تبليغاتX
که زن نبودی...امّا

ساعت چهار صبح است و من تا این ساعت مشغول پیاده و ادیت کردن مصاحبه بوده‌ام. هر بار توی این مرحله از گفت‌وگو با خودم عهد می‌کنم دیگر مصاحبه نگیرم ولی خب آدم نمی‌شوم که نمی‌شوم... خسته‌ شدم!!!


تحمیل شدم به تو، تزریق شدی منو

یک‌بار فقط بفهم، این حالت مردنو

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

(به من توهین کن)

به من توهین کن، خودت کوچیک می‌شی
مث گلوله ولی به خودت شلیک می‌شی
خونی، رنگ جگر و لاک و ماتیک می‌شی
من که آس دلم، تو دولوی پیک می‌شی
*
به من توهین کن، هیچ‌چی‌م کم نمی‌شه
درخت من از این فوتا خم نمی‌شه
دریا چیزی‌ش با یه کاسه سم نمی‌شه
قوطی کبریت قایق یا بلم نمی‌شه
*
به من توهین کن، این یعنی ضعیفی
ژله‌ی آبکی، بستنی قیفی!
فکر نکنی که مرگ و منو حریفی
تو عاشقِ میکروفون و اِروتیزمو لیفی
*
به من توهین کن، مث متهما
ما رو می‌شناسن، الاغ نیستن آدما
مو رو از ماست می‌کشن با نوک قلما
تو فک کن زیادی، خوش به حال ما کَما
*
به من توهین کن، من جری‌تر می‌شمو
تو مردابت نیلوفری‌تر می‌شمو
خوشگل‌تر و کاکل زری‌تر می‌شمو
تو معشوقه‌کشی سریع‌تر می‌شمو
دوست نزدیکت از تو جدا می‌شه، بعد
می‌بینی که پنجِ اون مث شیشه، بعد
بهش می‌گی چرا جینِ تازه‌ت ریش ریشه، بعد
ازش می‌شنوی که عشق مث حشیشه، بعد
تو رو دود می‌کنه که توهین نکنی
کُپه‌ی کاه که فکر می‌کنی چند تنی
قطارت پنچره تو کدوم واگنی
سریالِ آبکیِ تلوزیونی
*
به من توهین کن، تو کم آوردی ... آره!
مث لباس یا دهن یا هر چیزِ پاره
من تهِ چاهم و تو نوکِ مناره
بشین تو حس ببین اون‌جا چه حالی داره
*
به من توهین کن گنده نمی‌شی
ایرانسل، نهصد و دوازدهی که رونده نمی‌شی
دودِ روغنی دودِ کُنده نمی‌شی
شیر برنج! غذا هندی که تنده نمی‌شی
*
به من توهین کن، کهنه، قدیمی، عتیقه، فسیل
اهرامو دوست داری یا ابوالهل و یا فیل؟
عصا و اژدها چی؟ اره یا بیل؟
گوجه گندیده، تخم له، مو وزوز، سیبیل
*
به من توهین کن، من ترانه نویسم
بیست و چند سالی‌ام می‌شه نخ شعر می‌ریسم
از من گوش کن که یه اصفهانیِ خسیسم
شعر و ترانه فرقی نداره عسیسم۱   
*
به شرط این‌که تو چیزی داشته باشی...
... واسه گفتن، دلتو تو عشق کاشته باشی
نه این‌که مث یه دانشجوی ناشی
کپی از ناصرخسرو ور داشته باشی
ناصر خسروی ِ قاچاق دارو نه
ناصر خسروی ِ بی‌سوپور و جارو نه
ناصر خسروی ِ لعنتی ِ بی‌آبرو نه
ناصر خسروی ِ دعوای عروس و هوو نه
ناصر خسروی ِ هزار و صد سال پیش
که چسبیدی به‌ش مث دوقلو و سریش
ناصر خسروی ِ خشن اما تیتیش ...
... مامانی درست مث یه کشیش
*
به من توهین کن، جوابی نداری
تو عاشق نیستی دل کبابی نداری
به من توهین کن، تو همین قدی و بس
سلام شیرینی و خداحافظ مگس

(نادر بختیاری)

۱ : گویش با شوخی و تمسخرِ عزیزم


نادر گفته است بنویسم این کار در واکنش به رسم غیراخلاقیِ رایج در برخی جلسات ادبی نوشته شده است که در آن جلسات یک یا چند نفر به جای کار ادبی مشغول به کار بی‌ادبی هستند و خودشان را تافته‌ی جدا بافته می‌دانند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - احساس می‌کنم بیمار شده‌ام. سردردهای شدیدی دارم ولی بیش‌تر از آنکه سردرد ناراحت‌ام بکند احساس می‌کنم طور دیگری بیمار شده‌ام و خودم نمی‌دانم چطوری!

۲ - چند شب پشت سر هم با بچه‌ها تا صبح فیلم می‌دیدیم. اگر حال‌اش را داشته باشم تا آخر این پست چندتایی از خوب‌هایش را معرفی خواهم کرد.

۳ - من انسان صبوری هستم. اما وقتی برنجم... نمی‌دانم... احتمال‌اش زیاد است که دوباره ببخشم! ولی واقعا کاش کسانی که دوست‌شان داریم را فقط دوست داشته باشیم و هیچ‌گاه به‌شان نزیدیک نشویم. فقط همین!

۴ - Gothika با بازی فوق‌‌العاده هال‌بری یکی از فیلم‌هایی بود که این چند روزه دیدم و واقعا لذت بردم!

۵ - رطوبت گرفته کف مغزمو!

۶ - Color of Night بدک نبود اما خوب حقیقت‌اش را بخواهید من زیاد نپسندیدم! از ریچارد راش با این‌همه سابقه انتظار بیش‌تری داشتم! مخصوصا آن‌جایی که فیلم گاف تدوین داشت خیلی بد بود!

۷ - "وقتی که فکر می‌کنی من دیوونه‌م چطور باید بهت اعتماد کنم؟" -از فیلم گوتیکا- 

۸ - حال‌ام از این شهر به هم می‌خوره...

۹ - "پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند" واقعا عالی بود. محصول۱۹۸۱ ، با بازی عالی جک نیکلسون و جسیکا لنژ. البته فیلمی قبلا در سال ۱۹۴۶ با همین نام ساخته شده بود که نمی‌دانم به این فیلم ارتباطی دارد یا نه!

۱۰ - "ویکتور چیز مهمی نمی‌گه، فقط هرچی می‌گه بلند می‌گه" -چارلز بوکوفسکی-

۱۱ - شماره ۲۳ عالی بود! با حضوری متفاوت از جیم کری! خود من یک زمانی شدیدا درگیر عدد ۱۳ بودم و برای همین این توهم اعداد را خوب می‌فهمم!

۱۲ - می‌خواهم چند روز استراحت کنم. البته باید برنامه‌ی خواب‌ام را هم منظم‌تر کنم. فکر می‌کنم این بی‌حالی از بد خوابی باشد. سه ماه می‌شود که هر روز شش یا هفت صبح تازه می‌خوابم و تا ظهر هم این خواب ادامه دارد.

۱۳ - به حرف چارلز بوکوفسکی کمی فکر کنید. اطراف‌مان پر است از آدم‌هایی که هیچ چیز مهمی نمی‌گویند فقط یا بلند حرف می‌زنند یا طوری می‌گویند که فکر کنیم مهم است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

از شعرهای اندیشه فولادوند این کار را زیاد دوست دارم. گرچه همیشه برای‌ام سوال بوده که شاعری با ذهنی به این خلاقی چرا گاهن سهل‌انگاری‌های ساده‌ای در اشعارش دارد!

ناگهان قل خوردم امشب در كفن عالي‌جناب
خوف دارم از مرورِ اين سخن عالي‌جناب

عاشقم كرديد و رفتيد و غزل تزريق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالي‌جناب

خودكشي كردم پس از بدرودتان در آينه
اعترافي تلخ با ضعفي خفن عالي‌جناب

آن تپانچه / يك گلوله / اين شقيقه / حكم تير
يادتان مي آيد اصلن اسم من عالي‌جناب؟!

عشق را تفسير كرديد از ازل تا آن اتاق
با ولع از تيشه بر سر كوفتن عالي‌جناب

يادتان مي آيد آن شب بحث‌مان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق كهن عالي‌جناب

من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بي گوركن عالي‌جناب

من كه از جغرافیِ بد اخم‌ها مي‌آمدم
بي‌هوا عاشق شدم از روح و تن عالي‌جناب

خب شما جذاب بوديد و سخن‌دان و بلد
لحن‌اتان ذاتن پر از مُشك خُتن عالي‌جناب

جانم از شوق زيارت پشت لب‌ها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالي‌جناب

با شما كمبودهايم رنگ عرفان مي‌شدند
چشم‌اتان ناموس بود عين وطن عالي‌جناب

عاشقم كرديد، نفرين بر شما ... "انديشه" مُرد
يادتان مي آيد اصلن اسم من عالي‌جناب؟

-اندیشه فولادوند-

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

(تقدیم به همه‌ی دخترکانی که هیچ‌وقت دوست‌شان نداشتم)

سال‌ها هست از خودم، تنها
مثل یک اتفاق می‌ترسم
از همان شب که قصه خونی شد
دیگر از این اتاق می‌ترسم

صورتم از نکرده‌ها سرخ است
گریه‌ام از نگفته‌ها مسموم
حرف‌های مرا نمی‌فهمند
این رسولانِ قبله نامعلوم

بوی کافور می‌دهد باران
مزه‌ی مرگ می‌دهد دهنم
بس که این جا خدا به دار شده‌ست
باید امشب به مرگ سر بزنم

من خدای ترانه‌ها بودم
که شبی پیش هرزه‌ای افتاد
از همان شب به روی هر واژه
می‌شد اسم حرام‌زاده نهاد

هرزه هم زود مُرد چون هرگز
واژه‌هایم به او نیالودند
از رسولان بی‌خدا گفتم
که خدایان هرزگی بودند

از رسولانِ مستِ بی‌قبله
از رسولانِ گاوِ بی‌منطق
از رسولانِ لالِ بی‌فریاد
از رسولانِ ضجه و هق‌هق

از رسولان عشق هم گفتم
که خدایارِ زندگی بودند
از رسولان آفتابی که
توی ِ فکر پرندگی بودند

*
من خودم عشق‌باز بودم که
توی عشقِ تو، باز افتادم
هرزه و گاو را درو کردم
پیشِ بچه گراز افتادم

(میثم یوسفی)


neshanimag

شماره‌ی جدید ماهنامه‌ی فرهنگی هنری نشانی منتشر شد. با گفت‌وگوها و مطالبی از:
گلشیفته فراهانی
لیلی رشیدی
ساعد مشکی
آریا عظیمی‌نژاد
بهروز بقایی
نیما رئیسی
حمید آخوندی
رضا قاسمی
پژمان الماسی‌نیا
عبدالجبار کاکایی
بهروز غریب‌پور
مرجان شیرمحمدی
احمدرضا احمدی
عباس کیارستمی
و ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

صداي نوار را بلندتر مي كنم
به افق نگاه مي اندازم و مي گويم:
-همين است ديگر!
بعضي از چيزها واقعن حقيقت دارند.
عين ِ ( نِسون دورما ي پوسيني )‌
وقتي گرفتار صداي تِنور ِ پاواروتي شده است...
ببين! بايد حقيقت را پذيرفت و ... عبور كرد

... شعر مجید ضرغامی


پاواراتی را دوست داشتم. مثل بوچلی و سافینا و ... به محسن معروفی باید تسلیت بگویم! این را مطمئنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را  ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماهِ بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکارِ دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

(حسین منزوی)


۱۰-۱۱ سالم بود که دایی ام می رفت پیش منزوی و من را هم با خودش برد. کاش هیچ شاعریا هنرمندی را از نزدیک نبینیم تا همیشه برایمان شبیه شعرهایشان بمانند. با این همه اگر منزوی فقط همین یک غزل را گفته بود تا آخر عمرم به شعرش احترام می گذاشتم و البته که می گذارم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

(احمقانه و بی دلیل، فقط بابت مرور لحظاتی از سال گذشته در چنین روزی)

- بُدوئیم؟
- می دونم گولم می زنی و باز از نصفه راه بر می گردی ولی عیبی نداره دوست دارم گول بخورم ، بُدوئیم!

---

- اگه این خونه س پس خونه ی ما چیه؟
- خونه ی ما خونه ی ماست خونه ی اینا هم خونه ی اینا 
- میثم دقیقا مثل شاگرد تنبلای کلاس ابلهانه ترین جواب ممکن رو دادی!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دی شب با آرش و ماریه و رضا و علی توکلی Deja Vu  به کارگردانی تونی اسکات را دیدیم. یک فیلم فوق العاده و بسیار هیجان برانگیز. اگر این فیلم را سال گذشته می دیدم قطعا توی انتخاب های سال ام بود، فیلم محصول ۲۰۰۶ است. بازی دنزل واشنگتون نازنین عالی ست و البته که همه چیز فیلم عالی، سرشار از غافلگیری و لحظات رشک برانگیز. حتما ببینید. دومینو از دیگر ساخته های معروف اسکات است.


من ادیسونم، من جیم موریسونم
دستِ تو تو موهامه، من مرلین منسونم
من لئونارد کوهنم، من کرت کوبینم
من رنگ توی رنگم، من رود گنگم
من روح زمینم، من چشم راس پوتینم
من آمفتامینم، من کوکائینم
...
من ادیسونم، من جیم موریسون جیم موریسون جیم موریسون جیم موریسونم ...

(تایماز افسری)


کسی می داند نی شکرعروس یعنی چی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

چند شب پیش به آهنگ‌سازی که آن‌ور دنیا نشسته و خوشی زده زیر دل‌اش و می‌گوید انقلاب کنید تا فلان شود و همیشه هم مثل اکثر آن‌هایی که بعد از انقلاب ایران را ندیده‌اند تحلیل‌هایش نسبت به اوضاع فرهنگی و سیاسی ایران کشکی است و مضحک و به صالح علا هم گیر داد می‌گفتم صفحه‌بندی شماره‌ی قبل نشانی وقتی نماز آقای صالح‌علا یادشان رفته بود و قضا شده بود نشستند و گریه کردند، به همین دلیل کسانی مثل صالح‌علا که هم زیر چتر جریانی نمی‌روند و هم ریا نمی‌کنند و هم خودشان هستند برای من از هر بی‌هویتی باارزش‌ترند. اصلا بحث مذهبی بودن یا نبودن و این‌چیزها نیست، قصه‌ی باور داشتن به چیزی و زندگی در خط آن باور است. حالا این‌که این باور هم به نظر شخصی من درست یا نادرست است هم اهمیتی ندارد. حالا این جنابان عالیان پنبه‌ی صالح‌علا و ال و بل را این‌گونه می‌زنند! همان صالح‌علایی که امثال او را آن‌طرفی‌ها می‌گویند چاپلوس نظام و می‌کوبند و این‌طرفی ها با چوب بلاهت خودشان می‌زنند. البته هم تکلیف آن‌هایی که آن‌طرف از این‌که مفت خورده‌اند و خوابیده‌اند خوشی زده زیر دل‌شان مشخص است و مسخره‌بازی کیهانی‌ها دیگر برای ما عادی شده. چه که وقتی روزنامه‌ی جمهوری اسلامی نوشت بابک بیات درباری بود و آهنگ‌های درباری می‌ساخت خندیدیم و پرسیدیم منظورتان "ولایت عشق" که نیست؟ چه که همه‌ی این‌سال‌ها هر وقت دیده‌اند فردی زیر چترشان نیست به هر طریقی کوبیده‌اند و هزار و یک انگ به پیشانی‌اش زده‌اند. بحث صالح‌علا یا هر فرد دیگری که طی این سال‌ها با ناروی آقایان از جلوی راه برداشته شده نیست، ناراحتی من از دو جریان نادانی‌محور است که هر دو هم به طریقی تریبون دارند و قدرت ولی به این مومن‌ام که هیچ فریبی تا همیشه فریب نمی‌ماند و روزی پرده‌ها خواهند افتاد. "عاشقان وقت نماز است اذان می‌گویند" را به یاد کیهانی‌ها می‌آورم و "مش تقی" را به یاد آن‌طرفی‌ها و ازشان خواهش می‌کنم اگر انسانیت می‌فهمند کمی پیش خودشان به توهمات‌شان بیاندیشند بلکه آن‌ها هم مثل من بخندد. اگر مرد هستند آرزو نمی‌کنم روزی به حقیقت پی ببرند که مرد و پشیمانی یعنی مرگ، اگر مرد باشند. بیش‌تر از این هم نه نیازی هست به گفتن و نه این‌که این حرف‌ها آن‌قدر اهمیت دارند. فقط باید بخندیم به حضور ممتد بلاهت و جهالت! جز این، کار دیگری می‌شود کرد؟
مرتبط: چه باید گفت؟!
یادداشت رضا در مورد روزنامه‌نگاری و به بهانه‌ی این مطلب را بخوانید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

با پدرم رفته بودیم فوتبال. مسئول نظافت سالن که کرولال بود نشسته بود به تماشای بازی ما. هم‌بازی‌هایم می‌خواستند به‌ش بگویند که برای ما یک پارچ آب بیاورد از بس گرم بود، ولی کسی نمی‌توانست منظورش را برساند تا این‌که پدرم با یک حرکت به طرف فهماند و او هم رفت و آب را آورد. تازه فهمیدم پدرم زبان کرولال‌ها را هم خوب می‌داند اما برایم عجیب است که چرا یک عمر زبان من را زیاد نمی‌فهمد؟! البته خیلی وقت‌ است که چون هم‌دیگر را کم‌تر می‌بینیم فرصتی برای حرف زدن پیش نمی آید تا باز حرف هم‌دیگر را نفهمیم! با این همه درم را دیوانه وار دوست دارم!


آپارتمان را با بازی مونیکا بلوچی عزیز! دیدم. محصول ۱۹۹۶ فرانسه، اسپانیا و ایتالیا. خب بدک نبود و چسبید. حکایت یک عشق خرکی که اصلا به دلخواه من تمام نشد! فکر می‌کنم قصه‌اش خیلی شرقی بود!!


با دایی ِ حامد بودیم. دایی پسر دایی‌ام. داشت نصیحت‌مان می‌کرد که حیف است ایران بمانید، هرطوری شده بزنید از این‌جا بروید! نمی‌دانم. مدتی‌ست دوباره بدجور هوای رفتن به سرم زده، بدجور! چندتای دیگر از آشناهای دور و نزدیک هم که یا رفتند و یا همین روزها راهی می‌شوند. می‌گویند مهم این‌جا نماندن است اما تا مطمئن نشوم با رفتن به چیزهای بهتری می‌رسم نمی‌روم... نمی‌دانم!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

اتاق فرسوده است
آينده كدر شد
صورت من كو؟
من با اين صورت
عاشق شدم
امتحان دادم
قبول شدم
ساز شنيدم
دشنام دادم
دشنام شنيدم
گرسنه شدم
باران خوردم
سير شدم
رنگ شناختم
رنگ باختم
سفيد شدم
خوابيدم
بيدارشدم
مادرم را صدا كردم
تو را صدا كردم
جواب دادم
خواب رفتم
عينك زدم
سفر رفتم
غم داشتم
ماندم
آمدم
در آينه نگاه كردم
سفر رفتم
گلدان را آب دادم
ماهي را نان دادم
مي‌دانستم صورت من
صورت توست
سه دقيقه مانده به ساعت چهار
آينه كدر شد
هراس ندارم
آهسته در باز شد
زني در آستانه‌ی در نشست
آينه كدورت داشت
به صورتم نگاه كرد
مي‌خواست خودش را
در آينه ببيند
مرا باور كرد
مرا صدا كرد
مي‌خواستم از دور كسي مرا ببيند
تا براي ديگران بگويد
تا كدر شدن آينه
من لبخند داشتم
زن ساكت زن صبور
با سكوت ابريشمي
از طلوع صبح از فنجان قهوه
 برمي‌خواست
 آماده بودم
 در صبح
براي ريختن باران
در ليوان گريه كنم
از شما هراس ندارم
كه به من تو بگوييد
فقط صورتم را به ديگران بگوييد
كه لبخند داشت
لبم سفيدي بود
باغ ندارم
خانه ندارم
رويا ندارم
خواب دارم
عشق دارم
نان دارم
اطلسي دارم
حافظه دارم
خستگي دارم
سردي دارم
گرمي دارم
مادر دارم
قلب دارم
دوست دارم
يك چمدان دارم
يك سفر دارم
يك پاييز دارم
يك شوخي دارم
لباس‌هاي من كهنه نيست
ولي درِ چمدان بسته نمي‌شود
يك تكه قالي دارم
آسمان نيست
ابري است
آبي است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مولف مرده است
يك پرتقال دارم
براي تو
عينك دارم
شيشه ندارد
نه سفيد نه سياه
براي چهارفصل است
يك ليوان از باران دارم
ناتمام است
شكسته است
يك جفت جوراب آبي دارم
دريا را دوست دارم
كار نمي‌كند
سه دقيقه مانده به چهار را
نشان مي‌دهد
اگر آينه را بشكند
اگر گل نيلوفر دهد
اگر ميوه دهد
اگر حرمت مادرم را
با چادر سياه بداند
اگر شمعداني در آينه
كوچك‌تر شود
من كوچك مي‌شدم

(احمدرضا احمدی)


واقعا این‌روزها به اندازه‌ی احمدرضا احمدی شاعر نداریم... نداریم دیگر!


پی‌نوشت: ساعت ۵:۲۲ دقیقه‌ی صبح جمعه نهم شهریور، محمد علی بهمنی اندر احوال من گفته است :
این چندمین شب است که بیدار مانده‌ام
آنگونه‌ام که خواب قبول‌ام نمی‌کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

The Dreamers

The Dreamers را دی‌روز دیدم، ساخته‌ی برتولوچی بزرگ. خیلی خوب بود. چقدر خوب در لایه‌ی زیرین فیلم همه‌ی انقلاب‌ها را به تمسخر گرفته بود. پایان بندی‌اش هم که عالی بود. ترجمه‌ی اسم‌اش چیزی توی مایه‌های "خیال‌باف‌ها" می‌شود. از فیلم‌هایی که طی یکی دو ماه اخیر دیده‌ام Amores perros  محشر بود.  ایناریتو این فیلم را در زادگاه‌اش مکزیک ساخته و در فارسی به دو اسم "عشق فاحشه است" و "عشق‌های سگی" ترجمه شده. این فیلم هم شدیدا توصیه می‌شود. سی‌دی "زندگی دوگانه‌ی ورونیکا" را هم که نصفه نیمه توی دستگاه‌های وی‌اچ‌اس قدیمی دیده بودم بالاخره پیدا کردم و امشب می‌بینم. سینمای کیشلوفسکی یکی از بهترین سینماهای سلیقه‌ام است. البته نمی‌شود در این علاقه موسیقی جادویی زبیگنیو پرایزنر بزرگ را نادیده گرفت. دوست دارم یک‌بار فقط در مورد پرایزنر و موسیقی‌اش بنویسم! چندتا فیلم محصول امسال هم هست که حتما همین یکی دو روز خواهم دید و اگر بچسبد برای‌تان معرفی خواهم کرد. به‌هرحال تعطیلاتی که به سینما بگذرد تعطیلات خوبی‌ست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

افسر خانم- بهش گفتم چرا بمیری افرا - قیچی رو بذار کنار! تا کی به این گل نگاه می‌کنی؟ یعنی چیز دیگه‌ای تو رو به زندگی وصل نمی‌کنه- حتی ما؟ گفتم از خونه بیرون برو افرا؛ زندگی ارزون نیست؛ آبروی ماست که ارزونه! گفتم چرا بمیری افرا -عاقل باش- تو فقط بیست سالته!

افرا- دو برابر مرگ‌ام مُرده‌ام و نصف زندگی‌ام زندگی نکرده‌ام. خواهرکم به من نچسب. برای چی می‌خوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی وسط محله بی‌آبروت می‌کنن. همینو می‌خوای؟ بهش گفتم، یا نگفتم، یا فقط توی دل‌ام به خودم گفتم؟ نمی‌تونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال کنم داره فرو نمی‌ره! نمی‌تونم چشممو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟


بیست و نه تیر هشتاد و سه "افرا یا روز می‌گذرد" بهرام بیضایی را خریدم و دو شبه خواندم. هنوز حسرت دیدن اجرای این نمایش‌نامه به دل‌ام مانده است. هر سال زمزمه‌هایی مبنی بر به روی صحنه رفتن‌اش شنیده می‌شود اما به عمل نمی‌رسد. سه شب پیش هم توی رادیو در مورد جشنواره‌ی سنتی آیینی مصاحبه داشتم که نصف‌اش به حسرت نبودن اساتیدی مثل بیضایی، رادی، رشیدی و خیلی‌های دیگر درعرصه‌ی تئاتری‌مان اعم از جشنواره ای و ... گذشت! گرچه اخیرا خبرهایی مبنی بر بازگشت بیضایی، امجد و ... با اجراهای جدید به صحنه‌ی تئاتری شنیده شده است اما تا اتفاق نیفتد نمی‌شود مطمئن شد! تجربه این را می‌گوید!


کرما زنده‌ن دکتر، تو نمی‌دونی ، من خیلی می‌ترسم از ماکارونی

رفیقم بی‌خبر رفته ، درم پشته سرش بسته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مش تقی سلام علیکم
قربون دستات برم واسه من سیگار آوردی، قربون دستات برم
مش تقی کاری نکردم، پرونده سازی شده
آبروم رفت پیش مردم، با زندگی‌م بازی شده
مادرم غصه نخور زندون مال مَرده
دست روی دلم نذار که پُرِ درده
قدیمیا راست می‌گفتن، کفِ دادگستری لیزه
زندگی دست خودت نیست، لایِ پرونده رو میزه
سگ همیشه در کمین‌ت با دوتا دندونِ تیزه
جون‌ِ آدمی عزیزه، جون هر کسی عزیزه
مادرم غصه نخور زندون مال ِ مَرده
دست روی دلم نذار که پُرِ درده
ممد آقا سر پایی قربون‌ت آبو بده
بیژن آژان سرِ پاستی طنابِ دارو بده
اگه کُشتین منو، بابا جواب یارو بده
مادرم غصه نخور زندون مال مَرده
دست روی دلم نذار که پُرِ درده

ترانه: مش تقی
آلبوم: صدای خورشید
خواننده: مهرداد اخوان (آسمانی)
ترانه‌سرا: محمد صالح‌علا
آهنگ‌ساز و تنظیم کننده: سعید شهرام

گوش کنید


پی‌نوشت:

 ۱ - گفته بودم تا حد امکان با آوازه‌خوان‌ها مصاحبه نخواهم کرد اما متاسف‌ام که حرف‌ام را شکستم. بیش‌ از این هم توضیح نمی‌دهم چون کلا ارزش‌اش را ندارد. فقط چون روی بعضی‌ها زیاد است گفت‌وگوی من را با "حمید حامی" در شماره‌ی آخر (شهریورماه) ماهنامه‌ی سینما/تئاتر بخوانید.

 ۲ - در مورد مسائلی که پنج‌شنبه‌ی سه هفته پیش افتاد دوست نداشتم چیزی بگویم. همیشه هم از این‌که چنین مواردی را برخلاف بعضی‌ها که کلا سروصدا را دوست دارند،عمومی کنم گریزان بوده‌ام. فقط چون چندتا ایمیل جدید به همه‌ی تماس‌های این مدت و همه‌ی پرسش‌های این‌روزها اضافه شده توضیح بدهم که بنده همان‌طور که همیشه آسه رفته و آمده‌ام و سرم به کار خودم بوده قصر هیچ‌گونه حال‌گیری و حال‌آوری را نداشته‌ و ندارم و این صفات قهرمانانه هم که به من بنده نسبت می‌دهید را لطفا بی‌خیال شوید چون اتفاقات این‌چنینی بیش‌تر برای من خنده‌دار است تا چیزهای دیگر. به‌هرحال بعضی‌ها دنیای‌شان همین‌قدر کوچک است یا مشکلات عدیده‌ی دیگری دارند و ... بگذریم. من اگر آن‌روز حرفی زدم فکر می‌کردم حق را می‌گویم و همان‌طور که گفتم حالا شما به خودتان نگیرید که "ایول میثم خوب ..." !! گذشته از این با دکتر هم که سه ساعت حضوری حرف می‌زدیم گفتم نه تنها جلسه‌ی مذکور بل‌که کل این جریان در عرصه‌ی فرهنگی/هنری این کشور بیش‌تر یک شوخی‌ست، که کل فرهنگ و هنر در این کشور یک شوخی‌ست. حالا اگر برای عده‌ای این شوخی خیلی جدی است عیبی ندارد. من و دوستان نزدیک‌ام (مشخص است دوستان نزدیک من چه کسانی هستند) هم اگر به جلسه پای‌بند بوده‌ایم و هستیم به خاطر علاقه است و نه از باب افتخار. بهتر است سروصدای‌مان در کارها و زندگی‌مان شنیده شود نه گاها از حنجره‌ی دریده‌مان. خدارا شکر هیچ وقت هم قاطی بازی‌هایی که راه انداختند نبوده‌ام و نخواهم بود و جزو هیچ باند و دسته‌ای هم. بعضی‌ها یادشان رفته دوران نوچه بازی گذشته. در ضمن طرف حساب من یک نفر بود نه همیشه عزیزی که متاسفانه او هم در این جریان بی‌خودی قاطی بازی شد.
(واقعا و واقعا و واقعا متاسف‌ام این‌همه وقت برای چنینی مسئله‌ای صرف کردم و کردید، اما بابت اتمام حجت بود. بزرگی گفته "تا زمانی که به چیزی فکر می‌کنی یا از آن حرف می‌زنی مطمئن باش به اهمیت آن می‌افزایی." چون می‌گویم برای من بی‌اهمیت است قول می‌دهم دیگر توی وبلاگ از این‌چیزها ننویسم.!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

دی‌شب کار افشین هاشمی عزیز را در جشنواره‌ی تئاتر سنتی و آئینی دیدم. "حسن و راه باریک پشت کوه" ، تالار چهارسو. کار خوبی بود اما آخر نمایش ول شد. کار قبلی افشین را که یکی دو سال پیش فکر می‌کنم توی کارگاه نمایش دیده بودم بیش‌تر دوست داشتم گرچه این هم به اندازه‌ی خودش خوب بود. بیرون سالن امیرشهاب رضویان عزیز را دیدم، کارگردان برگزیده‌ی جشنواره‌ی فجر یرای "مینای شهر خاموش" که هنوز سمند جایزه‌اش را نداده‌اند. بدهی‌هایی که بابت فیلم‌اش زیر آن رفته هم پابرجاست. بعد از این‌ها هم یک اُپرای پکنی را در تالار اصلی دیدم و اصلا خوش‌ام نیامد، نه به این دلیل که بد بود، کلا با این مدل نمایش‌ها مشکل دارم. وسط اجرا به حامد گفتم مطمئن‌ام تئوریسین‌های تئاتر مثل برشت نظریاتی مثل "فاصله‌گذاری" را از خودشان در نیاورده‌اند. این اُپرا که قدمتی هزار ساله داشت و خیلی از نمایش‌های بومی و محلی کشورهای دیگر به درستی "فاصله گذاری" برشت را که سال‌ها بعد از پدید آمدن چنین نمایش‌هایی مطرح شده رعایت می‌کنند.


به‌جز یک تئاتر همه‌ی تئاترهای بعد از عید را دیده‌ام و به واقع هیچ‌کدام نتوانسته‌اند انتظارات‌ام را برآورده کنند. هرکدام یک‌جای کارشان می‌لنگیده. دل‌ام می‌خواست مثل دوسال پیش گرمای تابستان‌مان با لذت توی صف ایستادن برای نمایش بهرام بیضایی از یاد برود. دل‌ام برای نمایش‌های حمید امجد تنگ شده، برای محمد چرم‌شیر و فرهاد مهندس‌پور، برای امیررضا کوهستانی و "رقص روی لیوان‌ها"یش ... همه‌ی اسم‌هایی که از آن خاطره دارم یادم نیست اما دل‌ام یک نمایش غافل‌گیر کننده، یک اجرای عالی می‌خواهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

یکی ازمحبوب‌ترین آهنگ‌های زندگی‌ام. واقعا وحشتناک است یا به قول نادر بختیاری وحشت‌بار. باید اعتراف کنم این آهنگ را مدت ها داشتم و گوش هم می‌دادم اما یک‌ سال پیش مهیار بار اول تلنگری زد که این فوق‌العاده‌‌ست و وقتی بعد از آن با توجه بیش‌تر گوش می‌دادم روز‌به‌روز علاقه‌ام به ترانه و آهنگ بیش‌تر می‌شد. ترانه‌های دیگر آلبوم فوق‌العاده‌ی راجرواترز (Amused To Death) را هم بسیار دوست دارم. مخصوصا What God Want -Part II را هم در کنار "این یک معجزه‌ست" شدیدا دوست دارم. اما در مورد "این یک معجزه‌ست" بگویم که هم ترانه عالی‌ست و هم موزیک، وکال راجرواترز هم که محشر است. ترانه و ترجمه‌اش را با تشکر از این دوست عزیز برای‌تان می‌گذارم.

(It´s A Miracle)                        (این یک معجزه‌ست)

  

Miraculous you call it babe                                                               

 عزیزم تو این را اعجاز آمیز می‌نامی

  

You ain't seen nothing yet

 اما هنوز چیزی را نمی‌توانی ببینی

  

They've got Pepsi in the Andes

 آن‌ها پپسی را در اندونزی تولید کردند

 

McDonalds in Tibet

 مک دونالد را در تبت

 

 Yosemite's been turned into

A golf course for the Japs

 یوسمیت برای ژاپنی‌ها به یک بازی گلف تبدیل شد

 

 The Dead Sea is alive with rap

 Between the Tigris and Euphrates

 دریای مرده‌ی بین ضربه‌های دجله و فرات زنده هست.

 

There's a leisure centre now

 هم اکنون یک مرکز خوش‌گذرانی وجود دارد

  

 They've got all kinds of sports

 آن‌ها انواع ورزش‌ها را به‌وجود آورده‌اند.

 

They've got Bermuda shorts

 آن‌ها شورتهای برمودا را تولید کردند و ساختند.

 

 They had se.x in Pennsylvania

 آن‌ها سکس را در پنسیلوانیا داشتند

 

A Brazilian grew a tree

 برزیلی‌ای یک درخت کاشت و پرورش داد.

 

 A doctor in Manhattan

Saved a dying man for free

 دکتری در منهتن بدون چشم‌داشت و دریافت چیزی

فردی را از مرگ نجات داد

 

 It's a miracle

 این یک معجزه‌ست.

 

 Another Miracle

 معجزه‌ای دیگر.

 

 By the grace of God Almighty

 با رحمت خدای توانا

 

 And the pressures of the marketplace

 و فشارهای بازار

 

 The human race has civilized itself

  جنگ انسان‌ها برای بقا متمدن‌تر شده است

 

 It's a miracle

 این یک معجزه‌ست.

 

We've got warehouses of butter

 ما انبارهایی از روغن ساختیم

 

We've got oceans of wine

 ما اقیانوسی از مشروب ساختیم

 

 We've got famine when we need it

 هر زمان نیاز دیدیم قحطی ایجاد کردیم.

 

 Got designer crime

 طراحانی برای جنایت استخدام کردیم.

 

We've got Mercedes

 ما مرسدس ساختیم

 

We've got Porsche

 ما پورشه ساختیم.

 

Ferrari and Rolls Royce, yeah

 فراری و رولزرویس ساختیم

 

We've got choice

 ما انتخاب کردیم.

 

She said: "Meet me

 In the Garden of Gethsemene, my dear"

 او گفت "من را در باغ گتسمین ملاقات کن عزیزم"

 

 The Lord said: "Peter I can see

Your house from here"

 ارباب گفت:  "پیتر من می‌توانم خانه‌ات را از این‌جا ببینم"

 

  An honest man

Finally reaped what he had sown

 سرانجام مردی منصف آن‌چه را که کاشته بود برداشت کرد.

 

 A farmer in Ohio has just repaid a loan

 کشاورزی در اوهایو قرض‌اش را پرداخت کرد.

 

 It's a miracle

 این یک معجزه‌ست.

 

 By the grace of God Almighty

 با رحمت خدای توانا

 

 And the pressures of the marketplace

 و فشارهای بازار

 

 The human race has civilized itself

  جنگ انسان‌ها برای بقا متمدن‌تر شده است

 

 It's a miracle

 این یک معجزه‌ست

 

We cower in our shelters

 ما از ترس در پناهگاه‌های‌مان به خود ‌پیچیدیم.

 

With our hands over our ears

 و گوش‌ها‌مان را با دست‌هامان گرفتیم

 

 Lloyd-Webber's awful stuff

Runs for years and years and years

 کالاهای مهیب لوید- وبرز سال‌ها و سال‌ها و سال‌هاست که پخش می‌شوند.

 

 An earthquake hits the theater

 زمین لرزه‌ای سالن تئاتر را می‌لرزاند

 

But the operetta lingers

درحالی‌که اُپرا دقایق آخر را می‌گذراند

 

 Then the piano lid comes down

درپوش پیانو به پایین می‌افتد

 

And breaks his fucking fingers

 و انگشتان گاییده شده‌اش می‌شکند

 

It's a miracle

 این یک معجزه‌ست.

 

آهنگ را از این‌جا داونلود کنید.


ترانه‌ی قبلی و همه‌ی ترانه‌هایم تلاشی‌است که شاید به دنیای این ترانه برسد. حالا واترز موفق بوده و شاید من ناموفق این بحث دیگری‌ست. همیشه گفتن از خوبی‌ها برای از بین بردن بدی بهترین راه نیست. گاهی باید کثافت‌ها را به همان کثیفی که هست نشان بدهی، چون هست، چون داری توی این کثافت‌ها زندگی می‌کنی... این یک معجزه‌ست. 
گاهی فکر می‌کنم وقتی واترز و لنون و سید برت و التون جان و باب دیلن و ... توی این دنیا ترانه گفته‌اند و خوانده‌اند موسیقی ما و ترانه‌ی به اصطلاح نوین و بیدار ما چه می‌گوید؟ با همه‌ی احترامی که به بخش متعهد و باسواد موسیقی‌مان دارم معتقدم ۹۵ درصد موسیقی ایران فعلا باید برود بوق بزند. به همین صراحت! خود من و خود شما هم جزو همین بوق‌زن‌ها هستیم! بعد توی همین کوچکی و ناتوانی‌مان توهم و ادعای‌مان گوش فلک را جر می‌دهد! 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar