تبليغاتX
که زن نبودی...امّا
(برای دیشب و چهارراه ولی عصرش)

باران می بارد و تو...
                 تو،
                  تو، تو، تو
                                  تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،
                                                           تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، .... تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، ....
تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،  تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو

                                                     تو، تو،
                                    ....
                        نیستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کس زبان چشم خوبان را نمی‌داند چو ما 

روزگاری این غزالان را شبانی کرده‌ایم! 

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

ساعت چهار صبح پنج شنبه تا ظهر جمعه با دوستان در اصفهان بودیم، در خدمت بچه‌های خانه‌ی ترانه‌ی اصفهان. سفر خوبی بود و بچه‌های اصفهان هم زحمت زیادی کشیدند. در مورد ترانه‌ی اصفهان هم باید بگویم فضای کلاسیک شعری به شدت در آن‌جا حکم‌فرماست و بچه‌های ترانه واقعا اذیت می‌شوند، ولی همین فضا را به‌طور ناخودآگاه خودشان هم رعایت می‌کنند. ترانه‌های درست و خوبی دارند و گاهن از نظر موارد تکنیکی ترانه‌هایی بسیار خوب. اما مسئله‌ی مهم این‌است که اتفاقاتی در مفهوم باید بیفتد در ترانه‌های این دوستان بسیار کم دیده می‌شود و فکر می‌کنم دلیل این مسئله این است که هنوز وزن و قافیه یا نداشتن ضعف تالیف برای‌شان از خلق یک مفهوم فوق‌العاده مهم‌تر است. این هم به نوع نگاه برمی‌گردد. همان‌طور که روزبه آزادی عزیز هم اذعان داشت؛ او سعدی را دوست داشت چون همیشه از نظر تکنیک از بقیه‌ی شعرا یک سر و گردن بالاتر بوده و من مولانا را می‌پسندم و می پرستم، با آن اتفاقات ویران‌کننده در شعرش، حتی اگر گاهن قافیه را هم رعایت نکرده باشد. دوباره از دوستان اصفهانی، روزبه و محسن آزادی (که تازه  آن‌جا فهمیدم داداش هم نیستند) و علی الخصوص مهدی ایوبی همیشه عزیز تشکر می‌کنم و امیدوارم به‌زودی ببینمشان.

# : قسمتی از ترانه‌ای با صدای فرزاد فرومند و شعر ابراهیم اسماعیلی، از ترانه‌سرایان اصفهانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

جامعه‌ی ما هم "بلکی" زیاد دارد. توی سینمای‌مان نیز دیده‌ایم و دوروبرمان هم پر است. شاید  بلکی‌های ما و آن بلکی ربط زیادی به‌هم ندارند و فقط بازمانده‌هایی از جنگ‌اند که هیچ‌وقت باور نخواهند کرد، همه‌چیز تمام شده است. شاید هم هیچ‌وقت هیچ جنگی تمام نمی‌شود... هیچ قصه‌ای هم... برای همین کوستوریتسا در آخر زیرزمین می‌نویسد "این قصه پایانی ندارد". جنگ‌ها پایانی ندارند... این قصه‌ها نیز تمام نمی‌شوند... تا زمانی که "فاشیست‌ها" به "صدام" قابل تغییر باشند یا دست زننده و خورنده توی یک کاسه باشد و جامعه پر باشد از آدم‌هایی که دنبال این‌اند تا افرادی را در زیرزمینی به توهم جنگ بسپارند و خودشان "کلنل"‌شوند و مدال بگیرند و تاریخ را تحریف کنند و ... این قصه‌ها پایانی نخواهد داشت. فقط "بلکی"ها هستند که حیف می‌شوند... حیف شدند... حیف!


زیرزمین اِمیر کوستوریتسا را دوباره و این‌بار با زیرنویس دیدم. خدا پدر و مادر کسی که  DVD را ابداع کرد بیامرزد، این افرادی هم که زحمت زیرنویس کردن DVD‌ها را می‌کشند خسته نباشند که لذت دیدن فیلم را برای ما دوچندان کرده‌اند.


"گربه‌ی سیاه، گربه‌ی سفید" و "آیا دالی بل را به خاطر می‌آوری؟!" را هم دیدم. هر دو از فیلم‌های قدیمی اِمیر کوستوریتسا هستند و بسیار دیدنی... چه کارگردانی‌ست این بشر!!

امیر کوستوریتسا
اِمیر کوستوریتسا کارگردان، تهیه کننده و آهنگ ساز صربستانی است که در ۲۴ نوامبر ۱۹۵۴ در سارایوو متولد شد. وی تا کنون نزدیک به ده فیلم بلند سینمایی و تعداد زیادی فیلم کوتاه و فیلم‌های تلویزیونی ساخته است. کوستوریتسا همچنین به‌عنوان نوازنده گیتار در یک گروه راک فعالیت می‌کند. وی تاکنون جوایز متعددی را برای ساخت فیلم‌هایش دریافت کرده که در میان آنها می توان به دو نخل طلایی برای "زیرزمین" و "وقتی پدر برای کار رفته بود" و همچنین خرس نقره‌ای (جایزه ویژه هیات داوران) برای "رویای آریزونا" اشاره نمود.

 از دیگر فیلم‌های کوستوریتسا می‌توان به این‌ها اشاره کرد:

" زمان کولی‌ها  •  داستان‌های سوپر ۸  زندگی معجزه است  • مارادونا (ساختش ناتمام ماند)  • این را به من قول بده"


درست است که همه‌ی "زیرزمینی‌"ها در پایان فیلم از باقی دنیا جدا می‌شوند تا در تکه زمین جزیره‌وار خودشان به شادی و پایکوبی بپردازند، ولی اگر جنگی نبود و فاشیست‌ها نبودند و نامردها و نارفیق‌ها، حتی اگر به قیمت ساخته نشدن فیلم زیبایی مثل زیر زمین تمام می‌شد که لحظات خوشی را برای من فراهم کرد، دنیا زیباتر نبود؟!

پی‌نوشت: گفتگوی اِمیر کوستوریتسا و دیگو مارادونا
            بیوگرافی اِمیر کوستوریتسا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

ون‌گوگ گوششو برید
و دادش به یه فاحشه
اونم چندش‌اش شد و گوشو پرت کرد...
- ون! فاحشه‌ها گوش نمی‌خوان
پول می‌خوان!
فکر می‌کنم واسه همین تو نقاش بزرگی بودی
تو
چیزای دیگه رو نمی‌فهمیدی...

(چارلز بوکوفسکی)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

ملک دنیا و مردمان در وی         گورخانه است و مردگان در وی 

هر که را دل در او قرار گرفت   گر چه زنده است نیست جان در وی 

این جهان بر مثال مرداری‌ست     اوفتاده بسی سگان در وی 

آدمی‌زاده چون خورد چیزی       که سگان را بود دهان در وی؟ 

گوشتی لاغر است و چندین سگ  زده چون گربه ناخنان در وی 

عدل را ساق لاغر است ولیک     ظلم را فربه است ران در وی 

اندراین آزمون‌سرا ای پیر          طفل بودی شدی جوان در وی 

چشم بگشا ببین که نا مَده‌ای         بهر بازی چو کودکان در وی 

خاک دنیاست چون وَحَل، زنهار   مرکب خویشتن مران در وی 

اندراین غبر هیچ آب مخور         که گلوگیر گشت نان در وی 

آرزوها نواله‌ای چرب است       نیست چون پیه استخوان در وی 

گر چه شیرین بود چو نوش کنی   نیش بینی بسی نهان در وی 

عرصه‌ی ملک پر ز دیو شده‌ست  نیست از آدمی نشان در وی 

همه را یک سر و دو رو دیدم     آزمودم یکان یکان در وی 

جمله از بهر لقمه‌ای چو سگان    دشمنانند دوستان در وی 

چون زر کم عیار قلب آمد         هر که را کردم امتحان در وی ... 

 

می‌بینید؟ فوق‌العاده است... فوق‌العاده... تصاویری وحشت‌ناک، رشک انگیز و باکره دارد این سیف. سیف فرغانی از شاعران سبك عراقی است كه به طور كلی اهل معنی است، مدح گریز و بسیار گمنام. تا آنجا كه دكتر ذبیح الله صفا می‌گوید: "در هیچ‌یك از تذكره‌ها و ماخذهایی كه توانسته‌ام به آن‌ها مراجعه كنم نام و اثری ازاین شاعر توانا ندیدم. با آن‌كه او مقامی بلند در بیان حقایق عرفانی داشته وبه یقین از پیشوایان خانقاهی بوده است." علت اصلی گمنام ماندن سیف فرغانی را زندگانی در شهر كوچك" آق سرای" می دانند. نكته قابل توجه در زندگی وی دربار گریزی اوست و توجه خاص‌اش به علم و معرفت.  سیف زبانی تلخ و گزنده دارد و در میان شاعران صوفی و خانقاهی از جمله نادر شاعرانی است كه هم در مورد مسائل درونی و خویشتن‌اش شعر گفته و هم شاعری برون‌گرا و اجتماعی بوده است. معروف‌ترین قصیده‌ی سیف همانی‌ست که یوسف‌علی میرشکاک در فقر و فحشا زیر لب زمزمه می‌کند:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد              هم رونق زمان شما نیز بگذرد 

وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب           بر دولت آشیان شما نیز بگذرد 

باد خزان نکبت ایام ناگهان                       بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد 

آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام          بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد 

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز              این تیزی سنان شما نیز بگذرد 

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد          بیداد ظالمان شما نیز بگذرد 

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت   این عوعو سگان شما نیز بگذرد 

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست    گرد سم خران شما نیز بگذرد 

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت          هم بر چراغدان شما نیز بگذرد 

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت         ناچار کاروان شما نیز بگذرد 

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن             تاثیر اختران شما نیز بگذرد 

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید       نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد 

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان         بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد 

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم              تا سختی کمان شما نیز بگذرد 

در باغ دولت دگران بود مدتی                 این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد 

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه         این آب ناروان شما نیز بگذرد 

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع       این گرگی شبان شما نیز بگذرد 

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست           هم بر پیادگان شما نیز بگذرد 

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف   یک روز بر زبان شما نیز بگذرد 

سیف فرغانی شاعر سده 7 و 8 بود و روایت شده است که این قصیده را خطاب به حكام مغول سروده است كه با تعدی برجان و مال مردم این چنین صوفی گوشه‌نشین را به فغان آورده بودند و درنهایت هم بابت این شعر، شاعر را کشتند...  به سیف فرغانی بزرگ حسودی می‌کنم... هم بابت شعرهای فوق‌العاده‌ و هم بابت مرگ حماسی‌اش!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  ...با این اوصاف می‌شود گفت انسان‌ها چند دسته‌اند: بعضی همیشه حق‌شان را از دنیا می‌گیرند و بعضی همیشه از دنیا بدهکارند، انگار دنیا و آدم ها در هرحال به او تجاوز می‌کنند. البته در این میان بعضی‌ها هم هستند که گاه تجاوز می‌کنند و گاه مورد تجاوز قرار می‌گیرند. با این طبقه‌بندی‌ شاید من در دسته‌ی دوم قرار می‌گرفتم. نه این‌که دنیا و آدم‌هایش همیشه حق‌ام را به زور خورده باشند ولی خودم با انسان‌ها طوری رفتار می‌کردم که اجازه‌ی تجاوز را به آن‌ها می‌دادم. می‌توانم برای نمونه به خیلی چیزها اشاره کنم. مثلا دختری که دوستش داشتم و فکر می‌کردم شاهزاده‌ی آرزوهایم است ولی او هم به من تجاوز کرد. حقیقت‌اش فکر می‌کنم دلیل این یکی ترسو بودن من بود، نه احساسات متجاوزانه‌ی او. می‌بینید؟ حتی فکر می‌کنم اگر همه‌ی عمر بشر به برده‌داری و استثمار و جنگ و سلطه و حق‌خوری و همه‌ی این‌ها گذشته است، روحیه‌ی تسلیم‌پذیر مظلوم بیشتر از یاغی‌گری یا متجاوز بودن ظالم نقش داشته است...

(قسمتی از یک مجموعه داستان در دست نگارش)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مادر بزرگ ...
              رفت!



- سلام. خوبی؟ تسلیت می‌گم...
- مرسی رضا جان! لطف داری.
- کی از تهران راه افتادی؟
- ۱۰ صبح بود فکر کنم.
- مواظب خودت باش. زیاد اذیت نکنیا خودتو!
- نه بابا! می‌دونی که این‌طوری نیستم.
- از اون لحاظ می‌گم که خیلی دوسش داشتی...

...

- خیلی دوسش داشتم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

دلیل خواستیم و رفت دل بیاورد، که گفته بود "اگر دل دلیل است، آورده‌ایم" و من لعنت می‌فرستادم به این اس‌ام‌اس های بد خبر... ساعت ۸-۹ صبح بود که یکی نوشت "قیصر هم رفت" و بعد خبر بعدی و بعدی... نمی‌خواستم باور کنم، واقعا این‌بار نمی‌خواستم باور کنم. برای همین بود که جدی نگرفتم. حتی وقتی آرش زنگ زد که قضیه جدی‌ست و اگر می‌توانی از یک منبع موثق بپرس باز این‌کار را نکردم. نمی‌خواستم خبر بدهند که... ولی دادند. خود آرش بود که اس‌ام‌اس زد، از رادیو هم خبر را شنیده است... حالا من بودم که باید بدخبری می‌کردم... نوشتم "گل‌ها دیگر آفتاب‌گردان نیستند" نوشتم "قیصر هم رفت" رفت... یکی نوشته‌ بود "این‌روزها که می‌گذرد هر روز، احساس می‌کنم که کسی در باد، فریاد می‌زند... قیصر امین‌پور مُرد".. آن دیگری " و قاف حرف آخر عشق است، آن‌جا که نام من آغاز می‌شود" یا حسین که نوشته بود "دیشب باران قرار با پنجره داشت، روبوسی آب‌دار با پنجره داشت، یک‌ریز به گوش او پچ‌پچ می‌کرد، چک چک چک چک چکار با پنجره داشت" و خواسته بود برای روح قیصر فاتحه‌ای بخوانیم. علیرضای آذر نوشته بود "ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود... حیف قیصر... حیف" و... همه توی بهت بودیم... بهت‌زده... اما قصه واقعی بود... قیصر امین‌پور، شاعر، مرد، باران،آفتاب‌گردان... تمام...!! مرده بود... مرده بود... رفت... 
شاید اتفاقی آخرین بار قیصر را در مراسم یادبود سید حسن حسینی دیدم... قبل‌تر هم چند بار دیده بودم‌اش... اما این‌بار فرق می‌کرد... قیصر پیرتر شده بود...پیر شده بود... مرد پیر شده بود... آن تصادف لعنتی رمقی برای "آقا معلم" نگذاشته بود.... "اگر دشنه‌ی دشمنان گُرده‌ایم"... و قیصر دشنه‌ی روزگار را خورده بود... که گفته بود "درد حرف نیست، نام دیگر من است..."
مثل همیشه اهل تشییع جنازه و مراسم یادبود نیستم... پس، فردا هم نخواهم رفت. شاید به سرم بزند توی یک نشریه‌ای برای قیصر امین‌پور ویژه نامه در بیاورم. ولی افسوس این‌که چرا وقتی نبود نکردم تا همیشه با من خواهد بود...

پرواز قیصر امین‌پور را به آفتاب‌گردان‌ها، شمعدانی‌ها و رود دز تسلیت می‌گویم... و به پرنده‌هایی که قیصر پرانتزشان را نبسته بود!

  • درد واره‌ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

(قیصر امین‌پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مکث در مه

کتاب ِ " مکث در مه " با عنوان  ِ فرعی  "  نظریاتِ بنیادین ِ ترانه و ترانه سرایی در ایران "  نوشته‌ی دوست خوبم "سعید کریمی" منتشر شد .  حجم ِ کتاب   224  صفحه شامل ِ شش فصل به ترتیب  ِ زیر می‌باشد :

1-      جستاری در تعریف ترانه

2-      دوره شناسی ترانه  در ایران 

3-      قافیه در ترانه

4-      وزن در ترانه

5-      بدیع در ترانه

6-      سبک شناسی ترانه

 

کتاب را می‌توانید از فروشگاه نشر شهر اکباتان (شهرک اکباتان ، فاز یک ، بالاتر از سه راه مخابرات)  یا سایر کتاب‌فروشی‌های معتبر بخواهید یا برای تهیه‌ی آن با شماره‌ی ۶۶۹۵۷۵۴۱ (پخش میعاد) تماس بگیرید.

بابت تاخیری که در خبررسانی انتشار کتاب سعید عزیز داشتم باید عذرخواهی کنم. گرچه سعید دوجلد به من هدیه داده است و برای این‌هم که شده باید زودتر خبر را می‌دادم ولی هربار می‌آمدم وبلاگ را به‌روز کنم یادم می‌رفت خبرش را بگذارم! این کتاب را به دوستان علاقه‌مند به ترانه و کسانی که ترانه می‌نویسند، مخصوصا دوستانی که به دنبال مرجعی برای مبانی بنیادین ترانه می‌گردند توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کوروش- بگو دیگه. یکی‌ش که خیلی تو زندگی‌ت مهم بوده، خیلی بهش فکر کردی، همونو بگو.
هُشی-  تا حالا شده یه شب تا سحر بیدار مونده باشی؟ شبِ بی‌ستاره. تاریک عینِ قیر. انگار اون بالام برق رفته باشه. نصفه شبو که رد کنی، یه چیزی تو آسمون پیدا می‌شه. یه ستاره‌ی روشن، اون دور دورا. تو زندگیِ من -توعینا همون ستاره‌ای.

(بی‌شیر و شکر/ حمید امجد / نمایشنامه/ انتشارات نیلا / اجرا در بهمن ۸۲، تالار سایه‌ی تئاتر شهر)


این‌که نمایش‌نامه‌خوانی یکی از بهترین بخش‌های ساعات مطالعه‌ی من است اتفاق خوشایندی‌ست! ولی کاش کمی هم به کتب درسی‌ام می‌رسیدم!!! مثلا کتاب ۶۰۰ صفحه‌ای ِ "هیدرولیک کانال‌های باز" .... اوه اوه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کاوه یغمایی

گفت‌وگوی من با کاوه یغمایی را می‌توانید در جدیدترین شماره‌ی ماهنامه‌ی نسیم (شماره‌ی بیست و سوم- آبان هشتاد و شش) بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

شما نباید میراث پدران‌تان را دست‌نخورده به فرزندان‌تان بسپارید -صمد بهرنگی-


حالا با این حرف عمو صمد نمی‌دانم فرزند خلفی بوده‌ام یا نه! همین!


خیلی دوست داشتم به‌جای آن عکاس فیلم Blowup آنتونیونی باشم. همین‌طوری!!! در ضمن دوباره اعلام می‌کنم که سینمای آنتونیونی را زیاد دوست ندارم، خیلی خطی و پاستوریزه است، با کمترین فراز و فرودی!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar