
آدمی مرگ و تولد را به تنهایی تجربه می کند. ما تنها زاده می شویم و تنها می میریم. هنگامی که از زهدان مادر رانده می شویم ، تلاش دردناکی را آغاز می کنیم که سرانجام به مرگ ختم می شود. آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی مقدم بر زندگی؟ آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی جنینی که در آن سکون و حرکت ، روز و شب ، زمان و ابدیت ضد هم نیستند ؟ آیا مردن یعنی باز ماندن از زیستن به عنوان موجود و سرانجام رسیدن به قطعی بودن ؟ آیا مرگ حقیقی ترین شکل زندگی است؟ آیا تولد مرگ است و مرگ تولد؟ هیچ نمی دانیم....
آنچه از عشق می خواهیم ( که میل است و عطش وصل ، و اراده به افتادن و مردن و نیز دوباره زادن) این است که پاره ای از زندگی ، پاره ای از مرگ حقیقی را به ما بچشاند. عشق را برای شادی یا آسودن نمی خواهیم،برای جرعه ای از آن جام لبالب زندگی می خواهیم که در آن اضداد محو می شوند ، که در آن زندگی و مرگ ، زمان و ابدیت به وحدت می رسند. به گونه ای گنگ پی می بریم که زندگی و مرگ جز دو نمود متضاد اما مکمل از واقعیتی واحد نیستند. آفرینش و انهدام در عمل عشق یکی می شوند و انسان در کسری از ثانیه نگاهی بر صورت کامل تری از هستی می اندازد .
(دیالکتیک تنهایی / اوکتاویو پاز / خشایار دیهیمی)
(می گن که سرداره -۲- )
وقتی که ثانیه وسطِ قصه ایستاد
یک دستِ گُم به حرْکتِ خمپاره است داد
وقتی که چشمهای ِ منو خواب بُرده بود
بابای تو، تو هق هق ِ خمپاره مُرده بود
گریه نکن که چشم ِ تو تابوت ِ من نشه
گریه نکن که گریه برامون کفن نشه
می گن که سرداره ولی نمی گن ، چه جوری سرداره که سر نداره
حتی دیگه ترانه های من هم ، رو گریه های تو اثر نداره
از انفجار ِ گریه ی تو شاخه / گُل شکست
آرامش ِ ترانه به ضرب ِ دُهُل شکست
مردی که نیست گم شده بین جنازه ها
بابات رفته نور بیاره ..لا لا لا لا
یا فرض کن که رفته سفر ، فرض کن نبود
بابا نه آب داد ، نه نان داد ، چون نبود
می گن که سرداره ولی نمی گن ، چه جوری سرداره که سر نداره
حتی دیگه گلوله هم تو مغز ِ این ابلهای خر اثر نداره
(میثم یوسفی)
جلسات هفتگی خانه ی ترانه پنجشنبه ها از ساعت 14 تا 17 با حضور ترانه سرایان ، آهنگسازان ، خوانندگان و نمایندگان رسانه های گروهی در فرهنگسرای شفق ( دانشجو ) واقع در یوسف آباد برگزار می شود .
شکسپیر
: نمی ترسی؟(مکبت / اثر ویلیام شکسپیر / بازخوانی محمد چرم شیر و فرهاد مهندس پور )
این ترانه تقدیم شده به نیما کوکلانی ، خودم و همه ی اونایی که خجالت نمی کشن اگه توی یه جمع محترم ، ترانه بالا بیارن !
(کابوس)
مثل ِ حضور ِ درد توی ِ انبساط ِ آه
مثل ِ پرنده وار شدن توی مُستراح
من شکل ِ وَهم های تو اَم تو شبانه هات
کابوسی اَم شبیه ِ تمامِ ترانه هات
شکلِ صداقت ِ همه ی خواب هایِ بد
مثل ِ همون ماهی سیاه ِ عمو صمد
انگاره ای کریه تر از گریه ی یتیم
مثل ِ تمام ِ پنجره های ِ خدا ، عقیم
آواره مثل ِ شعر و نفس بعد ِ شاملو
مثل ِ تنفُر ِ پدر از مادر و هَوو !!
حس ِ جویدن ِ تو توی آرواره ها
الحاق ِ چشمهای ترت به ستاره ها
تف کردن ِ ترانه ای از جنسِ وَهم و تب
آغوش خالی ِ منُ این زمهریر ِ شب
من شکل ِ وَهم های تو اَم تو شبانه هات
کابوسی اَم شبیه ِ تمامِ ترانه هات
(میثم یوسفی)
می خواستم که م ی خ واه م بگویم نمی گویم ها را !
وقتی زن نبود که نبود تا زنی زن باشد که نباشد ! نباشد !
هیچ چیز هیچ وقت مهم نبوده ! جز زنی که مهم نبود که باشد یا نباشد چون نبود .
دخترک ! خودت را جر هم بدهی به من نمی رسی ! من خرتر از همه ی هواپیماهای دنیا می پرم تا به تو برسم که هیچ وقت نیستی تا برسی .
آنقدر کالی که طعم گهت دست از سر ما بر نمی دارد که ندارد !
به هیچ وقت ها هم کمی فکر کن . حتی هیچ وقت ! گاهی اینطرف ها پیدایت بشود بد نیست تا پیدایت بشوم تا پیدایت کنم تا پیدایم کنی پیدا .
دلم به اندازه ی همه ی نیامدن های دنیا باد دارد !
تنگت که می شوم دلم باش !
هنوز چشم به راهت ترانه بالا می آورم ! همیشه ن ی ام د ن ی !
( این همین الان متولد شد . لا ... بُد )
ترانه ای بسیار زیبا (صحنه سازی) از دوست خوبم مهیار کاظم زاده رو میتونین از اینجا گوش کنین . از دوستانی مثل مهیار بعدها بیشتر خواهیم شنید ! شعر ، آهنگ و خواننده ی کار خود مهیاره .
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از اینجا و از آنجا نیستیم
ما ز بی جاییم و بی جا می رویم
(مولانا)
بسیاری از اصول و نظریه ها مانند شیشه پنجره هستند. ما ازمیان آن حقیقت را
می بینیم، ولی همان شیشه ما را از حقیقت جدا کرده است.
(جبران خلیل جبران)
این روزها روزهای عجیبی بودند !
اما اتفاق جالبی که افتاد قضیه ی یک "اس ام اس" بود که شهر نه ! کشور را به هم ریخت .
" سر کاری نیست ! با فرستادن یکی از شماره های ۱ یا ۲ به شماره ی ۲۰۰۱۱ فال خودتون رو ببینید . خیلی جالبه "
و من یک رو فرستادم . " با سپاس . مبلغ اهدایی شما به بهزیستی ۱۰۰۰ تومان "
جالب بود ! یک کمک ناخواسته به بهزیستی . و عدد ۲ ( که البته بعد از اینکه چند تا از دوشتان فرستاده بودند و شاکی شدند فهمیدیم) ۵۰۰۰ تومان بود که قرار بود طی اولین فیش مخابراتی به مبلغ مکالمه اضافه و به حساب ارگان مورد نظر کم شود .. این مسیج نه تنها در گوشی من بلکه در موبایلهای اکثریت ایرانیان ۲ روز گذشته را می گشت و اگر همه ی اینها با قصد کمک بود ، نهایتا ۵۰۰۰ تومان کمک به چند بچه ی یتیم لذت زیادی داشت .
عکس العمل دوستان در قبال این پیام هم بسیار جالب بود . دوستی با "تو محشری پسر . می بوسمت !! " تقدیرمان کرد و دوستانی ! با فحش هایی دوستانه و زیبا ! دوستی تماس گرفت و گفت دیگر به من" اس ام اس" نده ! مخالفان حق داشتند ! کار خیر هم اگر آگاهانه باشد خوب است اما چیزی که باعث گلایه می شد این بود که افرادی که ادعای دوستی شان می شد حتی اگر نهایتا فرض را بر یک شوخی دوستانه ی ۵۰۰۰ تومانی بگیریم ( که هزینه ی نصف روز گشتن در خیابانهای پایتخت هم نیست!!) آن را بر نتابیدند . پولی که همه هم دیده بودند که به حساب بهزیستی خواهد رفت .ولی حرف چند تا از دوستان هم به حق و درست بود . اگر کمکی هم باشد باید با رضایت کامل صورت بگیرد . . بگذریم .
اما این قصه اینجا تمام نشد . امشب جایی میهمان بودیم که گفتند اخبار تلوزیون اعلام کرده طی هماهنگی بهزیستی با مخابرات هر فردی که با مبلغ اهدایی اش مخالف باشد می تواند با فرستادن عدد ۷ به همان شماره (۲۰۰۱۱) مبلغ مربوطه را کنسل کنند و باز پس گیرند. و در بخش بعدی خبری ! خودم هم این خبر را شنیدم !
اینها مهم نبود ولی چیزی که می ماند تلاش چند روزه ی عده ای بود برای حال گیری و شوخی با دوستانشان به این طریق ، تلاش عده ای برای کمک به بهزیستی با یک شوخی شیرین ( و شاید تلخ! ) و... یک دنیا "اس ام اس" در کیسه ی مخابرات !
با اینهمه من از همه ی دوستانی که نفهمیدم اجازه ندارم اینقدر با آنها صمیمی باشم ! و ناراحت شدند و بر نتافتند و ... پوزش می خواهم اگر می خواهند ۷ را بفرستند. و اگر چیز دیگری مد نظرشان هست برای قبول این معذرت خواهی من در خدمتم !
دقیقا یادم نیست از کِی می شد که ترانه به طور کلی من را از غزل دور کرده بود! ومن بودم حسرت همیشگی یک غزل! بالاخره بعد از مدتها (شاید یک سال) دوباره یکی اتفاق افتاد ! از بس ذوق زده ام با کمترین ویرایش برای شما :
تقدیم به محمد رضایی که بیست ساله نشده مُرد چون اهل ماندن و آخر شدن نبود .مسیحی هم نداشت . مُرد که مُرد !
(زن شکل اون نبود)
زن شکل او نبود او شکل من نبود
از درد می نوشت مردی که زن نبود
یک پلک سهم ِ من یک شعر سهم ِ زن
هرگز برای ما مقیاس ، تن نبود
کاغذ سفید بود تن پوش واژه بود
او اهل واژه را آتش زدن نبود
از عشق شاعری منظومه می سرود
اما شبیه زن ... نه ! مطلقا نبود
از مرگ می نوشت او عشق ِ مرگ داشت
آن لعنتی ولیـ.................کن گورکن نبود
تن پوش ِ واژه ها یک لحظه دود شد
او لخت بود لخت حتی کفن نبود
او زود ِ زود مُرد دربیست سالگی
چون اهل ماندن و آخر شدن نبود
حالا که زنده ام !! آه ای مسیحِ من
عیسی مسیح؟! نه ! عیسی که زن نبود !
(میثم یوسفی)
نفستان مسیحایی ودرست. شادی هایتان مستدام.