تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

نشر نگاه از یغما گلرویی ِ عزیز امسال چهار کتاب منتشر کرده است. یکی مجموعه ی ترانه هایش با نام "تصور کن" است و سه کتاب ترجمه به نام های "دیوارها سخن نمی گویند" که ترجمه ی ترانه های احمد کایاست ، "چشمان تو قاتل منند" که ترجمه ای از شعرهای مختوم قلی فراغی، شاعر ترکمن است و سومی هم ترجمه ای ست از شعرهای اورهان ولی با نام "ماهی مست". به نظر من این ترجمه ها بهترین ترجمه هایی است که یغما تا به حال انجام داده و شاید دلیل اصلی اش هم آشنایی خوب یغما به زبان ترکی ست. مجموعه ی ترانه هایش هم با همه ی سانسوری هایی که خورد ترانه هایی خوب و قابل اعتنا را در خود دارد.


مادر بزرگم
عزیزترین رفیق ِ بچه گیام شد
از روزی که دوتایی نشستیم و نقشه کشیدیم
واسه نجات دادن ِ رابینسون از جزیره ی متروکش!
از روزی که دوتایی گریه کردیم
واسه عذابایی که گالیور
تو سرزمین ِ غولا کشیده بود.
(اورهان ولی / یغما گلروئی)


مجموعه ی ترانه های علی احمدی عزیز با نام "تا کشف ِ عطرِ گندم" مدتی ست که منتشر شده است. علاقه مندان می توانند  برای تهیه ی کتاب و کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ علی احمدی مراجعه کنند.
دوستت می دارم ، ای همه کار و کَسَم
دوستت خواهم داشت ، به همین عشق قسم !
(علی احمدی)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

افشین مقدم را هم مبتلا کردیم!!! ما اینیم!!

به الويس پريسلي گوش بده              رو صدام باز حساب مي كني ؟
شامي با براندو صرف كن               باز من و انتخاب مي كني؟


توی فنجانم افتاده بودی
حالا اگر هم به هم نرسیم تقصیر تو نیست
تقصیر من است که به فال اعتقادی ندارم
(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشی که دوستت دارم. این توقعی است غیر منصفانه.
من باید عاشق تو باشم - در حد ممکن عشق -
و آرزومند آن باشم که مرا بخواهی -هر قدر که می خواهی-
( یک عاشقانه آرام - نادر ابراهیمی)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱-
اردي بهشت بود
و مردم شانه به شانه
عبور مي كردند.
و حرف هايي ميان لب هاشان
خميازه مي كشيد.

۲-
مشت هايم را پُر كردم
و گيلاس ها
از چشم هاشان افتاد
[تا دير نشده داخل گيومه اضافه كنم
سال هاي سال است كه ديگر
انگشت هاي آب دارم
از بوي گيلاس مست شده اند]


۳-
بهار ام سال كه تمام شود
حروف را رديف خواهم كرد
يكي هم براي آن روزهاي تو باشد.
آن روزها كه فنجان ها رديف مي كردي
و بوي قافيه از لب هات مي ريخت
و غزل ها ي عاشقانه ميان قهوه هاي فارسي آب مي شدند.
بالاخره يادت آمد !؟


۴-
موهايم كوتاه آمده اند.
براي همين
چند قطعه فر ميان پاكت خواهم گذاشت.
بهرام گور را اگر ديدي
اسم مرا برايش بلند بلند بخوان
با ميم هاي فراواني كه دارد.
بايد كمي دقت كني
جيم لطيفي ميان حروف خوابيده است
و براي خطوط گور خرها
خواب هايي ديده است.
اين را هم گفتم كه راحت به خواب روم.


۵-
اين كه اردي بهشت است
دوست با دست راست نوشته مي شود
گيلاس ها ميان لب هايت آب مي شوند.
اين كه مرا كه مي بيني
ياد روزهاي لاجوردي دي ماه مي آيي،
اين كه شعر شده است بلاي جانت
اين كه از اين بالا
گل هاي محمدي را نگاه مي كنم
و به ابرها ابرو مي اندازم.
اين كه ميان عدد دو چرخ مي زنم
اين كه حروف از كارهايم كلافه اند.
َاه .....
چطور بگويم كه بفهمي؟
رديف ِ اين روزها تو را گول مي زند
بايد از عدد هفت را براي كفش هايت حرف بزني.


۶-
اردي بهشت مي گذشت
و در رد پايش انگشت هايي به خواب مي رفتند.
حالا ميان تساوي اعداد
ساقه اي دست هايش را به آسمان مي برد
و حروف فارسي از اشاره ي انگشت هايش گيج شده اند.
براي همين است كه ....
[ ببخشيد! ... تا يادم نرفته است اضافه كنم
به تر است اين بند شعر
ميان همين گيومه ها تمام شود. ]


۷-
دوست داشتن مفهوم گنگي دارد!
گاهي شبيه آدم هاي بندِ يك
شين و الف جدا مي شوند و َنه مي ماند.
گاهي هم بايد سلام كرد،
لبخند زد .... و رفت.
بعضي مثل تنافر حروف
شعر را از كار مي اندازند.

حواست با من هست !؟


۸-
هزار بار بگو الف
هزار بار بگو لام
.... ابرها را ديده اي وقتي كنار مي روند
و از ميان انگشت هاشان، آفتاب
نقطه ها را ميان حروف پخش مي كند!؟
باد را ديده اي كه پُف مي كند
قافيه را پرت مي كند و چشم ها
چشم هاي خشكي كه سهراب مي گفت را
ميان اين شعر مي آورند ؟
بهار را ديده اي ...!؟

به تر !
نديدن بعضي از چيزها
خيلي براي خالي بودن خواب خوب است.
[ ضمنن به خامي ِ خ دقت كنيد]


۹-
هم از اردي بهشت
هم از اين عدد نه
هم از خودم بيش تر از برف هاي زمستان
كسي كه نشمرده است !
بگو يك ميليون و ششصد هزار و خورده اي
هم اندازه ي مرزهاي كشور باستاني
كه بهرام گور كنار پايه هاي تخت
بار شتر مي كرد.
وشكم هاشان كه بالا مي آمد را
ميان بادهاي موسمي به آسمان هفتم مي فرستاد.
[ قيد اضافات را بزنيد!
بايد كمي از اين طور حرف ها زد
آدم بايد يادش برود ام روز چندمين روز از چندمين ماه سال است
و ما براي خاطر چه حرف هاي مفتي
آدم ها را فروخته ايم.
گراني نرخ بنزين را هم محاسبه كنيد.]


۱۰-
از جمله ي بعضي از روزها
قند ها را در دل مخاطب انداخته ام.
گاهي آب
گاهي هم شده اند.
شبيه گيلاس هاي آب دار
كه لب هايت را سرخ مي كردند.
بين خودمان- گنجشك هاي زيادي را مي شناسم
كه اسم كوچكشان را برايم اسپل كرده اند.
[ آخر اسم تمامشان با حروف لات اين نوشته مي شد ]


۱۱-
با قرقره لب هايم را
و سوزن را ميان حروف دوخت.
نمي دانم قمري دركدام روز با قرقره
يا اين كه ماه قمري را اگر ماهي بنويسم
مخاطب محترم آن را ميان تنگ بلور
ِقل مي دهد و روزهايم رصد مي شوند.
همان طور كه نمي دانم اين شعر
با دست هاي چه كسي دوخته شد.
اما نخ هاي زيادي را باز كردند
و گفتند به درد اين كار نمي خورد.
[اردي بهشت را هم چنان به خاطر داشته باشيد
و آخر اين شع را ]


۱۲-
آدم ها دوازده مدل بيش تر نيستند.
روز دوازده ساعت تا لنگ ظهر مي رود
بعد خودش را بالا مي كشد
و چراغ ها خاموش مي شوند.
گاهي دست مي كشي و شمعي روشن مي شود.
دريا را مي آورم كنار گوش هات
خواب نمي بيني،
مرا مي بيني كنار دست هايت
و اردي بهشت را كه دوازده فرشته
بال هايشان را برايش ريختند تا ام روز
كه نمي دانم چندمين روز
از چندمين ماه ِ كدام سال است.


۱۳-
مجالي بده
[فرصتي شبيه ميان همين كه باز كرده ام]
يك روز تمام مي شود.
اردي بهشت مي ماند و من
كتاب ها را رديف مي كنم و بالا مي آيم.
به ابرها ُپف
به باد ها مي كنم.
گيلاس هاي آب دار را از ميان انگشت هايم ِقل مي دهم.
به ستاره ها بلند بلند مي گويم كه گاهي
پلك كه مي زنند بالا مي آورم.
به خوشه ي پروين مي گويم : َاه !
به درد ِ گوش هاي اين دخترهاي دهاتي مي خوري
كه از ُلپ هايشان سرخي خنده داري مي چكد.
به بهرام مي گويم گورت را گم كرده اي
همان روز اول بايد دست ناهيد را مي گرفتي
زمين را دور مي زدي،
پشت مريخ جاهايي را مي شناسم
كه دوازده ساعت كم تر تا لنگ ظهر است.
مشتري را مي شناسيد؟
من نيستم! ... من ...
من ... فقط به خاطر اين كتاب ها
بالا آمدم از روش تا به اين جا كه رسيدم
همه را كنار زنم.
سرم را پائين اندازم و با ترس
طوري كه كسي نفهمد گيومه اي باز كنم و بگويم
[ نوشته هاي مرا مي خواني !؟
ام روز چندم اردي بهشت است
و من از ميان چشم هاي مخاطب عبور كرده ام.
براي يك بار هم كه شده است،
بيا بگو... قال را تمام كن:
براي چه مرا اين جا انداخته اي !؟]
(مجید ضرغامی)



* از فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
(حافظ)

چهار تا مصاحبه ی پیاده نشده دارم.
یک ترانه ی خالتور روی ملودی را باید تا ۲-۳ روز تحویل بدهم که هنوز چیزی نگفته ام.
چند تا قرار کاری توی این هفته دارم که نمی دانم چطوری باید بروم! خسته ام!
بیمارم، معده و گلویم عفونت کرده و آلرژی فصلیم هم اذیتم می کند.
دوستت دارم.
درس هایم را کم کم باید بخوانم چون امتحانات دارند می رسند.
یک امتحان میان ترم را پیچاندم.
دنبال نوازنده ی کشف نشده و خیلی خوب برای سازهای قیچک، بالابان، دودوک و نی می گردم.
دلم برایت تنگ شده.
همچنان دنبال صدای زن خوب هم هستم.
تئاتر شهر باز شده ولی فعلا اجراها مزخرفند. گرچه دلم هوای تئاتر دیدن با ... کرده!!!
"بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم"
بله کمی هم تب دارم!
Im burning for love
Filled with desire
I cant stand the heat
And my hearts on fire
I cant get enough
Its down to the wire
Im making my move, Im looking for you
Im burning for love
(Bon Jovi)

همینجوری!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

از این کتاب  "حافظ به روایت عباس کیارستمی" اصلا خوشم نیامد. خیلی سعی کردم طوری بخوانم که نوشته شده بود،  نمی شد و  اگر هم می شد مشکلات جدیدی مثل به هم ریختگی های دستوری اذیتم می کرد. پس از این کتاب که به ظاهر روایتی مدرن از غزل های حافظ است، مثل شعرهای کیارستمی یا شعرهای نیکی کریمی یا شعرهای هر کس دیگری که اینکاره نیست اما دوست دارد باشد خوشم نیامد و نمی آید!!


که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...
کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.
سید مهدی موسوی


شنبه شب، وقتی محمد صالح علای عزیز ترانه ی تازه ی نصفه نیمه اش را که می خواند چقدر برای لولوی بچگی ها، برای بچگی هایم دلتنگ شدم :

گم شده تو باغ ِ هلو
بچه ی تنهای ِ لولو
نشسته گریه می کنه
اوهو ، اوهو ، اوهو ، اوهو

می گه لولوی ِ خورخوره
دیگه منو نمی خوره
دیگه منو دوست نداره
سرِ منو نمی بره
دیگه منو نمی خوره

گم شده تو باغ ِ هلو
بچه ی تنهای ِ لولو
نشسته گریه می کنه
اوهو ، اوهو ، اوهو ، اوهو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دختری که روی نفت خوابیده 
منفجرت می کند
دختری که روی شعر خوابیده
روی نفت منفجرت می کند ! 

برادرم ! خواهرم ! پدرم ! مرگم !
مادرت مثل نفت منفجرت می کند  

اینجا دری که کوتاه است
حلق ِ مرا گرفت ! 

نیمی زن ، نیمی رومی ِ برهنه ، نیمی زنگ ِ زورخانه ، منفجرت می کند ! 

آنقدر تُف کرده ام که دیگر حتی نمی توانم  تُف ات کنم باران !
اما هنوز می توانم لِی لِی کنم
با صندل هایم که پای زندگی را زد
یک لنگه پا به کوه بکوبم
آنقدر منگ 
 که  پاسبان از آسمان بیفتد وُ توی هر دلی که غش کردم
از شانه ام  فرشته ای سفید برویَد !
کوری نمان ! چون مثل نور منفجرت می کنم !  

سجّاده دل بده !
با خاک های عراقی ام وَ خاطره هایی از ناف ِ خیس ِ خرمشهر !
وقتی باران از کودکم به سینه های  کمان می رسد
آه ای دعای کافوری !
وقت ِ شُستن ِ ماه است !
منفجرت می کنم !
شیشه نبوده ام اما تاریخ قتل عام ِ تواَم انفجار ! 

سجاده دل بده !
که من ،
با قنوت ِ منفجرم کاری کنم
وَ از چهار راه ِ گلویم
یک کبوتر ِ زنده ،
که هنوز نفس می کشد
بیرون بیاورم !
وَ با دلم ، تمام انفجار دلم ، خونم ، تنم ، به آب بریزم ! 

بخوان دعای مرا ! باران بخوان !
آنگاه ، من روی دامن ِ اُم ّ البنین ،
سر در پرهای قو فرو کردم
وَ دو کاسه ی آبی
در دست هایم منفجر شدند .
(پگاه احمدی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

   نخستین فستیوال ترانه و دانشجو با همکاری خانه ترانه و فرهنگسرای دانشجو ، در خرداد ماه ۱۳۸۶ برگزار می شود. علاقه مندان به شرکت در این فستیوال می توانند آ ثار خود را تا تاریخ ۱۷ خرداد ماه با ذکر مشخصات دقیق و تلفن تماس و آدرس به دبیر خانه فستیوال واقع در تهران - خیابان سید جمال الدین اسدآبادی- خیابان ۲۱ - بوستان شفق - روابط عمومی فرهنگسرای دانشجو ارسال ویا به شکل حضوری پنج شنبه هر هفته بین ساعات ۱۷ - ۱۴ در جلسات خانه ترانه به مسئول مربوطه تحویل نمایند. هر فرد حداکثر مجاز به ارسال ۳ ترانه می باشد.
اطلاعات بعدی را از طریق وبلاگ مربوطه پیگیری فرمائید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

(خداحافظ )
 

خداحافظ، خداحافظ                                 غزل دوشیزه ی زیبا  

سوار ِ قایق ِ سهراب                                     برو تا پشت ِ دریاها

 

تو با جاده رفاقت کن                               برو تا مرز ِ آبادی  

برو آغوش زندان نیست                                 خداحافظ، توآزادی

 

خداحافظ  تو،ای آرام ِ جان ِ من / نبین چون ابر می بارم

که پشتت آب می ریزد، دو چشم ِمن /  تو را در بدرقه دارم

 

خداحافظ ، خداحافظ                                 برای گریه فرصت نیست  

گل ِ روییده در یادم                                       سفر،پایان ِعشقت نیست

 

من از نقاشی ِ چشمت                                در اوج ِ خاطره هستم  

به تار ِ موی ِ تو درعکس                                 دقایق را گره بستم 

 

خداحافظ برای من                                    فراموشیِ نامت نیست  

تویی هم خانمانم تا                                        زمانی که جهان باقی ست

 

برو آرام ِ جان ِ من                                   نبین چون ابرمی بارم  

تو را با خوب و بدهایت                                  عزیزم ، دوست می دارم


(
افشین مقدم)


خداحافظ را با صدا و آهنگ سازی علیرضا جلالوند از اینجا بشنوید.


ميثم يوسفي و افشين مقدم

اين عكس + يك عكس قديمي از من و افشين مقدم!! همينطوري تقديم به شما :دی !!!
(هر دو عکس از آرش افشار)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

آه مارسیا.
می خواهم زیبایی بلند طلایی ات
تدریس شود در دبیرستان
این طور بچه ها یاد می گیرند که خدا
مثل موسیقی توی پوست زندگی می کند
و صدایی دارد مثل یک پیانوی معرکه
دوست دارم کارنامه های دبیرستان
شبیه این باشد: بازی کردن با چیزهای شیشه ای لطیف
 ۲۰
جادوی کامپیوتر
 ۲۰
نامه نوشتن به آن ها که عاشق شان هستی
 ۲۰
تحقیق درباره ی ماهی
 ۲۰
زیبایی بلند طلایی مارسیا
 +۲۰ !

به من فکر می کنی
همان قدر کم
که من به تو فکر می کنم
به تو؟

هر دو شعر از ریچارد براتیگان است و از کتاب کلاه کافکا . چقدر دوست دارم این کتاب را و البته کتاب های دیگر براتیگان را هم!

شب خوبی ست با دوستان. ۴-۵ نفر که بیشتر با هم نزدیکیم بیشتر می چسبد. بله!! جای دوستی هم که نمی آید و می پیچاند خالی!! ما که به فکرش هستیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

واكنش چهارجانبه ي مكانيسم شخصيتي
براي كودكي كه شب هاي چهارشنبه
چهار پاره هاي نيمايي را
زير باران اردي بهشت مي خواند.

..............................................

1-
مكتوب شد.
ارديبشهت روي روياهامان ريخت
گلابي ها
گيلاس ها
انار،
و نقطه ي آب داري
كه ميان لب هايت كاشته شد.

2-
به هر حال است.
حالي ميان بودن و رفتن است.
از ميان اجرام ،
يكي از آسمان كه مي باريد
آدم ميان عقربه ها تيك مي زد
و گندم هاي بي شماري
ميان خطوط پخش شدند.
حالا كه جغرافياي اندامت سبز شده اند
يادت باشد پيرمرد
براي شب هاي سرد زمستاني
چه قافيه هايي را سر بريد.

3-
يكي به قلم
يكي به غم
يكي هم مثل من كه به چشم هاي تو
به ابروهايت كه پيوسته مي كني
به خواب هاي آنجوري
به ساعت چهار بامداد
به بامداد
به شب
به شبانه...

چطور بگويمت!؟
به هر چه دوست مي داري سوگند.


4-
شبيه خانه ي نيما ابري
ارديبشهت روي روياهامان ريخت
و پاره هاي چهار پاره
پاره شدند
ميان خواب ها افسانه را شناخته بودم
مثل صداي پول صفورا
و موهاي سپيد پيرمرد
كه چشم ما بود
كه به قول آل احمد
" چشم ما بود "
چشم ما ،
چشم هاي ما


5-
چشم هايمان را روي تمام شاعران بستيم
و دكه هاي بازار رونق گرفتند.
شعر از سكه افتاد
و آرام آرام
داستان ميان دكه هاي بازار تكرار شد
و آدم هاي روزمره
براي تمام سكه ها
داستان هاي تازه اي از بر مي كردند.
هدايت به راه راست شد
و از پشت دواير شيشه اي
به چشم نيما نگاه انداخت
و آدم ها
شبيه سايه هاي تلاجن سياه بودند
سياه
سياه
سياه


6-
به حق چيز هاي نديده
اگر ديدي نشسته اي است كنار دست هايش
و انگشت هايش را ميان گل هاي محمدي
دانه دانه مي كند.
اگر ديدي شب ها كه شعر
ارديبهشت را شخم مي زند
و دختر هاي چهارده ساله
كه از زمان حافظ شيراز
به سمرقند و بخارا مشكوك شده اند
موهايشان را ميان غزل هاي عاشقانه شانه مي كنند.
اگر ديدي شترهايي را كه ميان پنبه دانه ها
قصيده هاي نفس گير بار مي زنند
و ابروهاي باريك را بالا مي اندازند.
اگر ديدي شعرهاي اين دفتر
از نقطه تهي است ...
به حق چيزهاي نديده
به حق گل هاي محمدي


7-
به خاطر اين جمله هم كه شده است
بايد همين جا دست هاي شعر را كوتاه كنم.
شايد كسي به خاطر آورد
روزي را كه دست هاي بامداد از اميد كوتاه شدند
و پيرمرد، ميان نقطه هاي ارديبهشت
به قدم هايش، روي سواحل نزديك مي خنديد.
براي همين جمله هم كه شده
بايد دست هاي اين شعر را
همين جا كوتاه كنم
بايد همين جا
دست
ها
ي
شع
ر
ر
ا
.

(
مجید ضرغامی)
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

امسال در جشنواره ی تئاتر دانشجویی اجراهای کمی دیدم اما از کارهایی که دیدم دو اجرا خیلی خوب بودند."خانه ی برنارد آلبا" به کارگردانی زینب زارع و "جنگ هزار ساله" که نوشته ی فرناندو آرابال معروف بود به کارگردانی احمد کامیابی. البته در مورد اجرای دوم طراحی صحنه خیلی از کارگردانی نمود بیشتری داشت. فرناندو آرابال که نویسنده ی این نمایش نامه است از معروف ترین نمایش نامه نویسان فرانسوی( البته اسپانیایی الاصل) است که از کارهای معروفش می توان به "همه ی عطرهاي عربستان" و "پيك نيك در میدان جنگ" اشاره کرد.


"من راشل کوری هستم" نوشته ی آلن ریکم و کاترین وینر به کارگردانی پیام فروتن دیگر اجرایی بود که امسال دیدم. طراحی صحنه ی خیلی خوبی داشت و پیام فروتن هم بیشتر از اینکه کارگردان باشد طراح صحنه است!

شب يکشنبه 16/3/2003 راشل کوری 24ساله طرفدارصلح، شهروند امريکايی و از اهالی ايالت واشنگتن امريکا به همراه 8 تن از دوستان خود در جنبش همبستگی با ملت فلسطينی"ISM" ـ  5 تن امريکايی و 3  تن انگليسی ـ  در محله السلام واقع در جنوب شهر رفح در نوار غزه سعی می کنند که از اقدام يک دستگاه بولدوز نظامی اسرائیل در ويران کردن يکی از خانه های فلسطينی در مجاور نوار مرزی فلسطين با مصر واقع در جنوب شهر رفح جلوگيری کنند. کوری در برابر بولدوز ايستاد و از سرنشين بولدوزر خواست که وسيله اش را متوقف سازد. وی يک پيراهن پرتقالی رنگ را پوشيده بود که از دور قابل تشخيص بود. اين صلح طلب با بلندگوی خود با راننده بولدوز صحبت می کند و بقيه دوستانش نيز در فاصله 20 تا 15 متری کوری با فرياد از راننده بولدوزر می خواهند، توقف کند. در حالي که بولدوزر همچنان به سوی وی حرکت می کرد بر روی يک تپه خاکی رفت وقتی که خواست از بولدوزر دور شود بر زمين افتاد و تيغه بولدوزر او را در خاک دفن کرد. در همين زمان دوستان کوری فرياد می کشيدند و به راننده بولدوزر اشاره می کردند که توقف کند. که در اين حال بولدوزر چند متر جلوتر ايستاد و تيغه را بالابرد سپس آنرا پايين آورد و به عقب حرکت کرد. پس از ارتکاب اين جنايت نظاميان اسرائیلی هيچ گونه کمکی را به کوری نکردند و پس از چند دقيقه يک آمبولانس فلسطينی به مکان حادثه رسيد و کوری را به بيمارستان شهيد محمد يوسف نجار در رفح منتقل کرد که در همان جا اعلام شد که وی فوت کرده است.


حسودیم می شود. به راشل کوری امریکایی که برای انسانیت جنگیده و مرده. حسودیم می شود.


از امروز در محوطه ی خانه ی هنرمندان هر روز ساعت ۳۰/۱۷ نمایش "مرگ مبارک" به کارگردانی پسردایی ام، حامد ذبیحی اجرا می شود. تا جمعه هم ادامه خواهد داشت. اگر دوست داشتید ببینید. در ضمن این هفته جشن تئاتر در خانه ی هنرمندان برپاست و یک سری از کارهای منتخب سال را می توانید ببینید. برنامه ی دقیق همه ی کارها را ندارم اما اگر علاقه مند تئاتر باشید قطعا می توانید پیدا کنید!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دیشب باران بارید، سرما خوردم اما چون باران بارید و باران هم چیز خوبی ست و من باران را دوست دارم و باران اسم دختر است ولی من دختری به اسم باران را دوست ندارم و فقط باران را دوست دارم و باران چیز خوبی ست پس دیشب خیلی خوب بود چون دیشب باران بارید و من سرما خوردم و باران دختری ست که من دوستش ندارم ولی باران را.... باران را...


این روزها دوست دارم محمد صالح علا را حتما ببینم و حتما همین روزها می روم پیشش چون می دانم چقدر از این همه باران سرخوش است...


بارون بارون بارونه... می باره دونه دونه ... رو سقف ِ باز ِ خونه
وقت قدم زدن بود
                 بارون تموم ِ من بود
                          پر از هوای زن بود ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

... و يک ضربه، فقط يک ضربه‌ی کوچک کافیست تا اين ديوار شيشه‌ای فرو ريزد و نميزنم اين ضربه‌ی کوچک را چرا که می‌ترسم؛ و نميزنم اين ضربه‌ی کوچک را؛ چرا که می‌ترسم؛ می‌ترسم از همه چيز...

«چرا هيچ خلوت عاشقانه‌ای خلوت نيست، ازدحام جمعيت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره‌هائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی می‌شويم اما با کس ديگری به بستر می‌رويم؟ چرا عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گايد جز من که هميشه گائيده می‌شوم؟ نکند سر بر شانه‌ی تو گذاشته بودم، مفيستو، وقتی به درد گريه می‌کردم؟»

من عاشق بيمارستانم. نه اينکه خودآزار باشم، نه. از اتاق عمل میترسم. از تيغ جراح می‌ترسم، از يک آمپول ساده هم میترسم. اما هر چيز، خب، غرامتی دارد. اتاق بيهوشی؟ درست است، ممکن است آدم ديگر به هوش نيايد. اما نه، نمی‌ترسم. نه اينکه شجاع باشم. نه. از بزدلی مطلق است. میدانم خودکشی کار آدم‌های شجاع است؛ شايد هم آدم‌های خيلی ترسو؛ همانها که در پی جلب ترحماند. اما اگر مرگ خانه کرده باشد در رگ و ريشهات؟ در عمق هستی‌ات؟

راستش، اگر زنده‌ام هنوز، اگر گه‌گاه به نظر می‌رسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بی‌جربزه گیست. می‌دانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بی‌نظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بی‌صدا.

(وردی که بره ها می خوانند / رضا قاسمی)


واقعا خیلی کم پیش می آید یک رمان ایرانی این قدر من را بگیرد!! کتاب را قبلا روی اینترنت دیده بودم اما هیچ علاقه ی خاصی به خواندنش نداشتم تا اینکه پرینت شده اش را دست آرش دیدم و همان چند خط اول که همین جا هم می بینید کافی بود تا شدیدا وسوسه ی خواندنش به سراغم بیاید. برای همین امروز بعد از ظهر ترجیح دادم بنشینم  توی خانه و یک کتاب خوب بخوانم! خیلی بهتر است! کتاب را از اینجا بگیرید. خیلی کم پیش می آید آدم با شخصیت داستانی این قدر هم ذات پنداری کند! خیلی کم!



و محمود جان هم چنان می تازد و مملکت را ...


من نخل شدم قرار شد خم نشوم
جز با تو و خنده هات همدم نشوم
یک سیب ِ دگر بچین و حوایی کن
نامردم اگر دوباره آدم نشوم
(حامد عسگری)


تو که خونه ت رو دست ِ مهتابه
پشت ِ پلکت فرشته می خوابه
جنگِ  اعصابه زندگی بی تو
زندگی بی تو جنگ ِ اعصابه
(حسین غیاثی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادممی مخور با همه کس تا نخورم خون جگرزلف را حلقه مکن تا نکنی دربندمیار بیگانه مشو تا نبری از خویشمرخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلمشمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما راشهره شهر مشو تا ننهم سر در کوهرحم کن بر من مسکین و به فریادم رسحافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادمسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادمطره را تاب مده تا ندهی بر بادمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادمقد برافراز که از سرو کنی آزادمیاد هر قوم مکن تا نروی از یادمشور شیرین منما تا نکنی فرهادمتا به خاک در آصف نرسد فریادممن از آن روز که دربند توام آزادم


(گرچه با تاخیر زیاد!!) کلیپ زلف بر باد با صدای محسن نامجو و البته بازی زهرا امیر ابراهیمی!! ( ولی خداییش هم این غزل حافظ خیلی محشره و من خیلی دوستش دارم و هم نامجو خوب ساخته و خونده و هم کلیپش درست و حسابیه!)
اگر با کیفیت های پایین تر می خواهید از اینجا داونلود کنید.



مرتبط :
۱ - نامه محسن نامجو درباره کلیپ
۲ - گفت و گویی با نامجو در مورد کارهایش و این کلیپ
۳ - سایت رسمی محسن نامجو
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 با لبخند
 نشانی خانه ی تو را می خواستم
 همسایه ها می گفتند سالها پیش
 به دریا رفت
 کسی دیگر از او
 خبر نداد
 به خانه ی تو
 نزدیک می شوم
 تو را صدا می کنم
 در خانه را می زنم
 باران می بارد
هنوز
 باران می بارد

(احمد رضا احمدی)


به همین سادگی می شد دیگر دلتنگ و افسرده نباشم!! به همین سادگی و مسخرگی شاید!!! می بینی آرزوهایم چقدر کوچکند؟!


نمی خواهم از اخراجی ها یا مساله ی مبارزه با بد حجابی  یا هر چیز این مدلی بنویسم. الان حالش را ندارم و از این چیزها خسته ام و دلزده. دوستان هم به حد کافی نوشته اند. می خواهم کمی هم به خودم فکر کنم. به خودم و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

نی نی می گه سردمه سردشه نی نی می گه دَرو ببند
نی نی میگه بذا همین جا بیاُفتم و بخوابم
نی نی می گه خدا سفیده ،  نمی دونه
که سیاهی رنگ هرچیه که تو آسمونه
نی نی می گه پینک گوش نده پینک رو سرت آوار می شه
نی نی می دونه من سیاه و سردم همیشه

نی نی برو گم شو من می خوام آوازمو بخونم
نی نی می خوام سرما رو تا استخونام برسونم
نی نی می دونی دلم به پروازه که بسته
نی نی ولی بال پروازم شکسته

نی نی می گه سردمه سردشه...
                          نی نی می گه سردمه سردشه ...
                                                              نی نی می گه سردمه سردشه....

(تایماز افسری)


حقیقت همین است که اگر دست من باشد دلم فقط یک نفر را می خواهد. دوست داشتم حتی آن "مانا" فقط یک نفر باشد... که نیست... گاهی آرزوهای کوچک مان همین قدر دورند و مسخره!


از همان اولش درست یک سال و یک ماه عقب بوده ام
تازه فهمیده ام که تقصیر من نیست
تقصیر همان خدایی ست که یک سال و یک ماه...
یا پدرم که یک سال و ...
یا مادرم....
من دیر به دنیا آمده ام
همیشه دیر کرده ام
همی شه
تاره می فهمم هیچ وقت خودم نبوده ام
مثل حالا که خودم نیستم
مثل دنیایی که هیچ وقت "خودش" نیست... " خودمان" نیستیم...
همیشه دیر کرده ایم... همیشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد
ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او
شه  شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد
اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید
که عالم را فرو گیرد رز و جنات من گردد
و گر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم
رُخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد
جهان طورست و من موسی که من بی​هوش و او رقصان
ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد
برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانان
که گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد
خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم
در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد
(مولانا)

برای اردی بهشت که هیچ وقت عاشقم نکرد ولی اردی بهشت است و به خرداد نرسیده ... خودت باید خوب بدانی و می دانی و خدایی که تو را از اردی بهشت "زمینی" کرد! بعضی وقت ها شاید بی خودی دنبال دلتنگی می گردیم و بعضی وقت ها هم شاید دلتنگیم و بعضی وقت ها هم نه می گردیم و نه دلتنگیم! دل ... تنگم و هیچ ربطی به "یک روز بد" ندارد. از اواسط هفته ی پیش این مرض افتاده به جانم که بپرسم "چرا همان رفاقت هم نه؟" و دلتنگ باشم. شاید چون دوباره "دیالکتیک تنهایی" را خواندم، اینطوری شدم!!


سلطنت ارديبهشت
-----------------

تو را بخير و ما را
بال سنجاقک.
تو را به خير و ما را تشنگي ديدار.
تو را بخير و
ما را
ارديبهشت منهاي پنجاه.
تو را بخير و
ما را
کوچه هاي باريک آدم.
هواي بهار
باران
بار
آن
که زير سيب له مي شوم.
پابه پاي دل چکه هايت
از آسمان هفتم که افتاديم،
نگاهم مي کني
هشتي ابرو بالا مي اندازي
خنده خنده
حباب ها مي ترکند،
دوره مي کنم :

تورا بخير و ما را بال سنجاقک.
تورا بخير و ما را تشنگي ديدار.
تو را بخير و ما را تنهائي آدم.
تو را بخير و ما را سلطنت ارديبهشت.
تورا بخير و مارا کوچه هاي باريک ....
تو را بخير و ما را
تنها -
فريب عاشقانه ي حوا.

(مجید ضرغامی)

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM