تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


از یک‏شنبه شب که با مزدک در دفتر مجله قرار داشتیم و نیامد از او بی‏خبر بودیم تا دیشب به برادرش امیر زنگ زدم و او هم رفت خانه‏ی مزدک تا خبری بگیرد. می‏گفت از در که وارد شدم دیدم همه‏چیز به هم ریخته است و کیس کامپیوتر هم سرجایش نیست و آن را برده‏اند. تا الان هم هم‏چنان خبری از مزدک نیست و ما فقط امیدواریم اتفاقی که نباید نیفتاده باشد. خبر جدیدی بود مطلعتان می‏کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


باری، زرتشت در میان مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت:
انسان بندی‌ست میان حیوان و اَبَر انسان؛ بندی بر فراز مَغاکی.
فرارفتنی‌ست پُرخطر، در -راه-بودنی پرخطر، واپس نگریستنی پُرخطر، لرزیدن و درنگیدنی پُرخطر.
آن‌چه در انسان بزرگ است این است که او پُل است نه غایت؛ آن‌چه در انسان خوش است این است که او فراشُدی‌ست و فروشُدی.
دوست می‌دارم آنانی را که جز فروشدن زندگی دیگر نمی‌شناسند، زیرا که ایشان فراشوندگان‌اند.
دوست می‌دارم خوارشمارندگان بزرگ را، زیرا که پاس‌دارندگانِ بزرگ‌اند و خدنگ‌های اشتیاق به سوی کرانه‌ی دیگر.
دوست می‌دارم آنانی را که برای فروشدن و فدا شدن نخست فراپُشت ستارگان از پی دلیل نمی‌گردند، بل خویش را فدای زمین می‌کنند تا زمین روزی از آن اَبَرانسان شود.

(چنین گفت زرتشت/ فردریش نیچه/ داریوش آشوری/ ویراست پنجم، چاپ بیستم، پاییز ۸۳/ نشر آگه)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


اين زخم كهنه را با شما شريكم، آرام مي‌گريم تا بلندي فريادها و نترسيدن‌هايمان را تقديم ‌كنم به پاييز آزاد محمد قوچاني و هم‌قلم‌هايي كه در بندند تا برده نباشند. به هادي حيدري عزيز و ترانه‌ي باران كوچكش، به محبوبه حقيقي كه نمي‌شناسمش ولي هم‌خاطره‌ي خيلي از عزيزانم است و...  احمد زيدآبادي.

(آینده روشن نیست)

فردا چه رنگیه؟               آبی، سفید، مشکی؟
رویا چه شیرینه               تو خوابِ گنجشکی

فردا کدوم واژه                توقیف می‌آره؟
از چی باید حرف زد؟       از گُل یا خمپاره؟

آینده روشن نیست            هر چند نو باشه
وقتی هنوز بابا                درگیرِ زخماشه

وقتی هنوز مادر              اشکاشو می‌بافه
انگار خوشبختی              رو قله‌ی قافه

وقتی هنوز پاهام             از ترس می‌لرزن
وقتی که هم بندام             از موش می‌ترسن

حقو به چی می‌دی؟          تسلیم یا طغیان؟
داروی ِ دستشویی           یا قهوه تو فنجان؟

فردا کجا باشم؟              تو عکسِ رو دیوار؟
تو انفرادی یا.....
                        نه ..........
                                     تو کت و شلوار! 

میثم یوسفی / آبان ۸۵ 

پي‏نوشت: كيوسك و اين روزهاي سبز!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


نسیم هراز آبان 88

نسیم هراز چهل و چهارم با پرونده‏ای برای موسیقی سیاسی اجتماعی ایران و میزگردهایی با حضور فردین خلعتبری، محمدرضا درویشی، یغما گلرویی، داریوش تقی‏پور، روزبه بمانی و یادداشتی از آرش سبحانی و مصاحبه با شاهین نجفی منتشر شد. اتفاقی که افتادنی نیست افتاد، از دست ندهید.

گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا

ما نسل غمگینی هستیم. نسل بی‌شادی، نسل کم‌فریاد. وسط خم‌های پاره کودکی‌مان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم می‌ماند و آن تفنگ آب‌پاشی که فکر می‌کردیم می‌تواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگ‌تر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آن‌قدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلم‌برداری و  صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانی‌ست...

سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیم‌ها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را می‌خواستیم، هم‌صداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، می‌توانیم سرمان را بالا بگیریم و هم‌صدا شویم. داریم امتحان می‌کنیم. حالا به‌خوبی یاد گرفته‌ایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا می‌ماندیم.

چند سالی شد که انگار دیگر نسل‌مان هم‌صداهایی خودی دارد. یکی‌اش همین شاهین نجفی‌ست. یک صدا از همان نسل غمگین کم‌فریادی که قرار نبود خودش باشد، اما می‌خواست که باشد! او که دانشجوی جامعه‌شناسی بود و باز همان‌هایی که بعد این‌همه سال هم‌چنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد... درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی می‌شود مثل خیلی‌های دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» می‌خواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگی‌هایش کمتر شوند...

«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسه‌ش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن می‌نداختن»...
در ادامه مطلب می‌توانید گفت‌‌وگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید. 
اين هم يادداشت آرش سبحانی عزیز
 
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کـُند شده، قرص بی‏اثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریه‏های من از شب بزرگتر شده است

(سید مهدی موسوی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


می‌دانم! آدمی نمی‌تواند به خودش هم دروغ بگوید. فقط ب خودش بازی می‌کند: گول‌بازی! خیلی‌ها هستند که فکر می‌کردم دیگر برایم مهم نیستند و دوست داشتم فراموششان کنم، اما حقیقت چیز دیگری بود. مشکل من همیشه این بود که بلد نبودم کینه‌ای باشم. بلد نبودم به صورت آدم‌ها شکلکی زشت بچسبان. همیشه دوست داشتم زیباتر از آنی که هستند هم باشند و نه بدتر. مثلن همین چند شب پیش بود که یکی از بچه‌ها توی میدان ونک بهم گفت این یارو فلانی است که سوار پراید قرمزش شد و باز هم مثل آن‌روزهای هم‌قدم بودن ضربان قلبم از حالت عادی‌اش خارج شد. نمی‌دانم کندتر می‌زد یا تندتر، فقط عادی نبود. گوشی را دوبار برداشتم تا زنگی پیامکی چیزی بزنم، دیدم شماره‌اش را پاک کرده‌ام، اما مگر می‌شد از مغزم هم پاکش کنم. این کار بیشتر به یک شوخی شبیه است! یادم بود و زنگ نزدم. سعی کردم باز هم خودم را گول بزنم. مثل همان بعضی وقت‌هایی که می‌خواهم ادای بی‌احساس‌ها را در بیاورم و باز هم نمی‌شود. مثل آن وقتی‌ که خبر عروسی فلان دوستم که زمانی هم بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم را شنیدم و باز هم قلبم نامیزان می‌زد. یا وقتی عزیزی را بعد از چندین ماه دیدم دوست داشتم آن‌قدر سفت بغلش کنم که دنیا همان‌جا متوقف بماند. خیلی وقت‌ها آدمی خودش را گول می‌زند و می‌داند حقیقت چیز دیگری‌ست. انگار این یک بازی است برای زنده ماندن، یک بازی غمگین... حالا هم که مشغول همین بازی غمگین هستم و غمگین نیستم، نمی‌دانم چرا این شعر خوشحال-غمگین وحشی بافقی افتاده است سر زبانم:

مستحق کشتنم، خود قائلم، زارم بُکُش/ بی‌گنه می‌کشتیم، اکنون گنهکارم بکش/ تیغ بیرحمی بکش اول، زبانم را ببر/ پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش/ جرم می‌آید زمن تا عفو می‌آید ز تو/ رحم را حدیست، از حد رفت، این بارم بکش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


۱- همان‏طور که قبلن هم گفته بودم پارودی عروسکی رستم و سهراب به کارگردانی حامد ذبیحی (پسردایی‏ام) فردا شنبه ۲۵ مهر ساعت ۱۱:۳۰ صبح در سالن سمندریان پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران اجرا می‏شود. دوست دار این کارهایید از دست ندهید.

۲- وبلاگ حسین با ترانه‏ای خواندنی به روز است. من هنوزم مث سگ می‏ترسم...

۳-دورا: کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده‏ها بیرون می‏آد و برای این‏که خستگیش رو درک کنه روی علف‏ها دراز می‏کشه. روی علف‏هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده. کشور من شبیه اون مادریه که می‏بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو می‏دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‏کنه.
کشور من تصویر یکی از رایج‏ترین فحش‏ها رو داره: ای لامصبِ بد مصبِ سگ مصب!
(پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/ ماتئی ویسنی‏یک/ تینوش نظم‏جو/ نمایشنامه)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


برای خالی نبودن عریضه، تا از سکوت نمیریم و با سکوت بخوانیم!


(اخم) 

با خنده زیبایی ولی با اخم برگرد
می‌ری برو! اما بدون زخم برگرد

فرقی نداره؛ مرگ یا بیهوده حالی
وقتی که پیشم نیستی دوری، خیالی!

باید دوباره بال و پرهاتو بپوشی
من دست‌هامو باز کردم آرزو شی

شاید این‌دفعه بری و برنگردی
فکری برای حال و روز من نکردی؟

وقتی که اینجا نیستی دلتنگ می‌شم
می‌ترسم از این حال بد، بد رنگ می‌شم

وقتی که برگردی کنارم حیف می‌شی
من بی‌امیدم، بی‌بهارم، حیف می‌شی

بی‌تو به این دلتنگیا دل‌بسته می‌شم
از انتظارت هم یه‌روزی خسته می‌شم

دنبال طرحی تازه از دیوونگی باش
پیش نمون اما یه بغض خونگی باش

این لحظه‌های آخر و بی‌گریه سر کن
دل‌شوره دارم! بال‌هاتو بازتر کن

با اخم ویران‌گرتری با اخم برگرد
می‌ری برو! اما بدون زخم برگرد 

میثم یوسفی - دی ۸۷ تا فروردین ۸۸

توضیح: اتفاق می‌افتد یا اتفاقی، نمی‌دانم؛ ترانه را چند هفته ای بود که نوشته بودم که به شعری از رسول یونان رسیدم و گفتم کاش زودتر می‌دیدم‌اش. آن‌قدر حس و حالی که می‌خواستم بنویسم را بهتر از من تصویر کرده بود که حسودی‌ام شد و خواستم ترانه‌ام را کلن کنار بگذارم. اگر نبودند چند عزیزی که به من و این‌ترانه لطف داشته و دارند و متاسفانه قبل از برخوردم به این شعر دایی شنیده بودندش، حتما ترانه‌ را تا الان پاره کرده بودم و جز من و همان تشویش‌های پیش و پس چیزی نمانده بود!

پی‌نوشت۱: رسول یونان را از روزهای دور خانه‌ی ترانه که همه بودند و بودیم به یاد دارم و از عصرهای کافه‌نشینی خانه‌ی هنرمندان. من کمتر از بقیه هم صحبت یونان شدم اما شعرها و ترانه‌هایش را دوست داشتم و دارم، بعضی‌ها را بیشتر. حالا مدت هاست که از هردو به دورم. یا نیستند و یا نیستم! رسول یونان برای خیلی از بچه‌ها دایی بود، همه را دایی صدا می‌کرد و همه دایی‌اش می‌خواندند. دلم برای آن لهجه‌ی شیرین آذری‌اش تنگ شده است که خوش‌بختانه هیچ‌وقت قرار نیست از بین برود. برعکس من و ما که گاهی توی این شهر شلوغ نه تنها زاد بوم و لهجه، که خودمان را هم گم کرده‌ و می‌کنیم! به قول آن قصه‌ی کهنه: هم عوض می‌شویم و هم عوضی!
پی‌نوشت۲: -...کاش همه هنوز یادشون باشه. دستمو همیشه توی اتوبان از شیشه می‌کنم بیرون و همه‌رو بیدار می‌کنم. دستم یخ می‌زنه اما دلم گرم می‌مونه... -یادمونه... یادشونه... باز هم خواهم دید. نباید فراموش کنیم. فراموش نمی‌کنیم... که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین...
پی‌نوشت۳: هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می‌کنم، آینده‌ی این خونه رو با شمع روشن می‌کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


من و تو قصه‏ی یک کهنه کتابیم، مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی‏جوابیم، مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه‏ی ما تموم می‏شه
آخرش نقطه‏ی پایان کتابیم، مگه نه؟
پشت هم موج بلا می‏شکنه و جلو می‏آد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟
کی می‏گه ما با همیم، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه‏ی  آبیم، مگه نه؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره‏ی رو به سرابیم... مگه نه... مگه نه؟

شعر بیژن سمندر با موسیقی عطا خرم و صدای محمدرضا شجریان

پی‏نوشت: خیلی اتفاقی توی دو روز سه آدم مختلف گفتند که چرا این‏قدر غمگین می‏نویسی؟ نمی‏دانستم. فکر می‏کردم شکل خودم می‏نویسم. دوست داشتم شکل خودم باشد. فکر می‏کنم شکل خود خودم هستم. نه به آن شادی و سرحالی که همیشه می‏بینید و نه آن‏همه غمگین که فکرش را بکنید. با غمی همیشگی، دلپذیر و آرام... مثل همین آهنگ... مثل صدای کهنه‏ی شجریان... همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


۱- مرور می‌کنم. این قسمتی از زندگی‌ام است. گاهی بی‌لحظه، توی خلاء، نمی‌دانم چه اندازه و کی، فقط ول می‌شوم و می‌افتم به جان همه‌ی گذشته‌ها. بعد هم می‌روم جاهایی که حتی وجود نداشتند. «و زندگی حتای مرگ بود». کم‌تر پیش می‌آید سراغ آن‌هایی که مرده‌اند بروم. دلم برایشان تنگ نمی‌شود یا کم پیش می‌آید که دلتنگشان باشم. این غم انگیز است، می‌دانم. اما در زندگی آن‌قدر غم‌انگیز دیده‌ایم که توی آن رفتن‌هایی که گفتم به چرای این نرسم! کودک بودم و مرگ برایم هراس‌ناک بود، اما نزدیک. شاید چون مرگ بسیاری از عزیزان را به چشم دیده بودم، از دست دادن را دوست نداشتم و آزرده‌ام می‌کرد، ولی همیشه احساسش می‌کردم. آماده بودم که از دست بروم. همیشه آماده بودم. توی هر موقعیتی به این هم فکر می‌کردم که شاید حالا آخر کار باشد. وقت بازی‌های کودکانه که سنگی بی‌هدف می‌توانست کار را تمام کند. عبور از خیابانی خلوت که می‌توانست با راننده‌ای برایم هدیه داده باشند و سفری کوتاه که می‌توانست به تکرار که هیچ، به بازگشت هم نرسد. عجیب است، حتی در مرگی عادی هم اتفاقی خاص را منتظر بودم. انگار این درد خاص بودن هیچ‌وقت قرار نیست ول‌مان بکند. خاص بودن مثل این‌که مانند خیلی‌ها توی تصادف با اتومبیل بمیرم، با این تفاوت که از روی پل عابر بیفتم وسط اتوبان و ماشین از رویم رد بشود. مرض بدی‌ست. انگار تا لحظه‌ی مرگ هم قرار نیست رهایم کند.

۲- از مرگ نمی‌ترسم اما هیچ‌گاه هم دوستش نداشته‌ام. نمی‌دانم. قبولش کرده‌ام. به عنوان قسمتی از خودم، مثل دیوانگی‌هایم، شعر گفتن‌هایم، خنده‌هایم و خستگی‌هایم... عادتی از خودم می‌دانمش، با این تفاوت که یک‌بار به سراغم خواهد آمد و امکان تکرارش نیست. از مرگ نمی‌ترسم (حداقل دارم این ادعا را می‌کنم)، ولی از مفت مردن سخت هراسانم. آرزو دارم که وقت مرگم را بدانم، شاید آن‌وقت بتوانم برای یک‌بار هم که شده در زندگی‌ام برنامه‌ریزی کنم. مثلن دوست دارم سرطان خون بگیرم و بمیرم. یا متنفرم از این‌که در سانحه‌ای هوایی توی دریا بیفتم یا پودر شوم. این مفت مردن است. چند روز پیش دوستی تعرف می‌کرد که یکی از اقوامشان وقتی باغچه را آب می‌داده به‌خاطر اینکه سیمی لخت آن دور و بر بوده به برق گرفتگی مرده است. گفتم چقدر بد. اصلن نمی‌توانم تصورش کنم. خیلی مفت است این مدلی مردن.

۳- این خیال‌بافی خیلی از هم‌نسلانم است ولی واقعن دوست دارم تیرباران بشوم یا به دارم بکشند و بمیرم. یا خودم با جنونی آنی وقتی مسیری همیشگی را طی می‌کنم و شاد شادم و حتی دوست دارم تا مدت‌ها زندگی کنم و برایم هیچ غمی توی دنیا نیست، ماشین را بگیرم سمت گارد ریل وسط اتوبان و سه تا پشتک بزند و آتش بگیرد و تمام! درست است، اگر هم قرار باشد توی تصادف جاده‌ای بمیرم این مدلی‌اش را دوست دارم. این خواب یکی از همان‌هایی‌ست که گفتم. یکی از همان‌هایی که بارها وقتی پشت فرمان نشسته‌ام آمده و رفته و باز هم سراغم خواهد آمد. منتظر مرگ نیستم، اما می‌دانم تا وقتی که بتوانم زندگی کنم زنده خواهم بود و عکسی از پیر شدن و فرسوده شدنم را در هیچ‌کجای آن رفتن‌ها به یاد نمی‌آورم.

۴- مرور می‌کنم: مرگ را هرگز ندیده‌ام، اما کنارش بوده‌ام یا از کنارش گذشته‌ام. می‌دانم تا وقوعش هم به فهمش نخواهم رسید. این فهم همانی‌ست که یک‌بار سراغ آدمی می‌آید، همان موقع که دیگر فرصت بازگفتنش نیست. «و زکريا درفاصله اغوا مي‌ديد، در سهرورد وقتي که گفت: نزديک‌ترين فاصله‌ي ما با مفاهيم وقتي است که رهايشان مي‌کنيم . و شهاب گفته بود: زندگي را هم وقتي که رها کردم فهميدم .  - و مرگ، وقتي به آن رسيديم ديگر نيستيم تا رهايش کنيم، و همين است که در فهم ِ آن عاجز مانده‌ايم!»

۵- «برای چشم‌های من، آن‌همه ناخن زیاد بود» و «مرگ همان خدا باید باشد»

پی‌نوشت۱: رفیق دعوتم کرده بود به مرگ‌بازی و خودش می‌داند که چرا دیر اجابت کردم. آن‌چنان خوش نبودم و این ناخوشی زیادی دارد  مداوم می‌شود. به این مدلی‌اش عادت ندارم. باید اتفاقی بیفتد. حالا هم این اطاعت را تقدیم می‌کنم به سرخوشی چند شب پیش‌مان.
پی‌نوشت۲: دعوت‌تان می‌کنم. همه را. همه‌ی آن‌هایی که این بغل پیوند شده‌اند و همه‌ی عزیزانی را که لطف‌ و مهرشان همیشه با من بوده و می‌خوانندم. دعوت‌تان می‌کنم به مرگ‌بازی و به رسم
آرش هرکسی که نوشت را همین‌جا لینک می‌دهم.
پی‌نوشت۳: شعرهای داخل گیومه همه از هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی بودند. این کتاب را عجیب دوست دارم، همیشه برایم آهنگی‌ست برای کنار آمدن با مرگ و حس کردنش، برای این که هستی‌اش را بدانم.
پی‌نوشت۴: مرور می‌کنم. یادم می‌آید که برای مرگ بارها نوشته‌ام و سروده‌ام. ولی
این یکی را همیشه بیشتر دوست داشته‌ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


دشمن مردم مايكل مان صحنه‌اي دارد كه جاني دپ در نقش جان دلينگر كه بزرگ‌ترين سارق و جنايت‌كار وقت كشورش است در دادگاه حاضر مي‌شود. دقت كنيد به بزرگترين جنايتكار بودن‌اش با اين توضيح كه تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و بارها گرفته‌اندش و فرار كرده و حالا كه مجددن دستگير شده و همه‌ي سيستم امنيتي ايالات متحده را هم عاصي كرده، در دادگاه حاضر مي‌شود و طبق معمول با دستبند و ماموري كه محافظش است. اما وكيلش در همان ابتداي جلسه شديدن به قاضي مي‌توپد كه به چه حقي يك شهروند كه حالا در مقابل قانون حاضر است و هنوز حكمي برايش صادر نشده بايد با دستبند در جلسه‌ي دادگاه بنشيند. باز هم توجه كنيد كه جان ديلينگر يا همان جاني دپ خودمان بزرگترين جنايتكار وقت كشورش است و تقريبن بانكي نمانده كه او نزند و در كشتن هم كه ابايي ندارد و...  قاضي دستور مي‌دهد طبق حقوق شهروندي دست او را باز كنند تا جلسه‌ي دادگاه آغاز شود. چند شب پيش بود كه وقتي طبق عادت با حامد اين فيلم را مي‌ديديم و به اينجايش  رسيد داغ دلم تازه شد.ياد آن صحنه‌ي غمگين دادگاه‌هاي معروف اين ايام افتادم.  ياد لباس‌هاي راه راه بهزاد نبوي و آن دستبندها... آن لحظه آن‌قدر غمگين بودم كه فرصت نشد فكر كنم اين وسط دشمن مردم چه كسي‌ست؟

پي‌نوشت۱: پارودي عروسكي رستم و سهراب دوشنبه‌ي اين هفته در حدود ساعت ۳ در سالن سمندريان دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به كارگرداني پسردايي‌ام؛ حامد ذبيحي اجرا مي‌شود. كاري‌ست كه فقط يك‌بار اجرا خواهد شد و اگر از من مي‌شنويد از دستش ندهيد كه...
پي‌نوشت۲: چون شايد بعضي از دوستان در جريان نباشند اين لينك و اين لينك را توصيه مي‌كنم تا بحث قصه بودن اين فيلم هم منتفي شود. جان دلينگر واقعي در دهه‌ي سي ميلادي زندگي مي‌كرده و ادامه‌ي داستان!
پي‌نوشت۳: اجرایی که در پی نوشت اول بهش اشاره کردم به دلایلی لغو و به ۲۵ مهر موکول شد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


...
باید یه روز دوباره
این خونه مال ما شه
عطر تن تو بازم
امضای خونه باشه
...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


(چهار شعر از «کولی؛ پیراهن تنگ یک خواب بلند» کیکاووس یاکیده)


1 –
بگو!
حرفت که تمام شد
به چشمان من خیره نشو
شتاب کن.
از حوالی باران
تا کمی بعد از آن
مردم شتاب می‌کنند
مردم باش.

2 –
از سرریز حماقت‌هایت
نترس
کولی!
این تنها دلیل توست 

3-
سایه‌ای شرور دنبالم می‌کند
تمام شب
حتی از شنیدن نام تو هم
پایش سست نمی‌شود 

4 –
پنجه
در ستاره‌اي
سرخ و سوزان
سبز را می‌جوییم
نمرده‌ایم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


حتی
ساعت پنج صبح هم
شهر مال ما نیست
مال سربازهایی‌ست
که به پادگان‌ها می‌روند 
یا فاحشه‌هایی 
که به خانه بازمی‌گردند

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM