تبليغاتX
که زن نبودی...امّا

 

درگیر اطرافم شدم                         شاید که از یادم بری

با آدمای مختلف                            با عشق‌های ظاهری

عکسا خبر می‌دن هنوز                  درگیر داس و گندمی

می‌شد فراموشت کنم                      پشت همین سردرگمی

 

می‌شد فراموشت کنم                      بارون اگه یک‌ریز بود

می‌شد فراموشت کنم                      ساعت اگه پاییز بود

می‌شد فراموشت کنم                     از بس که دستات سرد بود

تو بد نبودی عشق من                     دنیا کمی نامرد بود

 

این روزها حالم بده                       هم عاصی‌ام هم گوشه‌گیر

برگرد و بی‌گریه فقط                     سیگار و از دستم بگیر

می‌گن هوا خیلی بده                      باید که خاموشت کنم

شوخی نداره زندگی                      باید فراموشت کنم

 

میثم یوسفی/ آخرین روزهای پاییز هشتاد و شش


پی‌نوشت اول: من فراموش کار نیستم. هیچ وقت روزهایی که زندگی کرده‌ام را فراموش نمی‌کنم و هیچ اتفاق، کرده و گذشته‌ای هم نیست که بخواهم از زندگی و خاطراتم حذف یا انکارش کنم. اصل زندگی هم همین است. سعی می‌کنم از خاطرات خوبم لذت ببرم و از اشتباهاتم عبرت بگیرم. این‌طوری خودم هم راحت‌ترم. این ترانه، آخرین ترکش یک خاطره‌ است. روزهایی که بخش کوچک اما پرآشوبی از بیست‌وچهار سال زندگی‌ام را تشکیل دادند. آشوب و ویرانی را دوست دارم، اصلا مگر زندگی خطی و آرام و بی‌دغدغه زندگی‌ست؟ امیدوارم هیچ وقت اتفاقی نیفتد که مجبور شوم حداقل حرمت این ترانه‌ها را بشکنم. اگر هم مدارا می‌کنم یا نقش بازنده را بازی می‌کنم برای همین است (البته شاید هم به واقع بازنده باشم، موضعی در این مورد ندارم). با تمام وجود به خاطراتم و کسانی که گوشه‌هایی از آن را ساخته‌اند -یا من تصور می‌کنم ساخته‌اند- احترام می‌گذارم. نه به‌خاطر آن‌ها، که به‌خاطر خودم، که به خودم احترام گذاشته باشم. مهم هم نیست چه کسی چه فکری می‌کند. حرمت آن روزها و آن احساس‌ برای من مهم‌ترند، اگرچه شاید دیگر گردی هم از آن حس نمانده باشد.
‍پی‌نوشت دوم: می‌گویی این ترانه‌ام را دوست نداری، حرفی ندارم. فقط من را به لبخندی ببخش! این سرگردانی‌ام را هم ببخش. این‌روزها تکلیف خودم را با هیچ چیز نمی‌دانم، چه برسد به تو و زندگی. غمگین نیستم، فقط از اشتباه کردن می‌ترسم و دوست دارم زمان بگذرد تا خودم را پیدا کنم.
پی‌نوشت سوم:
این آهنگ شهرام ناظری دیوانه‌ام می‌کند، این مولانا بشر نبوده، شاعر نبوده، اگر او بشر بود ما چه هستیم؟ اگر او شاعر بود ما چه هستیم؟ برایش متاسفم که امثال من هم خودمان را شاعر می‌دانیم و او هم شعر می‌گفت. برای ایرانی بودنش هم متاسفم، مولانا مال هرکجا جز این‌جا بود، الان در حد پیغمبری بزرگش کرده بودند و کودک و بزرگ جهان می‌شناختندش و ارادتمندش بودند.
پی‌نوشت چهارم: ترانه‌ی می‌شد فراموشت کنم را به پنجه‌های دوست و آهنگ‌ساز بسیار توانایی سپرده‌ام که امیدوارم همان را بسازد که باید. به این ترانه خوش‌بینم.
پی‌نوشت پنجم:
مرا گویی که رایی؟ من چه دانم  / چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم  /مرا گویی بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی من چه دانم  /منم در موج دریاهای عشقت / مرا گویی کجایی من چه دانم  /مرا گویی به قربانگاه جان‌ها / نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم
                          
   من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم .... من چه دانم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- آلبوم تک‌نوازی تار مرتضی نی‌داوود، خالق آثار جاودانه‌ای مثل «مرغ سحر» و «آتش دل» منتشر شد. استاد نی‌داوود متولد ۱۲۷۹ در خانواده‌ای هنری بود و در سال ۱۳۵۸ به‌خاطر بیماری به امریکا سفر کرد تا در سال ۱۳۶۹ و در خاک غربت دنیا را وداع گوید.
۲- «مرغ سحر» معروف‌ترین اثر این آهنگ‌ساز است. شعر ملک‌الشعرای بهار در فضای خفقان دهه‌ی چهل با موسیقی جاودانه‌ی نی‌داوود همراه شد تا برای چندین نسل خاطره شود. هنوز در هر محفلی وقتی مرغ سحر پخش می‌شود کودک و بزرگ آن را زمزمه می‌کنند و هم آوای خواننده می‌شوند. اولین‌بار این آهنگ توسط ملوک ضرابی خوانده شد، ولی صدای قمر‌الملوک وزیری بود که آن را جاودانه کرد. آشنایی نی‌داوود و قمرالملوک هم در یک میهمانی اتفاق افتاده بود تا نی‌داوود یکی از بزرگترین استعدادهای تاریخ آواز ایران را کشف کند و پرورش دهد. البته بعدها اجراهای متعددی از این ترانه مثل اجرای محمدرضا شجریان و فرهاد مهراد هم به خاطره‌ی ایرانیان راه پیدا کرد.
۳- بزرگ‌ترین عمویم آرشیو خیلی خوبی از موسیقی سنتی و ایرانی  داشت. البته نمی‌دانم این‌روزها چیزی از آن باقی مانده باشد. زمانی‌هایی از روزهای کودکی‌ام که در خانه‌ی عمو می‌گذشت، گاه همراه با صدای پریسا بود، گاه قمر‌الملوک و یا جواد بدیع‌زاده «خزان عشق» می‌خواند. تابستان هایی که در کرج و در خانه‌ی عمو بودم به جز موسیقی بستنی داشت، شوخی و بازی با عمو داشت، فوتبال در زمین خاکی نزدیک خانه‌شان داشت و ... حتی یک بار با حسن علیشیری عزیز کشف کردیم که احتمالا در زمین خاکی محله‌ی گلشهر کرج، با هم فوتبال هم بازی کرده‌ایم.
۴- عمو و زن‌عمو هیچ‌گاه بچه‌دار نشدند. عمو در چند سال اخیر، همه‌ی زندگی‌اش را برای مادرش گذاشت. مادربزرگ بیمار شده بود و زن عمو و عمو فیروز مثل یک بچه‌ی کوچولو لی‌لی به لالایش می‌گذاشتند، خریدهایش را می‌کردند، خانه اش را تمیز می‌کردند و برای کودکی مادربزرگ پفک و بستنی می‌خریدند. عمو را این‌روزها، بعد از مادربزرگ، پیرتر و خسته‌تر از گذشته می‌بینم. نگران و دلواپسش هستم و از بابت این‌که زندگی مزخرف نمی‌گذارد بیش‌تر با او هم‌کلام شوم غمگینم.
۵- ظلم ظالم، جور صیاد/ آشیانم، داده بر باد/ ای خدا ای فلک ای طبیعت/ شام تاریک ما را سحر کن...

پی‌نوشت اول: دانشگاه عزیز! دلم برایت تنگ شده است. امیدوارم بالاخره در سال ۸۷ از شر بنده خلاص شوی. البته که مهندسی عمران اصلا به من نمی‌آید، ولی غرض خلاص شدن شماست.

پی نوشت دوم: متاسفم از این‌که دوباره بحث‌هایی پیش آمد که بارها توی این اینترنت مزخرف تجربه‌اش کرده‌ایم و آخرش هم فایده‌ای ندارد. با این همه خود من خونسرد و آرام، حتی با توهین ها کنار می‌آید. ولی وقتی به دوستم توهین شود، آن هم با هوچی‌گری و ده‌نمکی‌بازی که همان پاک کردن حقیقت و انعکاس آن در جهت کاملا معکوس است، نمی توانم ساکت بنشینم. رضای عزیز، برادر، رفیق، ممنونم که به‌خاطر من سکوت کردی و چیزی نگفتی. رضا جان دنیا آن‌قدر کثیف و گند شده است که بی‌معرفتی و نامردی از هرکسی قابل تصور است. گفتن ندارد، کاش مردم گذشته‌شان را فراموش نکنند، کاش یادشان بیاید که فلان مصاحبه یا فلان یادداشت را چگونه و با کمک چه کسانی نوشته‌اند، کاش یادشان بیاید که کجای فلان قضیه بودند و هستند که حالا اظهار نظر می‌کنند و... البته که اظهار نظر کردن حق هرکسی هست، ولی وقتی کم بیاوری و توهین کنی و هوچی‌گری دربیاوری، تنها و تنها علتش را باید از ناتوانی‌ها و عقده‌های شخصی‌ات سراغ گرفت. به‌هرحال دوباره ازرضا بابت بزرگواری و سکوتش ممنونم و امیدوارم که این بحث‌های مزخرف همین‌جا تمام شود. من هم سعی می‌کنم از این به بعد برای کسانی که ارزشش را دارند، وقت و انرژی بگذارم. از جانب خودم بابت هیچ‌چیزی ناراحت نیستم و فقط به کوچکی دنیا و انسان‌هایش لبخند می‌زنم.

پی‌نوشت سوم: پریروز که اتفاقی سراغ خرید رفتم گوجه فرنگی کیلویی ۲۵۰۰ تومان بود، می‌فهمید یعنی چه؟! بعد هم که احمدی‌نژاد عزیز می گوید از گرانی باخبر است و با مردم هم‌دردی می‌کند، ولی محله‌شان گوجه‌فرنگی را کیلویی ۲۵۰۰ نمی‌فروشند، ارزان‌تر است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

ای حسین لعنتی، چقدر این ترانه‌ات را دوست دارم، وسط صفحه‌بندی و توی هجوم خستگی و خواب، مرور دوباره‌ی آن به حد کافی بهانه ا‌ست تا این‌جا به‌روز شود و خستگی‌ را فراموش کنم!

(زندگی نامه‌ی خصوصی تو)

 

تو که خونه‌ت رو دست مهتابه              پشت پلکت فرشته می‌خوابه

جنگ اعصابه زندگی بی‌تو                  زندگی بی‌تو جنگ اعصابه

 

مرگ بر جاده‌های یک طرفه               جاده‌های بلا گرفته‌ی شوم

«دوستت دارم»های بی‌مورد               «دوستم داری»های بی‌مفهوم

 

شرم انگشت و دکمه‌های سمج              خاطرات مزخرف اروتیک

نامه‌های مچاله‌ی بد قول                     کارت‌های مزخرف تبریک

 

من و از بوی تند الکل و دود                من و از بسته‌های خالی قرص

من و از کافه‌های دربه‌دری                  من و از قهوه‌های تلخ بپرس

 

مجرمم تو شبی که زن نشدی               مرد باش و من و محاکمه کن

ته‌نشین ترانه‌های من و                       با صدای بلند زمزمه کن

 

از شب حجله‌ی بدون عروس               تا گناه شب عروسی تو

من به اسم ترانه مشکوکم                   «زندگی‌نامه‌ی خصوصی تو»

 

حسین غیاثی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کودک بودم و تنها. تنها کودک خانواده بودم. کودک وتنها. رفیق تنهایی‌هایم مادر بود، فقط و فقط مادر. بابا را که می‌پرسیدم، می‌گفت "رفته نور بیاره". می‌گفت می‌آید... همین‌روزها می‌آید.
مادر دروغ نمی‌گفت. پدر می‌آمد اما نیامده، دوباره باید می‌رفت. نور خانه‌مان کم بود، خانه‌های همسایه هم همین‌طور. مادر می‌گفت یک نفر دارد همه‌ی خورشیدها و چراغ‌ها را می ترکاند! می‌خواهد زمین و خانه مان را هم از ما بگیرد. پدر دلواپس خانه‌ای بود که به قول خودش همه‌چیزمان بود. هویت‌مان. دار و ندارمان. من دلواپس و دلتنگ پدری که دیر می‌آمد، زود هم می‌رفت...
یک شب مادر گفت مسافری در راه است. دختر عمویم دوست داشت اذیت‌ام کند که می‌گفت مادر دروغ می‌گوید. نمی‌دانست خدا توی گوش من گفته است که تو می‌آیی. نمی دانست تو هدیه‌ی خدا برای منی، برای تنهایی‌هایم. از همان روز که خبر آمدنت آمد، تنهایی رفت. حالا من خوش‌بخت‌ترین بودم.

روزها که می‌گذشتند ما هم بزرگ می‌شدیم. شاد بودیم و غمگین. می‌خندیدیم و گریه می‌کردیم. وقتی که پدر تو را بیش‌تر از من نوازش می‌کرد، به‌ت‌‌‌ حسودی می‌کردم. وقتی که همیشه تو زودتر از من به آرزوهایت می‌رسیدی، حسودی‌ام می‌شد. اما می‌دانستم که پدرها دختر را بیشتر دوست دارند. برای همین وقتی کمی بزرگ‌تر شدم، دیگر حسودی نمی‌کردم. خوشحالی تو خوشحالم می‌کرد و همین کافی بود. همه‌ی روزهای کودکی‌ام با تصویر تو گره خورده است. با اسم و شهرت، لی‌لی، عروسک‌بازی. فوتبال. با دوچرخه‌سواری کنار ساحل. با دعواکردن‌ها. هفت سنگ بازی کردن و وسطی که خیلی دوستش داشتیم. با خط‌کشی صندلی عقب ماشین بابا توی مسافرت‌ها و مشخص کردن مرز خانه‌ی هر کس. قرار بود کسی از خط نگذرد و هرکدام‌مان در یک‌طرف خط بنشینددعوا می‌کردیم، قهر می‌کردیم. اما همیشه وقتی خواب‌ات می‌آمد کوتاه می‌آمدم تا سرت را روی پاهایم بگذاری و بخوابی.

یادم نمی‌آید از کی بزرگ شدیم. از نوجوانی‌مان تصویرهای گنگی دارم، مخصوصا از نوجوانی تو. به مادر می‌گفتم که نسبت به تو خودم را مدیون می‌دانم. به‌خاطر خودخواهی‌ام دست ات را به زور گرفتم و سه‌سال اختلاف را بالا کشیدمت. نگذاشتم با هم سن و سال‌هایت باشی و با آن‌ها بالا بیایی. این درست نبود. من دنبال رفیق و هم‌زبان بودم اما سه سال زندگی تو چه می‌شد؟
از وقتی که بزرگ شدن مان یادم می‌آید، تنها کسی که در بهترین یا بدترین شرایط می‌توانست تکیه‌گاه و گریزگاهم باشد تو بودی. همیشه حرف‌هایی بود که به‌جای من می‌زدی و غرولندها را به جای من می‌شنیدی و رازها را کنار من توی دلت می‌گذاشتی و غصه‌ها را پابه‌پای من می‌خوردی. خوش‌بخت بودم و هستم. من تو را داشتم و دارم و مطمئنم که خوش‌بختی همین است. تو را شاد می‌بینم و آینده‌ی جدیدت در حال رقم خوردن است و مطمئنم خوش‌بختی همین است. سپید می‌پوشی و خرامان می‌روی و مطمئنم خوش‌بختی همین است. می‌رقصم و می‌رقصی و دنیا می‌رقصد و مطمئنم، مطمئنم خوش‌بختی همین است. مطمئنم آن قسمت از دنیا و آینده که تو خواهی ساخت، بهترین جای دنیاست و آن خانه‌ای که تو را دارد، دنیا را دارد.

من هم همین‌جا می‌نشینم و دنیای جدیدت را نگاه می‌کنم و خوشحالم. خوشحال و خوش‌بخت.

.


وای این ترانه‌ی شهیار دارد دیوانه‌ام می‌کند:
خاکستر ملافه ها/عکسای پاره پای در
حسرت رویای سفر/رو بالش بی بال و پر
کنار حوض نقره ای/یه قطره از خون منه
گربه‌ی همسایه‌ی ما/انگار که باز آبسته

...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

گر خاک وجودم زپس مرگ ببیزند  
زنگار گرفته همه پیکان تو یابند
 

فردای قیامت که به انصاف رسد خلق  
بس دست تظلم که به دامان تو یابند
 

هر جاکه گریزد دل سودا زده‌ی من  
بازش به سر زلف پریشان تو یابند
 

دهلوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- درست موقعی که فکر می‌کنی همه‌چیز روبه‌راه است، می‌فهمی که دقیقا هیچ‌چیزی روبه‌راه نیست و همه‌ی مشکلات کوچک و بزرگ روی سرت آوار می‌شوند. دی‌روز آن‌قدر بد بودم که مغزم داشت از فشار فکرهای بی‌سروته می‌ترکید. یادم نمی‌آید قبل از این دقیقا آخرین بار کی این‌طوری شده بودم، چون کلا آدم راحتی هستم و زندگی را هم به هیچ وجه سخت نمی‌گیرم. دی‌شب بعد از این‌که که با رضا و حامد حرف زدیم خیلی بهتر شدم. مشورت کردیم و گفتیم و خندیدیم. بهترین جای‌اش هم آن‌موقعی بود که از سر بی‌کاری تصمیم گرفتیم نوبتی به همه‌ی عشق‌های زندگی‌مان اعتراف کنیم. بعضی وقت‌ها اعتراف هم چیز خیلی خوبی‌ست.

۲- این‌روزها شنیدن ترانه‌های خوب خیلی می‌چسبد. از ترانه‌های فوق‌العاده‌ی شهیار قنبری برای مهرداد و گوگوش بگیر تا این قسمت از ترانه‌ای که افشین خوانده و فکر می‌کنم مال بابک روزبه است: «بی‌خودی حالمو نپرس، چیزی نمی‌فهم ازم/ اشکاتو خرج من نکن، ما که نمی‌رسیم به هم» . درکل بابک روزبه را عشق است! البته مدلی گل نیلوفی آبی که قسمت‌هایی از چند ترانه‌ی محمد صالح علا و زویا زاکاریان است و در آلبوم‌های قدیمی مهرداد منتشر شده بود هم به اندازه‌ی خودش کلی چسبید. مخصوصا این‌جا «دست من نیست گاهی وقتا، روزم آفتابی نمی‌شه/ حتی با معجزه‌ی عشق، آسمون آبی نمی‌شه/ دست من نیست، گاهی وقتا تلخ و بی‌حوصله می‌شم/ بین ما، بین من و تو، من خودم فاصله می‌شم/ دست من نیست، دست من نیست...» . فقط نمی‌دانم این‌همه ترانه‌ی خوب چرا باید به دست مهرداد با آن صدا و موسیقی برسد! 

۳- این‌همه سال، همیشه کسی که بود و حضورش بهترین پشت‌گرمی بود فقط تو بودی. خدا تو را اختصاصی به من هدیه داده بود. رفیق همه‌ی سردرگمی‌ها و تنهایی‌ها، بغض‌ها و ناتوانی‌ها. حالا قبول کن حتی فکر کردن به شرایط نو و زندگی نو به اندازه‌ی کافی دل‌گیر است. اما این‌که تو خوش‌بختی و خوش‌بخت‌تر می‌شوی، خوش‌حالی و خش‌بختی من است. همین کافی‌ست.

۴- دختری روی بار می‌ترسد/ شاعری از شعار می‌ترسد/ مُرده‌ها وَهم ِ زندگی دارند/ بمب، از انفجار می‌ترسد/ زندگی روی شعله می‌سوزد/ مردی از انتحار می‌ترسد/ من دوباره به راه می‌افتم/ جاده از انتظار می‌ترسد/ یک نفر بی‌بهار می‌میرد/ یک نفر از بهار ........می‌ترسم! ...

۵- ولی الان خوبم، یعنی از دی‌روز خیلی خیلی بهترم! بهتر هم می‌شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

منفی دوازده:

 الان که دارم به اتفاق امروز فکر می‌کنم٬ می‌بینم فاصله تا مرگ چقدر کم است٬ خیلی کم. نزدیکش شدم٬ اما اصلا نترسیدم. مطمئنم اگر تنها بمیرم یا پیش کسی باشم که که نترسد و مرگ برایش عادی یا حتی خنده‌دار باشد، مرگ هیچ وقت نمی‌تواند برایم ترسناک باشد. راستی اگر می‌مردم خوش بخت بودم٬ چون دوستت داشتم و همین برای این‌که خوش‌بخت باشم یا حداقل بدبخت یا نصفه کاره و با حسرت نمیرم کافی بود. اصلا این وقت شب این چرت و پرت‌ها را چرا می‌نویسم؟ نمی‌دانم! فقط این را می‌دانم که یک لبخند قشنگ روی لبانم هست. تو هم به زندگی و سختی‌هایش بخند. چون ناراحتی‌ات آن‌قدر غمگینم می‌کند که حتی مرگ نمی‌تواند...  خب البته همه‌ی این‌ها می تواند یک لقاظی یا بازی با کلمات باشد. ولی باز، هنوز و همیشه : دوستت دارم... 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

منفی سیزده:

لذت خرج کردن آخرین سکه نگذاشت که بفهمم
باخته‌ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

افتاده بود.
مرد افتاده بود.
مرد واقعا افتاده بود.
مرد واقعا به سکسکه افتاده بود.
مرد بعد از تو واقعا به سکسکه افتاده بود.
مرد بعد از دیدن تو واقعا به سکسکه افتاده بود.
مرد بعد از دیدن تو، از ترس واقعا به سکسکه افتاده بود.

ادامه‌ی مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


ولی حالم خوب است که بعد از مدت‌ها یک ترانه‌ی کامل گفته‌ام، از همه‌ی نصفه‌ها خسته شده بودم! باور کنید خوبم!
بی‌مقدمه و تبلیغ، عیدتان مبارک؛

وقتی که دل‌خوش نیستی، خندیدنت بی‌معنیه
وقتی نمی‌فهمی من و ، بوسیدنت بی‌معنیه

باور کن این‌ها حرف نیست، بی‌تو سقوطم حتمیه
وقتی نمی‌دونم که این، احساس پوچی از چیه؟

تو پیشمی و نیستی، من با تو دلتنگ تواَم
این حرف بی‌مفهومه که، امشب هماهنگ تواَم

این مرد بی‌تقصیر نیست، وقتی نمی‌فهمه تو رو
هر بار کم‌تر می‌کنه، از بوسه‌ها سهم تو رو

اما تو هم باید کمی، حال منو و باور کنی
این زخم‌های رفته رو، با موندنت به‌تر کنی

من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری
با این سکوتت می‌رسم، تا مرز خودویرانگری

می‌ترسم از این که یه وقت، بی‌جنگ از دست‌ات بدم
دل‌تنگ من باشی ولی، دل‌تنگ از دست‌ات بدم

وقتی که حالم خوب نیست، این حرف‌ها هم جعلی‌اَن
تا آسمون ابری نشه، این برف‌ها هم جعلی‌اَن ...

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar