تبليغاتX
که زن نبودی...امّا

سایت گل سرخ ترانه (یاران ایرج جنتی عطایی)  گفتگویی آنلاین با آهنگساز برجسته ، فرید زلاند 1شنبه 31 اردیبهشت ساعت 21:30 به وقت ایران ترتیب داده است. علاقه مندان جهت مطرح شدن پرسش هایشان از وی می توانند سوالهایشان را به آدرس اینترنتی :
info@golesorkhetaraneh.com

ارسال کنند و جواب پرسش هایشان را از طریق انجمن گفتگو در بخش پاسخ به سوالات دریافت نمایند.

برای دریافت اطلاعات بیشتر به سایت گل سرخ ترانه و قسمت انجمن  گفتگو مراجعه کنید.


 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

هیچکسی در زیر آسمانی که ابرهای اسفندی، سیل آسا بر سرش باریدن گرفته و برق جهان را پر از نور و غوغا کرده است، دعای باران نمی خواند. ( دکتر علی شریعتی)


خبر اینکه این روزها ترانه زیاد دارم، و البته غزل. یهویی میاد خب !
ولی این تازه نیست. تقدیم به شما تا اینجا رو بیشتر از این گرد و غبار نگرفته :

(مسخرگی)

 

بوی باروت تو فضا پیچیده                باز تو خاطرات گُر می گیرم

فکر نکن که سرنوشتم این بوده           حالا که بدونِ تو می میرم

 

یا تو می رفتی یا من راهی بودم          کاغذا سفید بودن هر بار

دیگه از ایستگاه تنفر دارم                 از صدای کشتی یا سوتِ قطار

 

بارونای موسمی شروع شدن             هیشکی نیس واسه م یه دونه چتر بده

من همون گربه ی ولگردم که            زیر چرخ ماشین ِ تو له شده

 

همه ی روزای بی مکاشفه                من می خواستم که گناهِ تو باشم

کاش می شد فقط یه قطره خونتو         روی دفترای شعرم بپاشم

 

یکی می ره یکی گریه می کنه           لحظه داره چیکه چیکه می چکه

تو چشام نگا کن و آروم باش             عزیزم آزادیت مبارکه

 

توی اوج اینهمه مسخرگی                واسه من فقط کمی ویسکی بریز

دیگه حرفی واسه گفتن ندارم             پا نوشت : یک شبِ بی تو ، پاییز

 

(میثم یوسفی)


و نمایشگاه کتاب امسال  چیزخاصی نداشت ! کتاب من هم که نرسید. به این زودی ها هم آماده نمی شه ! فقط یکی از اتفاقات خوب آشنایی با غزل سرایی ناب در پی هم قدمی با عزیزم حسین غیاثی بود. حامد عسگری ، شاعری قوی از خطه ی کویر و خرما. بم . و مثل خرما هایشان چقدر شیرین بودند غزل هاش ! خوشحالم که این روزها با غزل های کتابش ـ حال و حوائی از ترنج و بلوچ - که با امضایش دارم، می خوابم. انتخاب یکی از بین اینهمه کار خوب سخت بود. کاری که احساسم نسبت بهش بیشتر بود تقدیم به شما. اگر تونستید کتاب رو هم حتما از دست ندین.

همراه با وزیدن ِ نُت های ساکسیفون
در عصر شرجی ِ غزلی غرق ِ اُدکلن
یک جفت چشم ِ شرجی ِ شاعر کُش ِ قشنگ
از بستگان ِ دختر ِ همسایه ی <نِرون>
بر روی کاج ِ پیر ِ دلم لانه کرده اند
آرام و سرد مثل غم و خنده ی ژکون ...
< د > وزن بیت قبلی من را به هم زده
لعنت به فاعلات مفاعیل ُ فاعلن
*
من قانعم تو را به خدا جان مادرت
امشب بیا و روسری ات را سرت نکن

(حامد عسگری)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

در جامعه ي ما هر آدمي كه در سرِ خاكسپاري مادرش نگريد ، خودش را در معرض اين خطر مي آورد كه محكوم به مرگ شود
***
اين جمله اي بود كه آلبر كامو نويسنده ي شاهكار هايي مانند " بيگانه" و" طاعون" در مورد بيگانه گفته بود . و بعد ها در توصيف اين جمله گفت كه " مرادم از آن گفته جز اين نبود كه قهرمان كتاب محكوم مي شود زيرا در بازي همگاني شركت نمي كند. بدين معني او با جامعه اي كه در آن مي زيد بيگانه است."
با اين اوصاف شايد ايرج جنتي عطايي و ديگر ترانه سرايان و حتي انديشمندان بيدار هميشه با جامعه ي خود بيگانه بوده اند . چون نخواستند كه " مرگ مادرشان" را باور و يا در" مراسم خاكسپاري" اش شركت كنند. ادامه ی مطلب را اینجا بخوانید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 

اگه حوصله ی خوندن همه شُ ندارین همین حالا بی خیال بشین. اینطوری بهتره. ممنون !


آن کس که چیزی ندارد تا به خاطرش بمیرد دیگر چیزی نخواهد داشت تا به خاطرش زندگی کند . (پشت تقویمم اسم نویسنده ش رو آنتونی گیدنز نوشتم . نمی دونم درسته یا نه !)


به همت گل ِ سرخ ِ ترانه  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ساعت 21:30 به وقت تهران گفت و گویی آنلاین با داریوش اقبالی  صورت خواهد پذیرفت . علاقه مندان برای دریافت اطلاعات بیشتر می توانند به این سایت مراجعه کنند .


بعضی وقتها آدم کلی حرف داره تا بگه و بنویسه. یا توی اون لحظه انگیزه ی بازگو کردنش نیست یا فرصتش. ولی وقتی شرایط فراهم می شه یادت می ره چی می خواستی بگی ! اینم برای خودش مشکلی شده ! حالا من این پست می خوام یه ریز بنویسم و حرف بزنم ! شاید آخرش ترانه هم نداشته باشیم. نمی دونم بریم ببینیم چی پیش میاد !


می خوام از خودم بگم ! چون آدمی هستم که خیلی وقتها خودم بیشتر از حاشیه های دورو برم برای خودم اهمیت دارم . نمی دونم خوبه یا نه ! آدمی نیستم که دورو برم رو ندید بگیرم. اما خیلی وقتها با خودم بیشتر و راحت تر زندگی می کنم. یه وقتی از زمین و زمان می نالیدم. می خواستم تنهایی دنیا رو بسازم ! جدی می گم ! اما نه ! الان به این نتیجه رسیدم تا خودم اونی که باید نشم اتفاقی توی دنیا هم نخواهد افتاد. هیچ وقت هم از جایی که هستم راضی نبودم. طبیعت انسان تکامله . هیشکی نمی تونه بگه که الان یک انسان کامل هست و دیگه نیازی به بهتر شدن نداره. هرکس این حرف رو بزنه خودش ضعیف ترین و ناقص ترین فرد جامعشه. در ضمن هیچ وقت هم احساس نکردم از حتی یه نفر از افراد دورو برم- گیریم بی سواد ترینشون- در کل بیشتر می دونم. شاید توی زمینه هایی من بالاتر باشم اما قطعا جایی هست که اون از من دانا تر و مجرب تره. اینو بارها دیدم. اصلا شاید یکی از خوشبختی هام توی زندگیم این بوده که هیچ وقت از توده ی مردم جدا زندگی نکردم. توده ی متنوعی از مردم. من سالهای زیادی به خاطر شغل پدرم با روستایی ها ارتباط خیلی نزدیکی داشتم . شاید همون دوره منُ از خیلی از امکاناتی که داشتم محروم کرد ولی به چیزهایی رسیدم که هیچوقت حسرتِ شرایط و امکاناتی رو که از دست دادمُ نمی خورم. شاید یکی از رسالت های انسان بودن دیدن و درک کردن چیزهایی باشه که خیلی ها ازش غافلن . در مورد اون دوران خیلی می تونم حرف بزنم . در مورد مردمی که اکثرا هدفشون از زندگی توی چند چیز کوچک خلاصه می شد. کار . پایبندی به اعتقادات و معاشی ساده ازدواج و تشکیل خانواده. حتی در جاهایی این معاش در حد زنده بودن نمود پیدا می کرد. همین فضا رو به دیگر اقشار جامعه هم می شه تعمیم داد. شاید مثلا برای  شهریها  همین ها کمی با تجملات و حاشیه ی بیشتر اتفاقات می افته و ... اما در مورد من گرا بودنم ! این حرفهایی که زدم دلیل این نیست که دورو بری هام برام اهمیت نداشته باشن. بلکه بعضی وقتها از این که چرا اینهمه از خودم برای افراد دیگر مایه می ذارم و ضررش رو هم می بینم شاکی می شم. بعضی وقتها به این نتیجه می رسم که برای هر کسی باید به اندازه ی خودش وقت گذاشت. اما چه کنیم که همیشه برای دورو بری هام اندازه هایی بزرگ رو مجسم می شم تا خلاف این ثابت نشده ! نمی دونم این حرفی که الان می خوام بزنم هم تحت تاثیر این شرایطه یا نه : خیلی ها هم هستند دورو برم که واقعا اندازه هاشون از اندازه های من بزرگتره . اینو باید درک کرد . از صمیم قلب می گم !


یا مثلا می خوام در مورد این بنویسم که چقدر آدم نحسی هستم ! (گرچه هرگز به اینکه کسی چه تقدیری داره اعتقاد نداشتم. قبول این نحسی هم بیشتر از جنبه ی مزاح خوبه !) خیلی از دوستام هنوز وقتی منو می بینن از اتفاقات بدی که براشون از حضور من افتاده می گن. یادمه وقتی توی دوران دبیرستان به طور جدی دنبال فوتبال بودیم (هنوز هم خاله م می گه همیشه فکر می کرده من و حامد - پسر داییم - حتما یه زمانی از اعضای ثابت تیم ملی فوتبال می شیم. از بس که یه زمانی فوتبال برامون مهم بود) اولین شماره ای که توی یک مسابقه ی مهم و رسمی پوشیدم ۱۳ بود. یا مثلا جمع عددهای شماره ی شناسنامه م یا جمع عددهای تاریخ تولدم می شه ۱۳ (شماره ی شناسنامه۸۱۴ .  ۱۳ =۴+۱+۸ ). از اون اتفاقات جالبی که برامون افتاده بود می تونم به روزهایی اشاره کنم که ما یه جمع ۴ نفره از بچه ها بودیم که شاید به خاطر مناسبات شغلی پدرامون همیشه باهم بودیم و در واقع صمیمی ترین دوستای هم ( هنوز هم یکی از اون بچه ها از بهترین دوستامه ! ) . یکی از تفریحاتمون این بود که ماشین های پدرامون رو هر سریه نفر دودر می کرد و می رفتیم مسافر کشی ، تفریح ، باغ یا از این حرفا . یه مدتی من مسافرت بودم و پدر یکی از بچه ها هم یه پژوی نو خریده بود و کار بچه ها توی مدتی که من نبودم دودر کردن اون بود . حالا اولین روزی که بعد از سفر من پیش بچه ها برگشتم و ماشین رو بلند کردیم رفتیم و گشتیم و برگشتنی وقتی می خواستیم ماشین و بندازیم توی پارکینگ اشتباهی راندده وقتی دستی بالا بوده گاز می داده و وقتی می فهمه توی همون حالت گاز دادن دستی رو ول می کنه و ماشین با یه جهش بلند در حالی که سمت راستش کاملا ساییده شده بود با دیواره ی ورودی پارکینگ وارد محل می شه. حالا بیا قضیه رو درست کن. و چه مصیبتها کشیدیم تا اون روز ماشین و ببریم صاف کاری تا یه جوری گند کاری مارو کمرنگ تر کنه ! و مدتی همین اتفاق حکایت جمع ما بود که تا روزی که میثم نبود همه راحت عمل زیبای دودر کردن پژو رو انجام می دادن بدون کوچکترین اتفاقی و وقتی من اومدم اون فاجعه رخ داد. یا همین هفته ی پیش وقتی با پسر داییم هوس کردیم بعد از مدتها اتوبوس سواری کنیم و مسیر زنجان به تهران رو با اتوبوس بریم وقتی مهماندار اتوبوس اومد برای پذیرایی دوتا آبمیوه ای که به ما داد سیب بود و انگور که عمرا نه من و نه پسر داییم دوست نداریم ! و بعدا هم فهمیدیم از هر کدوم از اینا تنها یه دونه داشته و بقیه می وه های دیگه ای بودن . این دیگه نحسی نیست. شانس گه ماست ! حکایات خیلی جالب تری از نحسی من هست که الان یادم نیستن.


یا می خوام از این بنویسم که شاید یکی از اصلی ترین دلایلی که هیچ وقت نذاشتم فردی (اینجا بیشتر جنسیتی مخالف با بنده مد نظره !) از یه اندازه ای بیشتر به من نزدیک بشه ترسم بوده . ترس از خیلی چیز ها . ترس از اینکه اصلا اشتباه می کنم یا نه ! اصلا این کار درسته یا نه . خودم توی حدی هستم که اجازه بدم طرف زیاد بهم نزدیک بشه؟ رک بگم ! واقعا چقدر فرد مقابل رو دوست دارم و چقدر به درست بودن این دوست داشتن اطمینان دارم و چقدر نفس این اتفاق درسته و مهمتر چقدر اجازه دارم دوست داشته باشم ! اینها سوالاتی بوده که همیشه توی مغز من( که شاید وجود خارجی نداره) بالا پایین می رفته ! خیلی وقتها از این که تنهام لذت می برم. خیلی وقتها از خاله زنک بازی هایی که توی ارتباطات دورو برم می بینم عقم می گیره و خوشحال می شم شبیه اونا نیستم. خیلی وقتها احساس می کنم اینطوری بیشتر به نفعمه ! آره ! بیشتر به نفعمه ! ولی بعضی وقتها هم پیش میاد که از اینکه کسی نیست دورو برم تا فقط از حضورش احساس آرامش بکنم سرم می خواد بترکه ! بعضی وقتها این تنهایی اونقدر کلافه م می کنه که می مونم ! وامی مونم. گفتم ! دلیلش هم چیزی نیست جز مغرور بودن و ترسو بودنم ! از اینکه مبادا اشتباه بکنم . چون هیچ وقت حاضر نیستم به اینهمه رفت و آمد های که توی ارتباطات دورو برم به راحتی شکل می گیره و کسی ککشم نمی گزه تن بدم . می فهمین چی می گم؟ من کسیُ می خوام که بیاد و بمونه و کاملم بکنه. چون آدمی هستم که توی این موارد اجازه نمی دم کسی اشتباه بکنه و هیچ وقت اشتباهی رو نمی بخشم و اگر این اشتباه از طرف خودم باشه تا همیشه.. نمی دونم. نه نمی بخشم ! خودمو اصلا نمی بخشم . ولی بعضی وقتها هم فکر می کنم شاید همه ی این سخت گیری ها و معادله ها با یه اتفاق ساده حل بشه. با یکمی راحت تر بودن با خودم حل بشه. طوری حل بشه که اصلا شاید تصورش هم برای فردی با این همه هارت و پورت امکان پذیر نیست ! چرا کسی بهم نگفته بود ترسو ها به بهشت نمی رن ؟!


یا می خوام از این بنویسم که نمی دونم چرا برای همه چیز دوست دارم فلسفه ببافم . استنتاج بکنم. و به نتیجه برسم. برای ساده ترین اتفاقات هم دنبال فلسفه بافی هستم. دوست دارم هر اتفاقی رو به چیزهایی نامربوط بهش ربط بدم و آخرشم یه نسبت منطقی از توش در بیارم. یا چقدر توی تصمیم گیری و انتخاب مشک دارم. همیشه فکر می کنم که کاری که الان کردم درسته یا گزینه ی دیگه ای که ازش رد شدم. هیچ وقت برای خودم هیچ چیزی رو تنهای نخریدم. حتی یه دونه جوراب. اصلا خیلی وقتها احساس نمی کنم به چیزی نیاز دارم. اکثر اوقات در مورد باس و کفش و این موارد خواهر یا مادرم برام خرید می کنن. وگر نه من زیاد پی اش نیستم.


یا می خوام از این بنویسم که مدتیه احساس می کنم خیلی به بچه بودن نیاز دارم.  می شینم برنامه کودک می بینم. هوس می کنم برای مادرم بچه باری در بیارم. کارای عجیب و غریب می کنم. وسط یه جمع محترم یا توی یه جلسه ی رسمی مثلا از تو کیفم پفک در میارم و می خورم. تو خیابون از روی جدولا را می رم ! نمی دونم چم شده ولی اون بخش کودکانه ی شخصیتم بعضی وقتها خیلی غالب می شه. یا مثلا مدتیه هوس کردم یه روزی با همه ی دوستام قرار بذاریم یه جایی جمع بشیم ، باد بادک درست کنیم و بفرستیم بالا و به کسی که بادبادکش از همه بالاتر رفت جایزه بدیم. آره ما آدم گنده های این کارو بکنیم. نمیدونم کسی پایه هست یا نه. موافقین با این کار؟اگه کمی کودکانه ی وجودتون رو جددی بگیرین حتما موافق خواهید بود. جتی شما دوست خیلی تخس و جددی ! برای یه روز و یه جای مشخص قرارشُ بذاریم؟  !ها؟


همیشه باید نوشت !
گاهی اینکه کدام پل به آسمان نزدیک تر است مرددت می کند . نه ! گیجت می کند. کلافه می شوی ! داغونت می کند.
اما همیشه باید نوشت ! قطعا اگر هم این بهترین راه نباشد راه بدی نیست.لزومی هم ندارد این نوشتن حتما شبیه شعر باشد ، تصویر داشته باشد ، حرف های گنده بزند یا... هدف صرفا نوشتن است. اصلا بعضی وقتها همین شعر هم حال آدم را به هم می زند. وقتی یادت می آید که خیلی وقت است گریه نکرده ای. خیلی وقت است که عاشق نشده ای.
بعضی وقت ها چقدر فرق هست بین معنی هایی که یک واژه می دهد یا می خواهی بدهد وقتی دو جای متفاوت استفاده شده است. قید ها این صفت را بیشتر دارند. تفاوت. این یک نظریه ی علمی نیست که پشتش کلی تئوری خوابیده باشد. من اینطوری احساس می کنم.
اما گریه از عشق خیلی به من نزدیک تر است. حداقل یادم می آید آخرین بار کی گریه کرده ام. اما یادم نمی آید آخرین بار کی عاشق شده ام. اصلا یاد نمی آید عاشق شده باشم. این می تواند برای کسی که همیشه از بند ها گریخته ولی گیر قید ها افتاده یک فاجعه باشد.
ولی وقتی فکر می کنم تو شاید گاهی کمی به من فکر کنی هوس عشق به سرم می زند. هوس می کنم کمی گریه کنم. و تا آخرش بیایم. اگر به من فکر بکنی و به من ترسو بگویی. اگر... اگر تا حالا قیدم را نزده باشه. می ترسم !


این سری هم خبری از ترانه نیست ! نه ! می خوام کلیشه ی اینجا هم یه جورایی بشکنه ! اینهمه از جزئیات گفتن برای کسی مثل من که همیشه از هر چیزی دنبال یه هدف بزرگم(!!) و یه تحلیلی از توش در میارم راحت نیست و کمی عجیبه.شاید هم یک ساعت بعد بیام و خندم بگیره از این نوشته ها. از اینهمه رو بودن. اما قول می دم که این پستُ برندارم ! گاهی هم بد نیست کمی به خودمون بیشتر فکر بکنیم. و کمی بیشتر شبیه خودمون باشیم. رو این موضوع فکر کنین. فعلا همین ها . فقط :

تکثیری از تکرار / تکرار ِ یک تقصیر / تا فسخ این تردید / دیر است خیلی دیر!

شاد باشید و همیشه درست ! / میثم یوسفی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar