
چه کسی کفن را مچاله می کند ؟ آن چه می گویند راست نیست .
این جا نه کسی می خواند نه کسی به کنجی می گرید
نه مهمیزی زده می شود نه ماری وحشت زده می گریزد.
این جا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تخته بند تن که امکان آرامیدنش نیست .
این جا خواهان ِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند .
مردانی که هَیون را رام می کنند و بر رودخانه ظفر می یابند.
مردانی که استخوانهایشان به صدا در می آید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق می خوانند...
(فدریکو گارسیا لورکا)
پریروز خاله ام میهمان ما بود(وهنوز هم هست !) وطبق عادت همیشگی اش ورقه های امتحانی شاگردانش را ریخت جلوی ما تا اصلاحات کنیم ! (ایشان دبیر ادبیات دوره ی دبیرستان در شهر تبریز هستند)
گرچه این چند ساله به پاسخ های بسیار زیبا!!ی این دانش آموزان عزیز عادت کرده ایم ولی اتفاقی که امسال در برگه های امتحانی شان افتاده بود بیشتر از این که شاخ در آوردنی ! باشد دیوانه کننده بود . بسیاری از دانش آموزان در پاسخ سوالی که نویسنده یا شاعر منظومه ی حیدربابا یه سلام را خواسته بود به جای شهریار دیگرانی مثل ویکتور هوگو !! یا باذل مشهدی !! را نوشته بودند .اگر بدانید که شهریار معروف ترین شاعر آذری زبان هست و منظومه ی حیدر بابا یه سلام منظومه ای که آذری ها به آن می بالند و اکثر ابیات آن در زندگی شان جریان دارد و گاها حتی تبدیل به متل و مثل شده است واینکه تبریز بزرگترین و مهم ترین شهر آذری زبان ، قضیه برایتان جالب تر خواهد شد.
به حق که اینها آینده سازان ! این کشورند و نسلی معجزه تر از من و تو!
من دیکتاتور ها را دوست دارم ! دست خودم که نیست !
تقدیم به همه ی دیکتاتور های زنده و مرده ، آمده و نیامده . به خصوص هیتلر و صدام عزیز!
(می گن که سرداره)
گریه هات جا موندن اینجا باز گلوم داره می سوزه
مادرت داره واسه تو پیرهن ِ نقره می دوزه
خواهرتُ آب برده پدرت تو خواب مرده
حالا فکر می کنی تیرت تو شقیقه ی کی خورده
یه فرشته خود کشی کرد آخرین خبر همین بود
حالا کی همیشه زنده س؟ تن ِ کی می ره واسه کود؟
می گن که سرداره ولی نمی گن چه جوری سرداره که سر نداره
هیشکی به جز دیکتاتور مقدس از چند و چون کار خبر نداره
یه چراغ قوه بی باتری واسه دالونای ِ تاریک
آره بازی ِ جدیده بازی ِ چش بند و ماتیک
دوتا چش بند واسه آقا دو تا ماتیک واسه خانم
یکی رو چشمای تو تَر یکی رو لبهای من گُم
اولش صدای ِ گریه آخرش مارش ِ نظامی
تو صفِ صافِ شکنجه عکسِ مردای ِ جُذامی
می گن که سرداره ولی نمی گن چه جوری سرداره که سر نداره
هیشکی به جز دیکتاتور مقدس از چند و چون کار خبر نداره
(میثم یوسفی)
------------------
پانوشت : <فرشته ها خودکشی کردند> مجموعه ی شعری از سید مهدی موسوی
(گراناز موسوی)
(به خودم می گم بزرگ شو)
به خودم می گم بزرگ شو ، از تو ساکت شو ، خفه ، هیس!
تو خودت فکر خودت باش ، اگه هیشکی فکر تو نیس
بوی گل خونه رو حس کن ، از همین گُلای سفره
می تونی که آسمون شی ، حتی تو دالون و حفره
جلوی آینه که می رم ، می بینم خیلی بزرگم
انگاری که رو تن گل ، جای دوندونای گرگم
به خودم می گم نترس از، فصل گم کردن ِ تیله
زیر چکمه ی زمستون ، یخ زدن با یه قبیله
فال قاصدک می گیرم ، شاید این نحسی به در شه
شاید این تن ِ معطل ، پای چشم تو هدر شه
من خیال دارم چشات ُ ، توی باغچه مون بکارم
هرچی بارون هر چی بوسه س ، روی پوست تو ببارم
چون بزرگ شدم نمی خوام ، از تنم یه لحظه کم شی
چِش می ذارم تا بری و ، پشت ِ پلک ِ من قایَم شی
(میثم یوسفی)
ـ بزرگ شدی؟!
- آره ! هرکی نسبت به دیروزش یه روز بزرگت می شه. همه بزرگ می شن. البته به جز اونایی که یا ظرفیت بزرگ شدن ُ ندارن یا ظرفیت بزرگ موندنُ . اونا روز به روز کوچیک تر می شن. همیشه باید یه هدف بزرگ داشته باشی ، بزرگتر از اونی که حقته یا قدرتشُ داری تا به جای خودت و حق خودت برسی.ولی فکر می کنی اینکه یه پیامبر هدفش خدا شدن باشه و به پیامبری برسه کافیه و حقشه؟! نه! اون حتما شرایط و ظرفیت پیامبری رو هم داشته .
- اینا رو که یه بچه هم می دونه! داری موعظه می کنی؟! گفتی پیامبر.راستی چرا ما دیگه پیامبر زنده نداریم؟!چرا عصر ما عصر بی پیامبره؟ مگه ما چیکار کردیم که از دیدن معجزه های باحال اونا محرومیم؟
- نه ! محروم نیستیم.معجزه ها هنوز هم هستن. تو خودت یه معجزه ای. یه معجزه ی بزرگ.
- واقعا؟! مثلا من چیزی تو مایه های عصای موسی یا قالی پرنده ی اون پیامبری که اسمش ُ نمی دونم هستم؟ ولی خداییش اگه قرار بر معجزه بودن انسان بود آدمایی مث قابیل یا نرون یا چنگیز یا حتی هیتلر و صدام معجزه تر از من بودن.
- خب اگه قرار بر انسان باشه که هیچکدوم از اینا رو شامل نمی شه.می شه؟
- آره ! از هیتلر انسان تر؟!