تبليغاتX
که زن نبودی... امّا

لعنت به این موبایل ها. تازه فهمیدم حتی وقتی error می داده که ارسال ناموفق بود send می شده . خود من از دست اس ام اس هایی که چند بار می آمدند شاکی بودم . حالا بیچاره آنهایی که من برایشان چند بار فرستادم. مردم راست می گویند ، شرکت مخابرات عوض دلالی شماره های رُند و فروختن مداوم سیم کارت، بهتر است فکری هم به حال سرویس دهی اش بکند .


می خواستم از این بنویسم که آشپزی ام خوب است و شاید ربط زیادی به اینکه دست پخت مادرم توی فامیل تک است ندارد چون بعضی وقتها هم بد گند می زنم . مثل الان که غذایم کلا سوخت . بسوزد پدر بی خانمانی که باید خودمان بپزیم و بخوریم و.... باید به مادرم بگویم یک زن که آشپزی اش هم خوب باشد برای من بگیرد . ولی خُب شرایطم فقط این نیست . زیاد است . فروشگاه هایی هم که معمولا مادرها می روند از آنجا  برای پسرشان دختر بخرند گفته اند این نمونه کم یاب و یا نایابند !! می گویند معمولا هر دختری یک جایش می لنگد و هیچکدامشان کامل نیستند . شاید همان حرف قدیمی پدرهایمان در مورد زنها و عقلشان هم درست است! ( فحش بدهید و خط و نشان بکشید . رسما اعلام می کنم از هیچ ضعیفه ای نمی ترسم  :دی ! البته هیچ چیز این دنیا قطعی و مطلق نیست ! )
- بعضی وقتها مادرم به شوخی ( چون می داند جدی باشد دعوایمان می شود و خودش هم می داند دهانم بوی شیر می دهد ) گیر می دهد که مشکل سربازی نداری ( معافیت لاغری ! ) و کار و بارت هم که دارد تکلیفش مشخص می شود . یک سال بعد که درست تمام می شود برایت زن می گیرم . و من هم می گویم مادر عزیز مگر می خواهی از بقالی میوه بخری که هر موقع خواستی این کار را بکنی ؟!! گرچه میوه ها هم معمولا فصلی اند و همیشه هر میوه ای که می خواهی نیست !


" کاش می شد برای یک شب هم که شده هندوانه باشم ،همان قسمتش که سهم توست . "
یلدا مبارک . شب شب من است چون هندوانه را بیشتر از هر میوه ای دوست دارم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

آتش از خانه ی همسایه ی درویش مخواه / کانچه بر روزن او می گذرد خون دل است
 ( سعدی )


اگر از انتخابات  یک بار نوشتم و دیگر هم نمی نویسم دلیلش جز اینکه حرف خاصی در این مورد ندارم نیست. فقط اینکه نمی خواستم رای بدهم . یعنی تصمیم گرفته بودم این بار حتما دیگر رای ندهم ، نه تحریمی هستم و نه اینکه این تصمیم دلیل دیگری داشت . فقط انگیزه ای برای رای دادن نداشتم . ولی در نهایت توی آخرین ساعات رای گیری بی هیچ دلیل خاصی و با همان بی انگیزگی رفتم و رای دادم و آمدم ! حالا هم پشیمانم . تکلیف بقیه ی گروه ها که مشخص است ولی اصلاح طلبها هم که منتخب هایم بودند این روزها چراغ روشنی ندادند . کارهایی هم که این روزها دارند می کنند بیشتر آزرا دهنده است تا ... نمی خواهم بیشتر توضیح بدهم . فقط امیدوارم  با حرکت درستشان و عدم تکرار اشتباهات بزرگ گذشته حداقل برای یکبار هم که شده این پشیمانی را اینبار به صورت مثبتی تغییر دهند !


ظهرخبر روی موبایلم آمد که ناصر عبداللهی هم فوت کرد . نمی دانم چرا اینبار دیگر زیاد ناراحت نشدم . شاید چون این همه مرگ زیاد شده است . یعنی عادت کرده ایم به شنیدن خبرهای بد . همه دارند می میرند . ناصر عبداللهی هم مُرد . حالا دلیل توی کما رفتنش هرچه باشد مهم نیست . این و آن می گویند چطور آدمی بود مهم نیست . مهم اینست که با صدایش خاطره داشتیم . پرونده ی ناصریا هم بسته شد . تنها خاطره ای که از او دارم بر می گردد به دو سال قبل که یک شب ساعت ۱:۳۰ تماس گرفت ( حالا اتفاقا من شب ها دیر می خوابم ولی همین تماس هم عجیب بود ! ) و کمی صحبت کردیم و از من ترانه خواست برایش بخوانم و اجازه گرفت از سه ترانه ای که برایش خواندم دو ترانه را پشت تلفن بنویسد و داشته باشد و بعد از آن هم خبری ازش نشد . شماره ی موبایلش هم که دائما در حال عوض شدن بود . نهایتا ۶ ماه بعد به مدیر برنامه هایش زنگ زدم و گفتم که به ایشان بگویید من آن ترانه ها را واگذار کردم تا یک وقت رویش کار نکنند ، حالا ایشان گفتند یا نه دیگر به من مربوط نمی شود .فکر کردم خودم به خاطر ادب این کار را بکنم چیزی از من کم نمی شود . به هر حال خدا بیامرزدش ! من هنوز " عشق است" را بیشتر از بقیه ی کارهایش دوست دارم . با غزل های ناب استاد بهمنی . " از خانه بیرون می روم اما کجا امشب ؟ / شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب ..."


بالاخره آلبوم " نهان مکن"   تازه ترین اثر علیرضا عصار  با همراهی ارکستر سمفونیک لندن به رهبری و  تنظیمی از شهرداد روحانی منتشر شد . اشعار این آلبوم از مولانا ، شاملو ، افشین یدالهی ، شاهکار بینش پژوه  ، افشین مقدم و دکتر شفیعی کدکنی است . بهر حال این راهی بود که عصار انتخاب کرد . چون واقعا از معدود خواننده ها (و شاید تنها خواننده) ی ماست که استایل و شخصیت یک هنرمند کامل را نزدیک به استانداردهای دنیا دارد امیدوارم آلبومش شکست نخورد . ولی چون تقریبا از نزدیک در جریان اتفاقاتی که سر آلبوم منتشر نشده اش با فواد حجازی افتاد و نهایتا هم این آلبوم روانه ی بازار شد بودم نمی توانم حسرتم را از جداییش با فواد و از منتشر نشدن آن آلبوم فوق العاده قایم کنم . ترانه ی افشین مقدم عزیز را که با نام بغض توی این آلبوم کار شد خیلی دوست دارم . مخصوصا جایی که می گوید : اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم / گناه کن به جای تو بر سرِ دار می روم . " به هر حال ار یک جهت دیگر هم انتشاراین آلبوم در بازاری که فقط کارهای منفی منتشر می شود و می گیرد ، آن هم از طرف کسی که اولین نفر بعد از انقلاب بود که منفی خواند و گفت " خیال نکن نباشی..." خیلی جالب است !


آلبوم دوست خوب و عزیزم نادر بختیاری هم همین روزها روانه ی بازار می شود . ترانه ها با جراحی زیاد مجوز گرفتند و موسیقی هم بعد از یک سال توانست مجوزش را بگیرد .آلبوم ابتدا " کُت رو شونه هام کفن بود" نام داشت که در نهایت به " عاشقونه کشتن اینه " تغییر پیدا کرد . خود این ترانه هم به واقع " بی گلوله کشتن اینه " بود که تیزی تیغ سانسور به آن هم خورد تا بهترین جاهایش عوض بشود ! آلبوم فضای متفاوت و خیلی خاصی دارد و نادر به واقع با جمع کردن این آلبوم ریسک زیادی کرده است. آن هم در بازاری که می بینید چه چیزها دارد می گیرد و مردم به چه چیزهایی گوش می دهند !
تلخی قصه را محمد صالح علا توی جلسه ی دو هفته ی گذشته ی خانه ی ترانه به خوبی به خود ما نشان داد . وقتی سه چهار ساعت داشتیم از ترانه می گفتیم و آسیب شناسی بود و ... ولی در نهایت وقتی صالح علا خواست  ترانه ای را از روی کاغذ بخواند که صدایش را از مهمانی همسایه ی دیوار به دیوارشان شنیده بود و گفت " یه ماچ داد و دمش گرم " جمعیت یک صدا گفتند " دمش گرم بابا دمش گرم " و خودمان فهمیدیم که بهتر است جلسه تمام بشود و بیشتر حرف نزنیم چون تکلیف تقریبا مشخص است !! حالا برای نادر و آلبوم به واقع جدی اش از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم . یک قسمت از ترانه ی "واسه تو تموم شدم" این است :  " واسه تو تموم شدم / زنده باد فراموشی / کیک و شمع و آباژور ؟! / نه ... فقط چراغ موشی / واسه تو تموم شدم / ایندفه دیگه تموم / عیش نامردا حلال / بودن مردا حروم "


دوستان می گویند از خودت کم کار می گذاری . خُب ! این کار را تقدیم می کنم به همه ی آنهایی که باعث می شوند همچنان بیایم و اینجا را به روز کنم . تقدیم به همه ی شما دوستان مَجازی و خاطرات مجازی مان .

پشت کامپیوتر -ُ توی یک اتاقِ شیک
بینِ صفحه های وب ، اسمی از من -ُ کلیک

خیر مقدم -ُ سلام ، به شما که عشقمید
وارد فضایی از ، زندگی ِ من شدید

این فضا مَجازی است ، عشقمان مَجازی است
این ترانه راست نیست ، این ترانه بازی است

بازی ِ مجازی ِ یک کلاغ با پنیر
مُردنِ مجازی ِ قطره آب در کویر

رویشِ مجازی ِ رازیانه در بهار
توی ِ صفر و یک شدن ، لذت ِیک انتحار

فیلترینگ ِ بوسه ها ، بوسه هایِ شکلکی
عشق های ِ BUZZ  شده ، عشق های جلبکی

باز با کدام Serch ، می شود به تو رسید ؟
از کدام پنجره ، می شود ستاره چید ؟

بوسه های من چرا ، هر دقیقه chek شدند
چشمهای تو چرا ، باز صفر و یک شدند

وقتی از همین مَجاز ، عشق ِ من مجسم است
از خود ِ حقیقی ات ، سهم ِ من چرا کم است؟

غرق می شوم که تو ، شکل یک بلم شوی
رد شو از مجاز تا ، سهمی از خودم شوی
*
اولین کلیک ، من ، آخرین کلیک ، تو
لینک می شوم به تو ، تا ابد شریک .... تو !

( میثم یوسفی )


کلیک ! روی اسمت!
اینست
تمام عشقبازی من.
( حدیث لزرغلامی  )


می خواستم از نشریه ی الکترونیکی پیله های شیشه ای که با شماره ی صفرش نوید یک نشریه ی خوب را برای ترانه داد ، بنویسم .هر بار یادم می رفت . از همه ی عزیزانی که برای این نشریه زحمت می کشند تشکر می کنم و به همه شان خسته نباشید می گویم .


پاییز تمام می شود و ما جوجه ای نداریم تا بشماریم ! شب یلدای خوبی داشته باشید . 
( هر بار سعی می کنم کمی پست هایم کوتاه تر باشد نمی شود. به بزرگی خودتان ببخشید . )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesnt play for the money he wins
He doesnt play for the respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But thats not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But thats not the shape of my heart
Thats not the shape, the shape of my heart

And if I told you that I loved you
Youd maybe think theres something wrong
Im not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who smile are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But thats not the shape of my heart
Thats not the shape of my heart
 
سيماي قلب من
با تفكر عجيبي بازي مي كند
جوري كه هيچ كس يه او شك نمي كند
براي پول يا چيز ديگري بازي نمي كند
براي احترام و شهرت بازي نمي كند
فقط مي خواهد به پاسخ درست برسد
هندسه مقدس شانس
قانون مخفي احتمالات
شماره هايي كه چون برگ به حركت در مي آيند
مي دانم كه the spades(خال هاي پيك) چون شمشيرهاي سرباز است
مي دانم كه clubs (خالهاي گيشنيز) اسلحه هاي جنگي هستند
مي دانم كه diamonds (خالهاي خشت) هم سرمايه كار است
اما اينها هيچكدام سيماي قلب من نيست
اون ممكن است سرباز خشت بازي كند
اون ممكن بي بي پيك را روانه كند
و شايد هم شاه را در دست خود پنهان كرده
آن زمان كه خاطره اش پاك شده
مي دانم كه the spades(خال هاي پيك) چون شمشيرهاي سرباز است
مي دانم كه clubs (خالهاي گيشنيز) اسلحه هاي جنگي هستند
مي دانم كه diamonds (خالهاي خشت) هم سرمايه كار است
اما اينها هيچكدام سيماي قلب من نيست
و اگر به تو گفته ام دوستت دارم
شايد بگويي كه اشتباه است
من آن مرد هزار چهره نيستم
نقابي بر چهره ندارم
هماني كه از ناداني هايش سخن مي گويد
و برايش ارزش قائل هستند
از جنس آنها نيستم كه طلسم خود را در هر جايي قايم مي كنند
و آنها كه لبخند خود را گم كرده اند
مي دانم كه the spades(خال هاي پيك) چون شمشيرهاي سرباز است
مي دانم كه clubs (خالهاي گيشنيز) اسلحه هاي جنگي هستند
مي دانم كه diamonds (خالهاي خشت) هم سرمايه كار است
اما اينها هيچكدام سيماي قلب من نيست
اين سيماي قلب من نيست
 
 shape of my heart
خواننده : sting
 
با تشکر از guitar4all
این آهنگ چقدر می چسبد این روزها!!

دوستان ترانه سرا جهت اینکه تعریف ترانه را از نظر لئونارد کوهن بدانید اگر علاقه داشتید شماره ی آخر چلچراغ  را ببینید .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

در این جهان همیشه برایش مستراح گرامی ترین مکانهاست ...چرا که در آنجا آدمها غرقند در رضایت خاطر و ارضای وجود..در مکانی معلق ، میان ستارگانی بر فراز سرشان..و انباری از کثافت، پائین باسنشان..این دنج ترین جایگاهی است که آدمی در هر شرایطی ، چه بهترین شرایط و چه بدترین شرایط در آن تنهاست ..جایگاه شناخت است و ادراک..و پی بردن به این حقیقت مسخره ولی اساسی که آدمی با همه ی عظمت و اقتدارش قادر نیست که چیزی را برای همیشه در خود نگه دارد!!
( برتولت برشت
)

از وبلاگ توالت فرنگی


ریه هام همش دی اکسیده که بالا میارن
نمیشه تو این هوای بد کمی نفس کشید
تف به این هوای گندی که همش سهم منه !
تف به اون دستی که رو لبای تو قفس کشید


دفتر من هنوز کاهی بود
شعر هم شکل خیس آهی بود
که به هیچ عادتی شبیه نبود
در گلویی که تیغ / ماهی بود


می خواستم بنویسم دلم برایتان می سوزد . چقدر اینجا با واژه ها قولتان زدم . حالم بد بود و فکر کردید سرحالم . عاشق بودم و فکر کردید فارغم . زیر آبی زیاد رفتم و نفهمیدید ! خب تقصیر من نیست . تقصیر این مجازستان است که نمی گذارد وقتی دورغ می گویم چشمهایم را ببینید و لو بروم ! الان هم مطمئن نباشید که می فهمید من چه می گویم . بعید نیست که باز بازی بخورید !


توی چشمهای کسی که می ریزم   می ریزد   می ری زی دو دا دی دِ دَ دُ دُ دو دُ    
                                                                       دروغ ، اتفاق بزرگی ست
وقتی توی چشمهای کسی می ریختی خودت را / خودم را     
                            و به هیچ اتفاق بزرگی فکر نمی کردیـــم
  کردم 
                                                                      جز خودم را / خودت را
دروغ اتفاق بزرگی بود که افتاده بود و فکر می کردم دوستت ندارم و دروغ بود و دروغ اتفاق بزرگی ست که می افتد و تو هم به دروغ های من عادت کن و می کنی  ولی خودت هم خوب می دانی که بزرگترین اتفاق خودت هستی که افتاده ای وقتی هنوز همیشه دوستت دارم و خواهم داشت و دروغ نمی گوید دلم ، دلم ، دلم درد می کند و درد می کند و از دل درد می ریزم توی چشمهای کسی که اتفاق افتاده است وقتی دوستش دارم و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد و ....


بعضی وقت ها به مقدار زیادی به سرم می زند اینجا را ببندم ! همینطوری ! فعلا که هر روز به روزم . بازدید کننده هست .من هم می نویسم ! (ما به ۱۰۰ بازدید کننده از هر مطلب قانعیم . حالا اگر می شود معمولا روزهای به روز کردن ۱۰۰ را رد می شود خب مساله ای نیست !!) وقتی خسته شدید خبر کنید قول می دهم اینجا را...مممم / شاید ببندم !!!!


تازه کشف کرده ام که بعضی ها فکر می کنند آدم خیلی خفنی هستم ! باور کنید از من عادی تر و معمولی تر توی دنیا پیدا می کند . فقط سعی می کنم طوری که دلم می خواهد بنویسم و زندگی کنم و خودم را توی معذوریت ( درست نوشتم حالا ؟) نمی گذارم و هر کلمه ای را به راحتی آبستن می کنم ! همین ! ( خود این نوشته چقدر ترسناک شد !! ) در ضمن دوستان همیشه توصیه می کنند اینقدر توی وبلاگت رو بازی نکن . وبلاگت فضای سنگینی دارد . اینقدر از همه چیز ننویس . اینقدر خودت را لو نده . به خاطر اینکه در فضای حقیقی هم هویت مشخص و محترمی (!) داری کمی سنگین تر رفتار کن . تا حدود زیادی راست می گویند . من هم سعی می کنم رعایت بکنم . ولی مثل همین نوشته نمی شود . نمی دانم . شاید چون با همه ی ادعاهایم حتی توی زندگی هم رو بازی می کنم . حتی اگر ببازم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

" می دونین ترکها به 750 گرم چی میگن؟ میگن نیم کیلو و نیم ."

خیلی وقت بودم می خواستم در مورد قومیت ها در ایران و چرا همیشه به نحوی سرکوب شده اند مطلبی بنویسم . ولی خرده نوشته هایم مثل خیلی یادداشتهای دیگر به  تبلی و بی حوصلگی ام  سنجاق شدند. بایگانی شد رفت ! فقط چیزهایی که همین الان به ذهنم می رسد را آنلاین برای شما می نویسم . دنبال آسیب شناسی یا راهکار دادن یا از این چیزها هم نباشید . فکر نکنم چیزی دستگیرتان شود . اگر تا به حال وبلاگم را پیگیری کرده باشید فکر کنم فهمیده اید که نه آدم ناراحتی هستم و نه آدم غرض ورزی . هیچ وقت هم نه به قومیتم بالیده ام و نه از آنهایی بوده ام که گفته ام حقمان را خورده اند و باید بگیریمشان . ولی جاهایی بوده که فکر کرده ام چون شهرستانی ام پس باید شرمنده باشم !با اینهمه بنظرم توی این دنیا که هر لحظه به بی مرزی نزدیک تر می شود این بحث ها خیلی پیش پا افتاده اند . ولی خب ! چیزهایی هم هست که به یکبار گفتنش می ارزد ! اینهایی که می نویسم دلیل ناراحتی ام از کسی یا چیزی نیست . حقایقی هستند که هستند . که توی آنها زندگی می کنیم . با هم به آنها می خندیم ولی هیچ وقت نپرسیده ایم چرا ؟!
من خودم یک تُرک هستم . همزبان کسی که سوژه ی اکثر جک ها و اس ام اس های من و شماست . حالا می خواهند به زور بگویند آذری مهم نیست . فرق چندانی نمی کند . قضیه این است که به هر حال فارس اصیل تهرانی نیستم و به همین دلیل می توانم سوژه ی خیلی از جکها باشم . توی فیلمها با لهجه ی مسخره ام نقش آبدارچی را بگیرم یا آجر بالا بیاندازم . نمی خواهم بگویم بی انصافی ست. نمی خواهم بگویم چرا باید رشتی ای باشد که به بی غیرتی اش بخندیم ، ترکی باشد که به خریتش ، لری که به نفهمی اش ، اصفهانی ای که به خساستش و قزوینی ای که به بچه بازی اش ! بالاخره باید چیزی باشد که به آن بخندیم و سوژه اش بکنیم . الان یک هفته است که سوژه ی اس ام اس های دوستانم چیزهایی ست که برای خودمان ساخته ایم . ( یعنی ساخته اند !) رفاقت افشین مقدم و فواد حجازی یا عصار ، آهنگسازی فیلم رییس کیمیایی توسط دوستمان فرزین قره قوزلو یا رابطه ی من با فواد حجازی یا محمد صالح علا و شهر به شهر گشتن من ( می گویند از بس توی شهرهای مختلف می روی و می آیی بی سرزمینی!!) . بچه ها جوک های توپی هم می سازند . در مورد خودم می نویسم که کسی ناراحت نشود . یکی از دوستان اس ام اس داده بود : میثم صالح علا رو دعوت می کنه به دیدن آخرین کنسرت خانگی فواد حجازی . صالح علا می گه تو که بی خانمان هستی و زیر پل سید خندان می خوابی، جا نداری که ببینیمش. میثم می گه صداتو در نیار شبا دی وی دیُ  وصل می کنم به تلوزیون بزرگ سر خیابون اونجا فیلم می بینم !! خدایی سوژه ی خوبی بود ! حالا بماند که قرار هست یک بار از سید خندان رد شدنی کشف کنیم ببینیم اصلا از این تلوزیون های بزرگ آنجا هم هست یا نه . تا جایی که من یادم هست نباید باشد.
بگذریم . می خواستم بگویم به همین سادگی که می بینید ما همیشه دنبال سوژه ای برای خندیدن هستیم . حتی اگر قرار باشد از خودمان و دوستانی که ادعای بزرگ و معروف بودن دارند مایه بگذاریم ! نمی دانم این یک ضعف شخصیتی است . چی است ؟ ولی همه چیز به همین سوژه کردن بر نمی گردد . 
می شود علت اتفاقاتی مثل شورش های چند ماه گذشته ی تبریز را در مسائلی مهم تر از این ها جستجو کرد . ولی مسائلی هستند که شاید در ابعاد پایین تر و خرده پا تر به اتفاقاتی مثل جک و اس ام اس برسند . دوستی که دکترای تاریخ دارد با سند و مدرک می گفت که ترک ها همیشه ایران را از دست دشمنان به امان نگه داشته اند و همیشه هم برای ایران افتخار آفرین بوده اند . و ..  به گزاف هم نگفته است . فقط ورزش را نگاه کنید . همین چند روز پیش بود که دو دوست و همشهری ام ( من اصالتا میانه ای هستم) یوسف کرمی و مسعود هاشم زاده در بازیهای آسیایی طلا و نقره گرفتند . مگر حسین رضازاده ترک نیست ؟ یا حسن و حسین روحانی که هر دو در کاراته طلا گرفتند و زنجانی هستند . یا اینکه برادر یکی از دوستانم از مسئولان اجرایی ناسا است !! بگذریم . اینها هم چیز مهمی نیستند . ولی به واقع همین قومیت بازی ها و خیلی چیزهای دیگر کم ما را از آنچه که باید به آن بپردازیم دور نکرده اند . نمی دانم اینها به واقع سیاست حاکمان است که دوست دارند اینگونه باشد یا قضیه چیز دیگری ست . یک پیرمرد که از اقوام دورمان هست یک بار می گفت اینها کار انگلیس هاست . زمان مشروطه و زمان مصدق برای آنکه ایران را به هم بریزند و تفرقه ایجاد کنند هر قومیتی را یک سوژه کردند . این نگرش نگرش عامیانه ایست ولی همینقدر هم می تواند حقیقت داشته باشد ! بگذریم . به هر حال ما اینگونه زندگی می کنیم.  خیلی هم کم پیش می آید فکر کنیم واقعا چرا . شاید هیچ کس به اندازه ی من جک ترکی بلد نباشد و برای بقیه هم نفرستاده باشد . ولی هیچ وقت فکر نکرده ام کسی که به خریتش می خندم یکی از هم زبانهای من است . برای من این فرد سوژه ی همان جوک بوده و به بیشتر از این فکر نکرده ام . ولی آیا همه اینطوری فکر می کنند؟! به این جمله هم فکر کنید : ما معمولا به چیزهایی می خندیم که نمی دانیم چیست و کارهایی می کنیم که دوست نداریم یا خودمان با آنها مخالفیم !


پدرم همیشه یک نصیحت خوب می کند. برای منی که از هرچه پند و اندرز گریزانم این حرف قابل قبولی ست . می گوید سعی کن بیشتر از آنکه حرف بزنی عمل کنی. راست می گوید . همیشه می ترسم . کسی که زیاد ادعا دارد بید زیاد هم بترس. خطا و اشتباه برای چنین فردی جای بخشش کمتری دارد. ضرب المثلی نروژی هم می گوید همیشه کمی بترس تا هیچ وقت مجبور نباشی زیاد بترسی !


پدرم همیشه یک حرف خوب دیگر هم می زند . می گوید انسان باید یکی از این سه تا را داشته باشد که بتواند به جایی برسد. علم و آگاهی ، اصالت و خانواده یا دین و مذهبی که خط قرمز هایش را برایش بکشد . راست می گوید . خیلی ها را می توانم توی همین سال ۲۰۰۶ نشانتان بدهم که اگر خط قرمزهای و متر های دینی شان نباشد نمی دانند بعد از رفع حاجت چطور خودشان را تمیز کنند !! ولی خب . یا خیلی ها را هم نشانتان خواهم داد که کلی ادعا دارند و کلی آدم حسابی می زنند ولی یک جاهایی سوتی هایی می دهند که پی اش را می گیری می بینی خانواده و اصالت درست وحسابی ای نداشتند. ولی خب هیچ کدام از اینها مطلق نیستند. می تواند آدمهایی را هم مثال زد که فقط با علم و آگاهی ای که خودشان کسب کرده اند و برایش زحمت کشیده اند کلی انسان درست و قابل اعتنا و نرمالی هستند . در مورد خودم هم بگویم که مشخصا من  آدم مذهبی ای نیستم . مذهب خودم را دارم . شاید خیلی وقت ها بگویند یک مسلمان افراتی است و خیلی ها هم فکر کنند یک انسان لائیک هستم . به نظر خود من مذهب و دین درونی ترین و خصوصی ترین بُعد شخصیتی ِ یک فرد است که گرچه در رفتار اجتماعی اش کم تاثیر نیست و یا به تفکراتش می تواند گره خورده باشد ولی چیزی ست که بیشتر به خودش مربوط است تا ما. در این مورد شاید بعدا بیشتر بنویسم . در مورد خانواده ام هم همیشه به آنها افتخار می کنم . پدر و مادر تحصیل کرده و بسیار مهربانی دارم و دو خواهر که تمام زندگیم هستند. اینکه فرزند ناخلفی هستم هم به بزرگی خودشان می بخشند ( تازه فهمیده ام که مادرم هم وبلاگم را می خواند . ولی به خدا پاچه خواری نمی کنم !! :دی ) همیشه بین فرزند و پدر و مادر درگیری های فکری زیاد پیش می آید . مخصوصا اگر هر دو طرف متد های خودشان را برای زندگی داشته باشند و هر کدام هم فکرکنند که تفکرات خودشان درست تر است ! ولی نهایتا این محبت و عشق است که آنها را به هم پیوند می زند . کلا زیبایی و لذت زندگی به همین است . با اینهمه من همیشه به مساله ی دیگری هم فرک می کنم . که اگر پدر و مادر غیر از این داشتم یا در مسیر زندگیم اتفاقاتی غیر از چیزهایی که افتاده می افتاد الان کجا بودم . همیشه ادعا کرده ام که دوست داشتم بیشتر بجنگم و چیزهایی را به این راحتی  به دست نیاورم . ولی بحث اینجاست که آیا به واقع توانایی بیشتر جنگیدن را داشته و دارم یا نه؟ گرچه الان هم هدف  برای جنگیدن و به دست آوردنش کم نیست . ولی به توانای های خودم هم مشکوکم !! ( انسان و اینهمه کمبود اعتماد به نفس؟ شاهکار است به خدا !! )


خموشید خموشید خموشانه بنوشید
بپوشید بپوشید شما گنج نهانید
به دیدار نهانید به آثار عیانید
پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید

(مولانا)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

به راحتی بالا پایین می شود.شادی و خوشی خونم را می گویم . الان خوبم . سر حالم . یعنی به همین سادگی می شد حالم خوب شود .


سه شنبه از روزهای دانشگاه من است و طبیعتا از روزهایی که زنجان هستم . دیروز پسردایی ام با ماشین من را می رساند دانشگاه . جلوی دانشگاه ما یک خیابانی هست که شاید ۵۰۰ متر طول نداشته باشد و معمولا خلوت است چون استفاده ی اصلی اش برای پارک ماشین است یا تیک آف کشیدن عزیزان راننده برای جلب توجه . دیروز همینکه از سر خیابان وارد شدیم چنان ترافیکی بود که ۱۰ دقیقه طول کشید تا جلوی دانشگاه برسیم . اینجا بود که تازه دیدیم چه خبر است . چند تا از دختر و پسرهای دانشگاه با شمایلی جالب از طرف یکی از کاندیداهای شورای شهر تبلیغ می کردند . یک شاخه گل و یک بسته شیرینی و کارت فرد مورد نظرشان .( دقیقا نفهمیدم گرایش های این آقای کاندیدا چه طرفی بود ولی می گفتند اصول گراست !) فکر جالب و کم هزینه ای بود . حتی پسر دایی ام می گفت دخترهایی هم که برای تبلیغ انتخاب شده اند غیر بومی هستند و به قول معروف از آس های دانشگاه بودند !! قطعا تاثیرش بیشتر است !! حیف که خجالت کشیدم ازشان عکس بگیرم. خوش به حال آنهای که هنوز فکر می کنند رای داشنجوها را به این چیزها می شود خرید . یا نه !خوش به حال آنهایی که هنوز به گل و شیرینی و ... رای می دهند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

 

هیچ هدفی بهتر از این در زندگی به من شناخته نیست که کسی را آنچه بزرگ و ناممکن است نابود کند . (نیچه)


حال و روز خوبی ندارم!  خودم هم نمی دانم دقیقا چرا!؟ این هفته ۳ تا امتحان میان‌ترم دارم که خیلی هم فکرم را مشغول کرده اند . تا الان هم هنوز یک کلمه نخوانده ام.


وقتی سر کلاس مکانیک خاک استاد از خاک برداری حرف می زند و من به سرم می زند روی کاغذ این را بنویسم نمی شود انتظار بیشتری داشت :
زنــــ بیل دارد
من را می خرد
خاک برداری ام می کند
سنگ می مانم


این ترانه هم با مقدمه اش نتیجه ی یادداشت های حاشیه ی جزوه است . خواستیم درس بخوانیم که باز هم نشد ( این آخرین باری ست که از سیگار توی ترانه ای می نویسم . احساس می کنم دارد دستمالی می شود . شما هم دیگر ننویسید) :

تقدیم به عکسی که هر بار موبایلم را روشن می کنم به سلامم لبخند می زند . تقدیم به طلسم پیتزاهایی که هیچ وقت دونفر آدم گنده نتوانستند تمامشان کنند . تقدیم به توهم من و کابوس های من وقتی هنوز و همیشه  فکر می کنم دوستت دارم . نوشته بودم هنوز نمی توانی بگویی فقط اینقدر دوستت دارم چون من هنوز همه ی برگ هایم را بازی نکرده ام . مسخره است . مضحک است . اما دیگر نمی توانم . شاید دارم همه چیز را خراب می کنم ولی ... تسلیم می شوم و جلوی تو زانو می زنم . نمی دانم چه کسی بُرد ولی من ...

به تو فکر می کردم -ُ        حواسم به ساعت نبود
به رویای "ما" گرچه این     به غیر از حماقت نبود

نه شکل ِ یه گارفیلد ِ چاق    نه شکلِ کُزت می شدم
به تو فکر می کردم -ُ        شبیه خودت می شدم

شبیه ِ یه یاغی ، یه زن       که شهر -ُ به هم می زنه
شبیه کسی که همه ش        صداش توی گوش ِ منه

شبیه ِ یه ترس ِ مدام           شبیه ِ خودم می شدم
به تو فکر می کردم -ُ         از عشق ِ تو کم می شدم

به تو فکر می کردم -ُ         به کابوس های خودم
تو "پاییز ِ هشتاد و پنج "       پُر از پُک زدن می شدم

پُر از پک زدن می شدم       یه نخ "اولترا" دود ، دود
شبیه ِ یه حلقه ، یه دار        و شعری که شکل ِ تو بود

پُر از درد ، سر درد ، درد     پر از طعم ِ اسب ِ سفید
پُر از چشمهای کسی            که عشقم رو هیچ وقت ندید

پُر از پک زدن می شدم         پر از زن ، زدن ، دود ، دود
به تو فکر می کردم
            حواسم به ساعت نبود !!

 

شب از من رد شد ، با سکوتی دستمالی شده
صبح آمد
با گل ِ سرخی زرد
    زمان را نفهمیده بودم
خیلی وقت است ساعتم خراب شده است.


وقتی نه حس انتخاب دارم و نه حال و هوایم انتخاباتی ست دلیلی ندارد چیزی در این مورد بنویسم . فقط نسبت به این سوال مسخره ی گزارشگر شبکه ی سه که وسط برنامه های ورزشی سرو کله اش پیدا می شود و از طرف مقابلش می پرسد چرا توی انتخابات شرکت می کنید آلرژی پیدا کرده ام . 
فعلا با احمدی نژادتان حال کنید و این شعر فوق العاده ی ناصر خالدیان را هم داشته باشید تا بعد: شب جمعه كه ميشه استان شدن يادت نره!


هنوز تصویر های مبهمی از "عمو حمید" توی ذهنم دارم . وقتی با سیب می آمد و با بوسه می رفت .  تکه های استخوانش را سالها بعد برای خانواده اش آوردند . ولی مادرش هیچ وقت باور نکرد حمید مرده باشد . یا این چند تکه استخوان پسرش باشد که جوان بود ، رعنا بود ، مرد بود . از صمد عمو همی هیچ چیزی یادم نیست . حمید دوست پدرم بود و صمد عموی واقعی ام . من هنوز قصه های پدرم از شب عملیات توی گوشم است . هنوز از صدای هواپیما ها می ترسم. هنوز مثل بچگی هایم با تفنگ اسباب بازی ام رو به آسمان نشانه می روم . ولی نمی دانم چه کسی را بای بزنم . هواپیمای دشمن را ؟ پدرم را که کودکیم بدون او بزرگ شد چون همیشه سایه ای پشت در بود و هنوز زندگی اش از رعشه های بمب خوشه ای می لرزد ؟ عمو صمدم را که برای میثم چند ماهه اش نامه نوشت و میثمش نه ماهه نبود که رفت . حمید جعفری را که هیچ وقت انتظار ۱۲ ، ۱۳  ساله ی تازه عروسش و مادرش را برای اینکه تکه استخوانهایش را بیاورند فراموش نمی کنم. جنگ را؟ سرنوشت را؟ یا آن کسی را که آن بالا نشسته است و فقط قصه می نویسد . قصه می بافد . تا دلش بخواهد بازی مان می دهد . حالم از این زندگی به هم می خورد . حالم از آنهایی که ابلهانه رفتند و تلف شدند به هم می خورد . حالم خوب نیست . می فهمید ؟ حالم خوب نیست !

و حال خدایا ! بگذار گستاخانه در میدان شهادت بتازم . بگذار غرور و تکبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهم و با خون خود ننگ هزار ساله ی تاریخ را بشویم . قبول شهادت مرا آزاد کرده است . من آزادی خود را به هیچ چیز ، حتی به حیات خود نمی فروشم .

( قسمت های از وصیت نامه ی شهید حمید جعفری )


من -ُ پک می زنی آروم .... حواست ... نیست !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

دور و برم کم نیستند آدم هایی که ادعای حسابی بودنشان هم می رود . آدم های معروف هم که مشخصا کم نیستند . آدم هایی که مثلا شاید فلانی توی اقوام نزدیکم هنوز پوسترش را به دیوار اتاقش می چسباند و آرزو دارد که یک امضا از او داشته باشد یا یکبار از نزدیک ببیندش . بهتر است برایش همینطوری بماند . لزومی ندارد تفکراتش خراب  بشود و من هم هیچوقت در مورد او توضیحی نخواهم داد. الان هم نمی خواهم بیشتر در این مورد حرف بزنم . به اقتضای کارم دور و برم پر از این آدم های مثلا معروف است . مخصوصا توی موسیقی . ولی خب این هم چیز مهمی نیست . می خواهم از این حرف ها نتیجه ی دیگری بگیرم . اینکه من آدم کوچک و کم سن و سال و کم تجربه و ...  نسبت به شما هستم نیز مساله ای مشخص است . ولی توی همین کوچکی ام خدا را شکر از اول آدمی اجتماعی بودم . کم آدم ندیدم . حداقل فقط توی سه شهر دانشجو بوده ام . اینها نعمت بزرگی ست. که آدم های بیشتری می بینی و بیشتر این موجود شگفت انگیز و  وحشت بار ( به قول نادر بختیاری) را می شناسی . واقعا اینکه آدمی باشی که آدم های زیادی را دیده باشی و دورو برت هم دوست و دشمن زیاد باشند و آدم زیاد باشد نعمتی ست . دوست هم کم ندارم . ولی نه به خاطر اینکه آدم خوبی هستم ( که خیلی هم آدم ... ام ) بلکه به این دلیل که آدم ترسو و محافظه کاری ام خدا را شکر تا جایی که می دانم دشمن کم دارم . یعنی سعی می کنم کسی را از خودم آزرده نکنم که فردا دشمنم بشود . توی هر دعوایی هم اولین کسی که فرار می کند منم . یعنی توی عمرم یک بار هم دعوا نکرده ام و با کسی دست به یقه نشده ام ( واقعا متاسفم !!! ) . همه ی اینها را گفتم تا به این نتیجه برسم که آدم کم ندیده ایم ( چه حسابی چه غیر حسابی ) و دوست هم کم نداریم . گرچه شاید به نسبت ِ ارتباطاتی که دارم تعداد افرادی که واقعا بتوانم بگویم دوستم و رفیقم هستند کم اند و افرادی که به آشنایی یا دوستی با آنها واقعا افتخار بکنم و برایم مهم باشد آنقدر ها زیاد نیستند . این روزها بیشتر به این قضیه فکر می کنم . حتی به اینکه برای هر کسی چقدر به اندازه ی واقعی اش ارزش قائل بوده و درست رفتار کرده ام یا نه ؟ قطعا اشتباهاتم کم نبوده اند ولی هیچ وقت اینکه مثلا برای کسی بیشتر از اندازه اش  وقت گذاشته ام  زیاد مهم نبوده است . به هر حال ما جتیز الخطاییم ولی باید سعی کنیم این خزاها را کمتر کنیم. سعی می کنم دوستان خوبم را حفظ کنم و از این به بعد بیشتر و بهتر رفتار و انتخاب بکنم . گذشته ها گذشته اند . دوستان خوب هم کم ندارم و حاضر نیستم به راحتی از دست بدهمشان . دوستانی که واقعا با معیارهای انسانی من آدم حسابی اند . خدا شاهد است که اینکه خود طرف چقدر محترم و با ارزش و پُر است و هر لحظه امکان یاد گرفتن رسم زندگی و انسانیت را از او را دارم برایم مهم تر از جایگاه اجتماعی یا پرستیژ یا سود و زیان یا هیچ چیز دیگرش است . به هر حال اینها را گفتم تا به این برسم که یکی از آدم حسابی های من که افتخار آشنایی (چه برسد به دوستی) با او برایم بسیار با ارزش است مجید ضرغامی ست . استاد خودت می دانی که اینها ربطی به حرف های کاری که امروز زدیم ندارد . دو دو تای من معمولا چهار نمی شود . خراب است . خیلی وقت بود می خواستم اینجا از تو یاد کنم و اینکه امروز همدیگر را بعد از مدتها دیدیم بیشتر مشتاقم کرد. توی این چند سال آشنایی شاید هنوز خیلی کم با هم بوده ایم و زود باشد اینطوری نتیجه گیری کنم  ولی بعضی وقت ها حتی آدمی مثل من هم ترجیح می دهد به احساسش و درک معنوی اش بیشتر بها بدهد و برای من مهم است که شما ما را قابل بدانی و برایم مثل برادر بزرگ تر نداشته باشی . الان کاملا به احساسم اعتقاد دارم و به درست یا غلط بودنش فکر نمی کنم چون قطعا درست است . همین .
شعر هایی که توی اهورا  می خوانم هم همیشه برای من از لذت بخش ترین قسمت های این مجازستان است . این شعر را آنقدر دوست دارم که نتوانستم اینجا نگذارمش . علت این علت من است :

هر دوازده ساعت يك عدد
---------
مادر به خوانش مثنوي اميدوار است
و گل هاي رازقي را
ميان خواب هاي من مي پراكند
و شمع هاي بيشماري را
كنار آينه ام كاشته است.
پدر به عاقبت من مشكوك است
و خيال مي كند علت ِمن
دلهره اي است كه خود را
روي پلك هايم بالا آورده است
و شب زنده داري هم بهانه اي است
تا عاقبت، دنيا
سنگ هاي بزرگش را
كه اسم دو بخشي من به رويشان حك شده
به چرخ درآورد.
و گاهي از زير چشم هايش
به يك دنده بودنم حسادت مي كند.
من،
از كتاب هاي شعر بالا مي روم
و تمام دل خوشي ام اين است
كه واژه هاي دوشيزه را
ميان خطوط خوابانده ام.

خوب كه نگاه كني
به سادگي شعرهايم است:
امروز هوا كمي آفتابي است
من روي يك ميز چوبي
كاغذ هايم را پخش كرده ام
و آدم ها از پشت شيشه عبور مي كنند.

( مجید ضرغامی )


جلسه ی این هفته ی خانه ی ترانه خیلی خوب بود . خیلی . خوشحالم که بعد از مدتها تقریبا همه ی دوستانم انرژی مثبت گرفتند و بعد از جلسه این را می گفتند. خیلی از دوستان قدیمی را هم دوباره دیدیم . همه چیز دست به دست هم دادند تا جلسه ی خوبی باشد . مهمان ها و جمعیت زیادی که حتی روی پله ها هم نشسته بودند و دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی هم با آن تب دانشجویی شان فضای خوبی ایجاد کرده بودند. آخر کار هم اجرای مانی رهنما با پیانوی فوق العاده ای که داریوش تقی پور می زد کلی حال جلسه را بیشتر کرد و کلی یاد استاد بیات را زنده .قسمت هایی از کارهایی بابک بیات ساخته بود و خوانندگان مختلف خوانده بودند یا موسیقی فیلم های مختلفی بودند به صورت پت سر هم اجرا می شد . واقعا دست مریزاد داشت که حدود ۲۰ دقیقه این دو عزیز آنهمه کار را به صورت یک تیک اجرا کردند. لحظه ای که داریوش تقی پور داشت قسمت هایی از " سلطان و شبان " را با پیانو می زد حال جلسه دیدن داشت . چند نفر را خودم دیدم که چطور گریه می کردند . دیشب فیلمی که من و حسن علیشیری با گوشی گرفتیم را نگاه می کردم ، یک جاهایی یا دست من می لرزیده یا حسن . شاید همه ی جمعیت می لرزیدند ! دوباره یاد آقای بیات گرامی و روحش شاد .
و همچنان صالح علا را خیلی دوست دارم . این را خیلی ها هم دیروز می گفتند ! مخصوصا بعد از اینکه با آن زرنگی عجیبش کاری کرد تا همه " یه ماچ داد و دمش گرم" را بخوانند تا نشان بدهد اینهمه حرف و نظریه دادن در مورد ترانه ی فاخر و تعیین تکلیف برای مردم چه نتیجه ای دارد و تعیین کننده چه چیزی ست ! آخرش هم که قرار بود در مورد مساله ای مثل مدرنیسم صحبت کند گفت من می توانم اینجا برای شما مثلا " دریدا" را جراحی کنم . ولی بهترین خدمتم به شما اینست که سکوت می کنم و دیگر چیزی نمی گویم !!!
در ضمن جلسات تخصصی آسیب شناسی ترانه هر باز با محوریت موضوعی خاص و در همین سطحی که برگزار شد ، با حضور منتقدان ، هنرمندان و دانشجویان و با اعلام قبلی در سری های بعدی جریان خواهد داشت .

مرتبط :
پندار - بزرگداشت بابک بیات با ترانه های قدیمی
نیمانیا -  پشت سر ، پشت سر، پشت سر جهنمه. روبرو ، روبرو ،قتلگاه آدمه


امروز به کسی فکر می کردم که حقیقتا اگر نخواهم به زور بگویم که هیچ وقت عاشق نشده ام او اولین عشقم بود ! شباهت اسمی خانم دوستی که دیشب و امروز صبح ( !!!) میزبانمان بودند باعث این نوستالژی شد . من یک عالمه خاطره ی خوب از آن روزهای دوست داشتنی دارم . از روزهای دلهره ، هیجان و علاقه . بعضی وقت ها از این دوست داشتن های حساب شده و زندگی بی هیجان می خواهم بالا بیاورم . چه دیوانه بازی هایی می کردیم . بعضی وقتها تعجب می کنم که آن کارها را من کرده ام و نهایتا به خودم می گویم بچه بودم و اینها از هیجانات سنین نوجوانی بود ! اینکه چقدر خلاف جهت آب خانواده و جامعه شنا می کردم . چقدر هم تابلو شده بودم !  فقط این وسط مساله ای هست که شاید تا آخر عمر با من باشد. سوالی که دیر به دیر به سراغم می آید . اینکه آیا من نسبت به احساس کسی مدیون مانده ام؟ من نخواستم حرفی برنم و همه چیز تمام شد ولی آیا حرفی هم نبود که باید می شنیدم؟ اینکه چرا هیچ وقت این اجازه را ندادم !! ولی بهر حال ایم مساله برای من کاملا تمام شده است و حرفی هم اگر زده نشده است قطعا قرار هم نیست هیچ وقت دیگر زده بشود .سالها پیش تمام شد و رفت و فقط یک سوال همیشه بی جواب و یک عالمه خاطره ، هیجان و تجربه ی خوب از آن روزها و آن ارتباط برایم ماند . همین !

 یک سوال هم هست .اینهمه رابطه هایی که بعد از آن آمدهیچ کدام آن مدلی نمی شود.من حسابگرشده ام ؟ احساسم کم رنگ تر شده است ؟ هر کسی تا درصدی بالا می آید اما صد در صد نداشته ایم شاید بیشتر از ۸۰-۹۰ نبوده است ولی آن اتفاق اول بیشتراز اینها بود . اگر هم می گویم هیچ وقت عاشق نشده ام چون عشق درصد ندارد. بیشتر از همه ی من است !


شاید که قطره ای چکد از خورشید
فانوس راه پرت شبی گردد
مهتاب خیس روی زمین ماسَد
شعری شکفته روی لبی گردد

شاید که باد، عطر تن او را
از لای در به بستر ِ من ریزد
از روی ِ برگ های گل زنبق
آوازهای گم شده برخیزد

شاید شبی کنار درخت کاج
آوای گام او شکند شب را
ریزد به روی دامن ِ شب بوسه
سایَد چو روی سنگ لبم ، لب را

تف بر من و سکوت من و شعرم
تف بر تو باد و زندگی و شاید
تف بر کسی که چشم به ره مانَد
تف بر کسی که سوی کسی آید

شاید که عشق هدیه ی ابلیس است
اندوه اگر صدای وفا باشد
شادی اگر شکوفه ی نومیدی ست
شاید که مرگ هستی ما باشد

امشب صدای باد نمی آید
شاید که مرگ پیش زمان خفته ست
راز گناهکاری آنان را
شیطان به بندگان خدا گفته ست

نفرین به سربلندی و پستی باد
نفرین به عشق باد و به هستی باد
نفرین به هوشیاری و مستی باد
نفرین به مرگ باد و به هستی باد

( نصرت رحمانی )

دیشب توی همه ی خنده ها من این بودم ، امروز به بچه ها قول دادم که دیگر با ترانه هایم تف مالی شان نکنم ولی قول ندادم که وقتی دلم می خواهد به سکوت خودم و دیگران و به دنیا و زندگی و کوچکی خودم و بعضی آدمها تف نثار کنم (!!) ساکت بمانم . اینبار که نصرت رحمانی به دادم رسید .


دیشب رستاک خوب آمد : سه تا بندری بده صداشم زیاد کن !


از سه شنبه ساعت ۸ صبح تا الان کلا ۲ ساعت خوابیده ام . ولی بیشتر از این دیگر نمی توانم ! حالش را هم ندارم رکورد بزنم. این را هم بگویم و بروم بخوابم: فقط اینکه هنوز سکوت و بلاتکلیفی در مورد یک مساله آزارم می دهد . تمام این پست را نمی خواستم  سوژه برای به روز کردن وبلاگ دیگری بدهم ولی فکر کنم  دادم ! فعلا همین ! دلم هم برای آنهایی که اینهمه مطلب را می خوانند می سوزد . بیکارید می آیید وبلاگ من ؟!! شاد باشید و درست !

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

جلسه ی این هفته ی خانه ی ترانه تحت عنوان "موسیقی بهتر" و موضوع " آسیب شناسی موسیقی و ترانه ی امروز" با یاد استاد بیات پنج شنبه ی این هفته راس ساعت ۲ با حضور دکتر محمد سریر و آقای محمد صالح علا ، دکتر یداللهی و اجرای موسیقی مانی رهنما با همراهی داریوش تقی پور و حضور جمعی از هنرمندان مانند حمید حامی ، ابراهیم صادقی ، عباس لطیفی ، خانواده ی مرحوم بابک بیات و ... و با حضور اعضای خانه ی ترانه برگزار خواهد شد . منتظر حضور شما هستیم .
آدرس : یوسف آباد - فرهنگسرای دانشجو ( شفق )


مراسم نمایشنامه خوانی نمایشنامه ی بعد از هرگز ، نوشته ی دوست خوبمان هاله مشتاقی نیا ، با کارگردانی مهدی شایقی بهمراه جلسه ی نقد و بررسی توسط هیات مدیره ی انجمن نمایشنامه نویسان و اهالی تئاتر روز شنبه ۱۸ آذر در آدرس زیر برگزار خواهد بود :
خیابان انقلاب - چهارراه ولی عصر - خیابان صبای جنوبی - نبش کوچه ی ماه - ساختمان آفتاب - طبقه ی اول - خانه ی تئاتر


ما عادت کرده ایم به حسرت خوردن . بهمن یا اسفند پارسال بود که هنوز مدیریت بخش موسیقی مرکز فرهنگی هنری تهران با آرش بود و می خواستیم با هم برنامه ای برای بزرگداشت بابک بیات بگیریم . یک برنامه ی درست و حسابی در یک سالن خوب . درست در روزهایی که اجرای برنامه های موسیقی در تهران برای همه حسرت بود ( که هنوز هم هست ) . مقدمات کار انجام شد ولی زودترین زمانی که می شد برنامه را برگزار کرد مصادف بود با رفتن آقای بیات به کانادا . برگشتشان طول کشید و بعد از آن هم  آنقدر زندگی گرممان کرد که اصلا یادمان رفت  چه برنامه هایی داشتیم . دیروز این مساله یادم افتاد . وقتی با یکی از دوستان خواننده که قرار بود در برنامه حضور داشته باشد صحبت می کردم و ...
ما عادت کرده ایم به حسرت خوردن ! حالا که آقای بیات نیستند من و چند نفر از دوستان با پیگیری عجیبی دنبال یک بزرگداشت آبرومند برایشان هستیم . اما واقعا چه فایده ای دارد؟


این متن مهدی استخر را دوست داشتم .یعنی من باید می نوشتمش . احساس او زرنگی کرده است . پس بی اجازه می گذارم روی وبلاگ !!

سردردم را با قرص مسکن قسمت می کنم
یک ذره اش به دستمال دور سرم می چسبد
می خواهم خون بالا بیاورم ، بیاورم بالا  ، نه !!! من همین پایین ها راحت ترم.
قدم به قدم نزدیک می شود صدای پای آن طرف پنجره
روی سنگفرش... نه !! روی چرک و خونمرده های مغز من ...
نگاهم را ازحلقه ی در می دزدم و دزدانه حلقه می کنم در زیر قدمهای عابری که...
عابری که روی مغزم پا می کوبد
کمر ِ برگهای رنگ باخته می شکند بر شکم پیاده رو درست زیر پنجره زیر قدمهای عابری که...
از پشت شیشه همه چیز شیشه ای به نظر می رسد
بی اختیار بطری ِ ویسکی را پرت می کنم از پنجره بیرون درست جلوی ِ قدمهای عابری که
راه می رود زیر پنجره اما نه بر سنگفرش نه!!! بلکه...
ته سیگارش را قورت می دهد و  آب دهانش را زیر پا له می کند
قسمت را کاریش نمی شود کرد وقتی نیست!!!
از نگاه شیطنت بار پرده که مرتب از لا ی پنجره به بیرون سرک می کشد
می یابم که وقت ِ  فوت وقت نیست
پایم را پشت در جا می گذارم دنبال ِ کسی که رد پایش را جا گذاشته پشت پنجره...
جز زوزه ی یخ بسته ی باد ، برگهای رنگ و خود باخته ی درخت ِ پشت پنجره و کرم درختی
علامتی از حیاط نمی یابم
عبورش را احساس کرده بودم...نه!!! دیدمش و  نه!! دریغ از یک کلمه حرف ِمعقول
می خواهم بالا بیاورم بیاورم بالا خون عُق بزنم
دستمال سر دردم را خون پر می کند
اما خرسندم از اینکه فهمیدم خواستن حرکت می زاید و رسیدن سکون
آرام بار اضافی ِ سر درد را از روی ِ دوش ِ دستمال بر می دارم
هنوز سرم درد می کند
اما دیگر قرص به کارم نمی آید منی که دلم قرص نیست
از حقیقت یا توهم ِ صدای قدمهای عابری که از پشت پنجره کنار نمی رود
هنوز سرم درد می کند...
( مهدی استخر)
 

توی بد زمانه ای زندگی می کنیم . زندگی بی هیجان . عشق حساب شده ، بی جنون . دوستی های ... هی !! و من همیشه حسرت این را می خورم که چرا چند نسل زودتر به دنیا نیامدم ؟!

آنقدر ترانه ی مزخرف دارم و از همه شان هم پرینت گرفته ام که دلم هم نمی آید بیرون بریزمشان. به خاطر کاغذشان . پشتشان را می شود چرک نویس کرد . راستی من نمی ترسم بگویم که ترانه ی مزخرف هم کم نگفته ام تا خودم را پیدا کنم. اما دوستانی هستند که همچنان می گویند و همچنان حاشا می کنند. از شکم مادر فوق العاده به دنیا آمده اند !! صد رحمت به آنهایی که به دنیای کوچک خودشان افتخار می کنند و ادعایی هم ندارند !!

شما می دانید چرا این روزها فقط سلام ، خداحافظ ِ حسین پناهی و با صدای خودش می چسبد؟ شاید چون هنوز و همیشه " من می خوام برگردم به کودکی"

عشق دوحرفی چاووشی را که شنیده اید . حالا اگر همچنان عده ای بگویند که به خاطر قافیه است ولی وقتی ترانه سرای کار گفت منظورش از عشق دوحرفی ، زن بوده بیشتر از کار خوشم آمد .

 
چشمان تو حروف را بی استفاده می کنند
کافی ست نگاه کنی
تا فارسی ساکت شود .
(سید رضا سید حسینی )
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

فکر می کنم بعضی مواقع بیش از اندازه خودم را می اندازم جلو و پیگیری می کنم و همین ممکن است نهایتا به حس های بدی مثل بی احترامی یا ..  منجر شود .
دیشب زود خوابیدم (۱۲) و تا لنگ ظهر هم همچنان توی خواب بودم . خیلی وقت بود اینقدر زیاد نخوابیده بودم. شاید از همین است که احساس  بی انرژی بودن می کنم !!!! ولی سوال اصلی اینجاست که چرا روزهایی که کار بیشتر و وقت کمتر دارم  بیشتر وبلاگ می نویسم ، بیشتر می خوابم و ...


به طور انبوهی (!!)  دنبال سکس و فلسفه ی مخملباف هستم ! اگر کسی فیلم را دارد دست یاری به سویش دراز می کنیم ! قسمت هایی از دیالوگ هایش که خیلی چسبید !

ـ شنيدم.
ـ يك قهوه ی سرد با يك نگاه سرد لطفاً.
ـ چي مي‌خواي.
ـ مي‌توونم يك قهوه ی سرد با يك نگاه سرد داشته باشم، لطفاً.
ـ منظورتون چيه؟
ـ نگاه سرد لطفاً.
ـ قهوه ی مريم گرم بود؟
ـ آره باهاش قرار ملاقات گذاشتم.
ـ هر وقت عاشق شدم از يك درخت خشك يك مجسمه ساختم.
ـ اينو براي من ساختي؟
ـ اون يكي رو براي تو تراشيدم.
ـ مي‌دوني من كليد خونه‌مو هربار مثل يك راز پيدا مي‌كنم.
ـ اين چيه؟ ساعت؟
ـ اين كورنومتره.
ـ براي چي.
ـ لحظات خوش زندگي‌مو باهاش اندازه مي‌گيرم.
ـ تا حالا چقدر شده؟

-----

ـ پیدا کردی ؟
ـ هنوز نه. مي‌دوني عمر پروانه‌ها فقط يه روزه . توي همون يه روز به دنيا مي‌آن، عاشق مي‌شن، بچه‌دار مي‌شن، به هيچ چيز فكر نمي‌كنند تنها پرواز مي‌كنند و گل‌هاشون رو بوسه مي‌زنند. پروانه‌ها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند. من در اين چهل سال حتي به اندازه ی عمر يك روزه ی يك پروانه زندگی نکرده ام . تو چي؟
ـ من؟
ـ منظورم اينه كه حجم زماني خاطرات عاشقانه‌ تو چقدره؟
ـ كورنومترو  پيدا كردي؟ توي دستت بود.
ـ هنوز نه. هيچ وقت عاشق شدي؟
ـ نه.
ـ شايد به خاطر اين كه در هواپيما طبق مقررات مهماندارها بايد قلبشون از سنگ باشه.
ـ راستش فقط يك بار عاشق شدم. اوندفعه‌ رم خودم نفهميدم. مادرم فهميد. يادم مي‌آد بچگي‌ام وقتي مي‌رفتم به كوچه يه پسري ‌رو مي‌ديدم اون هميشه منو نگاه مي‌كرد، مثل گربه‌اي كه بخواد كبوتري رو بگيره. من ازش مي‌ترسيدم و قلبم تاپ تاپ مي‌كرد. از اون خيلي مي‌ترسيدم. به مادرم گفتم من از اين پسر مي‌ترسم، هروقت اونو مي‌بينم قلبم تاپ تاپ مي‌كنه. مادرم گفت تاپ تاپ قلب علامت ترس نيست، علامت عشقه. تو عاشق شدي دختركم!

-----

 حالا قلبت تاپ تاپ مي‌كنه ؟ مي‌خوام تو رو تو آغوش بگيرم.
ـ چرا مردها همه‌اش مي‌خوان جسم زنو تسخير كنند؟
ـ براي اين كه مي‌خوام عشقمو ثابت كنم.
ـ تصاحب تن، عشقه؟

به کورنو متر ، عشق و زن فکر کنید !  من هم همچنان به ترس فکر می کنم !


دوست داشتید مرگ و شاعر را ببینید . خودم هنوز ندیده ام ولی می گویند کار خوبی ست . 
شاد باشید و درست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

من عزادار خوبی نیستم . هیچ وقت هم نبوده ام. برای همین الان که دارند بابک بیات را به خاک پس می دهند نشسته ام پشت این دستگاه تا باز به زبان صفرو یک با شما حرف بزنم . درد دل ؟! نه بابا!  نه دلم درد می کند و نه درد دل کردن مفهوم قابل درکی برایم دارد !! بابک بیات هم که نمُرده است . باور کنید . اصلا هیچ کس هیچ وقت نمی میرد. مشکل از ماست که معمولا بعد از یک اتفاق افراد را  دیگر نمی توانیم درک کنیم و این غمناک است . احساس می کنیم نیستند و جای خالی شان آزارمان می دهد. گرچه  ناتمام ماندن رفتارها و کارهای کسی  که به اصطلاح مرده است هم دردی ست . در واقع درد بزرگ ، مسدود شدن و به دیوار خوردن پروژه ایست که ما به نام زندگی می شناسیمش !! البته قطعا این مساله در مورد کسانی مصداق دارد که زندگی می کنند نه کسانی که زنده یا مرده شان نه چیزی به این دنیا می افزاید نه چیزی از آن کم می کند ! حالا کمی فکر کنید ! می بینید؟ بابک بیات برای این دنیا مهم بود چون زندگی می کرد. برای همین است که اینهمه آدم دارند  آخ و وای می کنند.  ولی به همه قول می دهم بعد از مدتی " این نیز بگذرد" . این گریه و زاری ها و این مرثیه خوانی ها هم تمام می شوند . بدن بیات هم توی خاک خوراک لذیذی برای کرم ها خواهد بود . گرچه اگر کرم ها هم کمی انسانیت(!) حالیشان بشود خواهند دید که این پوست و استخوانی که با یک بیماری جنگیده و تسلیم شده است دیگر چیزی برای خوردن ندارد . یا اگر کمی معرفت داشته باشند و به مغزشان فشار بیاورند می بینند بعید است از نت های استاد خاطره ای نداشته باشند و آنوقت است که به شما قول می دهم پنجه های بیات سالم و زنده تا ابد هم نمی پوسند . چون مثل روح بیات که همین الان دارد پشت پیانویش " کو آشنای شبهای من کو" را می نوازد ماهیتی فرازمینی دارند . راستی اصلا لازم هست از کرم هایی بگوییم که یک عمر روح و جان استاد را آزردند و خوردند و به چنان روزی انداختندش که خانواده اش ۶۰ میلیون نداشته باشد برای عملش . آخر کسانی که توی موسیقی و این بازیها هستند می دانند ۶۰ میلیون که پولی نیست . ولی .... اَه ! اصلا دیگر چه فرقی می کند؟ مهم اینست که بیات مرده است و حتی این مساله که روحش دورو بر ماست و دارند می نوازد و ..  همه کشک است و کرم ها حتی پنجه هایش را هم خواهند خورد و شاید با اشتها تر هم بخورند !  مهم اینست که از این به بعد وقتی " چیزی جز تنهایی با من نیست " را گوش می دهیم کمی بیشتر حالمان گرفته خواهد شد چون جز تنهایی خودمان تنهایی استخوانهای بیات توی گور هم درد دارد و ........  
ایرج عزیز ! چرا صدایت اینهمه گرفته بود ؟ می ترسم از اینکه گریه هم کرده باشی . من جز مادر بزرگم توی از دست رفتن هیچ عزیزی گریه نکرده ام. با اینهمه همان موقع هم همه شاکی بودند که چرا اینهمه توی مرگ مادر بزرگم بی تفاوت هستم  .ایرج عزیز ! اصلا دیگر چه فرقی می کند ؟ یعنی هنوز مهم است که نمی توانی برای آخرین بار با رفیقت خداحافظی کنی و خیلی دلت برایش تنگ شده است و حتی توی مراسم تشییعش هم نیستی و الان دارند توی خاک می گذارندش و دیگر بابک را نخواهی دید و...... مهم نیست به خدا . تو و بابک که خیلی وقت بود فقط به خاطراتتان دل خوش بودید. به نت های و ترانه ها زل زده بودید و دنبال هم می گشتید !  این مهم بود که بیات هم مُرد و دیگر نیست . حالا همه ی آنهایی که خوب بلدند توی سرشان بکوبند شروع کنند. مثل زنیکه هایی صدای جیغ و دادشان توی مراسم تدفین همیشه توی گوشم هست و قسمتی از خواب های بد منند  وقتی دارند از گریه و شیون خودشان را پاره کنند . حالا "کاش" ها و "اما" ها و "شاید" ها ست که صف می شوند . نمی خواهم بدانم که "فلانی " و "فلانی" و "فلانی"  که  به درو دیوار می زدند تا  برای کمک به بیات کنسرت برگزار کنند واقعا به فکر استاد بودند یا این را فرصتی می دیدند برای روی سن رفتن و دوباره خواندن و از یاد نرفتن ، وقتی رسما دیگر خیلی وقت است توی این شهر پر از جیغ و دود آواز خوانی هم قدغن شده است. اصلا  کسانی که زندگی شان را از بابک دارند و توی " ...یه" و ... زندگی می کنند و فلان جا و فلان جا هم ویلای هکتاری دارند یا این همه اسم که برای کمک به بیات صف کشیده بودند نفری ۵ میلیون می گذاشتند این پول خیلی زودتر ها جور نمی شد تا پای وزارت بهداشت وسط بیاید و بگوید آقا ما می دهیم !؟  یا نمی خواهم به پروپای آنطرفی ها بپیچم که بامعرفت ها ! مگر با بابک کم خاطره داشتید؟ مگر نمی توانستید نفری سه چهار درصد از سود اینهمه کنسرت را بفرستید برای بابک تا اینطوری نمیرد. کنسرتهایی که تبلیغاتش ما را هم هوایی کرده پای پیاده راه بیافتیم بیاییم شاید هم خودتان دلتان برایمان سوخت و یک بلیط مجانی دادید  تا ما خودمان را بالا پایین بندازیم و جر بدهیم و شما هم همچنان عربده بکشید و خوش باشید و باشیم و... هی !! به خدا اینها دیگر مهم نیستند . نمی دانم اصلا برای چه دوست دارم دنبال مقصر بگردم؟ آخ و وای های شما هم دیگر فایده ای ندارد . بابک مُرد ! الان هم کرمها منتظرش هستند . شما توی سرتان بزنید . من هم  ترجیح می دهم بروم روی تخت دراز بکشم و سعی کنم استاد را بشنوم . چون دیگر برای همیشه دیدنش غیر ممکن است . دلم هم کمی درد می کند. شاید باز تنگ ...

" با کوچه آواز رفتن نیست . فانوس رفاقت روشن نیست . نترس از هجوم حضورم . چیزی جز تنهایی با من نیست ... 
  بی تو به کابوس و به رویا مشکوکم . به شعله به پروانه حتی ... "


اجرای قطعه ی کوتاهی از ترانه ی جنگل با صدای بابک بیات

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

متاسفانه امروز صبح روی موبایلم  خبر به همین کوتاهی بود :  آهنگساز برجسته آقای بابک بیات به خاطر بیماری کبد فوت کردند . زمان و مکان مراسم تشییع جنازه هنوز به طور قطعی مشخص نیست ، ولی به احتمال زیاد فردا یا پس فردا تشییع جنازه انجام خواهد شد و مراسم ختم نیز به احتمال زیاد در خانه ی سینما برگزار می شود .

این مصیبت را به خانواده ی آقای بیات ،  مخصوصا باربد و بامداد عزیز ، آقای ایرج جنتی عطایی و به همه ی دوستانی که بابک بیات مثل پدرشان بود ، مخصوصا مانی رهنما و بابک صحرایی تسلیت می گویم .
توی زندگی ام جز دو بار توی تشییع جنازه ی هیچ عزیزی شرکت نکرده ام . پس اگر باز هم من  را ندیدید دلگیر نشوید .

خبرهای تکمیلی را در همین وبلاگ می توانید بخوانید .

مرتبط :

ایسنا - بابك بيات درگذشت
ایسنا - بابک بیات به روایت بابک بیات
بازتاب - بابک بیات درگذشت
گاهنوشت های ایرج جنتی عطایی - آه خنیاگر خاموش ِ من
آلوچه خانوم - کابوس های مردی که بی پیانویش در یک اطاق حبس شده بود
دیده بان ایران - مشکوکم به خواب نیمه شب ، مشکوکم !
بی بی سی - بابک بيات آهنگساز ايرانی درگذشت
ایلنا -  بابک بیات هم رفت
آلما - بابک بیات هم تا پول برسد مرد!
هفتان - «اى بزرگ موندنى»؛ نگاهي به زندگي و آثار زنده‌ياد بابك بيات

آخرین خبر : چهارشنبه ۸ آذر ساعت ۹ صبح از مقابل تالار وحدت - تشییع پیکر بابک بیات.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

بعد از چهار روزِ شاد، خوب و پر انرژی حالا باز منتظر ترکیدن هستم .


به طور مداوم به سرم می‌زند یک چیزهایی اینجا بنویسم اما هر بار منصرف می‌شوم . دوست ندارم احساسات شخصی‌ام عمومیت پیدا کند. از نوشته‌ای طولانی همین چند سطر پایینی را می‌گذارم بماند.

روی یک کاغذ طرحی را یادداشت کرده بودم و دی‌شب  تمام مدتی که هدفون توی گوشت بود به همان نوشته فکر می کردم. به همین نوشته :
" چهار راه راه ولی عصر، کافه گودو، پیتزا سیاه و سفید، تئاتر شهر، مُشمپای ِ غذای پاره شده توی میدان فاطمی، فرح‌زاد و قلیان، بام تهران با آن بدو بدو ها و گول مالیدن من، ... توی همین مدت کم همه‌ی این‌ها با ما خاطره دارند. با این‌همه اگر همه‌شان هم فراموشی بگیرند موزیک پِلایِرِ گوشی‌ام هیچ چیزی را از یاد نخواهد برد. ۵۱۲ مگا بایت رم  دارد خُب! "   راستی می‌دانی خیلی وقت است با هم تئاتر نرفته‌ایم؟!


لازم است توجه دوستانی را که دو پست قبل را نخوانده‌اند به این نکته جلب کنم که می‌توانند ترانه‌ی " آدمای خونه ی ما " را با موزیک ، تنظیم و خوانندگی "ایمان حجت" و شعر "افشین مقدم "  از اینجا داونلود کنند .


فروغ را زیاد دوست دارم . خیلی زیاد :

و داد زد : « باور کنید
              من زنده نیستم »

من از ورای او تراکُم ِ تاریکی را
و میوه های نقره‌ایِ کاج را هنوز
می دیدم ، آه ، ولی او...

او بر تمام این‌همه می لغزید
و قلب بینهایت او اوج می‌گرفت
گوئی که حسِ سبز درختان بود
و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت

حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم
و آنقدر مُرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی‌کند .

( فروغ فرخزاد )


یک ترانه‌ی قدیمی تقدیم به شمایی که از این‌جا ترانه می‌خواهید.  (دلیل قافیه نداشتن بند آخر اجرا در موسیقی‌ست! ) :

(آخر قصه)

و ما با هر نفس بی گمان خدای را به صليب می کشيم...

آخر قصه يه خط موند       تو حصارِ نقطه چين‌ها
حرف تازه اي ندارم
         منم و تب و همين‌ها :

------
فکرِ يه شرابِ کهنه م
       
با يه طعمِ نابُ عالی
آخه
 مستت که نمی شم
       با نوشتنای ِ خالی

توی فکرِ يه صليبم           برای خداي  قصه
وقتي شكل مرگ
اونه       لحظه لحظه هاي قصه

توی فکر يه نگاهم            که چشام اونُ بگيره
توی واژه هام هدر شه
      
 تو ترانه هام بميره

يه سرنگ بسه عزيزم       تا که خوش بشم دوباره
يه سرنگ هوای خالص 
  
تو رگی که بی قراره

توی فکر يه ترانه م          برای آخر بازی
شکل جون کندنِ من شه
    
وقتی از من پل می سازی

------

داري از من پل می سازی    با يه نقطه چين  دو تا خط
داري از من پل می سازی
  
داري از من .... (بوق ممتد)

( میثم یوسفی / فروردین و اردی بهشت ۸۴ )


و شايد مرگ
عقوبت ِ گم کردن ِ لهجه ی کودکانه ی زندگی است.

(شيطان نامه های عاشقانه ی خدا را دزديده است /  علی رضا روح نواز )


تعلیق فوتبال ایران هم مبارک همه باشد !


شماره ی جدید گل سرخ ترانه را هم بخوانید. یادداشت من را هم دوست داشتید بخوانید .

شاد باشید و درست

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM