تبليغاتX
که زن نبودی...امّا
...

...

...

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 

(چند روز قبل)

- زیاد خوردی؟
- نه عاشق شدم...

(چند روز بعد)

- عاشق شدی؟
- نه زیاد خوردم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

سایت رسمی آهنگساز خوب و باسابقه ی کشورمان سعید شهرام شروع به فعالیت کرد. آقای شهرام از آهنگسازان خوب بعد از انقلاب است که موسیقی‌های زیبایش را در فیلم‌های زیادی مثل دونیمه‌ی سیب، دو روی سکه، من زمین را دوست دارم، شوریده، تک‌درخت‌ها، مخمصه، وقتی همه خواب بودند و ... شنیده‌ایم. با این‌همه به نظر من بهترین کارش آبادانی‌هاست، گرچه با توقیف این فیلم زیبای کیانوش عیاری، خیلی‌ها موسیقی آن را هم نشنیدند. این روزها هم که سریال روزگار قریب با موسیقی او در حال پخش است، البته اگر تیغ سانسور بگذارد که از این سریال لذت ببریم. سعید شهرام در سیاتل امریکا هم آهنگساز شناخته شده‌ای‌ست. آخرین کاری هم که قرار است از او در آن‌جا منتشر شود آلبومی با اشعار فروغ فرخ‌زاد (با ترجمه‌ی انگلیسی) است که موسيقی‌اش هم تلفيق  jazz و Blues با دستگاه‌های موسيقی ايرانی‌ست. خواننده‌ی اين آلبوم هم Kat Tair است. چند کار پاپ هم بیشتر نکرده‌است که معروف‌ترین‌اش آهنگ‌سازی و تنظیم ترانه‌ی سگ محمد صالح‌علاست که مهرداد آسمانی هم آن را خوانده است. خاطرم هست که آقای صالح‌علا می گفت برای گرفتن صداهای خاص(!) این ترک به همراه بابک بیات و چند نفر دیگر در استودیوی سعید شهرام صدا در می‌آوردند. این هم از سختی‌های تولید یک قطعه‌ی موسیقی خوب است. به هرحال امیدوارم که حضور این آهنگساز خوب را که الان در سیاتل و کنار خانواده‌اش به‌سر می‌برد، در موسیقی‌مان بیش از پیش درک کنیم.


سریال مرگ تدریجی یک رویا انگار بدک نیست. به هرحال فریدون جیرانی کارگردان قابل اعتنایی‌ست. هم بازی پولاد کیمیایی خوب است و هم موسیقی کارن همایون‌فر عزیز. فعلا از سریال این‌ها به یادم مانده. تیتراژ پایانی‌اش را هم که می‌گفتند خوب است در تنها باری که قسمت هایی از سریال را دیدم نشنیدم، تا در نهایت توقیف شد. شعرش را یغما گفته بود و رضا یزدانی هم خواننده‌ی کار بود.


واقعا در این شلم شوربای موسیقی حضور آهنگسازانی مثل کارن و سعید شهرام غنیمتی‌ست. البته اگر قرار باشد خوب‌های موسیقی را لیست کنم خیلی می‌شود، پس فعلا به همین دو قناعت می‌کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

زیبایی تو
در سنگ رسوخ می‌کند
من که پوستی بیش نیستم

(محمدعلی بهمنی)


خسته و آشفته‌ام. همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- قلب من اندازه‌ی مشت منه، مشتمو برای تو وا می‌کنم... این ترانه‌ی زیبای شهیار قنبری که با صدای باشعور مارتیک هم‌راه شده است، حال و قال آدمی را روبه‌راه می‌کند! ... حرفاتو راست و دروغ دوس دارم، قد شعرای فروغ دوس دارم...

۲- این چند خط را یک ماه پیش با رضا توی یک شب سخت و به یاد ماندنی نوشتیم و هنوز هم کامل نشده است:
این چشم مدیونه اگه بی‌تو نباره/ مستی بدون تو فقط سردرد داره/ سیگار، بی لب‌های تو یعنی فقط دود/ شاید واسه دل‌کندن از تو وقت کم بود/ مستی بدون تو فقط سرگیجه داره/ این چشم مدیونه اگه بی‌تو نباره...

۳- این را هم داشته باشید که محشر است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

منفی یازده:

لحظات انتظار برایم عذاب‌آورند. یکی از کابوس‌های همیشگی‌ام پشت چراغ‌های قرمز و پای آسانسوری که باید چند طبقه بالا یا پایین بیاید اتفاق می‌افتد. می‌دانم آخرش پای یکی از این آسانسورها سکته می‌کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

شماره‌ی جدیدمان خیلی خوب شده است. مجله روز‌به‌روز سر و شکل‌اش را پیدا می‌کند. از سرویس موسیقی شماره‌ی ششم رویش هم خیلی راضی‌ام. گفت‌وگو با فریدون آسرایی، یادداشت حسن علیشیری عزیز در مورد ترانه‌ی سیمرغ اردلان سرفراز، پرونده‌ای برای تقلید در موسیقی با یادداشت‌هایی از سعید کریمی عزیز و خودم، به‌همراه گفت‌وگوهایی با خشایار اعتمادی، قاسم افشار، امیر تاجیک، مهرزاد اصفهان‌پور، حمید پیروزنیا و حمید فولادی و یادداشت مهیار کاظم‌زاده‌ی عزیز در مورد ترانه‌های راجرواترز را در این شماره‌ی رویش بخوانید.

می‌توانید قسمتی از ده روایت درباب تقلید را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

پی‌نوشت یک: عکس عروس (سمت‌راست وبلاگ) از آتیه نوری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

کلارا:    وقتی آدم دنبالت می‌گرده هیچ وقت پیدات نمی‌کنه... هیچ وقت! البته می‌شه گفت آدم هیچ‌وقت هیچ کسی رو که دنبالش می‌گرده پیدا نمی‌کنه...
سزار:    برای اینه که...
کلارا:    ولی دیگه تمومه.
سزار:    بله.

(سه شب با مادوکس/ ماتئی ویسنی‌یک/ تینوش نظم جو/ نشر ماه‌ریز)

پی‌نوشت اول: چندتا نمایشنامه هستند که حتما باید آن‌ها را شخصا روی صحنه ببرم، حتی اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد. یکی‌اش همین کار فوق‌العاده‌ی ویسنی‌یک است. بعضی وقت‌ها این دغدغه‌ی همیشگی تئاتر بدجوری خفه‌ام می‌کند.

پی‌نوشت دوم: جمعه نمایشگاه کتاب بودم. سال گذشته نرفتم، از بس گفتند بد است، ولی امسال تقریبا مشابه همان نمایشگاه‌های همیشگی بود. شاید در این یک ساب به امکانات مصلی رسیدگی شده است، من که نمی‌دانم قبلا چطور بود!

پی‌نوشت سوم: لیلی رشیدی دو سال پیش قول داده بود دوتا از نمایشنامه‌های ویسنی‌یک را ترجمه کند. من که خبر ندارم این کار را کرده است یا نه؟!

پی‌نوشت چهارم: جهت یادآوری و اطلاع علاقه‌مندان عرض می‌شود که نمایشنامه‌ی داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت دیگر کار معروف ویسنی‌یک است که در ایران و توسط همین مترجم و ناشر، ترجمه و منتشر شده است.

پی‌نوشت پنجم: دنبال تو می‌گردم/ تو سردی این شب‌ها/ با وحشت آسیبت/ تو حمله‌ی عقرب‌ها/ دنبال تو می‌گردم/ تو هق‌هق و ویرونی/ ای‌کاش که می‌گفتی/ هم‌راه نمی‌مونی! (م.ی)

پی‌نوشت ششم: امروز تولد پدرم است. مطمئنم با این‌که مدت هاست بین ما صلح برقرار است (شاید چون بنده کمی عاقل تر شده‌ام!) ولی اگر چنین هم نبود، چیزی از محبت و عشقم نسبت به او کم نمی‌شد. همان‌طور که نمی‌شود و نخواهد شد. آرزو دارم فقط یک روز مثل او هدف و آرمان داشته باشم و زندگی ام را به پای آن بگذارم. مطمئنم که هیچ وقت نخواهد فهمید اسطوره و بت زندگی‌ام است. نفهمیدنش را هم ترجیح می‌دهم. دوستم دارد و همین کافی‌ست، نمی‌خواهم وقتی احساسم را نسبت به خودش می‌فهمد علاقه‌اش به من بیشتر یا کمتر شود. دوست داشتن زلالش برای جاودانه بودنم کافی‌ست!

پی‌نوشت آخر: در عالم بی‌رنگی، مستی بود و شنگی/ شیخا تو چو دلتنگی، با غم چه هواداری ... درود همیشه بر تو. یا مولانا!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مردی بر روي تپه نشسته است، می‌گوید:

مايملک من غم است 

شش بچه که در زيرآوار مي پوسند

زنم که دختر عمويم بود منفجر شده است

حرف نمی‌توانم بزنم، بو خفه‌ام می‌کند ...

سيگاری روشن کن

هنوز عادت نکرده‌ام که فقط يک چشم داشته باشم ...

 


پی‌نوشت اول: این ترانه‌ی اردلان سرفراز این‌روزها دارد دیوانه‌ام می‌کند. خیلی خوب است، خیلی.
«می‌درخشی مثل یک تیکه جواهرتوی جمع/ من می‌ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم/ تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمی‌خوام/ منِ بی‌نشون تو رو نشونه‌دارت بکنم»

پی‌نوشت دوم: شعر اول این پست قسمتی از اسماعيل (يک شعر بلندرضا براهنی، نشر مرغ آمين، چاپ اول ۱۳۶۶ است.
پی‌نوشت سوم: مهدی ایوبی عزیز، تشکر!
پی‌نوشت چهارم: نفسات حس می‌شن/ رو حریر یَمَنی/ تو ببوسی پاکن/ این لبای دهنی! یعقوب یادعلی را کلا فراموش کرده‌ایم.
پی‌نوشت پنجم: پست آخر سید مهدی عزیز سرخورده‌ام کرد. از دست خودم و همه‌ی اطرافیانم ناراحتم، همه فقط ادعایمان می‌شود. نمی‌گویم مقایسه‌ی مسئله‌ی خلیج فارس و یعقوب یادعلی زیاد درست است، فقط اگر همان‌قدر که گذشته و تاریخ برای‌مان مهم است، مسائلی از این دست هم اهمیت داشتند، وضعیت خیلی بهتری داشتیم. گرچه آن‌قدر وقت و انرژی‌مان را صرف مسائل مزخرف‌تر می‌کنیم که... چیزی که خیلی عذابم می‌دهد این است که وبلاگی که برای حمایت از این نویسنده افتتاح شده است، فقط روزی یک تا دو بازدید کننده دارد. واقعا شاهکار است. امیدوارم کسی پیش‌قدم شود تا کاری برای یعقوب یادعلی بکنیم، من که نمی‌دانم چه می‌شود کرد. سید مهدی در مورد جرم‌هایی که باعث شده برای این نویسنده یک سال زندان ببرند می‌نویسد:
"در داستانِ «زنی که نبود» از کتابِ حالت‌ها در حیاط، عبارت «تکنسین برق هستم، زنم را کتک می‌زنم و به اجداد غارتگرم فخر می‌کنم و روی مبل نمی‌نشینم، از شطرنج خوشم نمی‌آید و عاشق شکارم» به عنوان توهین به اقوام، نامبرده شده است و در مجموعه‌ی «آداب بی‌قراری» که «کیومرث پوراحمد» (کارگردان «قصه های مجید»، «خواهران غریب»، «شب یلدا»، «اتوبوس شب» و...) قرار بود فیلمی بر اساس آن بسازد زنی اهل کهگیلویه و بویراحمد با وجود داشتن همسر با یک مرد غیربومی روابط جنسی برقرار می‌کند. به خدا قسم که جرم او همین و همین بوده است!"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این کار قدیمی‌ست، روزهایی که این مدل نوشتن را خیلی دوست داشتم، روزهای کابوس و هذیان. دوست دارم باهم بخوانیمش:

این روزگار خوب...

 

این‌جا دل‌ام برای خودم حرف می‌زند
بی‌تو خودم برای دل‌ام ریسه می‌رود

هر شب کسی به خاطر من بغض می‌کشد
هر شب کسی به خاطر تو درد می‌شود
این‌جا کسی برای کسی غصه می‌خورد
شاید دلی برای دلی تنگ می‌زند
هرچند مدتی‌ست که بارانی‌ام ولی

گریه نکن که باز دل‌ام زنگ می‌زند
مردی به‌خاطر تو به دیوانگی رسید
مجنون شد از شبی که به چشم‌ات نگاه کرد
یک گله گور‌خر به تو تقدیم می‌کنم
حالا که عشق تو همه را راه‌راه کرد

امشب برای کشتن من عزم کرده‌ای

گریه نمی‌کنم که عذاب‌ام ندیدنی‌ست
یک لحظه توی کشتن من صبر کن، سپس
چیزی بگو که حرف تو حتما شنیدنی‌ست

این‌جا دلی به خاطر تو تنگ می‌شود
این شعر را حضور تو مغلوب می‌کند

از زندگی گلایه ندارم اگرچه باز
این روزگار خوب مرا خوب می کند

 

-میثم یوسفی-


پی‌نوشت:
       ۱- گفت‌وگوی رضا رشیدپور با شریفی‌نیا در غیرقابل چاپ این شماره‌ی رویش، چه جنجالی به پا کرده است. شراب حرام و حلال آقای شریفی‌نیا را در فردا بخوانید.
        ۲- نمایش نامه خوانیِ  «دیالوگ لو رفت ...!» نوشته‌ی دوست خوبم هاله مشتاقی نیا و به کارگردانی  پیروز کرمی  و آندریا نوشاد،  یازدهم اردی‌بهشت، ساعت ده صبح در فستیوالِ بین المللی دانشجویان در خانه‌ی کوچک نمایش روخوانی می شود.
نقش خوانانِ این نمایش نامه مه‌لقا باقری، آهو قدس، نیلوفر مهاریان، سیامک فرهنگی و افسانه مصدق  هستند. منشیِ صحنه آیاتا مصدق و طراحی پوستر و بروشور را  آیلین کیخایی به عهده داشته. در پایانِ خوانشِ  نمایش نامه، فیلمی در ارتباط با متن پخش خواهد شد که ساخته‌ی  رضا ملکی است. «دیالوگ لو رفت ...!»  برداشتی آزاد از داستان «انعکاس آفتاب بر تخته‌هایِ بارانداز»  اثر سلینجر  است که در کتابِ «آینه ی جی. دی. سلینجر» در سال 1382 از هاله مشتاقی‌نیا منتشر شده است. این نمایش‌نامه در بهارِ سالِ جاری در فرهنگسرایِ نیاوران نیز روخوانی خواهد شد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

سلطنت اردیبهشت . مجید ضرغامی

یکی از صفحات کتاب در دست انتشار اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست / مجموعه‌ی شعرهای دوست خوبم مجید ضرغامی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

از همه‌ی یادداشت‌هایی که تا به امروز برای دفترچه‌های رویش گرفته‌ام، این چند خط از یادداشتی که کیومرث پوراحمد در مورد ناصر چشم‌‌آذر نوشته است، کلی کیفورم کرد:

   ... و به این ترتیب بود که بعداز شکارخاموش، موسیقی متن قصه‌های مجید را هم به چشم‌آذر سپردم. اهمیتی ندارد که یکی از انبوه کوتوله‌ها، یکی از مدیران وقت سازمان صدا و سیما به خاطر یک برخورد شخصی از ناصــرچشـم آذرخوشش نمی‌آمــد و باعث شد اسـم ناصـر در عنــــوان‌بندی قصه‌های مجید حذف شود. واقعاً اهمیتی ندارد. تاریخ ما انبوهی از این حذف‌های نابخردانه را به یاد می‌آورد . ساسانیان می‌خواستند نام اشکانیان را که پانصدسال، ایران را در اوج سربلندی  اداره کردند از صفحه‌ی تاریخ حذف کنند. زهی خیال باطل و قابل توجه آنان که بارها سنگ قبر احمدشاملو را شکستند و آن‌ها که ازجسد دکترمصدق هم وحشت دارند و آن‌ها که ناشری را وامی‌دارند در یک کتاب از مجموعه‌ی پنجاه سال تصنیف‌های ماندگار تاریخ موسیقی ایران نام خـــواننده‌ای را حذف کنند. چه جالب...! از ساسانیان خود به خود رسیدیم به حذف نام یک خواننده از یک کتاب و حذف  نام ناصرچشم آذر از عنوان بندی یک مجموعه‌ی تلویزیونی. ای کاش برای سانسورچی‌ها یک دوره فشرده‌ی تاریخ می‌گذاشتند تا بدانند با حذف اسم، حذف واژه و جمله و کتاب و پلان و فیلم و ... هر اثر هنری دیگری، آن اثر و آن اسم به راستی نه حذف می‌شود و نه گم می‌شود . پانرده سال بعد از اولین پخش قصه‌های مجید، این مجموعه کماکان تروتازه است و همه می‌دانند موسیقی ماندگار آن را ناصرچشم آذر ساخته است...

 

پی‌نوشت۱: دفترچه‌ی یادبود ناصر چشم‌آذر، متشکل از گفت‌وگویی مفصل با این آهنگ‌ساز به همراه یادداشت‌هایی از داریوش مهرجویی، کیومرث پوراحمد، ایرج قادری، تهمینه میلانی، شاهد احمدلو، محمدرضا چراغعلی، سعید کاشفی و ...

پی‌نوشت ۲: شماره‌ی جدید رویش را می‌توانید از روزنامه‌فروشی‌ها دریافت کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar