تبليغاتX
که زن نبودی...امّا
نه از خدا
نه از عشق، هیچ نگوییم
خود
ازهرگفته ای گویا تریم
برای جلوگیری از هرج و مرج و پیش گیری از جذام یأس، با آمپول «تعریف های مدون» هنرمندان را واکسینه کرده ایم.
محصور در دایره ای که خروج از شعاعش، دار و ندار خاطی را به روی زمین «مصلحت» خواهد برد.
محرمانه می گویم :
دایره ای که علم برگرد «نیشِ» تست آمپول کشیده است بر دست لرزان و استخوانی هنر ، «بنفش» شده است....
(حسین پناهی)


وقتی هنوز سال نو بوی نفت می دهد و تفنگ ها تمامی ندارند، من هم ترانه ی تازه ای ندارم. ترانه ی سال گذشته، دوباره تقدیم به شما!

سالِ نو بوی ِ نفت می دهد ، دستِ من بوی ِ بمبِ اَتُم
سهم ِ ما چارشنبه جنون ، انفجار ِ کمی حس ِ گُم

باز هم پشت ِ پِلک ِ تفنگ ، کودکی منفجر می شود
از غم ِ اینهمه خون و خون ، واژه هایم کِدر می شود

پشت ِ سجاده ی بغض ِ من ، یک قنوت ِ دوباره کم است
آدمِ نیمه زن / نیمه مرد ، در سَرَت آرواره کم است

تا سیاه ِ مرا له کنی ، زیر دندانی از سال ِ نو
تا بمیرم ، برویم ، هنوز ، از تن ِ خاکی ِ شال ِ تو

از لب ِ واژه خون می چکد ، روی ِ افکار ِ فواره ها
سال ِ نو، گرم تر می شود ، هُرمِ آغوش ِ بدکاره ها

اینهمه درد و رویای من :  روز ِ نو ، مرگ ِ بمب و تفنگ
هفت سین ِ نگاه ِ تو وُ ، رقص ِ لِزگی از آواز ِ چنگ

گرچه در چارراهِ فصول ، تا ابد رد ِ خون ممتد است
نوبت ِ آنکه تقویم را ، با بنفشه ورق می زد است

(میثم یوسفی)

 

کودک و سرباز

این عکسی ست که حتی روی موبایلم هم دارم و دوست دارم همیشه این صحنه جلوی چشمم باشد! نمی خواستم در آخرین پست ۸۵ هم سیاه بنویسم اما نمی شود! نمی شود!


یکهویی همه ی برنامه های نوروزی ام را کنسل کردم! بلیط اهوازم را کنسل کردم و شیراز هم شاید نروم! ترجیح می دهم توی خانه بنشینم کتاب بخوانم، فیلم ببینم، برای خودم و حامد غذا بپزم بخوابم و هزار کار دیگر!! حتی مثل سال گذشته دوست دارم تنهایی سال تحویل کنم! مثل همه ی تنهایی هایم! مثل حالا که خانواده ام مسافرتند و آمده ام این جا باز تنها باشم. فیلم ببینم. کتاب بخوانم و فقط گاهی حامد هم بیاید پیشم!


بین خاطراتِ من
یک ستاره گم شده
منقضی شدیم ما
تا بهار ِ گم شده...

امیدوارم سال خوبی داشته باشید! سال آرام و خوبی داشته باشید و همه چیز طوری باشد که می خواهید! ما را هم از یاد نبرید. دعایمان کنید دوستان! دعایم کنید!
" یا مقلب القلوب ..."
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

دوست داشتم یک دالتون باشم، شاید احمق ترینشان... فقط دوست داشتم!


خونه ی مادربزرگه را می بینید؟ شبکه دو صبح ها پخش می کند! هنوز اگر بتوانم صبح بیدار بشوم یا پای تلوزیون باشم مثل بچگی هایم می نشینم و می بینم! مخمل، هاپوکومار... هی! هی! البته همین روزها فکر کنم تمام می شود!!


ترانه ای ندارم! نه حالش هست و نه خودش!! این روزها فرصت خوبی برای کتاب خواندن و فیلم دیدن است! فعلا فقط همین!


کريس : هضمش يه خورده وقت می بره . چون اين طور نبود که بگی افراد تحت اَمرم بودند و تمام. مثلا، يه بار چند روز پشت سر هم بارون اومد ، يکی شون اومد پيشم و آخرين جوراب خشکش رو داد به من . اون ها رو گذاشت تو جيبم . اين يه چشمه ی کوچيکشه .اما...بر. بچه های من اينطوری بودند. اون ها نمردند؛ اون ها خودشون رو واسه همديگه کشتند . منظورم دقيقا همينه ؛ اگه يکم به فکر خودشون بودند الان همه شون اينجا بودند . به يه نتيجه ای رسيدم - همون طور که غرق شدنشون رو تماشا می کردم . همه چی داشت نابود می شد ، فهميدی ، ولی به نظرم می اومد که يه چيز تازه ای داره ساخته می شه.يه جور مسئوليت . انسان در قبال انسان. می فهمی چی ميگم؟! - اين که نشونش بدی ، دوباره بياريش رو زمين ، مثل يه جور يادبود ، و هر کسی احساس کنه که اين يادبود هنوز اونجا ، پشت سرش ، بر پاست ، و براش تفاوتی داشته باشه . [مکث] بعدش اومدم خونه ، باور کردنی نبود.من - اون مسئله اين جا هيچ معنا ومفهومی نداشت؛ کل قضايا از نظر اين ها يه جور چيز بود - تصادف اتومبيل . واسه کار رفتم پيش پدر و دوباره همون رقابت ناجوان مردانه . احساس ِ - اونی كه گفتی - شرمندگی می كردم. چون هيچ كس اصلا عوض نشده بود . به نظرم اين طور می اومد كه [اون رقابت] داره از جوون ها يه مشت خنگ هالو می سازه . از زنده بودن ، حساب بانکی باز کردن ، ماشين جديد روندن ، فريزرهای جديد ديدن احساس بدی می کردم . منظورم اينه که می شه قِبَلِ جنگ به اين چيزها رسيد ، ولی وقتی داری ماشين رو می رونی بايد بدونی كه اين ماشين از عشقی كه يه انسان می تونه به انسان ديگه داشته باشه به دست اومده ، به همين خاطر بايد سعی كنی بهتر از قبل باشی . وگر نه هرچی داری در واقع مال غارتيه ، خون روش نشسته و خوشم نمی اومد هيچكدوم از اين چيزها رو داشته باشم . و در نظرم تو هم يكی از اون چيزها بودي.

آن : هنوز هم همونطور فكر می كنی ؟

كريس : الان تو رو می خوام ، آنی .

(همه ، پسران من / آرتور ميلر / ترجمه ی حسن ملکی)


بنا بر پیشنهاد سال گذشته ی آرش می خواهم انتخاب های سال ۸۵ ام را بنویسم. امیدوارم شما هم این کار را بکنید!

 بهترین فیلم : چهارشنبه سوری و چه کسی امیر را کشت
 بهترین کارگردان : اصغر فرهادی (چهارشنبه سوری)
 بهترین بازیگر مرد : محمدرضا فروتن (وقتی همه خواب بودند) و حمید فرخ نژاد(چهارشنبه سوری)
 بهترین بازیگر زن: هدیه تهرانی (چهارشنبه سوری) و گلشیفته فراهانی (میم مثل مادر)
 بهترین موسیقی فیلم : سعید شهرام (وقتی همه خواب بودند)

 بهترین فیلم جشنواره ی فجر : تهران انار ندارد (مستند) و باز هم سیب داری؟
 بدترین فیلم جشنواره : پارک وی (با احترام به اکثر فیلم ها)
 بهترین بازیگر مرد جشنواره: ذبيح افشار (باز هم سیب داری؟)
 بهترین بازیگر زن جشنواره: پانته آ بهرام (اقلیما)
 پدیده ی جشنواره : صابر ابر (مینای شهر خاموش)
 بهترین موسیقی فیلم های جشنواره : آریا عظیمی نژاد (پارک وی)

 بهترین آلبوم موسیقی : کنار ماه دودی (علیرضا تهرانی) و هیس (رضا یزدانی)
 بهترین ترانه : این که زاده ی آسیایی ... ( ترانه سرا،خواننده و آهنگ ساز: محسن نامجو) 

بهترین سایت :  بالاترین
 بهترین وبلاگ : لولیان (البته امیدوارم جدی نگیرد)
 بهترین وبلاگ عکس : وبلاگ نیما افشار نادری

 نشریه : قطعا هفته نامه ی سینما!! (از شوخی گذشته بعد از شرق فقط گهگاهی روزنامه می خوانم، از مطبوعه های دیگر هم هیچ کدام معتادم نکرد!)
 شعار سال : با احترام به همه ی طرفداران انرژی هسته ای، با توجه به سخنان رییس جمهور محبوب بابت افزایش جمعیت : یکی کمه، دوتا غمه، سه تا که شد بازهم کمه به خدا!!

 بهترین فیلم خارجی : باد بر مرغزار می وزد (کن لوچ) و آپوکالیپتو (مل گیبسون)
 بهترین کارگردان : آلخاندرو گونزالز ایناریتو (بابل)
 بدترین فیلم خارجی : غریزه ی اصلی ۲
 بهترین بازیگر مرد: شون پن (همه ی مردان شاه) و لئوناردو دی کاپریو (جداافتاده)
 بهترین بازیگر زن : هرینت والتر (بابل)
 بهترین موسیقی فیلم : گوستاوو سانتائولالا (بابل)

بهترین آلبوم موسیقی خارجی: زمان های امروزی (باب دیلن) و Orphans: Brawlers, Bawlers & Bastards ( تام ویتس)

فعلا همین! اگر چیز خاصی به ذهنم رسید باز می نویسم! می خواستم از بهترین کتاب هایی که امسال خواندم هم انتخاب بکنم که دیدم اصلا امکان پذیر نیست!!
مرتبط :  انتخاب های آرش افشار



آخر سالی خبر رفع توقیف شرق خوب و امیدوار کننده بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

هنوز می خواهم از احمد کایا برای شما بنویسم. از این که شاعرهای بزرگی مثل ناظم حکمت، آتیلا ایلهان و ... چقدر در کارهایش تاثیر داشتند. از این که خوب می دانست دارد چکار می کند و چه چیزی می خواند. برای ما شرقی ها که خیلی از هنرهایمان به ادبیات وابستگی شدیدی دارد این مساله ی مهمی ست. باز هم از کایا خواهم نوشت. دوست دارم ترانه ای از کایا را با شما تقسیم کنم. از وبلاگ میکرو احساس هم بابت متن اصلی این ترانه تشکر می کنم.


احمد کایا

ترانه ی هیچ چیز من از آلبوم در میان بلا ، خواننده و آهنگ ساز : احمد کایا ، شاعر : آتیلا ایلهان

Albüm:BAŞIM BELADA) 1991  AĞUSTOS)  HİÇBİR ŞEYİMSİN

تو هيچ چيز من هستی
حتي خيلي کمتر از نوشته هايم
هيچ کس هستي؟ نمي دانم که چه هستي
محوتر از حد لزوم

تو هيچ چيز من هستی
بودنت احساس نمي شود

Sen benim hiç bir şeyimsin

Yazdıklarımdan çok daha az

Hiç kimse misin bilmem ki nesin

Lüzumundan fazla beyaz

Sen benim hiçbir şeyimsin

Varlığın anlaşılmaz

 

(انگار روی اسکله ای قدیمی باشی
چگونه می تواند برای تاریکی من ستاره باشد 
 نقشي که لبانت روي شيشه کشیده؟
و  در مسافرخانه هاي پاييزي
روياي پيدا کردن يک دختر دانشجو
تنهايي اش کثافتی مرگ آور 
و سحرگاهش لبريز از ترسي مرگبارست
و هر لحظه منتظر صداي تلفن

تو هيچ چيز من هستی

انگار زندگی خالی از عشق من

صفحه ای  خالي از يک رمان است
هيچ کس هستي
؟ نمي دانم که چه هستي

چيزي که فريادها نتوانستند پاکش کنند
فريادهاي دم پنجره قطاري که هيچ وقت وجود نداشته)

(Galiba eski liman üzerindesin

Nasıl karanlığıma bir yıldız olmak

Dudaklarınla cama çizdiğin

En fazla sonbahar otellerinde

Universiteli bir kız uykusu bulmak

Yalnızlığı oldüresiye çirkin

Sabaha karşı oldüresiye korkak

Kulağı çabucak telefon zillerinde

Sen benim hiçbir şeyimsin

Hiçbir sevişmek yaşamışlığım

Henüz boş bir roman sahifesinde

Hiç kimse misin bilmem ki nesin

Ne çok cığlıkların silemediği

Zaten yok bir tren penceresinde )

 

تو هيچ چيز من هستی
مثل يک آهنگ نا آشناي نيمه کاره مانده
مثل يک درخت باران خورده خيس
هيچ کس هستي؟ نمي دنم که چه هستي

 چيزي که گريان در ميان خواب کودکانه ام فرياد زدم
تو هيچ چيز من هستی

 نبودنت احساس نمي شود!


Sen benim hiçbir şeyimsin

Yabancı bir şarkı gibi yarım

Yağmurlu bir ağaç gibi ıslak

Hiç kimse misin bilmem ki nesin

Uykum arasında cağırdığım

Cocukluk sesimle ağlayarak

Sen benim hiçbir şeyimsin.

yokluğun anlaşılmaz

Söz : Attila İlhan
Müzik : Ahmet Kaya

 


این چقدر حالم را خوب کرد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

شما بترکانید! ما هم می ترسیم!! 
حال و حوصله ی چهارشنبه سوری را ندارم. الان توی خانه نشسته ام و ترجیح می دهم کارهای دیگری جز کارهای هر ساله ام در این روزانجام بدهم. انرژی شادی کردن هم ندارم. حالم خوب است اما انگیزه و انرژی شما را وقتی الان سر کوچه یا خیابانتان از روی آتش می پرید و شادید در من نیست!!


به صورت اتفاقی نیم ساعت آخر میم مثل مادر را دوباره دیدم. دل سینما برای عمو رسول تنگ خواهد شد اما دل خانواده اش... این روزهای عید..همه شادند.. همه سرخوش اند ولی یک خانواده به عزا نشسته!! من نه مرثیه گوی خوبی هستم و نه عزاداری بلدم، وقتی عزیزی می میرد کم ترین واکنش ها را دارم، فقط دلم برای عزیز رفته تنگ می شود... وقتی خبر مرگ ملاقلی پور آمد همه در دفتر مجله بودیم، مسعود بهارلو که اولین کار سینمایی اش با ملاقلی پور بود داشت دیو.انه می شد... خب من هم احساس خاصی نداشتم! ولی الان دلم برای سه تا بچه ی ملاقلی پور که دیگر بابا ندارند هم می سوزد... فقط...همین!


دیروز ظهر با حامد داشتیم می رفتیم ناهار بخوریم که یادم آمد ۲۴ ساعت غذا نخورده بودم. یعنی آخرین غذا را هم باهم خورده بودیم و تا ۲۴ ساعت بعد آن هیچ غذایی نخورده بودم!! بعضی وقت ها چه قابلیت هایی از انسان بروز می کند! حقیقتا نه به فکر غذا خوردن افتاده بودم و نه وقتش را داشتم!! ولی گرسنه باشم و بی کار، روزی ۵-۶ وعده هم می خورم!!!


چند وقت پیش روی گوشی ام داشتم پیغامی را برای عده ای سند می کردم که بین این همه شماره ای که توی گوشی ام سیو هست به صورت اتفاقی سه شماره توجه ام را جلب کردند، ناصر عبداللهی ، حسین پناهی و شماره ی منزل بابک بیات!! هرسه را پاک کردم چون دیگر نسیتند و من هم دوست ندارم باز این صحنه تکرار شود! شما هم شماره ی هر کسی که دیگر نیست را پاک کنید!! نیست دیگر !! مُرد!!


یک زمان چقدر از این شعر ها می نوشتم!! یادش بخیر :

خدا، دروغی شیرین بود
  عشق، رویایی بعید
و آن که اول سلام می دهد به رفتن نزدیک تر است
- من از این همه مزخرف که تشکیلم می دهند متنفرم!!


عید را یا می روم شیراز، یا اهواز و یا هردو!!


قسمتی از یک اس ام اس که روی گوشی ام می ماند و خاطره می شود:

" شروع کرد به مکیدن چپق اش، و بی شک نظرش را در ذهن خود منظم می کرد، پیر خرفت مزاحم!! اوایل آشنایی مان آدم جالبی بود، از ارواح خبیثه و کرم ها حرف می زد، اما خیلی زود از او و قصه های پایان ناپذیرش درباره ی دستگاه تقطیر خسته شدم "  
- جیمز جویس - دوبلینی ها -


Does anybody here remember vera lynn?
Remember how she said
That we would meet again
Some sunny day

Vera
Vera
What has become of you ? 
Does anybody else in here feel the way I do?
 
vera - pink floyd - album : the wall

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

وسوسه ی واسلاو هاول را حتما بخوانید. هاول یکی از سرشناس ترین نمایشنامه نویسان اروپای شرقی ست. پایان بندی وسوسه بسیار عالی و غیر قابل پیش بینی ست. مطمئنم دوستانی که همیشه بر حسب مترهای از پیش تعیین شده می نویسند و قضاوت می کنند می توانند در یک نمایشنامه ی قوی و معروف هم ببینند که خیلی جاها شکستن تعاریفی که هست یا خودمان می دهیم چقدر بهتر و غافل گیر کننده تر است. پیشنهاد های حامد در مورد کتاب، مخصوصا نمایشنامه، همیشه عالی بوده. حالا من این پیشنهاد را به شما منتقل می کنم.


تایماز خیلی خوب است. واقعا کارهایش خاص و دل چسب است. دیشب باز یک شب خوب با دوستانی بود که همیشه خاطره ساز بوده اند. یکی از دل چسب ترین ترانه های تایماز را برایتان می نویسم. شما همچنان حسرت این را بخورید که چرا با صدای خودش این ترانه را نمی توانید بشنوید!!

من یه کفش دوزِ چاقم روی پلک تو
که ورم داری بذاری روی پوستت که سرما نزنه تنم -ُ ، تنم -ُ
من یه زنبورِ زردم روی ِ گل تو، که نیشت می زنم، می زنم
بوی نفسات، بوی لباسات، رفته توی سلولای تنم

من صورتم -ُ می چسبونم به شیشه ی قطار
این یعنی خدانگهدار
تو می دوی دنبالم روی ریلای کش دار
این یعنی خدانگهدار

من یه رنگِ اُختایی، روی هوسات
بکشم توی ریه هات، مصرفم کن
من یه قطره ی آبم روی شکمت
بکشم توی تنت، مصرفم کن

من صورتم -ُ می چسبونم به شیشه ی قطار
این یعنی خدانگهدار
تو می دوی دنبالم روی ریلای کش دار
این یعنی خدانگهدار

(تایماز افضلی)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

(صائب)


یک نفر هست که بچه ها می گویند سال هاست به مجله (هفته نامه ی سینما) زنگ می زند. جانباز جنگ است، موج به او خورده و به قولی موجی ست! عاشق نیکی کریمی است و می خواهد با او صحبت کند، وای به روزی که عکس نیکی روی جلد برود، غیرتی می شود بیا و ببین!! آدم جالبی ست! بچه ها از دستش خسته شده اند ولی من ازش خوشم آمده. قرار شده هر بار زنگ زد من با او صحبت کنم، بار آخری که زنگ زده بود می گفت به نیکی بگو ۲ میلیون به حسابم بریزد وگر نه همه ی شما را می فرستم هوا! می گفت شوخی هم ندارم!! اما شماره حساب نمی داد چون می ترسید به پلیس بگوییم و لو اش بدهیم. قول داده یک نامه برای نیکی بنویسد تا جوابش را برایش بگیریم! این را گفتم تا باز اشاره کنم هنوز خیلی خانواده ها از رعشه های جنگ می لرزند، دیکتاتور ها می جنگند تا بزرگ بمانند، حیوانات می جنگند تا زنده بمانند! بازی جالبی ست!


تنها یک بار تا این حد به دوست داشتن رسیده بودم که یک نفر جفت پا پرید وسط احساساتم، هنوز نمی گویم عشق چون این موضوع برایم آنقدر مقدس است که باید تا مغز استخوانم درکش کنم، اما بخشیدمش. آن کسی که احساساتم را خراب کرد بخشیدم، جاهای دیگری در حق من الطاف! زیادی داشت، این ها را هم بخشیدم، فقط دوست دارم یک روز که بزرگ شد، وقتی پشت سرش را نگاه کرد، از خودش پشیمان نباشد، برای خودم هم همین آرزو را دارم. مهم ترین مسئله ام همین است. نمی خواهم یک لحظه هم اشتباه، زندگی کنم و بعد پشیمانی بکشم. گرچه ما انسانیم و همیشه خطاکار. ولی امیدوارم به درست بودن بیشتر از این ها پایبند باشیم، و به انسانیت. همین!



برای عید چند تا پیشنهاد مختلف دارم، برای مسافرت، یکی اصفهان است، یکی شیراز، یکی گردنه ی حیران!!(باور کنید نمی دانم املای درستش این است یا نه!!) هنوز تصمیمی نگرفته ام!! شاید هم هیچ جایی نروم! راستی این گردنه حیران هم نوستالژی دارد برای من، یک نوستالژی که اتفاق نیافتاد!! هی!! امیدوارم سال خوبی داشته باشید!!



تو بالایی، نمی دونی، چقد خوبه زمین گیری
همه یک روز می میریم، تو بالایی... نمی میری!
(میثم یوسفی)


یک سری از گفت و گو هایی که برای هفته نامه ی سینما انجام داده بودم را از این به بعد می توانید در پندار بخوانید. گفت و گو با افشین هاشمی یکی از آن هاست.


وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

(مولانا)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

با اجازه ی سعید عزیز :
اسد وجودی نیز به جمع  ِ  ترانه سرایان  ِ وبلاگ نویس پیوست . مقدمش گرامی و ثروتش افزون و صحتش مستدام . نخستین مطلبش متن ِ ترانه ی تسلایم بده است و عنوان ِ وبلاگش وام گرفته از بیتی از سعدی   :

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود  ِ تو مویی به عالمی نفروشم


صبح ِ دیروز وبلاگ ِ بابک صحرایی هک شد ! البته این هک به بیست و چهار ساعت نکشید و وبلاگ ِ مربوطه دقایقی قبل پس گرفته شد . از آغاز معلوم بود که این شوخی ِ بی مزه زیاد طول نخواهد کشید ! توضیح این که پستها و کامنتهای بیست و چهار ساعت ِ اخیر ِ منسوب به وی نیز هیچ کدام از بابک صحرایی نبوده اند و تا اطلاع ثانوی نیز کامنتی برای کسی نخواهد گذارد . از طرف بابک از جناب شیرازی مدیریت محترم  ِ سایت ِ بلاگفا و امید صیادی تشکر کنم که به این ماجراجویی ِ بی مزه پایان دادند .


از طریق یاهو پیغامی برای من ارسال شده به این مضمون که این بار نوبت من هست تا وبلاگم هک بشود! از این پیغام ها توی چند سالی که در نت هستم زیاد بوده ولی اگر هم این یکی را جدی بگیرم توفیق اجباری خواهد بود که دیگر مزاحم شما نشوم و تصمیم تعطیل کردن این جا رسما عملی شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

نمی دانم از اعدام صدام چند روز گذشته یا از مرگ پینوشه، ولی دلم برایشان تنگ شده است!! دنیای بدون دیکتاتورها را نمی توانم تصور کنم، دنیای بدون زور را هم، پس ما از چه چیزی ناله کنیم و برای چه چیزی بجنگیم؟!!! گذشته از این دیکتاتورها را خیلی دوست دارم، یک جورهایی عجیب بهشان عادت کرده ام و کرده ایم. ما مجبوریم به تجربه هایمان پایبند باشیم!! در ضمن همان قدر که دیکتاتور ها برایم عزیزند هنوز و همیشه از اسطوره ها متنفرم.
شب مرگ پینوشه بود:
اینجا توی هیچ نقشه ای نیست، نه سانتیاگوس... نه دمشقه
پینوشه مُرد اما مهم نیست، دیکتاتور ِ زنده رو عشقه!


خیلی وقت است به این نتیجه رسیده ام که عروض و قافیه چیزهای مهم و خوبی هستند اما اگر بدانی و برای مفهوم رعایت نکنی مشکلی ندارد، بعضی وقت ها هم آنقدر دست و پا گیر می شوند که مجبور می شوی به خاکی بزنی. خیلی وقت است برای من حرفی که می زنم یا باید بزنم مهم تر از هرچیزی ست، مهم تر از نظرات دیگران، مهم تر از خط قرمزها... البته به شعر و شاعری خیلی معتقدم و به این مومنم که اگر بتوانی از قالب عروض و قابلیت ها و ضربات زیبای قافیه به درستی استفاده کنی دلنشین تر می توانی حرف بزنی. ولی همیشه به خودم این اجازه را می دهم که تجربه های تازه ای هم داشته باشم. در ضمن افرادی که تجربه نشان داده فقط با احساسشان شعر می گویند و عمدتا هم راه ترانه را پیش می گیرند چون هم به گمانشان هم راحت تر است و هم اینکه برد بیشتری نسبت به شعر دارد کمتر برایم رسمیت داردند مگر اینکه روی موسیقی کارشان به درستی جواب بدهد. نادانی هیچ گاه قابل دفاع نیست! 


امیدوارم بتوانید بخوانیدش!
مغزم گیر کرده.............. هیچ چی به ذهنم نمیاد
قلبم هنوز می زنه اما............ نمی دونم دلم چی میخواد
انگار همه چی معلقه
             همه چی سرِ جاشه ولی
                       هنوزم بوی زن می ده
                               همین صندلی ِ بغلی
کاشی های ِ کف ِ سفره خونه
خیلی منطقی چیده شدن
         تو از منطق بدت میومد...........من.......از حرفِ عاشقونه زدن
قرار بود رابطه ی ما دو تا        
شبیه ِ کلیشه ها نباشه
ولی این خودش یه کلیشه س
          که کمی هم حماقت باهاشه
تو قلیون نمی کشیدی.......ولی من......هنوز دارم پک می زنم
دود ـُ می فرستم توی ِ سینم -ُ به منطق کاشی ها فکر می کنم
به گلی که تو گلدون خشکیده
به دستمال که روش رژِ لبته ...........خیسه...... نمی دونم واسه چی
                                                            به قرصایی که شام ِ امشبته
به حرفایی که شاید ما می زدیم
        ولی یکی دیگه اونارو نوشته بود
حتی از کارتونا هم می گفتیم .......... آنشرلی ... گالیور ... رابین هود

یه دختر تو چشام زل زده ......... انگاری بدجوری خداشم
شایدم می شد یه جور دیگه دید ........ شاید می شد عاشق ِ تو ........
(میثم یوسفی)


تکه تکه های خاطراتم را به نخ می کشم.
شکتسه زیاد بوده ولی مهم نیست. مهم نیست. مهم این است که هیچ وقت خودت را انکار نکنی و با همین شکسته ها زندگی کنی.
زندگی چیزی جز این نیست. برای همین هیچ کس هیچ وقت از منِ حقیقی چیزی نمی فهمد و نخواهد فهمید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱ - فکر می کنم به این که آیا واقعا من خشونت پنهان دارم؟ شاید! همه از آرامشم می گویند، ولی این را کسی نگفته بود. البته اگر بدترین مریضی هم بود می توانست درست بشود! من می توانستم خودم را خوب کنم...

۲ - چند آهنگ از استراوینسکی دارم و دنبال همه ی آهنگ هایش هستم، کسی سراغ دارد؟

۳ - دنبال یک خواننده(یا هم خوان) زن می گردم. ترجیحا با صدای آلتو. توجه کنید که خیلی از بچه های شناخته شده تست داده اند و هنوز مقبول نیافتاده اند!! به خاطر احترام به آن ها اسمشان را نمی نویسم. شما اگر معروف یا غیر معروف با هر گرایش موسیقیایی سراغ دارید معرفی کنید(نقدا ایمیل بزنید.) قول می دهم اگر صدایش اوکی بشود بهترین اتفاق خوانندگی اش خواهد افتاد!! نگران هیچ مساله ای هم نباشید، زمینه ی هم کاری مجاز است و در قالب قوانین ایران.

۴ - از همه ی دوستانی که تازه فهمیدم این جا را می خوانند ممنونم و واقعا خوشحال!


" من سیزیف را در دامنه ی کوه ها رها می کنم! بار سنگین او را پیوسته باز می یابم. اما سیزیف وفاداری متعادلی را تعلیم می دهد که منکر خدایان است و صخره ها را بلند می کند. او هم قضاوت می کند که همه چیز خوب است. این جهانی که از این پس فرمان روایی ندارد، در نظر او نه بی حاصل است و نه بی ارزش. هر حبه ی این سنگ، هر درخشش فلزی این کوه آکنده از شب، تنها برای او دنیایی می سازد. همان تلاش به سوی قله ها کافی است که قلب انسان را آکنده کند. باید سیزیف را خوش بخت شمرد. "
(آلبر کامو)


مهیار کاظم زاده از دوست های نزدیک من هست. نمی خواهم تعریف بکنم چون ترانه اش و فعالیت هایش بهتر حرف می زنند. منتظر آلبوم راستین هستیم تا ترانه ی مهیار را با ملودی فرید زلاند  و صدای راستین بشنویم. یک ترانه ی تازه از مهیار را با هم می خوانیم :

(بُعـد چهـارم)

دوسـت دارم وقتی بزرگ شـدم برم رو قلـه هـا !

بـا امـیــد به اینکـه زندگـی نبــاشـه رویـــا

دوسـت دارم بـزرگ شـدم یه آدم مهـم بـشـم !

یه فیزیکـدان یا یه فیلسـوف یا نویسنـده  و یا ...

 

اولش چی ؟  یه تسلسـل بیـن بیـداری و خـواب

کُشتـی روی عـرشـة کِشتـی  فلـسـفـه رو آب

می بینـم :  بابا مـامـان انگـاری  عـاشـق همـن

دوست دارم منم یه روزی «عزیزم»  بشم خـطاب !

 

وقـتـی یه عـالـمه آرزو  رو قلـبـم  مـاسـیـده

چشم  من خوشـی تـو زندگـی قبلیـش نـدیـده

حـق بدیـن به مـن آخــه لامـصّـب حـق منـه

وقتی وقتی وقتی  که ...  بابا !  به اینجـام رسیده !

 

من پُـر از شـرافـتـم واســه بـه دنیــا اومـدن

مثـل پیـچـیـدگـی فـرمــول تصعـیـد کفـن !

«بُعد چهـارم»  واسـه من یه قرصـه ضـدّ زنـدگی

چندش آور ، حال بهـم زن ،  مثل یه لقمـه لجـن !

 

آخـرش چـی ؟  آخـر شـرافـت  ایـده ئولـوژیک

خودکشی یا چه می دونم یه جوری یه مرگ شیک !

می شنوم : بابا مـامـان دارن جر و بحـث می کنـن

بندازش! بچه نمیخوام ، من میخوام ، فحش رکیک !

 

F مـســاویِ گـرانــش ضـربـدرِ  جِـرم سمـج !

روی دیــوار رحِـم  مـی لـولـه یـه کِـرم سمـج !

بسه !   آرتیسـت بـازیـاتو بـذار یه وقـت دیـگه !

تمومه !    دستـا بالا !     آقـای اسـپِـرم سمـج  !!!!           

 

- مهیار کاظم زاده -

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar