تبليغاتX
که زن نبودی...امّا

این مشخصه که من هیچ وقت طرفدار جنگ نبوده ام ! اما همیشه آرزوم این بوده که بجنگم و بمیرم. نمی تونم لذت مردن توی راهی که می دونی به مرگ می رسه ، لذت طغیان ، لذت کشتن برای کشته نشدن ، لذت کشتن برای یک وجب خاک بیشتر ، لذت کشتن برای آزادی ، لذت کشته شدن برای آزادی ، لذت ... اُه ! تصور کنین . نمی تونم این لذت ها رو در خودم بکشم . همیشه دوست داشتم که یک بمب به خودم ببندم و به دشمن بزنم و بمیرم. یا دقیقا یادم میآد که رویای کودکی هام مردن به طریق اون فیلمی بود که خلبانش با هواپیما به یک ساختمان دولتی دشمن می زد و می مرد. شاید این از نیمه ی یاغی ام ، نیمه ی تروریستم ، نیمه ی شرورم می آید. شاید هم همه چیز تقصیر همان بمب هایی باشد که هنوز صدایشان توی گوشم هست. خمپاره هایی که سوت می کشیدندو بزرگ می شدیم .تقصیر جنگی باشه که توش متولد شدیم، باهاش قد کشیدم و داریم با بقایاش زندگی می کنیم.


این روزها پُرم از ترانه و این خیلی خوبه. خیلی خوب !!! ولی اول ترانه ای از مهیار کاظم زاده داشته باشید و بعد ترانه ای قدیمی از خودم!!! این پارادوکس پر ترانه بودنم و این مدل ترانه گذاشتن هم بد چیزی نیست ! بعدا در مورد این روزها بیشتر صحبت می کنیم !

چـرخ گوشـت !)

             

یه هـفـتـه  گـذشتـه از اولِ مـاه                          هـفـتـه ی جـهنـمـی ،  پُراضـطـراب

مثل بدبخـتـا داره جـون می کنـه                         توی وحشت ، مثل بختک توی خـواب

 

نمی تونه فکر کنه که چـی می شـه                      مثل آویـزون شــدن تـوی یه چـاه

مثل چرخیده شدن تو چرخ گوشت!                      خود کشـی یه عـذرِ بـدتر از گنـاه ! 

                                       

یه هفته گذشتـه و خبری نیسـت !                      « نـامرد ، حتـی یه بـار  زنگ نزده »

باخودش میگه:«خدایا چی میشه ؟»                   مگـه ظـرفـیـت دخـتـر چِـقَـده ؟    

 

« یا امـامـزاده کنیـز تو می شـم »                      واسـه ی آخـرِ مـاه یـه نـذری کـــرد

آه و نـالـه  ، هـذیـان و نـفـریـن                       « خدایا ! چـرا شروع نمی شه درد ؟»

 

شب هشتم  با یه درد از خواب پرید                     عـرق سـردی  رو پیشـونیش سُـرید

« رحم کـن خدایا تکـرار نمی شه »                     یه دعایی خـونـد و آروم دست کشید

 

دست کشید خونو که دید  آروم شد                      صـــدای اذان  ،  صـــدای بــارون

گریه ی شوق ، دیگه خوشحال نمی شه                هیچ وقـت اینهـمه از دیـدن خـون

                                              ********

آخــرِ مـاهـه   ،  صــدای نـالــه                        یه نفـر نـذرشـو با ولـع می کــرد !

«مواظب باش» دوباره تو چرخ گوشت               خالی می شه بچه ی اون نامرد   

 

(مهیار کاظم زاده)


 

(اینجا شب زود می رسه)

به رفیق، آرش افشار كه صدا و ترانه هایش از ديوارها بلند ترند.

 

اینجا شب زود می رسه         اینجا روزا زخمیَن
اینجا دیوارا از ستاره ها بُلن ترن
زیر آسمونی که          داره از سیاهیِ سُرفه می میره
همه ی چشما  تَرَن
پای چشمای ِ تَرِت       توی باریکه ای از اشکای ِ تو
لحظه هام جیغِ شکنجه می زنن
به دست ِ ابرا چتر بده     که خیسِ گریه هام نَشَن     
                            - که خیسِ گریه هات نَشَن

انگاری که وقتِ رفتنه       آره       وقتِ رفتنه    آره   آره  آره
گرچه خیلی وقته که      خنده هامون کِسِلَن    
                           دستامون یَخَن واسه خدافظی

اما باز تو ضرب بگیر تا من برقصم  
           حالا که

                          روی ِ ارابه ی هق هق نعشمونو می برن
همه ی آسمونا همینجوری سیا که نیست        
شاید فقط    اینجا یا  اونجا   یکی شون  یکی شون فقط یه کم سیا تره
یکی شون    یکمی سیاتره
انگاری که وقتِ رفتنه       آره       وقتِ رفتنه    آره   آره  آره
تا تهِ چشمای تو که خیلی از آسمونا سیاتره
دیگه وقتِ رفتنه       آره       وقتِ رفتنه    آره   آره  آره

(میثم یوسفی)

پیوست  دارد !


این روزها بیشتر کنار خانواده هستم. بی فراز و فرودی در یک جریان خطی زندگی می کنم ! به خانواده کمک می کنم و این برای زندگی من که معمولا کسی کار فیزیکی کردنُ ازم مشاهده نکرده نقطه ی عطفیه وبرای اطرافیانم جالب !! این روزها به عادت دیر خوابیدن و نخوابیدنم برگشته ام ! البته این نخوابیدن مخصوص شبهاست و قطعا روزها جبران می شه . عادتی که امتحانات مخدوشش کرده بود. این روزها کتاب می خونم، تقریبا هر شب پرترانه ام و... زنده ام. این روزها گاهی دلتنگ دوستانم می شوم و ... زنده ام. ولی دردی هست که مخصوص این روزها نیست . دردی که عادت شده برای ما . دردی که اگر مدتی نباشه انگار این دنیا خانه ی اشباحه. مردم این دنیا عادت کرده اند . عادت کرده اند به خون. خون . خون . خون . خون . خو ن . خ و  ن . . . . . . . . . . . . . .


هی تو ! یه سورپرایز واسه ت دارم، فعلا تو خماری بمون !!!
شاد باشید و درست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

حتی جهنم هم مردای خودشُ داره ! (قسمتی از دیالوگ  فیلم دروازه ی نهم - رومن پولانسکی)


صبح کاذب ،پیرزن بی نوا، هفت قلم آرایش می کرد و لباس های حریر صورتی گلدار می پوشید و یک تور حریر صورتی نازک خالدار، به روی پیشانی و اطراف صورت و گردن و دور سرش می پیچید ! که شاید ، شاید باقیمانده ی موها و بقایای پوستی لطیف و ثروتی از دست رفته بیش از این ریخته و چروکیده نشود ! (اطلسی - پری صابری)


نمی دونم ! اگر جسارت این ترانه باعث آزردگی خاطرتون خواهد شد ببخشید ! من توی نوشتن از هیچ تجربه ای واهمه ندارم. و سعی می کنم تا جایی که می تونم همه ی ابعاد زندگی که در بیرون وجود دارند رو به ترانه هم بکشم. این حقیقتیه . همون طور که قصه ی ترانه هم قطعا وجود خارجی داره ! اینم یه تجربه بود. (البته پیش از من تجربه ی عزیزی در غزل با همین سوژه منتشر شده. گرچه نوع تالیف های ما قطعا متفاوت هستند. )
در ضمن  نادر بختیاری عزیز هم روی این ترانه ملودی گذاشته و خونده. شاید همین روزا بذارمش روی نت تا گوش بدین !

همه جام می لرزه               تا به تو دس می زنم
توی چشمات می شه دید       اونی که مرده منم

وقتی من عاشقتم                 وقتی تو عاشقمی
وقتی تا آخر عمر               توی  خون من کمی

می شه راحت حس کرد       عشقِ ما جنسِ چیه؟
می شه راحت فهمید            اونی که مرده کیه؟

اونی که مرده منم               رو لبات مثل سکوت
عشق،همجنس بازیه             وسطِ یه برهوت

جنسیت یه فاجعه س            تا که مال هم نشیم
سیمیه که خودمون              رو تنامون می کشیم

لحظه های آخره                 من به تو نزدیکم
مرگ من روشنیه               بی تو که تاریکم

ما یه خطیم ، دو کمون          وسطِ یه بیضی
lesbian's are so hot
lesbian's are crazy

lesbiasn's are crazy

(میثم یوسفی)


اینهمه اتفاقات بد دورو برمون داره میافته ! بد ! ولی همه ی رسانه های دنیا گیر دادن ببینن ماترازی به زیدان گفته تروریست که زدتش یا نه ! یا گزارش می دن که بازار فاحشه ها توی آلمان کساد بوده و دارن علت شناسیش می کنن ! حالا اینا اتفاقات خوب رسانه ای هستن !  حتی جای تاسف هم برای این دنیا نمونده !


من خواب بد زیاد می بینم. تو خوابای من ، همه ی دنیا شیب داره ، جوری که هر لحظه ممکنه بیافتی. مادرم می گه خرگوش تو خواب علامت بدیه !
(گردش تابستانی-نمایشنامه-حمید امجد)


زندگی چیزی نیست جز خواب ، ترس ، نوشتن ، و دلتنگ نشدن ! من زور می زنم که بگویم دلتنگ کسی نمی شوم ! زور می زنم تا با تنهایی هایم خوش باشم. این حقیقت تلخی ست !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

به سلامتی تیم محبوب بنده رفت فینال. ایتالیا .آره  از ترس حذف شدنش صدامو در نمی آوردم.
ایشالا اونطرفم فرانسه میاد ! کلا باید اقرار کنم که فوتبال تو مارادونا و روبرتو باجو و زیدان خلاصه می شه. گرچه الان هانری رو تو بازیکنای حاضر از همه بیشتر دوس دارم. اینم از تب جام جهانی که به اینجا هم رسید !!


تقدیم به سعید کریمی  !

 

(اینجا هوا بده)

نمی دونی مگه؟         اینجا هوا بده
انقد سرده که            خورشید یخ زده
نمي بینی مگه؟         بدجور هوا پسه
حتی صدای من          بهت نمی رسه !

پالتوی پوستِ تو رو شونمه که سردم نیست
با تو هستم که صدام فریاده
سایه ی تو روی شعرامه که ترس اینجا نیست
تا تو هستی نفسم آزاده

خودت می بینی که    چه فصلِ سردیه
خودت می دونی که   سرما چه دردیه
خورشیدِ چشماتو      از لحظه هام نگیر
با عاشقت بمون       با عاشقت بمیر

پالتوی پوستِ تو رو شونمه که سردم نیست
با تو هستم که صدام فریاده
سایه ی تو روی شعرامه که ترس اینجا نیست

تا تو هستی نفسم آزاده

 

ـ میثم یوسفی -

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

روزهای بی ترانه ای هستند !


خیلی وقت است که جز هوا را نبوسیده ام
جز دیوار را ندیده ام          و سرم را جز زانوهایم کسی تحمل نکرده است

خیلی وقت است که لبهایم طعم خمیازه دارند
و حتی حالا که به تو فکر نمی کنم ذهنم گل نمی دهد
بغضی نیست که از شب ترانه ای بیاویزد
  
  و فکر می کنم همه چیز چقدر ساده می تواند اتفاق نیافتد
حتی شبیه جریان کسل کننده ی رودخانه در دلِ جنگلزار یا شبیه عادت روزانه ی چوپان برای به چرا بردن گوسفندان / هم / نه !
هر اتفاقی می تواند در نیافتادن اتفاقی شکل بگیرد
ولی نیافتادن هیچ اتفاقی اتفاق نیست !!
این عادتی ست که شبیه هیچ عادتی نیست !
و من شبیه افتادن هیچ اتفاقی هستم که حتی دلش برای خودش هم تنگ
                                                                       - نمی شود !


اینجا مطلبی بود که به خاطر پافشاری دوستان مجبور به خود سانسوری شدم و این دلیلی نداشت جز احترام به نظر اونها !


ترانه ای از دوست خوبم افشین مقدم عزیز تقدیم به شما .

(دو جنسی)

 

تا فردا وقت بده فک کنم

مایلم آدمی تازه شم

با عوض کردنِ جنسیت

وارد عالمی تازه شم

 تا فردا وقت بده تکلیفه

خودمو با تو روشن کنم

درصدی از خودم کم بشم

مردی -ُ بدل به زن کنم

حرف زدن ساده نیست ،سیمیه

دور دندون ِ ارتودنسی

وقت بده فک کنه آدمه

نیمه مرد ، نیمه زن ، دوجنسی

بیش از اندازه عاشق شدم

حوصله م از خودم سر میاد

این عمل ساده نیست از فردا

جای ریش خطِ لب در میاد

بررسی کردنِ یک سری

دغدغه های کوچک شده

پخت و پز،تخت خواب ،زایمان

شایدم ترسِ من بی خوده

وقت بده فک کنم که من -ُ

توی ِ چه حجابی می بری

فلسفه ت چادر و مقنعه س

یا فقط مانتو -ُ روسری؟

آغازِ زن شدن از کجاس؟

رشد چن میلی ناخنی؟

رابطه های چند جانبه م

با پسرها رو قطع می کنی؟

تا فردا وقت بده به احمد

 بگم که عروسی می کنم

با مردا فقط دس می دم -ُ

با زنا رو بوسی می کنم

تا فردا وقت بده فک کنم...

 

(برای خوانش بهتر در بعضی جاها بجای کسره از (ه) استفاده شده است.)


اشیا نباید لمس بکنند ، زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان می گیرد، سر جایشان می گذارد ، میانشان زندگی می کند : آنها مفیدند ، همین و بس . ولی آنها مرا لمس می کنند و این تحمل نکردنی است. می ترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زنده اند.
( ژان پل سارتر / تهوع )


شاد باشید و درست !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar