تبليغاتX
که زن نبودی...امّا
زیبایی تو
در سنگ رسوخ می‌کند
من که پوستی بیش نیستم

(محمدعلی بهمنی)


خسته و آشفته‌ام. همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

۱- قلب من اندازه‌ی مشت منه، مشتمو برای تو وا می‌کنم... این ترانه‌ی زیبای شهیار قنبری که با صدای باشعور مارتیک هم‌راه شده است، حال و قال آدمی را روبه‌راه می‌کند! ... حرفاتو راست و دروغ دوس دارم، قد شعرای فروغ دوس دارم...

۲- این چند خط را یک ماه پیش با رضا توی یک شب سخت و به یاد ماندنی نوشتیم و هنوز هم کامل نشده است:
این چشم مدیونه اگه بی‌تو نباره/ مستی بدون تو فقط سردرد داره/ سیگار، بی لب‌های تو یعنی فقط دود/ شاید واسه دل‌کندن از تو وقت کم بود/ مستی بدون تو فقط سرگیجه داره/ این چشم مدیونه اگه بی‌تو نباره...

۳- این را هم داشته باشید که محشر است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

منفی یازده:

لحظات انتظار برایم عذاب‌آورند. یکی از کابوس‌های همیشگی‌ام پشت چراغ‌های قرمز و پای آسانسوری که باید چند طبقه بالا یا پایین بیاید اتفاق می‌افتد. می‌دانم آخرش پای یکی از این آسانسورها سکته می‌کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

شماره‌ی جدیدمان خیلی خوب شده است. مجله روز‌به‌روز سر و شکل‌اش را پیدا می‌کند. از سرویس موسیقی شماره‌ی ششم رویش هم خیلی راضی‌ام. گفت‌وگو با فریدون آسرایی، یادداشت حسن علیشیری عزیز در مورد ترانه‌ی سیمرغ اردلان سرفراز، پرونده‌ای برای تقلید در موسیقی با یادداشت‌هایی از سعید کریمی عزیز و خودم، به‌همراه گفت‌وگوهایی با خشایار اعتمادی، قاسم افشار، امیر تاجیک، مهرزاد اصفهان‌پور، حمید پیروزنیا و حمید فولادی و یادداشت مهیار کاظم‌زاده‌ی عزیز در مورد ترانه‌های راجرواترز را در این شماره‌ی رویش بخوانید.

می‌توانید قسمتی از ده روایت درباب تقلید را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

پی‌نوشت یک: عکس عروس (سمت‌راست وبلاگ) از آتیه نوری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

کلارا:    وقتی آدم دنبالت می‌گرده هیچ وقت پیدات نمی‌کنه... هیچ وقت! البته می‌شه گفت آدم هیچ‌وقت هیچ کسی رو که دنبالش می‌گرده پیدا نمی‌کنه...
سزار:    برای اینه که...
کلارا:    ولی دیگه تمومه.
سزار:    بله.

(سه شب با مادوکس/ ماتئی ویسنی‌یک/ تینوش نظم جو/ نشر ماه‌ریز)

پی‌نوشت اول: چندتا نمایشنامه هستند که حتما باید آن‌ها را شخصا روی صحنه ببرم، حتی اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد. یکی‌اش همین کار فوق‌العاده‌ی ویسنی‌یک است. بعضی وقت‌ها این دغدغه‌ی همیشگی تئاتر بدجوری خفه‌ام می‌کند.

پی‌نوشت دوم: جمعه نمایشگاه کتاب بودم. سال گذشته نرفتم، از بس گفتند بد است، ولی امسال تقریبا مشابه همان نمایشگاه‌های همیشگی بود. شاید در این یک ساب به امکانات مصلی رسیدگی شده است، من که نمی‌دانم قبلا چطور بود!

پی‌نوشت سوم: لیلی رشیدی دو سال پیش قول داده بود دوتا از نمایشنامه‌های ویسنی‌یک را ترجمه کند. من که خبر ندارم این کار را کرده است یا نه؟!

پی‌نوشت چهارم: جهت یادآوری و اطلاع علاقه‌مندان عرض می‌شود که نمایشنامه‌ی داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت دیگر کار معروف ویسنی‌یک است که در ایران و توسط همین مترجم و ناشر، ترجمه و منتشر شده است.

پی‌نوشت پنجم: دنبال تو می‌گردم/ تو سردی این شب‌ها/ با وحشت آسیبت/ تو حمله‌ی عقرب‌ها/ دنبال تو می‌گردم/ تو هق‌هق و ویرونی/ ای‌کاش که می‌گفتی/ هم‌راه نمی‌مونی! (م.ی)

پی‌نوشت ششم: امروز تولد پدرم است. مطمئنم با این‌که مدت هاست بین ما صلح برقرار است (شاید چون بنده کمی عاقل تر شده‌ام!) ولی اگر چنین هم نبود، چیزی از محبت و عشقم نسبت به او کم نمی‌شد. همان‌طور که نمی‌شود و نخواهد شد. آرزو دارم فقط یک روز مثل او هدف و آرمان داشته باشم و زندگی ام را به پای آن بگذارم. مطمئنم که هیچ وقت نخواهد فهمید اسطوره و بت زندگی‌ام است. نفهمیدنش را هم ترجیح می‌دهم. دوستم دارد و همین کافی‌ست، نمی‌خواهم وقتی احساسم را نسبت به خودش می‌فهمد علاقه‌اش به من بیشتر یا کمتر شود. دوست داشتن زلالش برای جاودانه بودنم کافی‌ست!

پی‌نوشت آخر: در عالم بی‌رنگی، مستی بود و شنگی/ شیخا تو چو دلتنگی، با غم چه هواداری ... درود همیشه بر تو. یا مولانا!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

مردی بر روي تپه نشسته است، می‌گوید:

مايملک من غم است 

شش بچه که در زيرآوار مي پوسند

زنم که دختر عمويم بود منفجر شده است

حرف نمی‌توانم بزنم، بو خفه‌ام می‌کند ...

سيگاری روشن کن

هنوز عادت نکرده‌ام که فقط يک چشم داشته باشم ...

 


پی‌نوشت اول: این ترانه‌ی اردلان سرفراز این‌روزها دارد دیوانه‌ام می‌کند. خیلی خوب است، خیلی.
«می‌درخشی مثل یک تیکه جواهرتوی جمع/ من می‌ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم/ تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمی‌خوام/ منِ بی‌نشون تو رو نشونه‌دارت بکنم»

پی‌نوشت دوم: شعر اول این پست قسمتی از اسماعيل (يک شعر بلندرضا براهنی، نشر مرغ آمين، چاپ اول ۱۳۶۶ است.
پی‌نوشت سوم: مهدی ایوبی عزیز، تشکر!
پی‌نوشت چهارم: نفسات حس می‌شن/ رو حریر یَمَنی/ تو ببوسی پاکن/ این لبای دهنی! یعقوب یادعلی را کلا فراموش کرده‌ایم.
پی‌نوشت پنجم: پست آخر سید مهدی عزیز سرخورده‌ام کرد. از دست خودم و همه‌ی اطرافیانم ناراحتم، همه فقط ادعایمان می‌شود. نمی‌گویم مقایسه‌ی مسئله‌ی خلیج فارس و یعقوب یادعلی زیاد درست است، فقط اگر همان‌قدر که گذشته و تاریخ برای‌مان مهم است، مسائلی از این دست هم اهمیت داشتند، وضعیت خیلی بهتری داشتیم. گرچه آن‌قدر وقت و انرژی‌مان را صرف مسائل مزخرف‌تر می‌کنیم که... چیزی که خیلی عذابم می‌دهد این است که وبلاگی که برای حمایت از این نویسنده افتتاح شده است، فقط روزی یک تا دو بازدید کننده دارد. واقعا شاهکار است. امیدوارم کسی پیش‌قدم شود تا کاری برای یعقوب یادعلی بکنیم، من که نمی‌دانم چه می‌شود کرد. سید مهدی در مورد جرم‌هایی که باعث شده برای این نویسنده یک سال زندان ببرند می‌نویسد:
"در داستانِ «زنی که نبود» از کتابِ حالت‌ها در حیاط، عبارت «تکنسین برق هستم، زنم را کتک می‌زنم و به اجداد غارتگرم فخر می‌کنم و روی مبل نمی‌نشینم، از شطرنج خوشم نمی‌آید و عاشق شکارم» به عنوان توهین به اقوام، نامبرده شده است و در مجموعه‌ی «آداب بی‌قراری» که «کیومرث پوراحمد» (کارگردان «قصه های مجید»، «خواهران غریب»، «شب یلدا»، «اتوبوس شب» و...) قرار بود فیلمی بر اساس آن بسازد زنی اهل کهگیلویه و بویراحمد با وجود داشتن همسر با یک مرد غیربومی روابط جنسی برقرار می‌کند. به خدا قسم که جرم او همین و همین بوده است!"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

این کار قدیمی‌ست، روزهایی که این مدل نوشتن را خیلی دوست داشتم، روزهای کابوس و هذیان. دوست دارم باهم بخوانیمش:

این روزگار خوب...

 

این‌جا دل‌ام برای خودم حرف می‌زند
بی‌تو خودم برای دل‌ام ریسه می‌رود

هر شب کسی به خاطر من بغض می‌کشد
هر شب کسی به خاطر تو درد می‌شود
این‌جا کسی برای کسی غصه می‌خورد
شاید دلی برای دلی تنگ می‌زند
هرچند مدتی‌ست که بارانی‌ام ولی

گریه نکن که باز دل‌ام زنگ می‌زند
مردی به‌خاطر تو به دیوانگی رسید
مجنون شد از شبی که به چشم‌ات نگاه کرد
یک گله گور‌خر به تو تقدیم می‌کنم
حالا که عشق تو همه را راه‌راه کرد

امشب برای کشتن من عزم کرده‌ای

گریه نمی‌کنم که عذاب‌ام ندیدنی‌ست
یک لحظه توی کشتن من صبر کن، سپس
چیزی بگو که حرف تو حتما شنیدنی‌ست

این‌جا دلی به خاطر تو تنگ می‌شود
این شعر را حضور تو مغلوب می‌کند

از زندگی گلایه ندارم اگرچه باز
این روزگار خوب مرا خوب می کند

 

-میثم یوسفی-


پی‌نوشت:
       ۱- گفت‌وگوی رضا رشیدپور با شریفی‌نیا در غیرقابل چاپ این شماره‌ی رویش، چه جنجالی به پا کرده است. شراب حرام و حلال آقای شریفی‌نیا را در فردا بخوانید.
        ۲- نمایش نامه خوانیِ  «دیالوگ لو رفت ...!» نوشته‌ی دوست خوبم هاله مشتاقی نیا و به کارگردانی  پیروز کرمی  و آندریا نوشاد،  یازدهم اردی‌بهشت، ساعت ده صبح در فستیوالِ بین المللی دانشجویان در خانه‌ی کوچک نمایش روخوانی می شود.
نقش خوانانِ این نمایش نامه مه‌لقا باقری، آهو قدس، نیلوفر مهاریان، سیامک فرهنگی و افسانه مصدق  هستند. منشیِ صحنه آیاتا مصدق و طراحی پوستر و بروشور را  آیلین کیخایی به عهده داشته. در پایانِ خوانشِ  نمایش نامه، فیلمی در ارتباط با متن پخش خواهد شد که ساخته‌ی  رضا ملکی است. «دیالوگ لو رفت ...!»  برداشتی آزاد از داستان «انعکاس آفتاب بر تخته‌هایِ بارانداز»  اثر سلینجر  است که در کتابِ «آینه ی جی. دی. سلینجر» در سال 1382 از هاله مشتاقی‌نیا منتشر شده است. این نمایش‌نامه در بهارِ سالِ جاری در فرهنگسرایِ نیاوران نیز روخوانی خواهد شد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

سلطنت اردیبهشت . مجید ضرغامی

یکی از صفحات کتاب در دست انتشار اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست / مجموعه‌ی شعرهای دوست خوبم مجید ضرغامی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

از همه‌ی یادداشت‌هایی که تا به امروز برای دفترچه‌های رویش گرفته‌ام، این چند خط از یادداشتی که کیومرث پوراحمد در مورد ناصر چشم‌‌آذر نوشته است، کلی کیفورم کرد:

   ... و به این ترتیب بود که بعداز شکارخاموش، موسیقی متن قصه‌های مجید را هم به چشم‌آذر سپردم. اهمیتی ندارد که یکی از انبوه کوتوله‌ها، یکی از مدیران وقت سازمان صدا و سیما به خاطر یک برخورد شخصی از ناصــرچشـم آذرخوشش نمی‌آمــد و باعث شد اسـم ناصـر در عنــــوان‌بندی قصه‌های مجید حذف شود. واقعاً اهمیتی ندارد. تاریخ ما انبوهی از این حذف‌های نابخردانه را به یاد می‌آورد . ساسانیان می‌خواستند نام اشکانیان را که پانصدسال، ایران را در اوج سربلندی  اداره کردند از صفحه‌ی تاریخ حذف کنند. زهی خیال باطل و قابل توجه آنان که بارها سنگ قبر احمدشاملو را شکستند و آن‌ها که ازجسد دکترمصدق هم وحشت دارند و آن‌ها که ناشری را وامی‌دارند در یک کتاب از مجموعه‌ی پنجاه سال تصنیف‌های ماندگار تاریخ موسیقی ایران نام خـــواننده‌ای را حذف کنند. چه جالب...! از ساسانیان خود به خود رسیدیم به حذف نام یک خواننده از یک کتاب و حذف  نام ناصرچشم آذر از عنوان بندی یک مجموعه‌ی تلویزیونی. ای کاش برای سانسورچی‌ها یک دوره فشرده‌ی تاریخ می‌گذاشتند تا بدانند با حذف اسم، حذف واژه و جمله و کتاب و پلان و فیلم و ... هر اثر هنری دیگری، آن اثر و آن اسم به راستی نه حذف می‌شود و نه گم می‌شود . پانرده سال بعد از اولین پخش قصه‌های مجید، این مجموعه کماکان تروتازه است و همه می‌دانند موسیقی ماندگار آن را ناصرچشم آذر ساخته است...

 

پی‌نوشت۱: دفترچه‌ی یادبود ناصر چشم‌آذر، متشکل از گفت‌وگویی مفصل با این آهنگ‌ساز به همراه یادداشت‌هایی از داریوش مهرجویی، کیومرث پوراحمد، ایرج قادری، تهمینه میلانی، شاهد احمدلو، محمدرضا چراغعلی، سعید کاشفی و ...

پی‌نوشت ۲: شماره‌ی جدید رویش را می‌توانید از روزنامه‌فروشی‌ها دریافت کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

درگیر اطرافم شدم                         شاید که از یادم بری

با آدمای مختلف                            با عشق‌های ظاهری

عکسا خبر می‌دن هنوز                  درگیر داس و گندمی

می‌شد فراموشت کنم                      پشت همین سردرگمی

 

می‌شد فراموشت کنم                      بارون اگه یک‌ریز بود

می‌شد فراموشت کنم                      ساعت اگه پاییز بود

می‌شد فراموشت کنم                     از بس که دستات سرد بود

تو بد نبودی عشق من                     دنیا کمی نامرد بود

 

این روزها حالم بده                       هم عاصی‌ام هم گوشه‌گیر

برگرد و بی‌گریه فقط                     سیگار و از دستم بگیر

می‌گن هوا خیلی بده                      باید که خاموشت کنم

شوخی نداره زندگی                      باید فراموشت کنم

 

میثم یوسفی/ آخرین روزهای پاییز هشتاد و شش


پی‌نوشت اول: من فراموش کار نیستم. هیچ وقت روزهایی که زندگی کرده‌ام را فراموش نمی‌کنم و هیچ اتفاق، کرده و گذشته‌ای هم نیست که بخواهم از زندگی و خاطراتم حذف یا انکارش کنم. اصل زندگی هم همین است. سعی می‌کنم از خاطرات خوبم لذت ببرم و از اشتباهاتم عبرت بگیرم. این‌طوری خودم هم راحت‌ترم. این ترانه، آخرین ترکش یک خاطره‌ است. روزهایی که بخش کوچک اما پرآشوبی از بیست‌وچهار سال زندگی‌ام را تشکیل دادند. آشوب و ویرانی را دوست دارم، اصلا مگر زندگی خطی و آرام و بی‌دغدغه زندگی‌ست؟ امیدوارم هیچ وقت اتفاقی نیفتد که مجبور شوم حداقل حرمت این ترانه‌ها را بشکنم. اگر هم مدارا می‌کنم یا نقش بازنده را بازی می‌کنم برای همین است (البته شاید هم به واقع بازنده باشم، موضعی در این مورد ندارم). با تمام وجود به خاطراتم و کسانی که گوشه‌هایی از آن را ساخته‌اند -یا من تصور می‌کنم ساخته‌اند- احترام می‌گذارم. نه به‌خاطر آن‌ها، که به‌خاطر خودم، که به خودم احترام گذاشته باشم. مهم هم نیست چه کسی چه فکری می‌کند. حرمت آن روزها و آن احساس‌ برای من مهم‌ترند، اگرچه شاید دیگر گردی هم از آن حس نمانده باشد.
‍پی‌نوشت دوم: می‌گویی این ترانه‌ام را دوست نداری، حرفی ندارم. فقط من را به لبخندی ببخش! این سرگردانی‌ام را هم ببخش. این‌روزها تکلیف خودم را با هیچ چیز نمی‌دانم، چه برسد به تو و زندگی. غمگین نیستم، فقط از اشتباه کردن می‌ترسم و دوست دارم زمان بگذرد تا خودم را پیدا کنم.
پی‌نوشت سوم:
این آهنگ شهرام ناظری دیوانه‌ام می‌کند، این مولانا بشر نبوده، شاعر نبوده، اگر او بشر بود ما چه هستیم؟ اگر او شاعر بود ما چه هستیم؟ برایش متاسفم که امثال من هم خودمان را شاعر می‌دانیم و او هم شعر می‌گفت. برای ایرانی بودنش هم متاسفم، مولانا مال هرکجا جز این‌جا بود، الان در حد پیغمبری بزرگش کرده بودند و کودک و بزرگ جهان می‌شناختندش و ارادتمندش بودند.
پی‌نوشت چهارم: ترانه‌ی می‌شد فراموشت کنم را به پنجه‌های دوست و آهنگ‌ساز بسیار توانایی سپرده‌ام که امیدوارم همان را بسازد که باید. به این ترانه خوش‌بینم.
پی‌نوشت پنجم:
مرا گویی که رایی؟ من چه دانم  / چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم  /مرا گویی بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی من چه دانم  /منم در موج دریاهای عشقت / مرا گویی کجایی من چه دانم  /مرا گویی به قربانگاه جان‌ها / نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم
                          
   من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم من چه دانم .... من چه دانم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- آلبوم تک‌نوازی تار مرتضی نی‌داوود، خالق آثار جاودانه‌ای مثل «مرغ سحر» و «آتش دل» منتشر شد. استاد نی‌داوود متولد ۱۲۷۹ در خانواده‌ای هنری بود و در سال ۱۳۵۸ به‌خاطر بیماری به امریکا سفر کرد تا در سال ۱۳۶۹ و در خاک غربت دنیا را وداع گوید.
۲- «مرغ سحر» معروف‌ترین اثر این آهنگ‌ساز است. شعر ملک‌الشعرای بهار در فضای خفقان دهه‌ی چهل با موسیقی جاودانه‌ی نی‌داوود همراه شد تا برای چندین نسل خاطره شود. هنوز در هر محفلی وقتی مرغ سحر پخش می‌شود کودک و بزرگ آن را زمزمه می‌کنند و هم آوای خواننده می‌شوند. اولین‌بار این آهنگ توسط ملوک ضرابی خوانده شد، ولی صدای قمر‌الملوک وزیری بود که آن را جاودانه کرد. آشنایی نی‌داوود و قمرالملوک هم در یک میهمانی اتفاق افتاده بود تا نی‌داوود یکی از بزرگترین استعدادهای تاریخ آواز ایران را کشف کند و پرورش دهد. البته بعدها اجراهای متعددی از این ترانه مثل اجرای محمدرضا شجریان و فرهاد مهراد هم به خاطره‌ی ایرانیان راه پیدا کرد.
۳- بزرگ‌ترین عمویم آرشیو خیلی خوبی از موسیقی سنتی و ایرانی  داشت. البته نمی‌دانم این‌روزها چیزی از آن باقی مانده باشد. زمانی‌هایی از روزهای کودکی‌ام که در خانه‌ی عمو می‌گذشت، گاه همراه با صدای پریسا بود، گاه قمر‌الملوک و یا جواد بدیع‌زاده «خزان عشق» می‌خواند. تابستان هایی که در کرج و در خانه‌ی عمو بودم به جز موسیقی بستنی داشت، شوخی و بازی با عمو داشت، فوتبال در زمین خاکی نزدیک خانه‌شان داشت و ... حتی یک بار با حسن علیشیری عزیز کشف کردیم که احتمالا در زمین خاکی محله‌ی گلشهر کرج، با هم فوتبال هم بازی کرده‌ایم.
۴- عمو و زن‌عمو هیچ‌گاه بچه‌دار نشدند. عمو در چند سال اخیر، همه‌ی زندگی‌اش را برای مادرش گذاشت. مادربزرگ بیمار شده بود و زن عمو و عمو فیروز مثل یک بچه‌ی کوچولو لی‌لی به لالایش می‌گذاشتند، خریدهایش را می‌کردند، خانه اش را تمیز می‌کردند و برای کودکی مادربزرگ پفک و بستنی می‌خریدند. عمو را این‌روزها، بعد از مادربزرگ، پیرتر و خسته‌تر از گذشته می‌بینم. نگران و دلواپسش هستم و از بابت این‌که زندگی مزخرف نمی‌گذارد بیش‌تر با او هم‌کلام شوم غمگینم.
۵- ظلم ظالم، جور صیاد/ آشیانم، داده بر باد/ ای خدا ای فلک ای طبیعت/ شام تاریک ما را سحر کن...

پی‌نوشت اول: دانشگاه عزیز! دلم برایت تنگ شده است. امیدوارم بالاخره در سال ۸۷ از شر بنده خلاص شوی. البته که مهندسی عمران اصلا به من نمی‌آید، ولی غرض خلاص شدن شماست.

پی نوشت دوم: متاسفم از این‌که دوباره بحث‌هایی پیش آمد که بارها توی این اینترنت مزخرف تجربه‌اش کرده‌ایم و آخرش هم فایده‌ای ندارد. با این همه خود من خونسرد و آرام، حتی با توهین ها کنار می‌آید. ولی وقتی به دوستم توهین شود، آن هم با هوچی‌گری و ده‌نمکی‌بازی که همان پاک کردن حقیقت و انعکاس آن در جهت کاملا معکوس است، نمی توانم ساکت بنشینم. رضای عزیز، برادر، رفیق، ممنونم که به‌خاطر من سکوت کردی و چیزی نگفتی. رضا جان دنیا آن‌قدر کثیف و گند شده است که بی‌معرفتی و نامردی از هرکسی قابل تصور است. گفتن ندارد، کاش مردم گذشته‌شان را فراموش نکنند، کاش یادشان بیاید که فلان مصاحبه یا فلان یادداشت را چگونه و با کمک چه کسانی نوشته‌اند، کاش یادشان بیاید که کجای فلان قضیه بودند و هستند که حالا اظهار نظر می‌کنند و... البته که اظهار نظر کردن حق هرکسی هست، ولی وقتی کم بیاوری و توهین کنی و هوچی‌گری دربیاوری، تنها و تنها علتش را باید از ناتوانی‌ها و عقده‌های شخصی‌ات سراغ گرفت. به‌هرحال دوباره ازرضا بابت بزرگواری و سکوتش ممنونم و امیدوارم که این بحث‌های مزخرف همین‌جا تمام شود. من هم سعی می‌کنم از این به بعد برای کسانی که ارزشش را دارند، وقت و انرژی بگذارم. از جانب خودم بابت هیچ‌چیزی ناراحت نیستم و فقط به کوچکی دنیا و انسان‌هایش لبخند می‌زنم.

پی‌نوشت سوم: پریروز که اتفاقی سراغ خرید رفتم گوجه فرنگی کیلویی ۲۵۰۰ تومان بود، می‌فهمید یعنی چه؟! بعد هم که احمدی‌نژاد عزیز می گوید از گرانی باخبر است و با مردم هم‌دردی می‌کند، ولی محله‌شان گوجه‌فرنگی را کیلویی ۲۵۰۰ نمی‌فروشند، ارزان‌تر است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

 

ای حسین لعنتی، چقدر این ترانه‌ات را دوست دارم، وسط صفحه‌بندی و توی هجوم خستگی و خواب، مرور دوباره‌ی آن به حد کافی بهانه ا‌ست تا این‌جا به‌روز شود و خستگی‌ را فراموش کنم!

(زندگی نامه‌ی خصوصی تو)

 

تو که خونه‌ت رو دست مهتابه              پشت پلکت فرشته می‌خوابه

جنگ اعصابه زندگی بی‌تو                  زندگی بی‌تو جنگ اعصابه

 

مرگ بر جاده‌های یک طرفه               جاده‌های بلا گرفته‌ی شوم

«دوستت دارم»های بی‌مورد               «دوستم داری»های بی‌مفهوم

 

شرم انگشت و دکمه‌های سمج              خاطرات مزخرف اروتیک

نامه‌های مچاله‌ی بد قول                     کارت‌های مزخرف تبریک

 

من و از بوی تند الکل و دود                من و از بسته‌های خالی قرص

من و از کافه‌های دربه‌دری                  من و از قهوه‌های تلخ بپرس

 

مجرمم تو شبی که زن نشدی               مرد باش و من و محاکمه کن

ته‌نشین ترانه‌های من و                       با صدای بلند زمزمه کن

 

از شب حجله‌ی بدون عروس               تا گناه شب عروسی تو

من به اسم ترانه مشکوکم                   «زندگی‌نامه‌ی خصوصی تو»

 

حسین غیاثی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 5 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

کودک بودم و تنها. تنها کودک خانواده بودم. کودک وتنها. رفیق تنهایی‌هایم مادر بود، فقط و فقط مادر. بابا را که می‌پرسیدم، می‌گفت "رفته نور بیاره". می‌گفت می‌آید... همین‌روزها می‌آید.
مادر دروغ نمی‌گفت. پدر می‌آمد اما نیامده، دوباره باید می‌رفت. نور خانه‌مان کم بود، خانه‌های همسایه هم همین‌طور. مادر می‌گفت یک نفر دارد همه‌ی خورشیدها و چراغ‌ها را می ترکاند! می‌خواهد زمین و خانه مان را هم از ما بگیرد. پدر دلواپس خانه‌ای بود که به قول خودش همه‌چیزمان بود. هویت‌مان. دار و ندارمان. من دلواپس و دلتنگ پدری که دیر می‌آمد، زود هم می‌رفت...
یک شب مادر گفت مسافری در راه است. دختر عمویم دوست داشت اذیت‌ام کند که می‌گفت مادر دروغ می‌گوید. نمی‌دانست خدا توی گوش من گفته است که تو می‌آیی. نمی دانست تو هدیه‌ی خدا برای منی، برای تنهایی‌هایم. از همان روز که خبر آمدنت آمد، تنهایی رفت. حالا من خوش‌بخت‌ترین بودم.

روزها که می‌گذشتند ما هم بزرگ می‌شدیم. شاد بودیم و غمگین. می‌خندیدیم و گریه می‌کردیم. وقتی که پدر تو را بیش‌تر از من نوازش می‌کرد، به‌ت‌‌‌ حسودی می‌کردم. وقتی که همیشه تو زودتر از من به آرزوهایت می‌رسیدی، حسودی‌ام می‌شد. اما می‌دانستم که پدرها دختر را بیشتر دوست دارند. برای همین وقتی کمی بزرگ‌تر شدم، دیگر حسودی نمی‌کردم. خوشحالی تو خوشحالم می‌کرد و همین کافی بود. همه‌ی روزهای کودکی‌ام با تصویر تو گره خورده است. با اسم و شهرت، لی‌لی، عروسک‌بازی. فوتبال. با دوچرخه‌سواری کنار ساحل. با دعواکردن‌ها. هفت سنگ بازی کردن و وسطی که خیلی دوستش داشتیم. با خط‌کشی صندلی عقب ماشین بابا توی مسافرت‌ها و مشخص کردن مرز خانه‌ی هر کس. قرار بود کسی از خط نگذرد و هرکدام‌مان در یک‌طرف خط بنشینددعوا می‌کردیم، قهر می‌کردیم. اما همیشه وقتی خواب‌ات می‌آمد کوتاه می‌آمدم تا سرت را روی پاهایم بگذاری و بخوابی.

یادم نمی‌آید از کی بزرگ شدیم. از نوجوانی‌مان تصویرهای گنگی دارم، مخصوصا از نوجوانی تو. به مادر می‌گفتم که نسبت به تو خودم را مدیون می‌دانم. به‌خاطر خودخواهی‌ام دست ات را به زور گرفتم و سه‌سال اختلاف را بالا کشیدمت. نگذاشتم با هم سن و سال‌هایت باشی و با آن‌ها بالا بیایی. این درست نبود. من دنبال رفیق و هم‌زبان بودم اما سه سال زندگی تو چه می‌شد؟
از وقتی که بزرگ شدن مان یادم می‌آید، تنها کسی که در بهترین یا بدترین شرایط می‌توانست تکیه‌گاه و گریزگاهم باشد تو بودی. همیشه حرف‌هایی بود که به‌جای من می‌زدی و غرولندها را به جای من می‌شنیدی و رازها را کنار من توی دلت می‌گذاشتی و غصه‌ها را پابه‌پای من می‌خوردی. خوش‌بخت بودم و هستم. من تو را داشتم و دارم و مطمئنم که خوش‌بختی همین است. تو را شاد می‌بینم و آینده‌ی جدیدت در حال رقم خوردن است و مطمئنم خوش‌بختی همین است. سپید می‌پوشی و خرامان می‌روی و مطمئنم خوش‌بختی همین است. می‌رقصم و می‌رقصی و دنیا می‌رقصد و مطمئنم، مطمئنم خوش‌بختی همین است. مطمئنم آن قسمت از دنیا و آینده که تو خواهی ساخت، بهترین جای دنیاست و آن خانه‌ای که تو را دارد، دنیا را دارد.

من هم همین‌جا می‌نشینم و دنیای جدیدت را نگاه می‌کنم و خوشحالم. خوشحال و خوش‌بخت.

.


وای این ترانه‌ی شهیار دارد دیوانه‌ام می‌کند:
خاکستر ملافه ها/عکسای پاره پای در
حسرت رویای سفر/رو بالش بی بال و پر
کنار حوض نقره ای/یه قطره از خون منه
گربه‌ی همسایه‌ی ما/انگار که باز آبسته

...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM



Baznegar