزهای مزخرفتری را به این باهم بودنها ترجیح میدادیم.
برای روح بزرگ سیامک پیشدادیان آرزوی آمرزش دارم و میروم تا این حال بد را با در و دیوار قسمت کنم.
در ادامهی مطلب میتوانید ترانههای مذکور را بخوانید. هر دو را به روح سیامک عزیز تقدیم میکنم و میدانم همیشه با اینها سیامک را بهخاطر خواهم آورد و حسرت روزهای از دست رفته را خواهم خورد.
Juno و بچگیهایش را همانقدر دوست داشتم که این دیالوگ عشق سالهای وبا را (آن هم وقتی سوال و جوابها در در یک شرایط خاص صورت میگیرد!):
- نظرت در مورد عشق چیه؟
-عشق؟
-آره!
-عشق شکل عریان همهچیزه. کمر به بالاش میشه عشق معنوی و کمر به پایینش عشق مادی.
پینوشت: ۱- جونو جایزهی فیلمنامهی برتر اسکار را برده است.
۲- عشق سالهای وبا مثل جونو محصول ۲۰۰۷ است و بر اساس رمانی از گابریل گارسیا مارکز با همین نام ساخته شده است.
این ترانهی قدیمی تقدیم به شما، مدتهاست که اینطوری ننوشتهام. مدتها...
(دنبال تو میگردم)
همیشه با تو بودم و شبیه عشق میشدم تو حال تازهتر شدن
همیشه با تو بودم و پر از بهانه میشدم برای دربه در شدن
همیشه با تو بودم و به ذهنمم نمیرسید که بیتو، سخته زندگی
که بیتو شب به تب رسید که بیحضور ممتدت سیاه بخته زندگی
دنبال تو میگردم تو هق هق و ویرونی
فکرش رو نمیکردم همراه نمیمونی
دنبال تو میگردم تو سردی این شبها
با وحشت آسیبت تو حملهی عقربها
تو تکیهگاه من بودی تو لحظههای پر غلط تو پرسههای بیخودی
چشات پر از ستاره بود حواس من پرندگی که آسمون من شدی
کنار با تو پَر شُدن پر از ترانه بودم و یه حس خوبِ خونگی
حواسم و قفس گرفت پرندگیمو پر شکست همین غروب خونگی
تو این غروب خونگی نگو که عشق و مومنی
بذار نگات و گم کنم کنار ساعت شنی
دنبال تو میگردم تو هق هق و ویرونی
فکرش رو نمیکردم همراه نمیمونی
دنبال تو میگردم تو سردی این شبها
با وحشت آسیبت تو حملهی عقربها
(میثم یوسفی)
مرا نشناختهای هنوز...
سالهای زیادی رابه بادها سپردم
تا باورکنم تمام شهروندان شیراز
نسبتی با حافظ ندارند.
و روزهای بیشماری را
میان ابرها ابرو انداختم
تا اکنون توانستهام
به آب خوردنی
صدای پای مسافران تازه رسیده را
از میان زوایای مندرجه
به اسم کوچک صدا بزنم.
بااین حال،
اگر برای شما مقدور باشد
لیوان آبی دست بگیرید
تا نویسندهی این خطوط
با شعرهای ارغوانی
دور دنیا را بچرخاند
و جغرافیای اندامتان را
برای گنجشکها بازنویسی کند.
حالا دیگر باور کردهام
آدمهای امروز دو نوع بیشتر نیستند:
عدهای محو اردیبهشت میشوند
عدهای در اردیبهشت محو ...
با این حال
شما از عنایت پروردگار
نا امید مباش
فردا را کسی ندیده است.
پینوشت: انتشارات سرزمین اهورایی که متعلق به دوست خوب و شاعرم مجید ضرغامیست فرصت مناسبی برای انتشار کتابهای متفاوت شماست. اگر قصد انتشار کتابی را داشتید، این انتشاراتی را شدیدا توصیه میکنم.
اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند
لبهای باز ما را
بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را
بر دستها ببندند
بگذارتا بگويیم
بگذار تا بخندند
بگذار هر چه خواهند نجوا کنان بگويند
بگذار رنگ خون را
با اشکها بشويند
بگذار تا خدايان ديوار شب بسازند
بگذار اسب ظلمت
بر لاشهها بتازند
بگذار تا ببارند
خونها ز سينهی ما
شايد شکفته گردد
گلهای کينهی ما
نصرت رحمانی این را برای شب و حال خراب من سروده بود. گراناز موسوی هم این شعر پایینی را:
شب که بیاید
این نامه هم تمام میشود
و من به عکس کودکیام که روی تاقچه پیرتر شده
نگاه خواهم کرد
و به یاد خواهم آورد
که هیچکس با ما نگفت
پنجره
جا پای رهگذران را از یاد میبرد
و آسمان کفافِ اینهمه تنهایی را نمیدهد
کاش به ما
کسی گفته بود که ماه
پشت درهای بسته میمیرد
مرگ می آید
و فردا دنبالهی خواب دیشب است.
پی نوشت: وقتی شاعراین گونه بزرگوارانه تحویلت می گیرد، فکر می کنی که شاید زخمی و دلشکسته هم می شود لبخند زد. ممنونم. جلیل صفر بیگی عزیز! ممنونم!
۱ - دیروز به نیما کوکلانی میگفتم؛ بعضی وقتها از اینکه فرد ظاهرا شادی هستم کفرم میگیرد. حقیقتا انسان افسردهای نیستم و حتی در تنهاییهایم هم کمتر پیش میآید که از همهچیز ببُرم و ناامید شوم. با انسانهای افسردهی دوروبرم هم شدیدا مشکل دارم. ولی بعضی وقتها آنقدر خسته و داغان و بیانرژی هستم که نفس کشیدن هم سخت میشود. مخصوصا اگر یک هفتهی ناامیدانه را گذرانده باشم، امتحانات مزخرف پایان ترم نزدیک شوند، کارهای نصفه و نیمه یا انجام نشده زیاد باشند و یک روز آخر هفته هم بعد از کلی بالا و پایین پریدن و ۶ ساعت مافیا بازی کردن (آنهم با چند دست پشت سر هم نفسگیر)، این ساعت صبح که بیخواب و خسته پای کامپیوتر نشستهام، به جای انجام دادن کارها خسته نشو را با صدای علی سهراب و gedirim احمد کایا را گوش کنم. واقعا خستهام، خسته! خسته نشو، خسته نشو از این روزای خسته، دربهدری تموم میشه با این دل شکسته...
۲- بعضی وقتها ناامیدی آنچنان بر سرم آوار میشوم که فکر میکنم نسل ما باید بیفتد بمیرد. نمیدانم واقعا به چه باید امیدوار باشیم و چه اتفاق خوشایندی قرار است برایمان بیفتد. آینده روشن نیست. روشن نیست! نمیدانم.
۳ - بعضی قسمتهای تاریخ باید حذف شوند. چارهای نیست. خود من دائما در حال حذف کردنم، همانطور که حذف میشوم. شاید برای همین بود که در دوران مدرسه از درسی که بیشتر از بقیه بالا میآوردم تاریخ بود. چه کسی میتواند بگوید نادر خیلی انسانتر از کوروش نبوده است و فقط بدیهای نادرشاه و مهربانیهای کوروش را به ما نگفتهاند؟ گذشته از این، اینها چه اهمیتی دارند؟ الان چه داریم؟ تهی و پوچ، گذشتهی به حراج رفته و آیندهی گندمان را نظاره میکنیم و میگندیم. همین! تاریخ را دروغگوها و خائنهایی مثل من که از خودشان هم میترسند، نوشتهاند. در این شک نکنید.
۴ - این حال بد همهاش تقصیر علی و امیر ت.ف است. باور کنید! (ما مخلصیم:دی)
۵ - یا مولانا:
چو بیگاه است و باران خانه خانه صلای جمله یاران خانه خانه
چو جغدان چند این محروم بودن به گرداگرد ویران خانه خانه
پی نوشت: ۱- خسته نشو را گوش کنید.
۲- gedirim (می روم) احمد کایا را گوش کنید