تبليغاتX
که زن نبودی...امّا

داشتم به کتاب‌خانه‌ام نگاه می‌کردم، حدود ۲۰-۳۰ کتاب و همین تعداد سی‌دی و دی‌وی‌دی‌ام دست این‌وآن است. دیگر به کسی چیزی امانت نمی دهم. من اصل را بر صداقت دوستانم گذاشته بودم و این‌که خودشان برمی‌گردانند، برای همین جز آن‌هایی که یادم هست، جایی ننوشته‌ام که کدام را به چه کسی داده‌ام، دوستان هم بی‌معرفت از آب در آمده‌اند!!


شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد  
واز بهر تو زَهر اندُهی نوش نکرد 

ای جانِ جهان هیچ نیاوردی یاد  
آن را که تو را هیچ فراموش نکرد 

(سیف فرغانی)


دوست عزیزم مهیار کاظم‌زاده در آلبوم جدید لیلا فروهر که با عنوان "ماه من" منتشر شده است، به‌عنوان ترانه‌سرا در ترانه‌ی "مجنون به لیلا می‌رسه" حضور دارد که این اتفاق را به مهیار عزیز تبریک می‌گویم و آرزوی موفقیت‌های بسیار بیشتر را برایش دارم.

تو همونی که می‌تونه               قصه‌ها رو عـوض کنه
بـذار کـه آیـنـده از ایـن            به‌هم رسیدن، حـظ کنه!


"دورتر که باشی بیشتر می‌خواهم‌ات"
این آوازِ زنی بود که هر صبح
از شبِ آغوشم باز می‌گشت

من
عشق‌بازی بودم که از "دوستت دارم"
از "آخرین بار"
از نبودن‌ات می‌ترسید
و هیچ‌کس به او نگفت
حق با ترسوها نیست!
همیشه "حق با کسی‌ست که از نترسیدن می‌ترسد"

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

امشب که چراغ‌ها خاموش شوند، مردی و نامردی از هم جدا خواهند شد.
حسین برای من نه یک پیشوای مذهبی، که مرد آزادی و آزادمردی‌ست و بزرگترین آزاده‌ی تاریخ! کسی که این علم به دوش‌ها کاش طریقت‌اش را می‌شناختند تا بر عزای آزادگی بگریند و حبس خویش، نه بر سر بریده‌اش. حسین می‌دانست که چه سرانجامی دارد و روی بر نگرداند، نگران آوارگی زن و فرزندانش نبود، به عزای شش ماهه‌اش ننشست،‌ به حق می‌اندیشید و دنبال کورسویی بود تا کوفیان را به جهالت‌شان آگاه کند، تا تاریخ را به روشنی رهنمون باشد، به آزادی و حق‌طلبی. حقی که نه چیزی‌ست بخشیدنی، نه لطفی که حکام به ما می‌کنند، نه چهارچوبی که پای منابر سال‌هاست دوره می‌شود، حقی که باید به دنبالش برویم، حقی که ذات ماست و برای آن زندگانیم. باید حسین را دوباره، نه به عنوان پیشوای دینی، نه به‌خاطر سربریده‌اش، نه برای آوارگی زن و بچه‌اش، نه برای گریه و ضجه، برای هدف‌اش و "چرا"ی این مصیبت‌ها شناخت. به عزای‌اش هم می‌گرییم که خود، حالی گریان داریم. که عذابی می‌کشد از کوفیانی که حالا علم‌اش را به دوش می‌کشند...
من دعا کردن بلد نیستم، اگر اهل دعایید برای جوانان و دانشجویانی که در زندان‌ها تلاش می‌کنند در "طرح امنیت اجتماعی" شرکت کنند و نمی‌دانند چگونه، دعا کنید!

"حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. افسوس که به‌جای افکارش زخم‌های تن‌اش را نشانمان دادند و بزرگ‌ترین دردش را بی‌آبی نامیدند... در عجب‌ام از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند و بر حسینی می‌گریند که آزاد زیست." 
(دکتر علی شریعتی)

...کور اولموش گوزلرین قان توت‌دی شیمرین
که گورسین اوز الینده خنجر آغلار...
(استاد شهریار)

از پریشان زلفی‌اش در کربلا گفتم به خویش
چادری کو تا کشم بر گیسوان زینبم
(نادر بختیاری)

 ----

پی نوشت: چه کسی می فهمد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این اواخر آن‌قدر بدبیاری داشتم که شاید هرکس دیگری جای من بود به کلی به‌هم می‌ریخت. ولی خوب این هم قسمتی از زندگی است. مگر نه؟! آخرینش  اتفاقات عجیب دیروز بود که بدترینشان سوختن سیم‌کارتم و گم کردن دسته کلید و فهمیدنش در ساعت ۱۲:۳۰ شب بود، بدون موبایل و کلید فقط می‌خندیدم و کمی کلافه بودم. امیدوارم بدبیاری‌ها با بد چیزی تمام نشود!


اول بهمن ماه منتظر انتشار اولین شماره‌ی دوهفته‌نامه‌ی "رویش" باشید. قبلا قرار بود این مجله با اسم گلدون منتشر شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

از صالح‌علا و نشانی بی‌خبرم. خاطرات زیادی از نشانی دارم، خوب، بد، بیشتر خوب... همین روزها باید به "آقای جان" زنگ بزنم. حتی اگر آخرین خاطره‌هایم از نشانی‌اش و بی‌نظمی‌های دفتر آن‌قدر بد باشد که خبر ندهم دیگر نمی‌آیم و یواشکی نروم!!!

محمد صالح علا - نشانی


حالا دیگر دیراست!

از من
چیزی جز یک تکه زخم
بر جانمانده است. 
(اکتاویو پاز)


Lovers On The Bridgeعشاق روی پل

روزها خانه نشینی که به لطف دولت مکرمه به روزهای بیکاری و بی‌امتحانی و بی‌نظمی و بی‌برنامگی هم مبدل شد، تنها مزیت‌اش فیلم دیدن بود. فقط امروز دو فیلم دیدم. یکی "عشاق روی پل" بود با بازی ژولیت بینوش عزیز و دیگری "درمحاصره" به کارگردانی برناردو برتولوچی بزرگ! پسرک دیوانه‌ی علیل اولی را دقیقا هم‌اندازه‌ی دخترک سیاه‌پوست فیلم دوم دوست داشتم، که دلخوش بودند و دلخوش نیستیم!

besieged

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

چون ما به‌کفر زلف تو اقرار کرده‌ایم       تسبیح و خرقه در سر زنار کرده‌ایم 

خلوت نشین کوی خرابات گشته‌ایم          تا خرقه رهن خانه‌ی خَمار کرده‌ایم 

شوریدگان حلقه‌ی زنجیر عشق را          انکار چون کنیم چو این کار کرده‌ایم؟ 

ما را اگر چه کس به پشیزی نمی‌خرد      نقدِ روان فدای خریدار کرده‌ایم 

از ما مپرس نکته‌ی معقول، از آنکه ما     پیوسته درسِ عشقِ تو تکرار کرده‌ایم 

گر خواب ما به نرگس پرخواب بسته‌ئی   ما فتنه را به‌عهد تو بیدار کرده‌ایم 

در راه مهر سایه‌ی دیوار محرم‌ است      زان هم‌چو سایه روی به‌دیوار کرده‌ایم 

خواجو ز یار اگر طلب کام دل کنند        ما کام دل فدای رخِ یار کرده‌ایم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

محرم آمده  و دوباره بساط بالا رفتن از پرچم امام حسین برای رسیدن به هر هدفی به راه است!! به‌خصوص اگر دم انتخابات باشد. کاش عاشورایی بود تا ببینم این همه مدعی واقعا کجای کارند؟ به قطع باز کوفیان از حسینیان بسیار بیشتر می بودند!! و شاید آنهایی که ادعای حسین بودنشان می شود هم...

این رفیق‌مان پارسال برای این روزها چیزی نوشته بود که به واقع حرف دیروز و امروز من  هم هست:
"خوب محرم هم چند روزي است كه آغاز شده و در اين شب‌ها هم مراسم مربوط به آن، اوج مي‌گيرد. در همين شب‌ها مصرف انواع مواد مخدر- بخصوص ترياك و حشيش – و لوازم آرايشي زنانه و مردانه بالا مي‌رود. بالاخره شب كه مي‌شود و پرده تكيه‌ها كه پايين مي‌آيد، خيلي‌ها مي‌نشينند و ترياك مي‌كشند يا بي‌دغدغه از پرسش والدين، در اين كوچ و آن كوچه سيگاري بار مي‌زنند!
در همين شب‌ها است كه به اندازه يك سال، شماره تلفن بين پسرها و دخترها، رد و بدل مي‌شود. به اصطلاح خودشان، دخترها نخ مي‌دهند و پسرها مخ مي‌زنند. به هر كوچه تاريك و باريكي كه مي‌خواهي بروي،‌ بايد اول يك يا‌الله بلند بگويي تا خداي ناكرده ناموس مردم را با دوست پسرش در وضعيت بدي، نبيني!
اين وسط اگر اهل هيات رفتن باشي هم، بايد حواست باشد كه قبلا فيلم ترياك كشي مداح هيات بيرون نيامده باشد. يا همان كسي كه شرشر از مردم اشك مي‌گيرد را بر سر ماجراي قتل‌هاي زنجيره‌اي دستگير نكرده باشند. بايد حواست باشد كه علم‌كش هيات براي آنكه بتواند بيشتر با علم دور بزند، علف مصرف نكرده باشد. بايد حواست باشد كه فلان حاجي باني هيات، پول ربايش را بر سر سفره نذري نياورد. بايد حواست باشد..."

باید حواست باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

این واژه‌ها چقدر کثیف و قدیمی‌اند
این قلب‌های سرخ، چرا باز سیمی‌اند
این مرد با کدام صدا منجمد شده؟!
آن چشم‌های ناز چرا منجمد شده؟
آه این خدا چرا همه‌اش حرف می‌زند؟
: ما خلق کرده‌ایم شما را "فی کبد"
عُق می‌زنم تمامی ِ این حس زشت را
پس می‌زنم دوباره به عشقت، بهشت را
...

(میثم یوسفی)


آلبوم جدید کاوه یغمایی را حتما تهیه کنید تا  از گوش دادن به آن کلی لذت ببرید. "سکوت سرد" کاوه یغمایی که از ایران با او همراه بود، چند هفته‌ای می‌شود که در اروپا و امریکا منتشر شده است. ۶ تا از ترانه‌هایش هم سروده‌ی دوست خوبم، روزبه بمانی‌ست که "ساده"، "نسل سوخته" و "تب صفر" را بیشتر از بقیه دوست دارم.

" همه‌چی ساده شروع شد/ تو مسیر یه خیابون / توی یک غروب پاییز/ زیر چتر خیس بارون/ یه نگاه ساده از تو / یه سلام ساده از من / چندتا لبخند دروغی/ چند قدم پیاده رفتن... "

" یکی جای دست و پاهاش دادنش چندتا ستاره/ یکی اون ستاره‌ها رم جای دست و پاش نداره / یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمه‌کاره / یکی برگشته تو سنگر استخوناشو بیاره / اون‌که قامت بلندش سپر این سرزمین بود / روی خاک سرد غربت پی ِ یک قطعه دیاره / خیلیا پیاده رفتن، خیلیا شدن سواره / یکی دیگه جون به شب باخت، یکی دیگه شد ستاره... "

موسیقی کاوه را دوست دارم و شاید همیشه یکی از انتخاب‌های اولم باشد، ولی مشکل اصلی آلبوم قبلی‌اش ضعف ترانه‌ها بود، گرچه مزدا شاهانی هم دوست خوبم است، ولی به‌هرحال ترانه‌ها ضعیف بودند و خوشحالم در این آلبوم قدم‌های مثبتی برای رسیدن به کلام مناسب با صدا و موسیقی‌اش برداشته است. به روزبه و کاوه  عزیز بابت این آلبوم تبریک می‌گویم و امیدوارم کارهای بهتری را هم در آینده از آن‌ها شاهد باشیم.


گفت‌وگوی من با آهنگساز توانا و دوست خوب، کارن همایون‌فر عزیز را در مورد روند موسیقی فیلم و نگاهی به موسیقی مجموعه‌ی تلویزیونی "حلقه‌ی سبز"، در شماره‌ی آینده ی نشریه‌ی هفتگی سینما بخوانید.


گفتم :"بگو"‌ 
سکوت کرد و رفت!
 
و من
 
هنوز...
 
گوش می‌کنم...

 

(ولی اللّه پاشا)


سرویس شدم. داغون داغونم. این‌همه بی‌نظمی و بد‌خوابی و سختی‌کشیدن توی راه دانشگاه و کار و ... هزار مصیبت دیگر آخرش زمین‌گیرم کرد. دیروز ظهر رفتم توی اتاقم که شلوارم را بپوشم، فقط کمی خم شدن برای پوشیدن شلوار برای رگ‌به‌رگ شدن کمر و زمین خوردن بس بود. اول‌اش که جدی نگرفتم و گفتم مثل همه‌ی دفعات قبل است، اما نمی‌توانستم تکان بخورم. شب هم که رفتم دکتر گفت خیلی وضعیت بدی داری و یک بسته آمپول و دارو و ... را با یک دستور بلندبالای استراحت به ریش‌مان بست. الان هم به‌جای استراحت مطلق ۲۴ ساعته و خواندن درسی که فردا باید امتحان بدهم، نشسته‌ام برای شما عرض حال بنویسم. من خوب نمی‌شوم، نه!؟ یک عالمه کار، درس و خیلی قرارهایی که با خودم برای دیدن تئاتر و ... داشتم هم فعلا کنسل است.


هوا خیلی سرد است... خیلی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

راست می‌گفت. حق داشت. باید از این آدم‌ها دل‌گیر باشی...
راست می‌گفت. از ما سر در نمی‌آورد، همان‌طور که خومان از دست خودمان گیج‌ایم! می‌گفت "وقتی زیاد می‌خوابم عذاب وجدان دارم. شب دیر خوابیده بودم و صبح زود از خواب پریدم، هاج و واج دور و برم را نگاه می‌کردم. نمی‌فهمیدم چه‌م شده. فقط می دانستم باید بلند شوم. کاری هم نداشتم ولی فکر می‌کردم اگر زیاد بخوابم جنایت بزرگی مرتکب شده‌ام." می‌گفت "من عاشق موسیقی هستم که کار می‌کنم، عاشق هستم که ساز می‌زنم، عاشق هستم که شعر می‌خوانم، عاشق زنم شدم که ازدواج کردم. اما این نسل عشق نمی‌فهمد. اصلا وقتی برای عاشق شدن ندارد. اگر هم بخواهد کاری بکند حساب و کتاب می‌کند که مي صرفد یا نه؟!" می‌گفت " نمی‌فهمم این جوان‌ها بنزین از کجا می‌آورند که صبح تا شب با ماشین باباهاشان خیابان‌ها را بالا پایین می‌کنند و با صدای بلند موزیک‌هایی که نمی‌فهمم چیست گوش می‌دهند و خوشحالند. از خودشان هم نمی‌پرسند که چی؟!" ما را نمی‌فهمید و حق داشت... همه‌ی این‌ها را خودم می‌دانستم و بارها هم شنیده بودم... اما او دوباره گفت و درست می‌گفت... ترجیح می‌دادم سکوت کنم و به حقیقت فکر کنم.
دلم گرفت. دلم گرفته بود. دلم گرفته است... از این زندگی مزخرف. از آدم‌ها. از این‌که نمی‌دانم مردم چه مرضی دارند که حال کمک کردن به هم، دوست داشتن و مهربانی را هم ندارند. اگر هم کاری بکنند، فکر می‌کنند منتی‌ست و انتظار جبران دارند. این فکر‌ها امروزی نیستند. این حرف‌ها هم. ولی از آدم‌ها دلم گرفته که امروزی یا دیروزی... هیچ رقم با انسانیت کاری ندارند و توی هم می‌لولند و صبح را شب می‌کنند، بی این‌که بپرسند اگر لبخندی بزنیم و جواب سلامی را بدهیم و دست کودکی را بگیریم، آسمان به زمین نمی آید. شاید هم می‌آید که نمی‌کنند.
مجید انتظامی از نسل ما سر در نمی آورد... از این زندگی مزخرف... این روزها را نمی‌فهمد... حق دارد. فقط از من قول گرفت هر وقت سمت پارک جمشیدیه رفتم بروم و یک چایی با او بخورم تا کمی از این نسل و موسیقی و عشق با هم حرف بزنیم. قطعا دوسه سال یک‌بار هم راهم سمت پارک جمشیدیه نمی‌افتد، ولی به‌خاطر چایی خوردن با استاد هروقت فرصت کنم آن‌ طرف ها می‌روم...


هر گوشه که می نشست تنهایی بود
بغضی که نمی شکست تنهایی بود
برخاست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو  دست  تنهایی  بود

(جلیل صفر بیگی)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

هوا از بس که خوشحاله
به عشقت برف می‌باره
نباشی، نقشه‌ی دنیا
یه اقیانوس کم داره...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

نصرت رحمانی

یک قمار باز باید بداند چگونه باید باخت تا به بازی بگیرندش... (نصرت رحمانی)


حسین عزیزم، ممنون! خیلی زیاد!

دی‌شب هزاران کودک از قحطی نان مردند"
دارم به خود می پیچم از اندوه این اخبار
من درد دارم، درد دارم، درد... ابراهیم
ای کاش روزی بسته می‌شد راه استغفار...
...تا حاجیان در آسمان مکه می‌دیدند
خیل ِ ابابیل ِ خدا را سنگ در منقار

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - دی‌شب در جریان جشنواره‌ی موسیقی فجر، ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی در تالار وحدت اجرا داشت. صدای فوق‌العاده‌ی رشید وطن‌دوست کلی حالم را خوب کرد. ۲سال پیش قرار بود با فواد حجازی برنامه‌ای تلوزیونی در مورد مشکلاتی که نوازنده‌های ارکستر ملی دارند تولید کنیم، ولی کنسل شد! حالا درحال تهیه‌ی گزارشی مطبوعاتی در مورد این مسئله هستم.


گفت‌وگوی من با آرش سیحانی(کیوسک) را در شماره‌ی این ماه نشریه‌ی نسیم هراز بخوانید.


شماره‌ی اول گلدون ۱۵ دی‌ماه منتشر می‌شود. برنامه‌ای هم با اجرای زنده‌ی یکی از خواننده‌ها (خواجه‌امیری یا لهراسبی) برای رونمایی شماره‌ی اول برگزار خواهد شد که شرایط شرکت در مراسم را می‌توانید از سایت هنوز پیگیری کنید.


فعلا همین!

موخره: خبر فوت اکبر رادی...
          گزارشی از حاشیه های اجرای ارکستر ملی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

خرده جنایت‌های زناشوهری

برای سومین بار "خرده جنایت‌های زناشوهری" را خریدم. بار اول، دو یا سه سال پیش بود، کتاب را خریدم و نصفه‌اش را خوانده بودم که وقتی با قطار به زنجان می‌رفتم، توی قطار جاماند. بار دوم خرید، تازه کتاب را تمام کرده بودم و توی کیفم بود، شب را خانه‌ی یکی از دوستان تئاتری بودیم که کتاب را اتفاقا لازم داشت و تعارفم گرفت و  کتاب را برداشت!! بعد از آن هم چون کتاب را خوانده بودم دیگر دغدغه‌ای برای خریدش نداشتم که چند روز پیش دوباره کتاب را در نشر چشمه دیدم و شهوت خرید و دوباره خواندنش وسوسه‌ام کرد. البته اجرای این نمایش‌نامه با عنوان "خرده جنایت‌های زن‌وشوهری" به کارگردانی سهراب سلیمی و (اگر اشتباه نکنم) بازی افسانه ماهیان و میکائیل شهرستانی در زمستان ۸۴ در تالار سایه به روی صحنه رفته بود.


گفتم نشر چشمه و یاد اتفاقی افتادم که دوست داشتم این‌جا بنویسم. چند ماه پیش بود که با آقای مجیدی، یکی از فروشنده‌های کتاب‌فروشی چشمه، در مورد کتاب‌هایی که برای نسل ما بود و کتاب‌های کودک و نوجوان امروز صحبت می‌کردیم و اذعان داشت که نسل ما با توجه به حضور پررنگ "کانون پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان" از نظر کتاب و فرهنگ، تغذیه‌ی بهتری می‌شد. ولی می‌گفت با ‌همه‌ی بی‌توجهی‌هایی که از نظر کتاب به نسل کودک و نوجوان امروز ایران می‌شود، کتاب‌هایی هم مثل سری داستان‌های "پارسیان و من" منتشر شده است که اتفاق بسیار خرسنده‌ای‌ست. به پیشنهادش سه جلد این کتاب را برای دختر‌دایی‌ام که ۱۳ سال دارد و خواهرم که ۱۰ ساله است خریدم و از این موضوع بسیار خوشحالم، چون کتاب‌های بسیار بسیار خوبی هستند و دختردایی‌ام این را به هری‌پاتر ترجیح داده و می‌گوید هرجلد را دوبار خوانده است. یک‌بار حامد (پسر دایی‌ام) با پدرم صحبت می‌کرد و می‌گفت که در اروپا همه‌ی داستان‌ها و افسانه‌های قدیمی‌شان را برای کودکان به‌روز می‌کنند و در ایران این اتفاق نیفتاده است، حالا در مجموعه‌ی پارسیان و من به‌روز شدن داستان‌های قدیمی را می‌شود دید و این یک حرکت بسیار خوب برای کودکان و نوجوانان ایرانی‌ست.


به‌طرز وحشت‌ناکی "لیزا"ی خرده جنایت‌ها را دوست دارم! مخصوصا وقتی همه‌ی شخصیت‌اش را در دو دیالوگ لو می‌دهد. "یه زن وقتی به سنش پی می‌بره که می‌فهمه زن‌های جوون‌تر از اون هم وجود دارند" ، "وقتی عاشقم زجر می‌کشم، جور دیگه‌ای بلد نیستم عاشق باشم"...  چقدر این دیالوگ دومی را دوست دارم و ... دوست دارم!! لیزا آدم خودویران‌گر، مردد، آشفته و عاشقی‌ست! زنی که دقیقا نمی‌داند خوش‌بخت است یا نه و در این‌که زندگی را باب میلش تغییر دهد ناتوان است ولی نمی‌داند "باب میلش" چیست. در نهایت هم این "زندگی"‌ست که پیروز است. می‌گویم زندگی چون فکر می‌کنم این زندگی‌ست، نه سرنوشت!
این قسمت‌های کتاب هم عالی‌ست:

لیزا: اگه یه روزی قادر شم به تو اعتماد کنم، دیگه اون‌وقت به خودم اعتماد نخواهم داشت. برام سخته اعتماد داشته باشم.
ژیل: اعتماد «داشتن». آدم هیچ‌وقت اعتماد ن‌َ«داره». اعتماد مالکیت‌پذیر نیست. می‌تونه در اختیار کسی قرار بگیره. آدم اعتماد «می‌کنه».
لیزا: دقیقا. همین برام سخته.
ژیل: برای این‌که در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار می‌گیری. از عشق توقع داری.
لیزا: آره.
ژیل: در حالی که این عشقه که از تو توقع داره. تو می‌خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی اون وجود داره.
لیزا: چطوری؟
ژیل: با اعتماد کردن.

---------------

۱ - خرده حنایت‌های زناشوهری/اریک امانوئل شمیت/شهلا حائری/نشر قطره
۲ - پارسیان و من/مجموعه‌ی سه‌جلدی/آرمان آرین

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar